آها و تازه فرشتههایی که به زمین حمله کردن و همه رو دارن تیکه پاره میکنن دختره انقدر ازشون نمیترسه که میزنه توی گوش یکیشون؟ زن نمیگی جرت میده؟ حالا هرچقدر هم حالش بد باشه توی اون لحظه
😭8
آها بعد اینا میخواستن جابهجا بشن توی شب خودش و خواهر فلجش و مامانش. شب هم میخواستن برن با اینکه شب همه جا دست فرشتههاست و خطرناکن و اینا.
حالا چطوری؟
پیاده، وسط خیابون، با یه چرخ دستی خراب که ترق ترق صدا میده و ویلچر! خب چرا توی ده ثانیه اول کسی شما رو ندید؟ با این همه سر و صدا باید کر باشن نشنون شما دارین تو خیابون راه میرین!
حالا چطوری؟
پیاده، وسط خیابون، با یه چرخ دستی خراب که ترق ترق صدا میده و ویلچر! خب چرا توی ده ثانیه اول کسی شما رو ندید؟ با این همه سر و صدا باید کر باشن نشنون شما دارین تو خیابون راه میرین!
😭6
Forwarded from answers
-For @ToColoradoAndBack 🤍
-دختریه که توی یه مِیخونهی بینراهی کار میکنه، یه نیمه شب که مشتریای ثابت اونجا بودن، شوالیههای دربار میان و شروع به اذیت کردن مردم میکنن چون زیادی مست بودن، رئیسشون به یه مرد خیلی پیر که گوشهترین جای سالن نشسته بوده پیله میکنه و دخترک برای کمک به پیرمرد و البته جمع کرده خردههای لیوانی که شوالیه شکسته میره و وقتی شوالیه پیرمردو شروع به کتک زدن پیرمرد میکنه دختره یه تیکه ی تیز از خردههای لیوانو روی گونه ی چپ شوالیهی خودشیفته میکشه.
پیرمرد تا شوالیه به خودش بیاد یک سکهی طلا و یک سکهی عجیبِ دیگه به دختر میده و توی گوشش یه چیزی میگه و با سرعت میره بیرون و ناپدید میشه و دختر هم از در پشتی با سرعت فرار میکنه و قایم میشه تا وضعیت یکم امن تر بشه، اولین فرصتی که پیدا میکنه سوار کشتی میشه و به کمک سکهای که پیرمرد بهش داده راهشو پیدا میکنه؛ مدت طولانی ای توی راه بوده و نمیدونه حتی از کجاها عبور کرده
تا به جایی که پیرمرد بهش گفت میرسه
"والار مورگولیس"
حرفی بود که پیرمرد بهش زد و کلید ورودش به شهر.
نمیفهمه چقدر توی شهر میمونه و چقدر طول میکشه تا توی معبد پذیرفته بشه اما گهگاهی پیرمرد رو از دور میبینه.
بعد از مدتهای طولانی؛ زمانی که حتی اسم و چهرهی خودش رو یادش نمیاد
یک روز توی چهره ی پیرمرده، یک روز اشراف زاده و یک روز شوالیهای که باعث تمام این ماجراها شده و فقط یه چیز رو میدونه؛ اینکه باید به خدای هزار چهره خدمت کنه.
answers
-For @ToColoradoAndBack 🤍 -دختریه که توی یه مِیخونهی بینراهی کار میکنه، یه نیمه شب که مشتریای ثابت اونجا بودن، شوالیههای دربار میان و شروع به اذیت کردن مردم میکنن چون زیادی مست بودن، رئیسشون به یه مرد خیلی پیر که گوشهترین جای سالن نشسته بوده پیله میکنه…
من با کشتی سفر میکنممممممممم من خدا رو میبینم من همزمان blessed و cursed میشم
عاشقشم عاشقم عاشقشم وای TT
عاشقشم عاشقم عاشقشم وای TT
یه کتاب واقعا میتونه توی دهتا صفحهی اول همه چی رو به شما بگه. طوری که نویسنده شروعش میکنه نحوهی ترتیب جملاتش دیالوگهایی که با اونها شخصیتها و روابط بینشون معرفی میشن و قلم نویسنده از همون اول مشخصه.
Hidden Chat
چی میخونی:>
A Charm of Magpies
یه مجموعهی mlm فانتزی/جنایی/ رومنسه. درمورد دنیاییه که توش جادو وجود داره و داستان توی بریتانیا اتفاق میفته. یه لرد انگلیسی و یه جادوگر و یه قاتلی که معلوم نیست چرا دنبال این آدمه.
یه مجموعهی mlm فانتزی/جنایی/ رومنسه. درمورد دنیاییه که توش جادو وجود داره و داستان توی بریتانیا اتفاق میفته. یه لرد انگلیسی و یه جادوگر و یه قاتلی که معلوم نیست چرا دنبال این آدمه.
🔥4
مرجان نمونهی کامل یه حیجابی گرله کاش انقدر دوستداشتنی نمینوشتنش تا بتونم با خیال راحت بهش نفرت بورزم نه اینکه قربون صدقهش برم.
↳「#911LoneStar」
↳「#911LoneStar」
💅6👍1
با هر قطره اشکی که کارلوس میریزه دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار و یه تیر به اوون بزنم.
👍3
چکار با این بچه کردی مرد که دم مرگ دنبال مامانش میگرده که فقط چند ثانیه بیشتر پیشش باشه چون فقط دلش یه خانواده میخواد
👍2
جاد واسه دخترش نشسته کارتون میبینهههههه که وقتی به دنیا اومد بدونه چی به چیه😭😭😭😭 این بچه هنوز تو رحم مادرشه جاد داره واسش فروزن نگاه میکنه😭
😭4