حالا این خدا چطوری پریدریایی میشه؟
خیلی جاها میگن عاشق یه انسان فانی و ازش بچهدار میشه و
-یک: بعد از زایمانش از شدت غم خودش رو توی آب میندازه
- دو: اشتباهی اون انسان رو میکشه و باز هم از شدت غم و خودش پرت میکنه توی آب
خیلی جاها میگن عاشق یه انسان فانی و ازش بچهدار میشه و
-یک: بعد از زایمانش از شدت غم خودش رو توی آب میندازه
- دو: اشتباهی اون انسان رو میکشه و باز هم از شدت غم و خودش پرت میکنه توی آب
حالا چرا؟ چون میخواست آخر عمرش به شکل ماهی توی آب زندگی کنه. ولی خدایان دیگه این اجازه رو بهش نمیدادن چون زیبایی بیش از حدی داشته.
و دیگه نصف نصف راضی شدن و اولین پری دریایی به وجود اومد =)
و دیگه نصف نصف راضی شدن و اولین پری دریایی به وجود اومد =)
👀5
اسم این الهه Atargatis بوده. ولی یونانیها به این شکل دیگه میشناسنش و بهش میگن Derketo/Derceto که خب توی یونان آنچه همه خوبان دارن ایشون یکجا داره =)
Forwarded from Yapping Sascha
به نظرم جالبه که اسطوره مادرکشی یا مادری که بچههاشو بکشه خیلی کمتره
Yapping Sascha
به نظرم جالبه که اسطوره مادرکشی یا مادری که بچههاشو بکشه خیلی کمتره
یه چیزی که هست سمبلیک شدن پدرکشی و پسرکشی توی اساطیره. چرا یه پسر پدرش رو میکشه؟
روم باستان رو در نظر بگیر. یه جامعهی مردسالار که همه چیز یک خانواده رو مرد مشخص میکرده. چه جایگاه اجتماعیش و چه سرنوشت و فرزندان. همهچی دست پدر بوده.
روم باستان رو در نظر بگیر. یه جامعهی مردسالار که همه چیز یک خانواده رو مرد مشخص میکرده. چه جایگاه اجتماعیش و چه سرنوشت و فرزندان. همهچی دست پدر بوده.
👍3
و خب جرم سنگینی بوده و جزای خیلی سنگینی هم داشته. حالا فکر کنید اگه توی همچین شرایطی که مرد حرف اول رو میزنه و قتلش میتونه یه خاندان رو به نابودی بکشونه، کشته شدنش چه معنیای میتونه داشته باشه.
پسر کشی: پدرانی که میترسن اعتقاداتشون به وسیلهی پسر از بین بره و جایگاه و قدرتشون رو از دست بدن.
پدرکشی: پسرانی که از وضعیت حال حاضر خستهان و نیاز به تغییر دارن.
پدرکشی: پسرانی که از وضعیت حال حاضر خستهان و نیاز به تغییر دارن.
👍2
Forwarded from 𝕷𝖚𝖓𝖆 𝕸𝖆𝖑𝖊𝖋𝖎𝖈𝖆𝖗𝖚𝖒🌙 (𝕷𝖚𝖓𝖆𝖗𝖆)
Yapping Sascha
به نظرم جالبه که اسطوره مادرکشی یا مادری که بچههاشو بکشه خیلی کمتره
دقیقا!!
من فقط چند تا اسطوره شنیدم که مادر فرزندشو کشته اونام اکثرا خیلی shallow بودن و تقریبا دلیل همشون هم بخاطر این بود که زنه به عشقی که شوهرش/معشوقش به بچه هاشون داره حسودیش میشه
من فقط چند تا اسطوره شنیدم که مادر فرزندشو کشته اونام اکثرا خیلی shallow بودن و تقریبا دلیل همشون هم بخاطر این بود که زنه به عشقی که شوهرش/معشوقش به بچه هاشون داره حسودیش میشه
𝕷𝖚𝖓𝖆 𝕸𝖆𝖑𝖊𝖋𝖎𝖈𝖆𝖗𝖚𝖒🌙
دقیقا!! من فقط چند تا اسطوره شنیدم که مادر فرزندشو کشته اونام اکثرا خیلی shallow بودن و تقریبا دلیل همشون هم بخاطر این بود که زنه به عشقی که شوهرش/معشوقش به بچه هاشون داره حسودیش میشه
اینبار بریم یونان. زنان یونانی زندگی خوبی نداشتن. یه هیچ وجه. مدت کمی بعد از بلوغ مجبور به ازدواج بودن و مدت کمتری بعد مجبور به بچهدار شدن. و چون احتمال زندهموندن بچهها کم بود هر زن بیشتر از شش بار حامله میشد.
مردها اونقدر دخالتی توی بزرگ شدن بچه نداشتن و بچهها تا سنی بیشتر وقتشون برای مادرشون بود و کنار اون.
مادرها توی اساطیر یونان وجود ندارن تا نقش قهرمان داشته باشن و اژدها بکشن و نقشه بچینن و پادشاهی رو برای قدرت بهم بریزن، اونجا بودن تا ما شخصیت دیگهای از فرزندانشون رو ببینیم. مادرها قسمت انسانی شخصیت فرزندانشونن و براشون هرکاری میکنن.
مردها اونقدر دخالتی توی بزرگ شدن بچه نداشتن و بچهها تا سنی بیشتر وقتشون برای مادرشون بود و کنار اون.
مادرها توی اساطیر یونان وجود ندارن تا نقش قهرمان داشته باشن و اژدها بکشن و نقشه بچینن و پادشاهی رو برای قدرت بهم بریزن، اونجا بودن تا ما شخصیت دیگهای از فرزندانشون رو ببینیم. مادرها قسمت انسانی شخصیت فرزندانشونن و براشون هرکاری میکنن.
👍4
زنهایی وجود دارن که فرزندان و همسرانشون رو بکشنن ولی وقتی بگردید چیز زیادی پیدا نمیکنید چون نقش مادر برای اونها به این شکل تعریف نشده.
👍3
Forwarded from Yapping Sascha
درباره همین میخواستم حرف بزنم
اکثر افسانههای مربوط به پدرکشی که میشناسیم، مربوط به تمدنهایی هستن که یه دولت متمرکز و فرهنگ واگذاری مالکیت زمین/دارایی به فرزند/پسر ارشد وجود داره
درواقع صفاتی که به خدایانی مثل زئوس نسبت داده میشن، بازتابی از تصور مردم از حاکم/شاه منطقهشون هستن
حالا به جز قضیه معروف عقده ادیپ کهپيشنهاد میکنه پسر می خواد مادرو بکنه و میترسه پدر کیرشو ببره
توی یونان، روم، چین، مصر و ایران این افسانهها رو داریم و توی همهی این تمدنها دولت مرکزی و قدرتمند داشتیم
اگه نظریات بارت و در ادامهی اون یونگ رو در. پیش بگیریم که شباهت اساطیر به هم، به خاطر شباهت کارکرد ملتها با همدیگهست، میتونه توجیه مناسبی باشه که چرا پدرکشی/پدری که فرزندانش رو میکشه افسانه متداولتریه
اکثر افسانههای مربوط به پدرکشی که میشناسیم، مربوط به تمدنهایی هستن که یه دولت متمرکز و فرهنگ واگذاری مالکیت زمین/دارایی به فرزند/پسر ارشد وجود داره
درواقع صفاتی که به خدایانی مثل زئوس نسبت داده میشن، بازتابی از تصور مردم از حاکم/شاه منطقهشون هستن
حالا به جز قضیه معروف عقده ادیپ که
توی یونان، روم، چین، مصر و ایران این افسانهها رو داریم و توی همهی این تمدنها دولت مرکزی و قدرتمند داشتیم
اگه نظریات بارت و در ادامهی اون یونگ رو در. پیش بگیریم که شباهت اساطیر به هم، به خاطر شباهت کارکرد ملتها با همدیگهست، میتونه توجیه مناسبی باشه که چرا پدرکشی/پدری که فرزندانش رو میکشه افسانه متداولتریه
👍3
Forwarded from Yapping Sascha
ولی به نظرم نمیشه کنه این اساطیر رو فقط به کشمکش برای حفظ قدرت/به دست اوردن قدرت یا شهوت/عشق خلاصه کرد
مثلا دلایل مدهآ برای کشتن دو پسرش توی این خلاصه نمیشن که عاشق جیسون بود، جیسون بهش خیانت کرده بود و حالا میخواست اینجوری ازش انتقام بگیره
مثلا دلایل مدهآ برای کشتن دو پسرش توی این خلاصه نمیشن که عاشق جیسون بود، جیسون بهش خیانت کرده بود و حالا میخواست اینجوری ازش انتقام بگیره
Forwarded from Yapping Sascha
چندتا نکته هست که میشه در نظر گرفت، یکی این که وقتی زوجی توی یونان یا رم از هم جدا میشن، بچهها به پدر تعلق دارن و مادر باید ازشون جدا بشه (خود مادر هم دارایی پدر بوده که حالا دیگه نیست)
یکی از دلایل مدهآ میتونسته از بین بردن خط ارث جیسون باشه که لیترلی مهم ترین میراث برای مرد اون دوره به حساب میومده
دو این که مدهآ فقط یه زن معمولی یا یه پرنسس نیست، یه ساحره است
توی فرهنگهای مردسالار، اغلب ساحره تنها استریوتاپیه که یه زن می تونه بپذیره و باهاش شکلی از قدرت رو داشته باشه که توی اون جامعه به هیچ شکل دیگهای نمیتونسته به دستش بیاره، برای همین بهش انگ میخورده و ساحرگی یه نوع تابو محسوب میشده (مثلا زنانی که دانش خوبی از گیاهان دأشتن و میتونستن مردم رو درمان یا مسموم کنن ساحره محسوب میشدن، در زمان رنسانس زنانی که دانش خوبی از بدن انسان و سکس داشتن رو به جرم ساحرگی میسوزوندن)
نکته سوم اینه که طبق نظریه لکان، مادر قدرت خودش رو با مادر شدن از دست میده، پس این حرکت مدهآ راهی برای پس گرفتن قدرت و هویت خودش بوده
یکی از دلایل مدهآ میتونسته از بین بردن خط ارث جیسون باشه که لیترلی مهم ترین میراث برای مرد اون دوره به حساب میومده
دو این که مدهآ فقط یه زن معمولی یا یه پرنسس نیست، یه ساحره است
توی فرهنگهای مردسالار، اغلب ساحره تنها استریوتاپیه که یه زن می تونه بپذیره و باهاش شکلی از قدرت رو داشته باشه که توی اون جامعه به هیچ شکل دیگهای نمیتونسته به دستش بیاره، برای همین بهش انگ میخورده و ساحرگی یه نوع تابو محسوب میشده (مثلا زنانی که دانش خوبی از گیاهان دأشتن و میتونستن مردم رو درمان یا مسموم کنن ساحره محسوب میشدن، در زمان رنسانس زنانی که دانش خوبی از بدن انسان و سکس داشتن رو به جرم ساحرگی میسوزوندن)
نکته سوم اینه که طبق نظریه لکان، مادر قدرت خودش رو با مادر شدن از دست میده، پس این حرکت مدهآ راهی برای پس گرفتن قدرت و هویت خودش بوده
Forwarded from 𝕷𝖚𝖓𝖆 𝕸𝖆𝖑𝖊𝖋𝖎𝖈𝖆𝖗𝖚𝖒🌙 (𝕷𝖚𝖓𝖆𝖗𝖆)
Fu Inlé
Carmen Goett – La Llorona
- «افسانهی زن گریان، داستان غمانگیزی در فولکور مکزیک است که هزاران سال در کشورهای آمریکای لاتین، سینه به سینه از پدربزرگها و مادربزرگها به نوه ها رسیده است، و حتی برخی قسم میخورند که واقعیت دارد...
سالها پیش در دهکده ی کوچکی، دختر زیبایی به نام ماریا زندگی میکرد که بسیار به زیبایی اش مغرور بود. هرچه ماریا بزرگتر میشد، زیبایی اش چشمگیرتر و مغرورتر می شد تا حدی که وقتی به سن جوانی رسید، دیگر حتی به مردان دهکده ی خودش نظر هم نمیکرد، و ازدواج با جذابترین مرد دنیا را لیاقت خودش میدانست.
تا اینکه یکروز، سروکله ی مسافری در دهکده ی ماریا پیدا شد، همان مردی که او آرزویش را داشت. جوانی بی باک، پسر گله دار ثروتمند ساکن دشت های جنوب که می توانست مثل یک کومانچی سوارکاری کند. در واقع، او علاقه ای به اسبهای اهلی نداشت و ادعا می کرد که مرد واقعی کسی است که از اسبهای نیمه وحشی رکاب بگیرد.
او جذاب بود، صدای زیبایی داشت و گیتار می نواخت، و ماریا فکر کرد باید هرطوری که هست او را به دست بیاورد؛ راهش را هم بلد بود.
هربار که پسرک گله دار با او هم مسیر می شد و سعی می کرد سر صحبت را باز کند، ماریا راهش را به سمت خانه کج می کرد. به آوازهای پسرک زیر پنجره ی اتاقش و هدایای پرزرق و برقی که برایش می فرستاد توجهی نشان نمی داد و کم کم پسر مغلوب حیله ی او شد :"آخ از این دختر مغرور... ماریا.. ماریا.. بلاخره یک روز قلبش را به دست می آورم و قسم می خورم که با او ازدواج می کنم."
و به این ترتیب، همه چیز بر طبق نقشه ی ماریا پیش رفت. آنها خیلی زود نامزد شدند و بعد از مدتی ازدواج کردند. در ابتدا همه چیز خوب پیش رفت ، آنها صاحب دو فرزند شدند و خانواده ی شاد و خوشبختی به نظر می آمدند. اما بعد از چندسال، پسر هوس کرد به زندگی خود در طبیعت وحشی و دشتها بازگردد و فقط هر چندماه یکبار، آنهم برای ملاقات با بچه ها به خانه می آمد. او هیچ توجهی به ماریای زیبا نداشت و حتی اقرار کرد که می خواهد از ماریا جدا شود و با زنی از طبقه ی متمول و در سطح خانواده ی خودش ازدواج کند.ماریا با اینکه مغرور بود، اما بسیار برآشفت. او حتی نسبت به فرزندانش هم احساس خشم می کرد،چرا که آنها تمام توجه و محبت شوهرش را داشتند، درحالی که او کاملا نادیده گرفته می شد.
یک شب، درحالی که ماریا و فرزندانش در مسیر نزدیک رودخانه در حال قدم زدن بودند، کالسکه ای در کنارشان توقف کرد. مرد گله دار که به همراه زن زیبایی در کالسکه نشسته بود، فرزندانش را خطاب قرار داد و با آنها صحبت کرد، اما حتی یک نگاه هم به ماریا نینداخت. بعد اسبهای کالسکه را هی کرد و از آنجا دور شد.
خشم وحشتناکی سرتاپای ماریا را فرا گرفت و لحظه ای بعد، دست فرزندانش را گرفت و به سمت رودخانه کشاند؛ و درحالی که بر اثر جنون اختیارش را از دست داده بود هر دوشان را به رودخانه انداخت. زمانی که کودکان در جریان آب گم شدند، ماریا کم کم به خودش آمد و فهمید چه کاری کرده است، خودش را به حاشیه ی رودخانه رسانید و دستهایش را در آب فروکرد بلکه بتواند آنها را بیرون بکشد، اما آنها دیگر آنجا نبودند.
صبح روز بعد، مسافری برای اهل دهکده خبر آورد که زن جوان زیبایی در حاشیه ی رودخانه مرده است. اهالی به دنبال او، جسد ماریا را پیدا کردند و او را در همان نقطه ای که یافته بودند به خاک سپردند. شب بعد از مرگ ماریا، اهالی ده صدای عجیبی از سمت رودخانه شنیدند، صدایی که زوزه ی باد نبود، صدای شیون زنی بود که ناله میزد بچه هایم کجا هستند؟
و بعد زنی را دیدند که سرگردان در حاشیه ی رودخانه بالا و پایین میرفت. زن پیراهن سفید بلندی به تن داشت، درست مثل پیراهنی که موقع خاکسپاری ماریا به او پوشانده بودند از آن پس، اهالی شبهای زیادی را با صدای شیون زن سفید پوش گذراندند، و دیگر نام ماریا کم کم به فراموشی سپرده شده و او را با نام la llorona (یورونا) یا زن گریان می شناختندکه میان دنیای مردگان و جهان زندهها سرگردان است و تا زمانیکه فرزندانش را نیابد، اجازهی ورود به دنیای پس از مرگ را ندارد. فرجام این زن جوان ، سرگردانی و شیون و گریهی ابدی میان دشت و کنار رودخانه است.»
سالها پیش در دهکده ی کوچکی، دختر زیبایی به نام ماریا زندگی میکرد که بسیار به زیبایی اش مغرور بود. هرچه ماریا بزرگتر میشد، زیبایی اش چشمگیرتر و مغرورتر می شد تا حدی که وقتی به سن جوانی رسید، دیگر حتی به مردان دهکده ی خودش نظر هم نمیکرد، و ازدواج با جذابترین مرد دنیا را لیاقت خودش میدانست.
تا اینکه یکروز، سروکله ی مسافری در دهکده ی ماریا پیدا شد، همان مردی که او آرزویش را داشت. جوانی بی باک، پسر گله دار ثروتمند ساکن دشت های جنوب که می توانست مثل یک کومانچی سوارکاری کند. در واقع، او علاقه ای به اسبهای اهلی نداشت و ادعا می کرد که مرد واقعی کسی است که از اسبهای نیمه وحشی رکاب بگیرد.
او جذاب بود، صدای زیبایی داشت و گیتار می نواخت، و ماریا فکر کرد باید هرطوری که هست او را به دست بیاورد؛ راهش را هم بلد بود.
هربار که پسرک گله دار با او هم مسیر می شد و سعی می کرد سر صحبت را باز کند، ماریا راهش را به سمت خانه کج می کرد. به آوازهای پسرک زیر پنجره ی اتاقش و هدایای پرزرق و برقی که برایش می فرستاد توجهی نشان نمی داد و کم کم پسر مغلوب حیله ی او شد :"آخ از این دختر مغرور... ماریا.. ماریا.. بلاخره یک روز قلبش را به دست می آورم و قسم می خورم که با او ازدواج می کنم."
و به این ترتیب، همه چیز بر طبق نقشه ی ماریا پیش رفت. آنها خیلی زود نامزد شدند و بعد از مدتی ازدواج کردند. در ابتدا همه چیز خوب پیش رفت ، آنها صاحب دو فرزند شدند و خانواده ی شاد و خوشبختی به نظر می آمدند. اما بعد از چندسال، پسر هوس کرد به زندگی خود در طبیعت وحشی و دشتها بازگردد و فقط هر چندماه یکبار، آنهم برای ملاقات با بچه ها به خانه می آمد. او هیچ توجهی به ماریای زیبا نداشت و حتی اقرار کرد که می خواهد از ماریا جدا شود و با زنی از طبقه ی متمول و در سطح خانواده ی خودش ازدواج کند.ماریا با اینکه مغرور بود، اما بسیار برآشفت. او حتی نسبت به فرزندانش هم احساس خشم می کرد،چرا که آنها تمام توجه و محبت شوهرش را داشتند، درحالی که او کاملا نادیده گرفته می شد.
یک شب، درحالی که ماریا و فرزندانش در مسیر نزدیک رودخانه در حال قدم زدن بودند، کالسکه ای در کنارشان توقف کرد. مرد گله دار که به همراه زن زیبایی در کالسکه نشسته بود، فرزندانش را خطاب قرار داد و با آنها صحبت کرد، اما حتی یک نگاه هم به ماریا نینداخت. بعد اسبهای کالسکه را هی کرد و از آنجا دور شد.
خشم وحشتناکی سرتاپای ماریا را فرا گرفت و لحظه ای بعد، دست فرزندانش را گرفت و به سمت رودخانه کشاند؛ و درحالی که بر اثر جنون اختیارش را از دست داده بود هر دوشان را به رودخانه انداخت. زمانی که کودکان در جریان آب گم شدند، ماریا کم کم به خودش آمد و فهمید چه کاری کرده است، خودش را به حاشیه ی رودخانه رسانید و دستهایش را در آب فروکرد بلکه بتواند آنها را بیرون بکشد، اما آنها دیگر آنجا نبودند.
صبح روز بعد، مسافری برای اهل دهکده خبر آورد که زن جوان زیبایی در حاشیه ی رودخانه مرده است. اهالی به دنبال او، جسد ماریا را پیدا کردند و او را در همان نقطه ای که یافته بودند به خاک سپردند. شب بعد از مرگ ماریا، اهالی ده صدای عجیبی از سمت رودخانه شنیدند، صدایی که زوزه ی باد نبود، صدای شیون زنی بود که ناله میزد بچه هایم کجا هستند؟
و بعد زنی را دیدند که سرگردان در حاشیه ی رودخانه بالا و پایین میرفت. زن پیراهن سفید بلندی به تن داشت، درست مثل پیراهنی که موقع خاکسپاری ماریا به او پوشانده بودند از آن پس، اهالی شبهای زیادی را با صدای شیون زن سفید پوش گذراندند، و دیگر نام ماریا کم کم به فراموشی سپرده شده و او را با نام la llorona (یورونا) یا زن گریان می شناختندکه میان دنیای مردگان و جهان زندهها سرگردان است و تا زمانیکه فرزندانش را نیابد، اجازهی ورود به دنیای پس از مرگ را ندارد. فرجام این زن جوان ، سرگردانی و شیون و گریهی ابدی میان دشت و کنار رودخانه است.»
👍5
علاقهی عجیب نویسندههای فانتزی به اسامی روسی توی دنیاهاشون و شخصیتها رو نمیفهمم وقتی حتی به خودشون زحمت نمیدن ده دقیقه سرچ کنن تا بفهمن فامیلی بر اساس جنسیت تغییر میکنه.
و یا با اعتمادبهنفس تمام از زبانی که هیچ آشناییای باهاش ندارن استفاده میکنن و حتی بلد نیستن اسامیای که انتخاب کردن رو تلفظ کنن و وقتی به روشون میاری میگن تلفظ من راحتتره!
نجات دهنده توی آینه نیست
یه جادوگر به اسم گده که اژدها رو نجات میده پادشاه رو میسازه و زندگی رو خلق میکنه
یه جادوگر به اسم گده که اژدها رو نجات میده پادشاه رو میسازه و زندگی رو خلق میکنه
نجات دهنده تو آینه نیست
سه تا خواهر و برادرن که توی اسپایدرویک زندگی میکنن و بهشون گفتن میوههایی که پریها میدن رو نخورید
سه تا خواهر و برادرن که توی اسپایدرویک زندگی میکنن و بهشون گفتن میوههایی که پریها میدن رو نخورید