Fu Inlé – Telegram
وقتی که منظومه‌ی شمسی تازه شکل گرفته و بچه بوده. یه سیاره به اسم Theia وجود داشته. این سیاره اندازه‌ی مریخ بوده و فاصله‌ی کمی با زمین داشته. و بعد از مدتی بالاخره باهاش برخورد می‌کنه.
از برخوردشون دوتا قمر به وجود میاد. ولی کم کم اونا هم بهم وصل می‌شن و ماه رو تشکیل می‌دن. و سطح زمین بخاطر برخورد تیا بهش پر از آب می‌شه.
آه من شانس اینکه اسمم رو از Tia به Theia تغییر بدم از دست دادم.
سارا خدا بگم چکارت نکنه ساعت پنج و نیم صبحه
صبح بخیر
8
وای مغزم هفت صبح از شدت بی‌خوابی رد داده بود داشت فکر می‌کرد اگه اسکاتلند جدا شه از زیر ناتو میاد بیرون و دوباره باید الحاق بشه واسه‌ش. و اگه این کار رو نکنه چه جهنمی می‌شه توی اروپا و ناتو چون که موقعیت جغرافیایی اسکاتلند خیلی براشون مهمه😭
⌜⭒𝐏𝐚𝐭𝐫𝐢𝐜𝐤: 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐝𝐨𝐧'𝐭 𝐠𝐞𝐭 𝐡𝐨𝐫𝐧𝐲 𝐫𝐞𝐚𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐅𝐚𝐧𝐠𝐨𝐫𝐢𝐚, 𝐈'𝐦 𝐁𝐫𝐢𝐭𝐧𝐞𝐲 𝐒𝐩𝐞𝐚𝐫𝐬⌟

#TheMentalist
کیک سیب و موز و دارچین درست کردم
🍓6
داد زدم
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
https://news.1rj.ru/str/ToColoradoAndBack
Toduro
تودورو یه پری شهریه که از خاطرات آدم‌ها تغذیه می‌کنه. اون دست‌هایی طلایی و موهایی سرخ داره و زیر نور ماه، شبیه روباهی با چشم چپ نقره‌ای دیده می‌شه. اون یه عصای قدیمی گره‌دار با خودش حمل می‌کنه که پر از عروسک‌های چوبیه.
تودورو موجودیه که به خاطر خدای مرگ به وجود اومده. خدای مرگ متعلق به قبیله‌ای در شماله که مرده‌هاش رو با برق طلا و خاکستر و برگ سپیداران تزیین می‌کنه. اون‌ها که هر کدوم یه روح چوبی به شکل حیوان به گردن انداختن، در گروه‌های چهار تا چهل نفری جمع می‌شن و تا ابد براش می رقصن. رقص مردگان درخت‌ها رو به گردش درمیاره و باعث گرده‌افشانی گل‌ها می‌شه، اینطوریه که فصل‌ها عوض می‌شن و ماه به گردش خودش ادامه می‌ده. اما پوست پای مرده‌ها کنده می‌شه و با پاهای خونین به رقص ادامه می‌دن، تا جایی که بدنشون می‌پوسه و چیزی جز برق طلا و روح چوبی ازشون باقی نمی‌مونه.
یکی از این مرده‌ها، زنی بود که سر خدای مرگ رو شیره مالید تا به جای رقصیدن، جام شرابش رو براش حمل کنه. در یکی از شب‌های اعتدال پاییزی، وقتی خدای مرگ داشت با سربازان چوبی‌ش دور آتیش به شکنجه مردگان جدید نگاه می‌کرد، زن شرابش رو با تنها چیزی که خدای مرگ بهش آسیب‌پذیر بود، مسموم کرد: دونه‌ی ماه.
وقتی خدای مرگ داشت خفه می‌شد، زن قلب، چشم‌ها و دست‌هاش رو دزدید و تلاش کرد فرار کنه. اما سربازان جلوش رو گرفتن و همه چیز رو از چنگش دراوردن. تنها چیزی که تونست با خودش ببره، چشم چپ خدای مرگ بود. اون چشم رو بافت و باهاش برای خودش یه کت پشمی درست کرد تا بتونه شبیه زنده‌ها به نظر برسه. در نهایت یه ساحر ماهر شد. با این وجود، هیچکس نمی‌تونست بعد از مدتی از بوی مرگی که از زیر کت بلند می‌شد باهاش زندگی کنه. تا این که یه گرگینه رو ملاقات کرد و اولین بچه‌شون رو به دنیا اوردن: پری شروری که چشم چپش نقره‌ای بود و می‌تونست خاطرات آدم‌ها رو بدزده و توی عروسک‌های چوبی‌ش جا بده.
اون از شهری به شهر دیگه فرار می‌کنه، چون خدای مرگ دنبال قدرتیه که ازش دزدیده شده.
(If you want an enemies to lovers/give me back my fucking eye romance, feel free to imagine that🙏)
🔥1
فعلا Lay me down in golden dandelions تا بعدش ببینم چه خاکی بریزم تو سرم
فعلا انقدر بنواز تا شیطان ظهور کنه تا بعدش ببینم چه خاکی بریزم تو سرم