Fu Inlé
Photo
Powers: Authorities
فرشتههایی هستن که بهشون میگیم فرشتهی نگهبان. وظیفهشون محافظت و نبرد با شر و نیروهاییه که ممکنه به انسانها آسیب بزنن. توی نظامیترین حالت ممکن فرشتهها هستن.تاریخ انسانها دست این فرشتههاست.
فرشتههایی هستن که بهشون میگیم فرشتهی نگهبان. وظیفهشون محافظت و نبرد با شر و نیروهاییه که ممکنه به انسانها آسیب بزنن. توی نظامیترین حالت ممکن فرشتهها هستن.تاریخ انسانها دست این فرشتههاست.
Fu Inlé
Photo
گروه سوم:
Principalities: Rulers
فرشتگانی هستن که وظیفهی هدایت رو دارن. توی کلیساها در رفت و آمدن. تاج و عصای سلطنتی دارن. دستوراتی که از فرشتگان بالاتر بهشون میرسه رو اطلاعت میکنن و دستور مستقیمی از طرف خدا دریافت نمیکنن.
Principalities: Rulers
فرشتگانی هستن که وظیفهی هدایت رو دارن. توی کلیساها در رفت و آمدن. تاج و عصای سلطنتی دارن. دستوراتی که از فرشتگان بالاتر بهشون میرسه رو اطلاعت میکنن و دستور مستقیمی از طرف خدا دریافت نمیکنن.
Fu Inlé
Photo
Archangels: messenger
وظیفهی نگهبانی از تاج و تخت و پیامرسانی رو دارن.
توی تعدادشون اختلاف نظر هست و هنوز دقیق نمیشه گفت چندتا هستن.
وجود مایکل و گابریل بین اونا تنها چیزیه که همه روش توافق نظر دارن.
ولی به طور کلی میشه گفت هفت یا هشتا هستن.
Michael
Gabriel
Raphael
Uriel
Sealtiel
Jegudiel
Barachiel
Jerahmeel
وظیفهی نگهبانی از تاج و تخت و پیامرسانی رو دارن.
توی تعدادشون اختلاف نظر هست و هنوز دقیق نمیشه گفت چندتا هستن.
وجود مایکل و گابریل بین اونا تنها چیزیه که همه روش توافق نظر دارن.
ولی به طور کلی میشه گفت هفت یا هشتا هستن.
Michael
Gabriel
Raphael
Uriel
Sealtiel
Jegudiel
Barachiel
Jerahmeel
Fu Inlé
Photo
Angels: Plain
کم اهمیتترین فرشتهها و پایینترین رتبهها رو دارن. گروه به گروه وظیفههاشون فرق میکنه ولی در کل محافظ شخصی ما هستن. برخلاف پاورز که وظیفهی حفاظت یک قوم، ملت یا سرزمین رو دارن اینها فقط از یک شخصت محافظت میکنن.
کم اهمیتترین فرشتهها و پایینترین رتبهها رو دارن. گروه به گروه وظیفههاشون فرق میکنه ولی در کل محافظ شخصی ما هستن. برخلاف پاورز که وظیفهی حفاظت یک قوم، ملت یا سرزمین رو دارن اینها فقط از یک شخصت محافظت میکنن.
اگه چیزی رو اشتباه گفتم ببخشید. زمان زیادی از وقتی که درموردشون خوندم میگذره و ممکنه چیزی رو جابهجا یه اشتباه نوشته باشم. ^^
His hands gently touched the scar that was the last reminder of his painful past. He wished that he would let him inside and let him take care of him. He would make him forget all the painful things of his past. He would never leave him. He could feel his body start to tremble.
Did love always have to hurt like this? Because he was sure that he wouldn’t survive this much longer. The anxiety and the pain surely were killing him.
-Like… Love, where two people have an actual Relationship? Like… stay over for the night … kinda love?
+yeah, That’s the kind of love I was referring to.
+yeah, That’s the kind of love I was referring to.