Fu Inlé – Telegram
ممکنه بعدا دکتر جراح انجامش بده ولی چرا رامبرانت صبر نکرده تا کالبدشکافی کامل بشه؟
می‌خواسته فقط اهمیت مغز و شکوهش رو نشون بده؟ پس چرا داس مغز؟ می‌تونست بخش‌های جالب‌تری رو انتخاب کنه ولی توجهش روی داس خیلی جالبه.
5
گوشیم زنگ خورد -_-
دلیلش رو خیلی دوست دارم.
یکی از کارهای رامبرانت مرگیه که داسش رو حمل می‌کنه و اسکلتی انسان همراه و یا بدون داس نماد انجمن جراحان بوده. و بخاطر ژرف‌نمایی خاصی که داره این حس به شما القا می‌شه که تمام این کالبدشکافی فقط برای شماست و بیننده‌ی اصلی شمایید. داس اون وسیله‌ایه که زندگی انسان رو می‌گیره و توجه این انجمن روی همین فانی بودن انسانه. اینکه چقدر راحت می‌تونید با داسی که توی سرتونه یا داسی که توی دست مرگه زندگی‌تون رو از دست بدید.
7
همین دیگه. خواستم بگم دوسش دارم.
من اگه قورباغه بودم.
5
If not for the slow rise and fall of her chest, you could easily mistake her as a corpse. staying there, splayed on the cold stone steps, limbs unmoving, eyes unfocused. maybe she was dead after all. except, she could still feel the ache deep in her heart. if death was oblivion, then she wasn't on the other side yet. for she was still all too aware, still present, still in pain.
if she was dead, then why was a shallow breath still stubbornly moving through her lungs, refusing to stop in its track?
if she was dead, then why did pain still pulse through her veins, refusing to let her just be?
if she was dead, then why were tears still welling up in her eyes, like a spring in the deep heat of the summer refusing to dry?
if she was dead, then why wasn't she bleeding? why wasn't she painting this despicable beautiful place red with her blood?
something in the very center of her being hurt. not the kind of all consuming violent pain that makes your brain shut down and choose unconsciousness. not the kind that flows through you like a roaring river.
it was a dull sort of pain, sitting there almost silently, hugging its knees close and staring ahead with eyes empty of all life. not a pain sharp like a dagger cutting through tender flesh in a clean swift stroke, but like a thousand small needles stabbing at your nerves at all times, setting you on fire but not letting you burn and turn into ash.
she blinked slowly, taking note of a large crack on the ceiling. her shoulders were numb from the biting cold of the ground sipping into her skin and bones. everything around her was still and quiet, like even the world around her had finally abandoned her, leaving her to her own devices.
a black dog passed her by, sniffing at her curiously, trying to make sense of her immobile body with his animalistic senses.
she waited, to be once again left alone, alone in her pain, alone in her unending misery.
👍1
بیاین درمورد این صحبت کنیم که چیزی که شبنم نوشته چقدر... ایرانیه! و اینکه اگه یه انگلیسی زبان بخونش احتمالا باور نمی‌کنه که شبنم زبان مادری‌ش انگلیسی نیست.
👍8
چه چیزی باعث انگلیسی زبان‌ها انقدر به نوشته‌هایی که توسط آدم‌هایی با زبان اولی به غیر از انگلیسی نوشته شدن، جذب بشن و براشون حکم شاهکار داشته باشه و متفاوت به نظر برسه؟
👍5
یک: شبنم انگلیسی فکر نمی‌کنه. شاید اونقدر نیازی به تمرکز برای استفاده‌ی صحیح از کلمات نداشته باشه ولی تصوراتش برای خلق نوشته‌هاش کاملا ایرانیه. توصیفات ریزی که تمام متن رو شکل دادن و از هیچ دیالوگی استفاده نشده‌. افکار شخصیت اصلی که با همون توصیفات ادغام شدن و جدا کردنشون از هم دیگه سخته.
👍4
نمی‌گم توی ادبیات انگلیسی همچین چیزی نیست ولی توصیفات پر جرئیاتی که کل هسته‌ی داستان رو شکل می‌دن و همزمان بیش از حد به نظر نمی‌رسن چیزیه که ادبیات ایران توش تخصص داره.
👍4
دو: زبان مادری شبم فارسیه. تنظیمات کارخونه‌ی مغزش به این زبانن و ناخوداگاهش روی این زبان تنظیم شده. و زبان انگلیسی یک آپدیت برای اون تنظیماته و هیچ وقت جایگزین نمی‌شه. کنار هم قرار می‌گیرن. پس وقتی شبنم سوییچ می‌کنه اون ناخوداگاه فارسی زبانش هنوز باهاشه.
👍3
و نمی‌دونم چقدر درست دارم می‌گم ولی احتمالا شبنم با استفاده از اسامی توی نوشته‌هاش مشکل داره یکم. چون تکرار اون اسم‌ها پشت سر هم توی یک صفحه چندین و چندین بار، براش منطقی نیست. شبنم اگه می‌تونست از She و Her هم استفاده نمی‌کرد؟
👍4
و باز هم احتمالا شبنم توی توصیف احساسات منفی بهتره و وقتی داره می‌نویسه خودش حسشون می‌کنه. نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم موقع نوشتن غم واقعا سنگین می‌شه؟
👍4
و باز نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کنم شبنم موقع نوشتن به اینکه چی بنویسه فکر نمی‌کنه و یا حتی شاید بعدش تمام کلماتی که استفاده کرده و تمام چیزی که نوشته رو یادش نیاد بعضی وقت‌ها چون داره احساسات رو می‌نویسه و احساسات نیازی به فکر کردن ندارن. شبنم داستان تعریف نمی‌کنه که بخواد براش پلات بچینه و احتمالا توی نوشتن داستان بلند مشکل داره.
👍4
و من آدم‌هایی که احساسات رو به تصور می‌کشن و موقع نوشتنش باهاشون یکی می‌شن رو خیلی دوست دارم =)
👍5
برعکس نوشتن شبنم که کاملا قلبه. ساشا سعی داره تمام احساسات شخصیت رو با حرکات بدنش نشون بده و این جدا هنر می‌خواد. پلکی که می‌پره گوشه‌ی لبی که کج می‌شه و انگشتی که پارچه‌ی دامنش رو لمس می‌کنه‌. شبنم توی رو توی ذهن شخصیت می‌بره و شاسا به صورت فیلم برات پخشش می‌کنه و می‌خواد تلاش کنه تا شخصیتش رو از دید یه آدم خارجی ببینی.
👍4
ساشا اینطوریه که "من دارم با حرکات دست کسی که خلق کردم بهت نشون می‌دم داره از درون فریاد می‌کشه و تو باید بفهمی!"
👍5
Sunt lacrimae rerum
Why am I so aggressive even in writing 😭🤭
اگرسیو نیست =) چیزی که من درک کردم و ممکنه کاملا اشتباه بشه این بود که تو دلت می‌خواد خواننده طوری شخصیتی که خلق کردی رو ببینه که یه غریبه توی همون دنیا می‌بینه. نمی‌خوای اون privilege زندگی توی سر شخصیت رو بهش بدی چدن باید خودش بشناسش و افکار شخصیت‌هات برای خودشون
👍4
هرچقدر توصیف احساسات شبنم قویه به همون اندازه توضیح موقعیت ساشا قویه طوریه که انگار دقیقا داره مقابل چشم‌هات اتفاق میفته.
👍4