Fu Inlé – Telegram
Forwarded from Yapping Sascha
چندتا نکته هست که می‌شه در نظر گرفت، یکی این که وقتی زوجی توی یونان یا رم از هم جدا می‌شن، بچه‌ها به پدر تعلق دارن و مادر باید ازشون جدا بشه (خود مادر هم دارایی پدر بوده که حالا دیگه نیست)
یکی از دلایل مده‌آ می‌تونسته از بین بردن خط ارث جیسون باشه که لیترلی مهم ترین میراث برای مرد اون دوره به حساب میومده
دو این که مده‌آ فقط یه زن معمولی یا یه پرنسس نیست، یه ساحره است
توی فرهنگ‌های مردسالار، اغلب ساحره‌ تنها استریوتاپیه که یه زن می تونه بپذیره و باهاش شکلی از قدرت رو داشته باشه که توی اون جامعه به هیچ شکل دیگه‌ای نمی‌تونسته به دستش بیاره، برای همین بهش انگ می‌خورده و ساحرگی یه نوع تابو محسوب می‌شده (مثلا زنانی که دانش خوبی از گیاهان دأشتن و می‌تونستن مردم رو درمان یا مسموم کنن ساحره محسوب می‌شدن، در زمان رنسانس زنانی که دانش خوبی از بدن انسان و سکس داشتن رو به جرم ساحرگی می‌سوزوندن)
نکته سوم اینه که طبق نظریه لکان، مادر قدرت خودش رو با مادر شدن از دست می‌ده، پس این حرکت مده‌آ راهی برای پس گرفتن قدرت و هویت خودش بوده
La Llorona
Carmen Goett
-🥀🖤🩸
Forwarded from 𝕷𝖚𝖓𝖆 𝕸𝖆𝖑𝖊𝖋𝖎𝖈𝖆𝖗𝖚𝖒🌙 (𝕷𝖚𝖓𝖆𝖗𝖆)
Fu Inlé
Carmen Goett – La Llorona
- «افسانه‌ی زن گریان، داستان غم‌انگیزی در فولکور مکزیک است که هزاران سال  در کشورهای آمریکای لاتین، سینه به سینه از پدربزرگها و مادربزرگها به نوه ها رسیده است، و حتی برخی قسم می‌خورند که واقعیت دارد...
سالها پیش در دهکده ی کوچکی، دختر  زیبایی به نام ماریا زندگی می‌کرد که بسیار به زیبایی اش مغرور بود. هرچه ماریا بزرگتر می‌شد، زیبایی اش چشمگیرتر و مغرورتر می شد تا حدی که وقتی به سن جوانی رسید، دیگر حتی به مردان دهکده ی خودش نظر هم نمی‌کرد، و ازدواج با  جذابترین مرد دنیا را لیاقت خودش می‌دانست. 
تا اینکه یکروز، سروکله ی مسافری در دهکده ی ماریا پیدا شد، همان مردی که او آرزویش را داشت. جوانی بی باک، پسر گله دار ثروتمند ساکن دشت های جنوب که می توانست مثل یک کومانچی سوارکاری کند. در واقع، او علاقه ای به اسبهای اهلی نداشت و ادعا می کرد که مرد واقعی کسی است که از اسبهای نیمه وحشی رکاب بگیرد. 
او جذاب بود، صدای زیبایی داشت و گیتار می نواخت، و ماریا فکر کرد باید هرطوری که هست او را به دست بیاورد؛ راهش را هم بلد بود.
هربار که پسرک گله دار با او هم مسیر می شد و سعی می کرد سر صحبت را باز کند، ماریا راهش را به سمت خانه کج می کرد. به آوازهای پسرک زیر پنجره ی اتاقش و هدایای پرزرق و برقی که برایش می فرستاد توجهی نشان نمی داد و کم کم پسر مغلوب حیله ی او شد :"آخ از این دختر مغرور... ماریا.. ماریا.. بلاخره یک روز قلبش را به دست می آورم و قسم می خورم که با او ازدواج می کنم."
و به این ترتیب، همه چیز بر طبق نقشه ی ماریا پیش رفت. آنها خیلی زود نامزد شدند و بعد از مدتی ازدواج کردند. در ابتدا همه چیز خوب پیش رفت ، آنها صاحب دو فرزند شدند و خانواده ی شاد و خوشبختی به نظر می آمدند. اما بعد از چندسال، پسر هوس کرد به زندگی خود در طبیعت وحشی و دشتها بازگردد و فقط هر چندماه یکبار، آنهم برای ملاقات با بچه ها به خانه می آمد. او هیچ توجهی به ماریای زیبا نداشت و حتی اقرار کرد که می خواهد از ماریا جدا شود و با زنی از طبقه ی متمول و در سطح خانواده ی خودش ازدواج کند.ماریا با اینکه مغرور بود، اما بسیار برآشفت. او حتی نسبت به فرزندانش هم احساس خشم می کرد،چرا که آنها تمام توجه و محبت شوهرش را داشتند، درحالی که او کاملا نادیده گرفته می شد.
  یک شب، درحالی که ماریا و فرزندانش در مسیر نزدیک رودخانه در حال قدم زدن بودند، کالسکه ای در کنارشان توقف کرد. مرد گله دار که به همراه زن زیبایی در کالسکه نشسته بود، فرزندانش را خطاب قرار داد و با آنها صحبت کرد، اما حتی یک نگاه هم به ماریا نینداخت. بعد اسبهای کالسکه را هی کرد و از آنجا دور شد.
خشم وحشتناکی سرتاپای ماریا را فرا گرفت و لحظه ای بعد، دست فرزندانش را گرفت و به سمت رودخانه کشاند؛ و درحالی که بر اثر جنون اختیارش را از دست داده بود هر دوشان را به رودخانه انداخت. زمانی که کودکان در جریان آب گم شدند، ماریا کم کم به خودش آمد و فهمید چه کاری کرده است، خودش را به حاشیه ی رودخانه رسانید و دستهایش را در آب فروکرد بلکه بتواند آنها را بیرون بکشد، اما آنها دیگر آنجا نبودند.
 
صبح روز بعد، مسافری برای اهل دهکده خبر آورد که زن جوان زیبایی در حاشیه ی رودخانه مرده است. اهالی به دنبال او، جسد ماریا را پیدا کردند و او را در همان نقطه ای که یافته بودند به خاک سپردند. شب بعد از مرگ ماریا، اهالی ده صدای عجیبی از سمت رودخانه شنیدند، صدایی که زوزه ی باد نبود، صدای شیون زنی بود که ناله می‌زد بچه هایم کجا هستند؟ 
و بعد زنی را دیدند که سرگردان در حاشیه ی رودخانه بالا و پایین میرفت. زن پیراهن سفید بلندی به تن داشت، درست مثل پیراهنی که موقع خاکسپاری ماریا به او پوشانده بودند از آن پس، اهالی شبهای زیادی را با صدای شیون زن سفید پوش گذراندند، و دیگر نام ماریا کم کم  به فراموشی سپرده شده و او را با نام la llorona (یورونا) یا زن گریان می شناختندکه میان دنیای مردگان و جهان زنده‌ها سرگردان است و تا زمانی‌که فرزندانش را نیابد، اجازه‌ی ورود به دنیای پس از مرگ را ندارد. فرجام این زن جوان ، سرگردانی و شیون و گریه‌ی ابدی میان دشت و کنار رودخانه است.»
👍5
علاقه‌ی عجیب نویسنده‌های فانتزی به اسامی روسی توی دنیاهاشون و شخصیت‌ها رو نمی‌فهمم وقتی حتی به خودشون زحمت نمی‌دن ده دقیقه سرچ کنن تا بفهمن فامیلی بر اساس جنسیت تغییر می‌کنه.
و یا با اعتماد‌به‌نفس تمام از زبانی که هیچ آشنایی‌ای باهاش ندارن استفاده می‌کنن و حتی بلد نیستن اسامی‌ای که انتخاب کردن رو تلفظ کنن و وقتی به روشون میاری می‌گن تلفظ من راحت‌تره!
Forwarded from WALL-E (Sogand)
نجات دهنده تو آینه نیست
تو کمد لباسه ‌و یه شیره که اسمش اصلانه
نجات دهنده توی آینه نیست
یه جادوگر به اسم گده که اژدها رو نجات می‌ده پادشاه رو می‌سازه و زندگی رو خلق می‌کنه
نجات دهنده تو آینه نیست
سه تا خواهر و برادرن که توی اسپایدرویک زندگی می‌کنن و بهشون گفتن میوه‌هایی که پری‌ها می‌دن رو نخورید
نجات دهنده تو آینه نیست گرابز گریدیه =)
نجات دهنده توی آینه نیست،
شرویکانیه که سوارش رو کشتن و خودش رو دزدیدن
they could never make me hate you
نجات دهنده تو آینه نیست
یه مامور تفتیش عقایده که اسیر جنگی بوده و انقدر شکنجه شده که بدون عصا نمی‌تونه راه بره و غذای جامد نمی‌تونه بخوره
نجات دهنده تو آینه نیست
یه پسر ۱۳ ساله‌ست که باباش گم شده و برای پیدا کردنش از جن و پری اخاذی می‌کنه
نجات دهنده تو آینه نیست
یه پیرمرد و پیرزنن که پناهگاه موجودات افسانه‌ای دارن
ولم ‌کنین نجات دهنده لیف و باردا و جزمینن
نجات دهنده هیو جکمن توی د گریتست شومنه :(
فندوم یجوری از برگشتن راین توی توییتر پنیک کرده انگار تا الان با اون یکی اکانتش فن ادیت لایک نمی‌کرده.
کاش بدنم بفهمه من بتمن نیستم و نیاز دارم تهش یک شب بخوابم نه هفت صبح
👍6
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
خیلی خب
گفتیم که کالت‌ها حول محورهای متفاوتی می‌تونن تشکیل شن و تقریبا هر موضوعی که به ذهنتون برسه قابلیت این که یک لیدر سمی ازش یک کالت بسازه رو داره.
یک نوع از کالت‌هایی که خیلی در دهه‌های قبلی فعال بودن و تعداد زیادی از کالت‌های مشهور توی این دسته قرار می‌گیرن؛ apocalyptic cults (یا doomsday cults) یا فرقه‌های آخرالزمانی هستن.
رهبر این فرقه‌ها عموما ادعا می‌کنه که پایان دنیا نزدیکه و فقط کسانی می‌تونن ازش قسر در برن یا توش رستگار بشن که عضوی از فرقه باشن و از رهبر اطاعت کنن.
گاهی اوقات حتی تاریخی هم برای آخرالزمان فرضی تعیین می‌شه.
عجیب‌تر اینه که گاهی تاریخ موعود فرا می‌رسه و اعضا با این که می‌بینن آخرالزمانی در کار نبود همچنان عضو فرقه می‌مونن!
یکی از مشهورترین و شناخته‌شده‌ترین کالت‌های آخرالزمانی _که احتمالا اسمشو یا حداقل اسم رهبرشو کم کم به لطف "روزی روزگاری در هالیوود" شنیدید_ بیاید معرفی کنیم:
#cults
وقتایی که آیسا یهویی میاد اینطوری صحبت می‌کنه رو واقعا دوست دارم.