Forwarded from Fairy Tale Encyclopediaer
این روزها خیلی مشغول دیدن انیمیشنهای کلاسیک دیزنی هستم و از شما چه پنهون که به شدت لذت بخشه. دیدن سیر تطور و رشد صنعت انیمیشن خیلی جالبه، اینکه چطور از دکوپاژهای ساده به دکوپاژهای پیچیده رسیدیم یا حتی از تکنیکهای دو بعدی ساده ما به تکنیک های سه بعدی عجیب و غریب رسیدیم. اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، ساختار قصه گویی فیلمهای کلاسیک دیزنی بود و اینکه چرا یه سری آدمها معتقدن این انیمیشنهای قدیمی حوصله سر برند، ولی از نظر من جذابند؟
در یک نشخوار ذهنی فلسفی به یک کلمه جالب رسیدم «زمان تجربه شونده». اینکه شاید آدمها فیلم های 90 دقیقهای ببینن، ولی تجربهای که مثلا یک فیلم 90 دقیقهای 2025 بهشون میده متفاوت از 90 دقیقه سال 1967ه. ولی این تفاوت از کجا میاد؟
چیزی که در انیمیشن سرعت روایت رو تعیین میکنه، یه واژه به شدت پیچیده انگلیسی به اسم Pacing هستش که واقعیتش من هنوز هیچ معادل فارسی آدم حسابیی ازش پیدا نکردم، ولی علی ایحال بهش میگن شتاب داستان. اما این شتاب داستان چرا اینقدر تغییر و تحول پیدا کرده؟ پینوکیو با معیارهای 2025 فیلم کندیه، ولی آیا در زمان خودش هم فیلم کندی محسوب میشده؟ یعنی این سبک روایت به خاطر کندیش حذف شده؟ راستش جواب همه اش نه هستش.
زمانی که سینما ابداع شد، بهش گفتن «ماشین حقیقت». موجودی مکانیکی که میتونست بالاخره زمان رو منجمد و ثبت کنه و از یک زاویه خاص نشونش بده. جذابیت سینما اون موقع همین بود، «ثبت تمام عیار لحظات». برای همین بود که مثلا یک سکانس راه رفتن رو بدون کات نشون میدادن. شخصیتها اگر میخواستن برن اداره، رفتنشون رو با چندتا کات خلاصه نمیکردن، کلش رو نشون میدادن. آدمها از این شکل کامل لحظات بود که لذت میبردن. برای همین فیلم بابمبی 1950 پر از لحظاتی هستش که شاید یه کارگردان مدرن حذفش میکرد. چون مثلا فیلم با یه سکانس تماشایی از راه رفتن بامبی شروع میشه.
جالب اینجاست که اون موقع حداقل تو انیمیشن (با مکتب مونتاژ شوروی کاری نداریم)، چیزی به اسم سکانس تدوینی وجود نداشته، یا گذر زمان سریع. زمان باید به شکلی «واقعی» تجربه میشده، حتی در یک فیلم فانتزی.
اما هرچقدر که جلوتر رفت، زمان تجربه شده از زمان واقعی فاصله گرفت و ذهنی تر شد. یعنی آدمها لحظات بیخود واقعی رو کنار گذاشتن و فقط به لحظات کلیدی توجه نشون دادن. اینجا بود که اساسا «پلات» خلق شد. یعنی لحظات فقط مهم! مثل ماجرایی که ما از یک روزمون تعریف میکنیم، ما کلش رو نمیگیم، فقط جاهای مهمش رو میگیم. این قصه نقطه داره، شتاب داره و میشه روی نمودار نشونش داد و استعداد زیادی برای «استعاره» بودن داره، چون وقتی واقعیت رو از قصه ات حذف میکنی، فقط روایت ذهنی باقی میمونه.
برای همین هستش که فیلم کلاسیک حوصله سر بره، چون یک واقعه رو سعی داره «تمام و کمال» نشون بده، بر خلاف فیلم مدرن که فقط روی لحظات «کلیدی» استواره.
در یک نشخوار ذهنی فلسفی به یک کلمه جالب رسیدم «زمان تجربه شونده». اینکه شاید آدمها فیلم های 90 دقیقهای ببینن، ولی تجربهای که مثلا یک فیلم 90 دقیقهای 2025 بهشون میده متفاوت از 90 دقیقه سال 1967ه. ولی این تفاوت از کجا میاد؟
چیزی که در انیمیشن سرعت روایت رو تعیین میکنه، یه واژه به شدت پیچیده انگلیسی به اسم Pacing هستش که واقعیتش من هنوز هیچ معادل فارسی آدم حسابیی ازش پیدا نکردم، ولی علی ایحال بهش میگن شتاب داستان. اما این شتاب داستان چرا اینقدر تغییر و تحول پیدا کرده؟ پینوکیو با معیارهای 2025 فیلم کندیه، ولی آیا در زمان خودش هم فیلم کندی محسوب میشده؟ یعنی این سبک روایت به خاطر کندیش حذف شده؟ راستش جواب همه اش نه هستش.
زمانی که سینما ابداع شد، بهش گفتن «ماشین حقیقت». موجودی مکانیکی که میتونست بالاخره زمان رو منجمد و ثبت کنه و از یک زاویه خاص نشونش بده. جذابیت سینما اون موقع همین بود، «ثبت تمام عیار لحظات». برای همین بود که مثلا یک سکانس راه رفتن رو بدون کات نشون میدادن. شخصیتها اگر میخواستن برن اداره، رفتنشون رو با چندتا کات خلاصه نمیکردن، کلش رو نشون میدادن. آدمها از این شکل کامل لحظات بود که لذت میبردن. برای همین فیلم بابمبی 1950 پر از لحظاتی هستش که شاید یه کارگردان مدرن حذفش میکرد. چون مثلا فیلم با یه سکانس تماشایی از راه رفتن بامبی شروع میشه.
جالب اینجاست که اون موقع حداقل تو انیمیشن (با مکتب مونتاژ شوروی کاری نداریم)، چیزی به اسم سکانس تدوینی وجود نداشته، یا گذر زمان سریع. زمان باید به شکلی «واقعی» تجربه میشده، حتی در یک فیلم فانتزی.
اما هرچقدر که جلوتر رفت، زمان تجربه شده از زمان واقعی فاصله گرفت و ذهنی تر شد. یعنی آدمها لحظات بیخود واقعی رو کنار گذاشتن و فقط به لحظات کلیدی توجه نشون دادن. اینجا بود که اساسا «پلات» خلق شد. یعنی لحظات فقط مهم! مثل ماجرایی که ما از یک روزمون تعریف میکنیم، ما کلش رو نمیگیم، فقط جاهای مهمش رو میگیم. این قصه نقطه داره، شتاب داره و میشه روی نمودار نشونش داد و استعداد زیادی برای «استعاره» بودن داره، چون وقتی واقعیت رو از قصه ات حذف میکنی، فقط روایت ذهنی باقی میمونه.
برای همین هستش که فیلم کلاسیک حوصله سر بره، چون یک واقعه رو سعی داره «تمام و کمال» نشون بده، بر خلاف فیلم مدرن که فقط روی لحظات «کلیدی» استواره.
❤🔥3❤1
Forwarded from Hidden Chat
سلاام عام من دارم تین وولف برای اولین بار میبینم و الان وسطای فصل سومم😭 یکم تو چنلت گشتم و متوجه شدم I'm not mad for absolutely loving peter hale
I mean..HIM AND STILES?!!??!helloooo???
would you mind talking about them for a little while and feeding my delusional ass🙏
And please I need fic recs :(((((
I mean..HIM AND STILES?!!??!helloooo???
would you mind talking about them for a little while and feeding my delusional ass🙏
And please I need fic recs :(((((
Hidden Chat
سلاام عام من دارم تین وولف برای اولین بار میبینم و الان وسطای فصل سومم😭 یکم تو چنلت گشتم و متوجه شدم I'm not mad for absolutely loving peter hale I mean..HIM AND STILES?!!??!helloooo??? would you mind talking about them for a little while and feeding my delusional…
بیاااااااااا هر وقت اومدی بهم بگو واقعا دلم براشون تنگ شده TT
R,chive.
do you think the universe knows someone is gonna be great when they're born and that's why they all get such badass names?
اینکه اسمم تیامه فقط یه شوخی میتونه باشه 🙏
Forwarded from R,chive. (ˆレヤ ˆ)
Fu Inlé
اینکه اسمم تیامه فقط یه شوخی میتونه باشه 🙏
تیام یکی از مین کرکتر ترین اسماییه که شنیدم جدی.
👍1
R,chive.
تیام یکی از مین کرکتر ترین اسماییه که شنیدم جدی.
نه ببین
تیام یعنی چشمانم
و برای من خطر کوری همیشه در کمینه
تیام یعنی چشمانم
و برای من خطر کوری همیشه در کمینه
فکر کن طرف (من) اسمش تیامه ولی نباید خم شه بند کفششو بننده چون کور میشه
یکی از بیفهای خیلی بامزه بیف ارتش آمریکا و CIA عه. یعنی هیچکس اندازهی خود ارتش از اینا متنفر نیست. سر خیلی از عملیاتها هر وقت CIA طرح ریخته ارتش اینطوری بوده که وات د فاک؟
❤3❤🔥1