و ما تازه این فصل عمق نگرانیهای باک رو میفهمیم چون قسمت چهارم قسمتیه که تماما از زاویه دید باکه. تمام شخصیتها طوری رفتار میکنن که باک به اون شکل اونها رو میبینه.
و اینکه چقدر نگرانه کریستوفر ازش گرفته بشه و کسی جاش رو پر کنه و چقدر میترسه ناکافی باشه و فراموش بشه و چقدر از هیچ چیز از احساسات خودش نمیدونه و خودش رو نمیشناسه و همیشه توی ذهنش با خودش درگیره.
این بچه طوری بزرگ شده که همیشه احساس اضافه بودن میکرده و با هر حرکت میترسه که باز هم دور انداخته بشه. اصلا بحث رابطهی عاشقانه نیست تمام این قسمت باک میترسید که یکی از مهمترین آدمهای زندگیش جاش رو بده به کسی که فقط چند روزه دیدش.
و خوشحالی بیش از حد دوستش که بیننده اصرار داشتن چقدر oocشده. ولی نه. اون باکه که تمام رفتار ادی رو بیش از حد اغراق شده میبینه باکه که فکر میکنه ادی با یک فرد دیگه خوشحالتره و بیشتر میخنده با اینکه نمیدونه دلیل خوشحالیش خودشه.
هفت صبحه و یادم افتاد Ty بلد نیست برای کسی کروات ببنده و برای اینکه بتونه انجامش بده باید از پشت بغلش کنه و الان انقدر دلم برای قیافهی مسخرهش تنگ شده که دلم میخواد زیر پتو گریه کنم.