Fu Inlé
یه جادوگر توی یه روستا که با familiar روباهش زندگی میکنه. یه باغچهی کوچیک پشت کلبهش داره. از هر نژاد یه رابط داره که مواد موردنیازش که قابل کاشت توی این روستا نیستن رو ماهانه ارسال میکنن. شغلش در ظاهر رسیدگی و کمک به مشکلات بقیهی نژادهاست. ولی در اصل…
یا یه Dhampir باشم که یکی از نگهبانهای تارتاروسه. نه بخاطر اینکه دلش خواسته، بخاطر اینکه به هیدیز قول داد در ازای مرگ مادر خونآشامش بهش خدمت کنه. با اینکه اصلا یونانی نیست. یه دمفیر روس که توی ده سالگی یک شب بعد از اینکه خشم مادرش روش خالی شد تک تک خدایان رو صدا زد و ده سال بعد تنها کسی که جواب داد هیدیز یونانی بود.
❤2
توضیح کامل روند شیفتهای شایان
😭3
سربازها وجود دارن که از کشور و مردمشون دفاع کنن و نذارن اتفاقی براشون بیفته.
ولی کی سربازها رو نجات میده؟
ولی کی سربازها رو نجات میده؟
Forwarded from Hidden Chat
https://news.1rj.ru/str/ToColoradoAndBack/28779
هم رزمانشون
اونا پیوند عاطفیی با هم میسازن و گاهی ممکنه حتی جون خودشونو نجات بدن تا دوست و رفیق همرزمشون رو نجات بدن از خطر
اگه اونا هم نباشن مجبورن خودشون خودشونو نجات بدن
ولی اگه بنظرم بازم نجات پیدا کنن و زنده بمونن، باز به یه ماموریت دیگه فرستاده میشن که بمیرن، ینی هیچ راه بازگشتی نداره، وقتی که سرباز شدی دیگه راهی نداری، بجز اینکه برای بقا بجنگی و زنده بمونی، پس درنتیجه روحتو از دست میدی و تبدیل به یه موجود سرد و خشن میشی
و اکثر سربازا وقتی از جنگ برمیگردن بخاطر مصدومیت یا به هر دلیل دیگه ایی زندگیشون مثه قبل نمیشه و اکثرا دچار افسردگی و تروما میشن
هم رزمانشون
اونا پیوند عاطفیی با هم میسازن و گاهی ممکنه حتی جون خودشونو نجات بدن تا دوست و رفیق همرزمشون رو نجات بدن از خطر
اگه اونا هم نباشن مجبورن خودشون خودشونو نجات بدن
ولی اگه بنظرم بازم نجات پیدا کنن و زنده بمونن، باز به یه ماموریت دیگه فرستاده میشن که بمیرن، ینی هیچ راه بازگشتی نداره، وقتی که سرباز شدی دیگه راهی نداری، بجز اینکه برای بقا بجنگی و زنده بمونی، پس درنتیجه روحتو از دست میدی و تبدیل به یه موجود سرد و خشن میشی
و اکثر سربازا وقتی از جنگ برمیگردن بخاطر مصدومیت یا به هر دلیل دیگه ایی زندگیشون مثه قبل نمیشه و اکثرا دچار افسردگی و تروما میشن
Telegram
Fire Dragon’s Inn 🍂
سربازها وجود دارن که از کشور و مردمشون دفاع کنن و نذارن اتفاقی براشون بیفته.
ولی کی سربازها رو نجات میده؟
ولی کی سربازها رو نجات میده؟
Hidden Chat
https://news.1rj.ru/str/ToColoradoAndBack/28779 هم رزمانشون اونا پیوند عاطفیی با هم میسازن و گاهی ممکنه حتی جون خودشونو نجات بدن تا دوست و رفیق همرزمشون رو نجات بدن از خطر اگه اونا هم نباشن مجبورن خودشون خودشونو نجات بدن ولی اگه بنظرم بازم نجات پیدا کنن و زنده بمونن،…
جواب اونقدر دراماتیکی لازم نداشتم حقیقتا ولی خب هم نزدیک بودی هم خیلی دور =)
یه سریا هستن که وظیفهشون نجات همرزمهاشونه.
یه سریا هستن که وظیفهشون نجات همرزمهاشونه.
👍1
بین خودشون بهشون میگن God's Angles و روی سینهشون دوتا حرف PJ رو میبینید. اونا کسایی هستن که وقتی کسی اسیر بشه میرن تا نجاتش بدن. اگه سربازی مجروح شده باشه و امکان مرگش توی منطقهی دشمن باشه میرن سراغش و اونا کسیین که باعث میشن یه رنجر یکم با آرامش خاطر بیشتری کارش رو انجام بده.
❤3
احترام خاصی رو بین بقیه دارن. جز نیروی هوایی هستن و تخصصشون نجاته و برای همین آموزش میبینن. تمریناتشون با بقیه فرق داره و پیوستن به همچین آدمایی و قرار گرفتن کنارشون واقعا سخته.
❤3
دیدین اون لحظه وقتی دراز کشیدین و دارین کتاب میخونین به جایی میرسه که چشماتون گرد میشه، دستتون رو میذارید جلوی دهنتون رو به سرعت میشینید چون تمرکز بیشتری نیاز دارید تا بتونید هضمش کنید؟
هزاران لحظهی اینطوری رو براتون آرزو میکنم.
هزاران لحظهی اینطوری رو براتون آرزو میکنم.
❤2
⌜⭒𝐘𝐨𝐮 𝐬𝐞𝐞 𝐨𝐧𝐥𝐲 𝐟𝐥𝐚𝐰𝐬 𝐚𝐧𝐝 𝐟𝐚𝐮𝐥𝐭𝐬, 𝐰𝐞𝐚𝐤𝐧𝐞𝐬𝐬𝐞𝐬 𝐭𝐨 𝐛𝐞 𝐞𝐱𝐩𝐥𝐨𝐢𝐭𝐞𝐝. 𝐁𝐮𝐭 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐬 𝐚𝐫𝐞 𝐦𝐞𝐬𝐬𝐲, 𝐋𝐮𝐜. 𝐓𝐡𝐚𝐭 𝐢𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐰𝐨𝐧𝐝𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞𝐦. 𝐓𝐡𝐞𝐲 𝐥𝐢𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐦𝐚𝐤𝐞 𝐦𝐢𝐬𝐭𝐚𝐤𝐞𝐬, 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐟𝐞𝐞𝐥 𝐬𝐨 𝐦𝐮𝐜𝐡. 𝐀𝐧𝐝 𝐦𝐚𝐲𝐛𝐞—𝐦𝐚𝐲𝐛𝐞 𝐈 𝐚𝐦 𝐧𝐨 𝐥𝐨𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐨𝐧𝐞 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞𝐦.⌟
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
⌜⭒𝐖𝐡𝐚𝐭 𝐢𝐬 𝐥𝐨𝐯𝐞, 𝐭𝐡𝐞𝐧? 𝐓𝐞𝐥𝐥 𝐦𝐞. 𝐓𝐞𝐥𝐥 𝐦𝐞 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭 𝐝𝐨𝐞𝐬𝐧’𝐭 𝐟𝐥𝐮𝐭𝐭𝐞𝐫 𝐰𝐡𝐞𝐧 𝐲𝐨𝐮 𝐡𝐞𝐚𝐫 𝐦𝐲 𝐯𝐨𝐢𝐜𝐞. 𝐓𝐡𝐚𝐭 𝐢𝐭 𝐝𝐨𝐞𝐬𝐧’𝐭 𝐚𝐜𝐡𝐞 𝐰𝐡𝐞𝐧 𝐲𝐨𝐮 𝐡𝐞𝐚𝐫 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐧𝐚𝐦𝐞 𝐨𝐧 𝐦𝐲 𝐥𝐢𝐩𝐬.
⭒𝑰𝒕’𝒔 𝒎𝒚 𝒐𝒘𝒏 𝒏𝒂𝒎𝒆 𝑰 𝒂𝒄𝒉𝒆 𝒇𝒐𝒓, 𝒏𝒐𝒕 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒍𝒊𝒑𝒔.⌟
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
⭒𝑰𝒕’𝒔 𝒎𝒚 𝒐𝒘𝒏 𝒏𝒂𝒎𝒆 𝑰 𝒂𝒄𝒉𝒆 𝒇𝒐𝒓, 𝒏𝒐𝒕 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒍𝒊𝒑𝒔.⌟
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
⌜⭒𝐒𝐡𝐞 𝐜𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝, 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐞 𝐜𝐚𝐦𝐞. 𝐒𝐡𝐞 𝐚𝐬𝐤𝐞𝐝, 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐞 𝐚𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐞𝐝. 𝐀𝐧𝐝 𝐬𝐡𝐞 𝐤𝐧𝐨𝐰𝐬 𝐡𝐞 𝐰𝐢𝐥𝐥 𝐡𝐨𝐥𝐝 𝐢𝐭 𝐨𝐯𝐞𝐫 𝐡𝐞𝐫, 𝐚𝐧𝐝 𝐛𝐮𝐭 𝐫𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐧𝐨𝐰, 𝐬𝐡𝐞 𝐝𝐨𝐞𝐬 𝐧𝐨𝐭 𝐜𝐚𝐫𝐞. 𝐒𝐡𝐞 𝐝𝐨𝐞𝐬 𝐧𝐨𝐭 𝐰𝐚𝐧𝐭 𝐭𝐨 𝐛𝐞 𝐚𝐥𝐨𝐧𝐞.⌟
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
⌜⭒𝐌𝐲 𝐮𝐧𝐜𝐥𝐞 𝐡𝐚𝐝 𝐜𝐚𝐧𝐜𝐞𝐫, 𝐰𝐡𝐞𝐧 𝐈 𝐰𝐚𝐬 𝐬𝐭𝐢𝐥𝐥 𝐢𝐧 𝐜𝐨𝐥𝐥𝐞𝐠𝐞. 𝐈𝐭 𝐰𝐚𝐬 𝐭𝐞𝐫𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥. 𝐓𝐡𝐞 𝐝𝐨𝐜𝐭𝐨𝐫𝐬 𝐠𝐚𝐯𝐞 𝐡𝐢𝐦 𝐚 𝐟𝐞𝐰 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𝐬, 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐞 𝐭𝐨𝐥𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐨𝐧𝐞, 𝐚𝐧𝐝 𝐝𝐨 𝐲𝐨𝐮 𝐤𝐧𝐨𝐰 𝐰𝐡𝐚𝐭 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐝𝐢𝐝? 𝐓𝐡𝐞𝐲 𝐜𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧’𝐭 𝐡𝐚𝐧𝐝𝐥𝐞 𝐢𝐭. 𝐓𝐡𝐞𝐲 𝐰𝐞𝐫𝐞 𝐬𝐨 𝐜𝐚𝐮𝐠𝐡𝐭 𝐮𝐩 𝐢𝐧 𝐭𝐡𝐞𝐢𝐫 𝐠𝐫𝐢𝐞𝐟, 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐦𝐨𝐮𝐫𝐧𝐞𝐝 𝐡𝐢𝐦 𝐛𝐞𝐟𝐨𝐫𝐞 𝐡𝐞 𝐰𝐚𝐬 𝐞𝐯𝐞𝐧 𝐝𝐞𝐚𝐝. 𝐓𝐡𝐞𝐫𝐞’𝐬 𝐧𝐨 𝐰𝐚𝐲 𝐭𝐨 𝐮𝐧-𝐤𝐧𝐨𝐰 𝐭𝐡𝐞 𝐟𝐚𝐜𝐭 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐬𝐨𝐦𝐞𝐨𝐧𝐞 𝐢𝐬 𝐝𝐲𝐢𝐧𝐠. 𝐈𝐭 𝐞𝐚𝐭𝐬 𝐚𝐰𝐚𝐲 𝐚𝐥𝐥 𝐭𝐡𝐞 𝐧𝐨𝐫𝐦𝐚𝐥, 𝐚𝐧𝐝 𝐥𝐞𝐚𝐯𝐞𝐬 𝐬𝐨𝐦𝐞𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐰𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐚𝐧𝐝 𝐫𝐨𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐢𝐧 𝐢𝐭𝐬 𝐩𝐥𝐚𝐜𝐞.⌟
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
⌜⭒“𝑰 𝒂𝒎 𝒔𝒕𝒊𝒍𝒍 𝒉𝒖𝒎𝒂𝒏,” 𝐬𝐡𝐞 𝐬𝐚𝐲𝐬, 𝐯𝐨𝐢𝐜𝐞 𝐭𝐢𝐠𝐡𝐭𝐞𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐚𝐫𝐨𝐮𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐰𝐨𝐫𝐝𝐬 𝐚𝐬 𝐢𝐟 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐰𝐞𝐫𝐞 𝐡𝐞𝐫 𝐧𝐚𝐦𝐞.
“𝒀𝒐𝒖 𝒎𝒐𝒗𝒆 𝒂𝒎𝒐𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆𝒎 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒂 𝒈𝒉𝒐𝒔𝒕,” 𝐡𝐞 𝐬𝐚𝐲𝐬, 𝐡𝐢𝐬 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐡𝐞𝐚𝐝 𝐛𝐨𝐰𝐢𝐧𝐠 𝐚𝐠𝐚𝐢𝐧𝐬𝐭 𝐡𝐞𝐫𝐬, “𝒃𝒆𝒄𝒂𝒖𝒔𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒏𝒐𝒕 𝒐𝒏𝒆 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒍𝒊𝒗𝒆 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒃𝒆𝒍𝒐𝒏𝒈 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒕𝒉𝒆𝒎.”⌟
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
“𝒀𝒐𝒖 𝒎𝒐𝒗𝒆 𝒂𝒎𝒐𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆𝒎 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒂 𝒈𝒉𝒐𝒔𝒕,” 𝐡𝐞 𝐬𝐚𝐲𝐬, 𝐡𝐢𝐬 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐡𝐞𝐚𝐝 𝐛𝐨𝐰𝐢𝐧𝐠 𝐚𝐠𝐚𝐢𝐧𝐬𝐭 𝐡𝐞𝐫𝐬, “𝒃𝒆𝒄𝒂𝒖𝒔𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒏𝒐𝒕 𝒐𝒏𝒆 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒍𝒊𝒗𝒆 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒃𝒆𝒍𝒐𝒏𝒈 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒕𝒉𝒆𝒎.”⌟
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
Forwarded from Theia's Dancing Hut (Sionnach)
سه ماه پیش شروعش کردم. کتابی نبود که اسمش جذبم کنه و خلاصهش اونقدر توجهم رو جلب نکرد. ولی دوستی بهم پیشنهادش داد و از اونجایی که قول داده بودم میخونم بالاخره صفحهی اول رو باز کردم.
نمیدونم تاحالا اون مکش رو به صورت فیزیکی حس کردید یا نه. وقتی که انگار کتاب مثل یک سیاهچاله شما رو به درون خودش میکشه و اونقدری قدرت ندارید که ازش فرار کنید. برای من ادی لارو همچین چیزی بود.
سه فصل اولش رو مثل زندانی گرسنهی محکوم به اعدامی که آخرین غذاش خوراکی بود که مادرش پخته خوندم و جویدم و هضم کردم. و بعد فهمیدم که نه، کافی نیست. من باید این قلم رو بشنوم، خوندن سیرم نمیکنه و بلکه بدتر مثل آب شوریه که وسط کویر بهم دادن و فقط تشنگیم رو بیشتر کرده.
پس از اول شروع کردم. همزمان شنیدم و خوندم و چشمهام با اینکه کلمات رو دنبال میکردن ولی نگاهم دنبال دختری بود که دلش میخواست زندگی کنه.
کلماتی که مثل بارون روی برگها سر میخوردن، شخصیتهایی که مثل برف روی سنگ مینشستن و التماس میکردن بهشون توجه کنی و درکشون کنی و نویسندهای که میدونست چطور احساساتت رو مثل خمیر توی مشتش بگیره و شکلش بده. و همزمان دلم نمیخواست تموم شه. خودم رو مجبور میکردم ببندمش و فراموشش کنم تا شاید برای مدت بیشتری بتونم داشته باشمش و باهاش زندگی کنم.
و باهاش گریه کردم. گریهای که از غم نبود. انگار من هم با شخصیت اصلی آروم شدم و تمام مدتی که اشک میریختم لبخند زده بودم و راستش رو بخوابید، پایانی نبود که فکر میکردم بهش نیاز داشته باشم، ولی با هیچ چیزی عوضش نمیکنم.
وقتی ازم میپرسیدن کتاب موردعلاقهت چیه همیشه جواب میدادم که ندارم. و یا بعضی وقتها فقط به گفتن "شاید قبیلهی خرس غار" اکتفا میکردم. ولی از الان تا اطلاع ثانوی، هرکس ازم کتاب موردعلاقهم رو بپرسه بدون مکث بهش میگم
The Invisible Life of Addie LaRue
نمیدونم تاحالا اون مکش رو به صورت فیزیکی حس کردید یا نه. وقتی که انگار کتاب مثل یک سیاهچاله شما رو به درون خودش میکشه و اونقدری قدرت ندارید که ازش فرار کنید. برای من ادی لارو همچین چیزی بود.
سه فصل اولش رو مثل زندانی گرسنهی محکوم به اعدامی که آخرین غذاش خوراکی بود که مادرش پخته خوندم و جویدم و هضم کردم. و بعد فهمیدم که نه، کافی نیست. من باید این قلم رو بشنوم، خوندن سیرم نمیکنه و بلکه بدتر مثل آب شوریه که وسط کویر بهم دادن و فقط تشنگیم رو بیشتر کرده.
پس از اول شروع کردم. همزمان شنیدم و خوندم و چشمهام با اینکه کلمات رو دنبال میکردن ولی نگاهم دنبال دختری بود که دلش میخواست زندگی کنه.
کلماتی که مثل بارون روی برگها سر میخوردن، شخصیتهایی که مثل برف روی سنگ مینشستن و التماس میکردن بهشون توجه کنی و درکشون کنی و نویسندهای که میدونست چطور احساساتت رو مثل خمیر توی مشتش بگیره و شکلش بده. و همزمان دلم نمیخواست تموم شه. خودم رو مجبور میکردم ببندمش و فراموشش کنم تا شاید برای مدت بیشتری بتونم داشته باشمش و باهاش زندگی کنم.
و باهاش گریه کردم. گریهای که از غم نبود. انگار من هم با شخصیت اصلی آروم شدم و تمام مدتی که اشک میریختم لبخند زده بودم و راستش رو بخوابید، پایانی نبود که فکر میکردم بهش نیاز داشته باشم، ولی با هیچ چیزی عوضش نمیکنم.
وقتی ازم میپرسیدن کتاب موردعلاقهت چیه همیشه جواب میدادم که ندارم. و یا بعضی وقتها فقط به گفتن "شاید قبیلهی خرس غار" اکتفا میکردم. ولی از الان تا اطلاع ثانوی، هرکس ازم کتاب موردعلاقهم رو بپرسه بدون مکث بهش میگم
The Invisible Life of Addie LaRue