و به جز اون هر فرهنگ دید متفاوتی از زمان داره. توی غرب زمان کاملا خطه. گذشته، حال و آینده به ترتیب قرار گرفتن و ابتدا و انتها مشخصه. در حالی که شرق زمان رو دایره میبینه، یه چرخه که ادامه داره و اونقدر سفت و سخت نیست.
برای همینه ما ایرانیها خیلی نگران زمان نیستیم و بهمون استرس نمیده. آره چندساله که همه نگرانن از بقیه عقب بیفتن و همه دارن تلاش میکنن.
ولی همیشه اینطوری بوده؟
همین حالا هم مشکلی با عقب انداختن برنامهها نداریم و از "بعدا" خیلی شده استفاده کنیم. زمان برای ما سریع نمیگذره و اعتقادی به فرار کردنش نداریم و "هیچ وقت دیر نیست".
ولی همیشه اینطوری بوده؟
همین حالا هم مشکلی با عقب انداختن برنامهها نداریم و از "بعدا" خیلی شده استفاده کنیم. زمان برای ما سریع نمیگذره و اعتقادی به فرار کردنش نداریم و "هیچ وقت دیر نیست".
ولی برای یه آمریکایی اینطور نیست. اونی که همیشه داره میدوه و امکان نداره دیر برسه سرکارش چون توبیخ میشه و زمان حرکتش رو با پیشبینی ترافیک تطبیق میده و هیچ وقت نمیایسته چون درکش از سرعت زمان با ما متفاوته.
اسم این گونه p. parvivipara ست و توی بزرگترین حالت از یک سانتیمتر بیشتر نمیشن.
Yapping Sascha
بیاید بگید ترجیح میدید با چه موجود جادویی باند مادامالعمر داشته باشید و چرا
به دنیا نیومده بود، ساختنش. بریدن و دوختن و شکستن و وصل کردن و از باقی موندهی جسمش چیزی رو ساختن که بهش افتخار میکردن. روحش؟ چیز مهمی نبود، سوزوندنش.
همیشه میدونست زندگی طولانیای نداره، انتظار زیادی هم نداشت. اگه با لبخند وسط میدون جنگ به عنوان رهبر اسپتسناز گیرو میمرد، چه بهتر. حداقل مردمش فراموشش نمیکردن.
ولی نه، خداش انقدر بهش علاقهای نداشت. برعکس سازمان اطلاعات نیروی ویژهی آلمان.
به عنوان اسیر جنگی گرفتنش ولی بازجویی نشد، حتی شکنجهای هم در کار نبود و یک روز بعد، همراه با سه اسیر دیگه مثل گاوهای آماده به ذبح به پایگاه اصلی سازمان توی آلمان منتقل شدن.
و بعد از اون؟ جهنم بود.
روزهای اول بعد از انتقالش فکر میکرد داره خواب میبینه. خونی که جای آب بهش میدادن و باید تا قطرهی آخرش رو سر میکشید و تشکر میکرد. قلبی که باید میجوید و التماس میکرد معدهش نگهش داره و هر بار دعا میکرد که کاش حس بویاییش رو از دست بده. بوی خون و آهن حالش رو بهم میزد. به جادو و افسانه اعتقاد نداشت ولی توضیح دیگهای هم برای کارهایی که مجبور به انجامشون بود پیدا نمیکرد.
کسی نبود که گریه کنه. ولی وقتی از صحبتهای نگهبان زندانش فهمید آخرین قلبی که توی دستشه قلب توله گرگیه که تازه به دنیا اومده تمامش رو بالا آورد و وقتی که مجبورش کردن با قاشق جمع که و قورتش بده، چشمهاش سوخت.
بعد از اون چیز زیادی یادش نمیاد. تنها چیزی که هیچ وقت از ذهنش پاک نمیشه دردی بود که با لبخند بهش هدیه میدادن و آدمهایی که بالای سرش با افتخار سر تکون میداد و فکر میکردن خدان و خلقشون رو ستایش میکردن.
و انگار موفق شده بودن. انگار واقعا خلق کرده بودن، چون جای حرف زدن پارس میکرد.
اولین باری که خودش رو دید انقدر ترسید و سعی کرد از چهرهش فرار کنه که مجبور شدن بیهوشش کنن. کسی که توی آینه بهش نگاه میکرد انسان نبود، گرگ بود.
انگار توی سیرک بود. آدمهایی که با چشمهای گرد شده نگاهش میکردن و ازش میخواستن راه بره، بشینه، بپره و زوزه بکشه و حیوونهایی که جلوش مینداختن و منتظر بودن تا ببینن کشتنشون چقدر طول میکشه. تیرهایی که بهش میزدن و خیره به ساعت توی دستشون صبر میکردن و مدت زمان خوب شدنش رو اندازه میگرفتن. معمولا زیر یک دقیقه بود.
کی فرار کرد؟ روزی که پایان جنگ اعلام شد.
وضعیت وحشتزدهی کسایی که توی پایگاه بودن بالاخره بهش فرصت داد تا بتونه فرار کنه. ولی قبل از اون، تمام کسایی که ساختنش رو کشت، مثل تمام حیوونایی که ازش خواستن. و بالاخره با پوزهای که ازش خون میچکید، از پایگاه فرار کرد.
همیشه میدونست زندگی طولانیای نداره، انتظار زیادی هم نداشت. اگه با لبخند وسط میدون جنگ به عنوان رهبر اسپتسناز گیرو میمرد، چه بهتر. حداقل مردمش فراموشش نمیکردن.
ولی نه، خداش انقدر بهش علاقهای نداشت. برعکس سازمان اطلاعات نیروی ویژهی آلمان.
به عنوان اسیر جنگی گرفتنش ولی بازجویی نشد، حتی شکنجهای هم در کار نبود و یک روز بعد، همراه با سه اسیر دیگه مثل گاوهای آماده به ذبح به پایگاه اصلی سازمان توی آلمان منتقل شدن.
و بعد از اون؟ جهنم بود.
روزهای اول بعد از انتقالش فکر میکرد داره خواب میبینه. خونی که جای آب بهش میدادن و باید تا قطرهی آخرش رو سر میکشید و تشکر میکرد. قلبی که باید میجوید و التماس میکرد معدهش نگهش داره و هر بار دعا میکرد که کاش حس بویاییش رو از دست بده. بوی خون و آهن حالش رو بهم میزد. به جادو و افسانه اعتقاد نداشت ولی توضیح دیگهای هم برای کارهایی که مجبور به انجامشون بود پیدا نمیکرد.
کسی نبود که گریه کنه. ولی وقتی از صحبتهای نگهبان زندانش فهمید آخرین قلبی که توی دستشه قلب توله گرگیه که تازه به دنیا اومده تمامش رو بالا آورد و وقتی که مجبورش کردن با قاشق جمع که و قورتش بده، چشمهاش سوخت.
بعد از اون چیز زیادی یادش نمیاد. تنها چیزی که هیچ وقت از ذهنش پاک نمیشه دردی بود که با لبخند بهش هدیه میدادن و آدمهایی که بالای سرش با افتخار سر تکون میداد و فکر میکردن خدان و خلقشون رو ستایش میکردن.
و انگار موفق شده بودن. انگار واقعا خلق کرده بودن، چون جای حرف زدن پارس میکرد.
اولین باری که خودش رو دید انقدر ترسید و سعی کرد از چهرهش فرار کنه که مجبور شدن بیهوشش کنن. کسی که توی آینه بهش نگاه میکرد انسان نبود، گرگ بود.
انگار توی سیرک بود. آدمهایی که با چشمهای گرد شده نگاهش میکردن و ازش میخواستن راه بره، بشینه، بپره و زوزه بکشه و حیوونهایی که جلوش مینداختن و منتظر بودن تا ببینن کشتنشون چقدر طول میکشه. تیرهایی که بهش میزدن و خیره به ساعت توی دستشون صبر میکردن و مدت زمان خوب شدنش رو اندازه میگرفتن. معمولا زیر یک دقیقه بود.
کی فرار کرد؟ روزی که پایان جنگ اعلام شد.
وضعیت وحشتزدهی کسایی که توی پایگاه بودن بالاخره بهش فرصت داد تا بتونه فرار کنه. ولی قبل از اون، تمام کسایی که ساختنش رو کشت، مثل تمام حیوونایی که ازش خواستن. و بالاخره با پوزهای که ازش خون میچکید، از پایگاه فرار کرد.