واژه ششصد و شصت و دوم)
vigil
/'vɪdʒɪl/
n.
🔹 شب زنده داری، گشت زنی و نگهبانی، مراقبت
🍭 (وی جور)ی نگهبانی و شب زنده داری میکنیم که هیچ چی از چشممون پنهان نمی مونه! 😜
[ما (we) جوری ...]
📎 The mother kept a constant vigil by her son's bed.
مادر [تمام شب] کنار بستر پسرش مشغول مراقبت دائم از او بود.
📎 The hunter maintained a wary vigil for the right moment to catch the bird.
شکارچی هوشیارانه در انتظار لحظه مناسب بود تا پرنده را بگیرد.
📎 He told the gatekeeper to keep vigil.
به دربان گفت که [بیدار بماند و] نگهبانی بدهد.
💠 Syn: wakeful watching, watchfulness, sleeplessness
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
vigil
/'vɪdʒɪl/
n.
🔹 شب زنده داری، گشت زنی و نگهبانی، مراقبت
🍭 (وی جور)ی نگهبانی و شب زنده داری میکنیم که هیچ چی از چشممون پنهان نمی مونه! 😜
[ما (we) جوری ...]
📎 The mother kept a constant vigil by her son's bed.
مادر [تمام شب] کنار بستر پسرش مشغول مراقبت دائم از او بود.
📎 The hunter maintained a wary vigil for the right moment to catch the bird.
شکارچی هوشیارانه در انتظار لحظه مناسب بود تا پرنده را بگیرد.
📎 He told the gatekeeper to keep vigil.
به دربان گفت که [بیدار بماند و] نگهبانی بدهد.
💠 Syn: wakeful watching, watchfulness, sleeplessness
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و شصت و سوم)
cumbersome
/'kʌmbəsəm/
adj.
🔹 دست و پا گیر، بدبار، گَت و گُنده، کندکار یا سنگین، مایه زحمت
🍭 این لباس این قدر سنگین و دست و پا گیره که باعث میشه (کم برسم) کاری انجام بدم! 😜
[... باعث میشه کمتر برسم کاری انجام بدم]
📎 a cumbersome diving suit
لباس غواصی سنگین و بدقواره؛
لباس غواصی دست و پا گیر
📎 cumbersome bureaucracy
بوروکراسی دست و پا گیر؛
کاغذبازی دست و پا گیر
📎 Although the machine looks cumbersome, it is actually easy to use.
این ماشین بدقلق (و دست و پا گیر) به نظر میرسد، اما در واقع استفاده از آن آسان است.
📎 This old armchair is so cumbersome that I won't take it to my new flat.
این صندلی کهنه آن قدر دست و پا گیر است که آن را به آپارتمان جدیدم نخواهم برد.
💠 Syn: unwieldy, burdensome, awkward, clumsy
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
cumbersome
/'kʌmbəsəm/
adj.
🔹 دست و پا گیر، بدبار، گَت و گُنده، کندکار یا سنگین، مایه زحمت
🍭 این لباس این قدر سنگین و دست و پا گیره که باعث میشه (کم برسم) کاری انجام بدم! 😜
[... باعث میشه کمتر برسم کاری انجام بدم]
📎 a cumbersome diving suit
لباس غواصی سنگین و بدقواره؛
لباس غواصی دست و پا گیر
📎 cumbersome bureaucracy
بوروکراسی دست و پا گیر؛
کاغذبازی دست و پا گیر
📎 Although the machine looks cumbersome, it is actually easy to use.
این ماشین بدقلق (و دست و پا گیر) به نظر میرسد، اما در واقع استفاده از آن آسان است.
📎 This old armchair is so cumbersome that I won't take it to my new flat.
این صندلی کهنه آن قدر دست و پا گیر است که آن را به آپارتمان جدیدم نخواهم برد.
💠 Syn: unwieldy, burdensome, awkward, clumsy
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و شصت و چهارم)
interrogate
/ɪn'terəgeɪt/
v.
🔹بازپرسی کردن، بازجویی کردن، پرسیدن به شکل رسمی
🍭 پلیس در بازجویی از یک نگهبان متخلف که درست از گیت مراقبت نکرده: (این طوری گیت) رو نگه میدارن؟! 😜
[این طوری Gate (دروازه) رو نگهبانی می کنند؟]
📎 The police interrogated the suspect for several hours.
پلیس چند ساعت از مظنون بازجویی کرد.
📎 I was interrogated about my conversation with the two men.
از من در مورد مکالمهام با آن دو مرد بازجویی کردند.
📎 They have been accused of using unorthodox methods when interrogating enemy prisoners.
آنها متهم شدهاند که در بازجویی از اسرای دشمن از روش های نامتعارف استفاده کردهاند.
💠 Syn: question, ask, probe
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
interrogate
/ɪn'terəgeɪt/
v.
🔹بازپرسی کردن، بازجویی کردن، پرسیدن به شکل رسمی
🍭 پلیس در بازجویی از یک نگهبان متخلف که درست از گیت مراقبت نکرده: (این طوری گیت) رو نگه میدارن؟! 😜
[این طوری Gate (دروازه) رو نگهبانی می کنند؟]
📎 The police interrogated the suspect for several hours.
پلیس چند ساعت از مظنون بازجویی کرد.
📎 I was interrogated about my conversation with the two men.
از من در مورد مکالمهام با آن دو مرد بازجویی کردند.
📎 They have been accused of using unorthodox methods when interrogating enemy prisoners.
آنها متهم شدهاند که در بازجویی از اسرای دشمن از روش های نامتعارف استفاده کردهاند.
💠 Syn: question, ask, probe
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
🤬1
واژه ششصد و شصت و پنجم)
divulge
/daɪ'vʌldʒ, dɪ'vʌldʒ/
v.
🔹فاش کردن، آشکار کردن، افشا کردن
🍭 (دیوا لج) کرده ند و اسرارشون رو برای آدم ها فاش نمیکنند! 😜
[دیوها لج کرده اند و ...]
📎 Journalists do not divulge their sources.
خبرنگاران منابع خود را فاش نمیکنند.
📎 The managing director refused to divulge how much she earned.
مدیر عامل از افشای مقدار درآمدش خودداری کرد.
📎 He was charged with divulging state secrets...
او متهم بود که اسرار دولتی را افشا کرده است...
اتهامش افشای اسرار دولتی بود.
💠 Syn: disclose, reveal, make known
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
divulge
/daɪ'vʌldʒ, dɪ'vʌldʒ/
v.
🔹فاش کردن، آشکار کردن، افشا کردن
🍭 (دیوا لج) کرده ند و اسرارشون رو برای آدم ها فاش نمیکنند! 😜
[دیوها لج کرده اند و ...]
📎 Journalists do not divulge their sources.
خبرنگاران منابع خود را فاش نمیکنند.
📎 The managing director refused to divulge how much she earned.
مدیر عامل از افشای مقدار درآمدش خودداری کرد.
📎 He was charged with divulging state secrets...
او متهم بود که اسرار دولتی را افشا کرده است...
اتهامش افشای اسرار دولتی بود.
💠 Syn: disclose, reveal, make known
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و شصت و ششم)
fluctuate
/'flʌktjʊeɪt/
v.
🔹نوسان کردن، نوسان داشتن، پس و پیش رفتن، بالا و پایین رفتن
🍭 وضع و اوضاعش بین (فلاکت و عید) در نوسانه! گاهی توی فلاکته گاهی هم توی عید و شادی! 😜
📎 Vegetable prices fluctuate according to the season.
قیمت سبزی بسته به فصل بالا و پایین میشود.
📎 Her wages fluctuate between £150 and £200 a week.
دستمزد او بین صد و پنجاه تا دویست یورو در نوسان است.
📎 Her weight fluctuates wildly.
وزنش نوسان زیادی دارد.
💠 Syn: shift, alternate, vacillate, vary
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
fluctuate
/'flʌktjʊeɪt/
v.
🔹نوسان کردن، نوسان داشتن، پس و پیش رفتن، بالا و پایین رفتن
🍭 وضع و اوضاعش بین (فلاکت و عید) در نوسانه! گاهی توی فلاکته گاهی هم توی عید و شادی! 😜
📎 Vegetable prices fluctuate according to the season.
قیمت سبزی بسته به فصل بالا و پایین میشود.
📎 Her wages fluctuate between £150 and £200 a week.
دستمزد او بین صد و پنجاه تا دویست یورو در نوسان است.
📎 Her weight fluctuates wildly.
وزنش نوسان زیادی دارد.
💠 Syn: shift, alternate, vacillate, vary
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و شصت و هفتم)
unmitigated
/ʌn'mɪtɪgeɪtɪd/
adj.
🔹کاسته نشده، تخفیف نیافته، کامل، تمامعیار، محض، بیامان، شدید، سخت
🍭 یک ( آن نمی دی که تا) آدم نفس بکشه؛ بی امان و بدون کاسته شدن به اذیت کردن ادامه میدی! 😜 کارت اذیت محضه!
[یک آن فرصت نمی دی که تا ...]
📎 unmitigated suffering
رنج بیامان
📎 an unmitigated lie
کذب محض
📎 an unmitigated horror
وحشت بیامان
📎 Last year's cotton crop was an unmitigated disaster...
محصول پنبه پارسال فاجعه محض بود. (/به معنای واقعی فاجعه بود.)
📎 She leads a life of unmitigated misery.
در فلاکت محض زندگی میکند.
📎 He had the unmitigated gall to call the mayor a buffoon.
با پررویی تمام شهردار را دلقک خواند.
📎 She had the unmitigated gall to suggest that it was all my fault.
با گستاخی محض داشت میگفت که همهاش تقصیر من بود.
چنان چشم سفید بود که داشت همه تقصیرها رو گردن من میانداخت.
📎 He is an unmitigated fool.
او یک ابله تمام عیار است.
💠 Syn: unrelieved, as bad as can be, absolute
➖mitigate (v.)
آرام کردن، تسکین دادن
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
unmitigated
/ʌn'mɪtɪgeɪtɪd/
adj.
🔹کاسته نشده، تخفیف نیافته، کامل، تمامعیار، محض، بیامان، شدید، سخت
🍭 یک ( آن نمی دی که تا) آدم نفس بکشه؛ بی امان و بدون کاسته شدن به اذیت کردن ادامه میدی! 😜 کارت اذیت محضه!
[یک آن فرصت نمی دی که تا ...]
📎 unmitigated suffering
رنج بیامان
📎 an unmitigated lie
کذب محض
📎 an unmitigated horror
وحشت بیامان
📎 Last year's cotton crop was an unmitigated disaster...
محصول پنبه پارسال فاجعه محض بود. (/به معنای واقعی فاجعه بود.)
📎 She leads a life of unmitigated misery.
در فلاکت محض زندگی میکند.
📎 He had the unmitigated gall to call the mayor a buffoon.
با پررویی تمام شهردار را دلقک خواند.
📎 She had the unmitigated gall to suggest that it was all my fault.
با گستاخی محض داشت میگفت که همهاش تقصیر من بود.
چنان چشم سفید بود که داشت همه تقصیرها رو گردن من میانداخت.
📎 He is an unmitigated fool.
او یک ابله تمام عیار است.
💠 Syn: unrelieved, as bad as can be, absolute
➖mitigate (v.)
آرام کردن، تسکین دادن
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
🙏2
واژه ششصد و شصت و هشتم)
commodious
/kə'məʊdɪəs/
adj.
🔹جادار، بزرگ، بزرگ و راحت، وسیع
🍭 توی خونه مون یه (کمدی هس) که خیلی جاداره و بزرگه! 😜
📎 a commodious building which is suitable for conventions
ساختمانی بزرگ که برای همایشها مناسب است
📎 a commodious harbor
بندرگاه بزرگ
📎 She was sitting in a commodious armchair.
روی یک صندلی راحتی بزرگ نشسته بود.
📎 We need a commodious house for our large family.
ما برای خانواده بزرگمان به یک خانه جادار نیاز داریم.
💠 Syn: large, spacious, roomy, sizeable, ample
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
commodious
/kə'məʊdɪəs/
adj.
🔹جادار، بزرگ، بزرگ و راحت، وسیع
🍭 توی خونه مون یه (کمدی هس) که خیلی جاداره و بزرگه! 😜
📎 a commodious building which is suitable for conventions
ساختمانی بزرگ که برای همایشها مناسب است
📎 a commodious harbor
بندرگاه بزرگ
📎 She was sitting in a commodious armchair.
روی یک صندلی راحتی بزرگ نشسته بود.
📎 We need a commodious house for our large family.
ما برای خانواده بزرگمان به یک خانه جادار نیاز داریم.
💠 Syn: large, spacious, roomy, sizeable, ample
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و شصت و نهم)
antiquated
/'æntɪkweɪtɪd/
adj.
🔹کهنه، منسوخ، از مد افتاده، قدیمی
🍭 تو هم با این افکار منسوخ و قدیمی و (آنتیکت)! 😜
📎 antiquated ideas/values
افکار/ ارزشهای کهنه
📎 antiquated laws/technology
قوانین/ فناوری منسوخ
📎 antiquated attitudes
نگرش و رویکردهای قدیمی و منسوخ
📎 antiquated medical procedures
رویههای منسوخ پزشکی
📎 the clatter of the antiquated automobile
تلق و تلوق اتومبیل قراضه
📎 an antiquated tax system
نظام مالیاتی فرسوده و قدیمی
📎 With the introduction of the automobile, the horse and buggy became antiquated.
با ظهور اتومبیل اسب و کالسکه منسوخ شدند.
📎 This law is antiquated and should have been changed a long time ago.
این قانون کهنه (/منسوخ) است و مدت ها پیش باید آن را تغییر میدادند.
📎 It will take many years to modernize these antiquated industries.
مدرنسازی این صنایع قدیمی سالها زمان میبرد.
📎 He has some pretty antiquated opinions about politics.
عقایدی در حوزه سیاست دارد که تا حدی قدیمی و کهنه هستند.
📎 Music cassettes are considered antiquated nowadays.
کاسِت موسیقی امروزه دیگر منسوخ شده است.
📎 My mother's antiquated vacuum cleaner still works, believe it or not.
شاید باورت نشود اما جاروبرقیِ عهد دقیانوس مادرم هنوز کار میکند.
💠 Syn: out of date, obsolete, old fashioned
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
antiquated
/'æntɪkweɪtɪd/
adj.
🔹کهنه، منسوخ، از مد افتاده، قدیمی
🍭 تو هم با این افکار منسوخ و قدیمی و (آنتیکت)! 😜
📎 antiquated ideas/values
افکار/ ارزشهای کهنه
📎 antiquated laws/technology
قوانین/ فناوری منسوخ
📎 antiquated attitudes
نگرش و رویکردهای قدیمی و منسوخ
📎 antiquated medical procedures
رویههای منسوخ پزشکی
📎 the clatter of the antiquated automobile
تلق و تلوق اتومبیل قراضه
📎 an antiquated tax system
نظام مالیاتی فرسوده و قدیمی
📎 With the introduction of the automobile, the horse and buggy became antiquated.
با ظهور اتومبیل اسب و کالسکه منسوخ شدند.
📎 This law is antiquated and should have been changed a long time ago.
این قانون کهنه (/منسوخ) است و مدت ها پیش باید آن را تغییر میدادند.
📎 It will take many years to modernize these antiquated industries.
مدرنسازی این صنایع قدیمی سالها زمان میبرد.
📎 He has some pretty antiquated opinions about politics.
عقایدی در حوزه سیاست دارد که تا حدی قدیمی و کهنه هستند.
📎 Music cassettes are considered antiquated nowadays.
کاسِت موسیقی امروزه دیگر منسوخ شده است.
📎 My mother's antiquated vacuum cleaner still works, believe it or not.
شاید باورت نشود اما جاروبرقیِ عهد دقیانوس مادرم هنوز کار میکند.
💠 Syn: out of date, obsolete, old fashioned
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و هفتادم)
disheveled [also dishevelled]
/dıˈʃɛvəld/
adj.
🔹ژولیده، پریشان، آشفته، نامرتب
🍭 اگه (ده شب ولت) بکنن تو بیابون، مو و ظاهرت ژولیده میشه! 😜
📎 disheveled hair
موی ژولیده
📎 a dishevelled old woman
پیرزنی ژولیده
📎 That wrinkled suit gave him a disheveled appearance.
در آن لباس چروکیده ظاهر ژولیده ای داشت؛
آن لباس چروکیده ظاهرش را ژولیده کرده بود.
📎 They looked dirty and disheveled.
ظاهرشان کثیف و ژولیده بود.
📎 He looked tired and disheveled.
خسته و ژولیده به نظر میرسید.
📎 Her clothing was disheveled.
لباسش ژولیده و نامرتب بود.
📎 He got out of the bed with disheveled hair and went straight to the kitchen.
او با موهای ژولیده از بستر برخاست و یکراست به آشپزخانه رفت.
📎 The young man's hair was long and dishevelled.
موهای آن مرد جوان بلند و ژولیده بود.
📎 His landlady had said that Albert had returned in a dishevelled state about 1.00am.
صاحبخانهاش گفته بود که آلبرت حدود ساعت یک شب با حالتی نامرتب و ژولیده برگشته است.
📎 The distressed and dishevelled schoolgirl was found whimpering in the garden.
آن دخترمدرسهای را مضطرب و آشفته و در حالی که ناله میکرد در باغ یافته بودند.
📎 Pam arrived late, dishevelled and out of breath.
پم دیر رسید، آشفته و از نفس افتاده.
📎 The singer was photographed looking ill and dishevelled.
از این خواننده با ظاهری بیمار و ژولیده عکس گرفته بودند.
💠 Syn: disorderly, very untidy, rumpled, slovenly, ill-kempt, messy
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
disheveled [also dishevelled]
/dıˈʃɛvəld/
adj.
🔹ژولیده، پریشان، آشفته، نامرتب
🍭 اگه (ده شب ولت) بکنن تو بیابون، مو و ظاهرت ژولیده میشه! 😜
📎 disheveled hair
موی ژولیده
📎 a dishevelled old woman
پیرزنی ژولیده
📎 That wrinkled suit gave him a disheveled appearance.
در آن لباس چروکیده ظاهر ژولیده ای داشت؛
آن لباس چروکیده ظاهرش را ژولیده کرده بود.
📎 They looked dirty and disheveled.
ظاهرشان کثیف و ژولیده بود.
📎 He looked tired and disheveled.
خسته و ژولیده به نظر میرسید.
📎 Her clothing was disheveled.
لباسش ژولیده و نامرتب بود.
📎 He got out of the bed with disheveled hair and went straight to the kitchen.
او با موهای ژولیده از بستر برخاست و یکراست به آشپزخانه رفت.
📎 The young man's hair was long and dishevelled.
موهای آن مرد جوان بلند و ژولیده بود.
📎 His landlady had said that Albert had returned in a dishevelled state about 1.00am.
صاحبخانهاش گفته بود که آلبرت حدود ساعت یک شب با حالتی نامرتب و ژولیده برگشته است.
📎 The distressed and dishevelled schoolgirl was found whimpering in the garden.
آن دخترمدرسهای را مضطرب و آشفته و در حالی که ناله میکرد در باغ یافته بودند.
📎 Pam arrived late, dishevelled and out of breath.
پم دیر رسید، آشفته و از نفس افتاده.
📎 The singer was photographed looking ill and dishevelled.
از این خواننده با ظاهری بیمار و ژولیده عکس گرفته بودند.
💠 Syn: disorderly, very untidy, rumpled, slovenly, ill-kempt, messy
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2👌1
واژه ششصد و هفتاد و یکم)
tenacious
/tɪ'neɪʃəs/
adj.
🔹 سرسخت، محکم، قرص، چسبناک، مقاوم، پیگیر، مصمم
🍭 یک (تنه 60) نفر رو حریفه، رقیب سرسختیه! 😜
[یک تنه شصت نفر رو ...]
📎 a tenacious battle to secure compensation
نبردی سخت برای تلافی و جبران
📎 a tenacious grip
محکم در دست نگهداشتن
محکم در چنگ داشتن
در مشت فشردن
📎 a tenacious negotiator
مذاکرهکننده سرسخت و قدرتمند
📎 a tenacious and persistent interviewer
مصاحبهکننده پیگیر و سمج
📎 tenacious myths/traditions
اسطورههای/سنن ریشهدار و دیرپای
📎 a tenacious wood
چوب سخت
📎 tenacious sputum
اخ و تف چسبناک
📎 tenacious resistance
مقاومت پیگیر
📎 a tenacious illness
بیماری ادامهدار و دیرپای (مزمن)
📎 a tenacious hero
قهرمان استوار و سرسخت
📎 a tenacious religious tradition that is still practised in Shinto temples
سنت مذهبی دیرپایی که هنوز در معابد شینتو اجرا میشود
📎 She's a tenacious woman. She never gives up.
او زن (پیگیر و) سرسختی است. هرگز تسلیم نمیشود.
📎 She struggled to free herself from the tenacious mud.
تلاش کرد خودش را از آن گل و لای (سفت و) چسبناک نجات بدهد.
📎 He is a tenacious competitor.
او رقیب سرسختی است.
📎 The baby took my finger in its tenacious little fist.
بچه انگشت من را محکم در مشت کوچکش گرفت.
📎 There has been tenacious local opposition to the new airport.
مخالفان محلی سرسختانه در برابر [احداث] فرودگاه جدید موضع گرفتهاند.
📎 He paused for a moment, but without releasing his tenacious grip.
لحظهای درنگ کرد اما مشت فشردهاش را نگشود.
📎 He had a thirst for facts and a tenacious memory.
تشنه حقایق بود و حافظهای قوی داشت.
📎 He had a reputation for being a tenacious man.
معروف بود که او مردی سرسخت و استوار است.
📎 His tenacious spirit helped him to continue, even in the face of great hardship.
روح مقاوم و پرصلابتش به او کمک میکرد که علیرغم شداید بزرگ همچنان به راهش ادامه بدهد.
📎 The party has kept its tenacious hold on power for more than twenty years.
حزب به مدت بیش از بیست سال با صلابت عنان قدرت را در دست خود نگه داشته است.
📎 Though seriously ill, he still clings tenaciously to life.
علیرغم بیماری جدیاش، هنوز محکم به زندگی چسبیده است.
📎 The company has a tenacious hold on the market.
شرکت قدرتمندانه بازار را در اختیار خود دارد.
💠 Syn: tough, stubborn, firm, sticky, clinging, determined, persistent
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
tenacious
/tɪ'neɪʃəs/
adj.
🔹 سرسخت، محکم، قرص، چسبناک، مقاوم، پیگیر، مصمم
🍭 یک (تنه 60) نفر رو حریفه، رقیب سرسختیه! 😜
[یک تنه شصت نفر رو ...]
📎 a tenacious battle to secure compensation
نبردی سخت برای تلافی و جبران
📎 a tenacious grip
محکم در دست نگهداشتن
محکم در چنگ داشتن
در مشت فشردن
📎 a tenacious negotiator
مذاکرهکننده سرسخت و قدرتمند
📎 a tenacious and persistent interviewer
مصاحبهکننده پیگیر و سمج
📎 tenacious myths/traditions
اسطورههای/سنن ریشهدار و دیرپای
📎 a tenacious wood
چوب سخت
📎 tenacious sputum
اخ و تف چسبناک
📎 tenacious resistance
مقاومت پیگیر
📎 a tenacious illness
بیماری ادامهدار و دیرپای (مزمن)
📎 a tenacious hero
قهرمان استوار و سرسخت
📎 a tenacious religious tradition that is still practised in Shinto temples
سنت مذهبی دیرپایی که هنوز در معابد شینتو اجرا میشود
📎 She's a tenacious woman. She never gives up.
او زن (پیگیر و) سرسختی است. هرگز تسلیم نمیشود.
📎 She struggled to free herself from the tenacious mud.
تلاش کرد خودش را از آن گل و لای (سفت و) چسبناک نجات بدهد.
📎 He is a tenacious competitor.
او رقیب سرسختی است.
📎 The baby took my finger in its tenacious little fist.
بچه انگشت من را محکم در مشت کوچکش گرفت.
📎 There has been tenacious local opposition to the new airport.
مخالفان محلی سرسختانه در برابر [احداث] فرودگاه جدید موضع گرفتهاند.
📎 He paused for a moment, but without releasing his tenacious grip.
لحظهای درنگ کرد اما مشت فشردهاش را نگشود.
📎 He had a thirst for facts and a tenacious memory.
تشنه حقایق بود و حافظهای قوی داشت.
📎 He had a reputation for being a tenacious man.
معروف بود که او مردی سرسخت و استوار است.
📎 His tenacious spirit helped him to continue, even in the face of great hardship.
روح مقاوم و پرصلابتش به او کمک میکرد که علیرغم شداید بزرگ همچنان به راهش ادامه بدهد.
📎 The party has kept its tenacious hold on power for more than twenty years.
حزب به مدت بیش از بیست سال با صلابت عنان قدرت را در دست خود نگه داشته است.
📎 Though seriously ill, he still clings tenaciously to life.
علیرغم بیماری جدیاش، هنوز محکم به زندگی چسبیده است.
📎 The company has a tenacious hold on the market.
شرکت قدرتمندانه بازار را در اختیار خود دارد.
💠 Syn: tough, stubborn, firm, sticky, clinging, determined, persistent
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏3😍1
واژه ششصد و هفتاد و دوم)
facade
/fəˈsɑːd, fæˈsɑːd/
adj.
🔹نما، رخ، ظاهر، تظاهر، نقاب، نمای خارجی
🍭 (فساد) رو پشت ظاهر و نمای پاکی پنهان میکنن! 😜
🍰 همریشه با واژه face
📎 the facade of the cathedral
نمای ساختمان کلیسای جامع
📎 back facade
نمای پشتی
📎 a facade of laughing bonhomie
ظاهر دلسوز و خندان
نقابی از بزرگمنشی و خنده
📎 the windowless façade of the skyscraper
نمای بدون پنجره آسمانخراش
📎 His house has a red brick facade.
خانهاش نمای آجری قرمز دارد.
📎 His smiling face was just a facade; we knew he was really quite angry inside.
چهره خندان او فقط ظاهر ماجرا بود؛ ما میدانستیم که در دلش بسیار عصبانی است.
📎 Behind her cheerful facade, she’s a really lonely person.
پشت ظاهر شادش، او حقیقتاً آدم تنهایی است.
📎 She managed to maintain a facade of bravery/indifference.
[با حفظ ظاهر] توانست خود را شجاع/بیاعتنا نشان بدهد.
📎 They seem happy together, but it's all a facade.
آنها کنار هم خوشبخت به نظر میرسند اما این فقط ظاهر ماجرا است.
📎 Squalor and poverty lay behind the city's glittering facade.
فقر و فلاکت پشت زرق و برق ظاهری این شهر پنهان است.
📎 All that jollity is just a facade.
آن شادی و خوشی همهاش فقط ظاهرسازی است.
📎 They were trying to preserve the facade of a happy marriage.
سعی میکردند ازدواجشان را همچنان موفق و سعادتمند نشان بدهند.
📎 I could sense the hostility lurking behind her polite facade.
کینه نهفته در پشت آن ظاهر مودبش را احساس میکردم.
📎 They hid the troubles plaguing their marriage behind a facade of family togetherness.
آنها مشکلات زندگی مشترکشان را پشت نقابی از صمیمت و اتحاد خانوادگی پنهان میکردند.
📎 The company's facade of success collapsed ...
ظاهر موفقی که شرکت برای خود ساخته بود فروریخت ...
💠 Syn: front, superficial appearance, face, exterior, exterior, guise, mask, pretence
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
facade
/fəˈsɑːd, fæˈsɑːd/
adj.
🔹نما، رخ، ظاهر، تظاهر، نقاب، نمای خارجی
🍭 (فساد) رو پشت ظاهر و نمای پاکی پنهان میکنن! 😜
🍰 همریشه با واژه face
📎 the facade of the cathedral
نمای ساختمان کلیسای جامع
📎 back facade
نمای پشتی
📎 a facade of laughing bonhomie
ظاهر دلسوز و خندان
نقابی از بزرگمنشی و خنده
📎 the windowless façade of the skyscraper
نمای بدون پنجره آسمانخراش
📎 His house has a red brick facade.
خانهاش نمای آجری قرمز دارد.
📎 His smiling face was just a facade; we knew he was really quite angry inside.
چهره خندان او فقط ظاهر ماجرا بود؛ ما میدانستیم که در دلش بسیار عصبانی است.
📎 Behind her cheerful facade, she’s a really lonely person.
پشت ظاهر شادش، او حقیقتاً آدم تنهایی است.
📎 She managed to maintain a facade of bravery/indifference.
[با حفظ ظاهر] توانست خود را شجاع/بیاعتنا نشان بدهد.
📎 They seem happy together, but it's all a facade.
آنها کنار هم خوشبخت به نظر میرسند اما این فقط ظاهر ماجرا است.
📎 Squalor and poverty lay behind the city's glittering facade.
فقر و فلاکت پشت زرق و برق ظاهری این شهر پنهان است.
📎 All that jollity is just a facade.
آن شادی و خوشی همهاش فقط ظاهرسازی است.
📎 They were trying to preserve the facade of a happy marriage.
سعی میکردند ازدواجشان را همچنان موفق و سعادتمند نشان بدهند.
📎 I could sense the hostility lurking behind her polite facade.
کینه نهفته در پشت آن ظاهر مودبش را احساس میکردم.
📎 They hid the troubles plaguing their marriage behind a facade of family togetherness.
آنها مشکلات زندگی مشترکشان را پشت نقابی از صمیمت و اتحاد خانوادگی پنهان میکردند.
📎 The company's facade of success collapsed ...
ظاهر موفقی که شرکت برای خود ساخته بود فروریخت ...
💠 Syn: front, superficial appearance, face, exterior, exterior, guise, mask, pretence
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2👌1
واژه ششصد و هفتاد و سوم)
asinine
/'æsɪnaɪn/
adj.
🔹احمقانه، نابخردانه، ابله، ابلهانه، خر
🍭 اینها (از اینان) که مدام حرفهای احمقانه میزنند! 😜
[اینها از اینها هستند که مدام ...]
🍰🍭 صفت ass (خر)
📎 an asinine comment
اظهارنظر احمقانه
📎 another asinine bit of advertising
یکی دیگر از آن آگهیهای احمقانه
📎 I have never heard such an asinine discussion.
هیچ وقت چنین بحث احمقانهای نشنیدهام.
📎 What an asinine question/thought/discussion!
چه سوال/فکر/بحث احمقانهای!
📎 That is the most asinine joke I've ever heard.
این ابلهانهترین جوکی است که تا به حال شنيدهام.
📎 It was asinine to run into the street like that.
آن طور پریدن وسط خیابان احمقانه (/خریت) بود.
💠 Syn: silly, stupid, foolish, inane
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
asinine
/'æsɪnaɪn/
adj.
🔹احمقانه، نابخردانه، ابله، ابلهانه، خر
🍭 اینها (از اینان) که مدام حرفهای احمقانه میزنند! 😜
[اینها از اینها هستند که مدام ...]
🍰🍭 صفت ass (خر)
📎 an asinine comment
اظهارنظر احمقانه
📎 another asinine bit of advertising
یکی دیگر از آن آگهیهای احمقانه
📎 I have never heard such an asinine discussion.
هیچ وقت چنین بحث احمقانهای نشنیدهام.
📎 What an asinine question/thought/discussion!
چه سوال/فکر/بحث احمقانهای!
📎 That is the most asinine joke I've ever heard.
این ابلهانهترین جوکی است که تا به حال شنيدهام.
📎 It was asinine to run into the street like that.
آن طور پریدن وسط خیابان احمقانه (/خریت) بود.
💠 Syn: silly, stupid, foolish, inane
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏1
واژه ششصد و هفتاد و چهارم)
grimace
/grɪ'meɪs/, /ˈgrıməs/
n.
🔹 قیافه در هم کشیده، شکلک (ناشی از ناراحتی، تنفر، درد ...)، دهن کجی، ادا و اصول، حالت مُعوَج چهره، سگرمههای در هم
🍭 این قیافه درهم رفته و ادا و اصول حالت واقعی چهره شه یا (گریم س)؟! 😜
[... گریم ست یا ...]
📎 His face twisted in a grimace of pain.
صورتش را از درد در هم کشید؛
چهرهاش از درد در هم رفت.
📎 Helen made a grimace of disgust when she saw the raw meat.
هلن با دیدن گوشت خام [از چندش] قیافهاش را در هم کشید.
📎 ‘What's that?’ she asked with a grimace
با سگرمههای در هم پرسید "این چیه؟"
📎 The patient made/gave a painful grimace as the doctor examined his wound.
وقتی دکتر داشت زخم بیمار را معاینه میکرد، بیمار از درد صورتش را در هم کشید.
📎 His mouth twisted into a grimace.
دهنش را کج کرد و شکلک در آورد.
📎 Bernie gave a grimace of disgust and left the room.
برنی از تنفر چهره در هم کشید و اتاق را ترک کرد.
📎 She made a wry grimace.
شکلکی درآورد و صورتش را یک وری کرد.
📎 His face twisted into a grimace.
چهرهاش در هم رفت.
📎 An ugly grimace twisted her face.
صورتش به حالت زشتی کج و معوج شد.
📎 He acknowledged his mistake with a wry grimace.
با قیافه کج و کوله اشتباهش را پذیرفت.
📎 He took another drink of his coffee. `Awful,' he said with a grimace.
یک مقدار دیگر از قهوهاش خورد و با قیافه در هم کشیده گفت "افتضاح".
💠 Syn: facial expression of disgust, scoul
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
grimace
/grɪ'meɪs/, /ˈgrıməs/
n.
🔹 قیافه در هم کشیده، شکلک (ناشی از ناراحتی، تنفر، درد ...)، دهن کجی، ادا و اصول، حالت مُعوَج چهره، سگرمههای در هم
🍭 این قیافه درهم رفته و ادا و اصول حالت واقعی چهره شه یا (گریم س)؟! 😜
[... گریم ست یا ...]
📎 His face twisted in a grimace of pain.
صورتش را از درد در هم کشید؛
چهرهاش از درد در هم رفت.
📎 Helen made a grimace of disgust when she saw the raw meat.
هلن با دیدن گوشت خام [از چندش] قیافهاش را در هم کشید.
📎 ‘What's that?’ she asked with a grimace
با سگرمههای در هم پرسید "این چیه؟"
📎 The patient made/gave a painful grimace as the doctor examined his wound.
وقتی دکتر داشت زخم بیمار را معاینه میکرد، بیمار از درد صورتش را در هم کشید.
📎 His mouth twisted into a grimace.
دهنش را کج کرد و شکلک در آورد.
📎 Bernie gave a grimace of disgust and left the room.
برنی از تنفر چهره در هم کشید و اتاق را ترک کرد.
📎 She made a wry grimace.
شکلکی درآورد و صورتش را یک وری کرد.
📎 His face twisted into a grimace.
چهرهاش در هم رفت.
📎 An ugly grimace twisted her face.
صورتش به حالت زشتی کج و معوج شد.
📎 He acknowledged his mistake with a wry grimace.
با قیافه کج و کوله اشتباهش را پذیرفت.
📎 He took another drink of his coffee. `Awful,' he said with a grimace.
یک مقدار دیگر از قهوهاش خورد و با قیافه در هم کشیده گفت "افتضاح".
💠 Syn: facial expression of disgust, scoul
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و هفتاد و پنجم)
calumny
/'kæləmnɪ/
n.
🔹 بهتان، تهمت، افترا، دروغ پراکنی، رسوایی
🍭 این راه و رسم گفتن (کلام نی)؛ همش تهمت، همش افترا، همش بهتون! 😜
[... کلام نیست...]
📎 a bitter struggle marked by calumny and litigation
منازعهای تلخ همراه با اتهامزنی و اقامه دعوا
📎 a campaign of gossip and calumny
سلسله عملیات شایعهپراکنی و افترا
📎 I have never done that. It's a calumny!
من هرگز چنین کاری نکردهام. این یک بهتان است.
📎 He was the target of calumny for his strange beliefs.
به خاطر اعتقادات عجیبش آماج (=هدف) تهمت و افترا بود.
📎 He was subjected to the most vicious calumny, but he never complained.
هدف بدترین تهمتها قرار گرفت اما هرگز گلایه نکرد.
📎 His claims were nothing but calumny.
ادعاهای او چیزی جز بهتان نبود.
📎 He accused the press of publishing calumnies.
جراید را به دروغپراکنی متهم کرد.
جراید را به نشر مطالب افتراآمیز متهم کرد.
📎 They uttered calumnies against him.
علیه او دروغپراکنی کردند.
به او اتهام زدند.
📎 He was the victim of calumny.
او قربانی دروغپراکنی بود.
📎 Calumny is answered best with silence.
بهترین پاسخی که میتوان به افترا داد سکوت است.
📎 No flame rises without smoke, no fame without calumny.
آتش بدون دود نمیشود، شهرت بدون تهمت.
(توضیح: آدم های مشهور همیشه هدف تهمت و افترا هستند.)
💠 Syn: slander, false accusation, defamation
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
calumny
/'kæləmnɪ/
n.
🔹 بهتان، تهمت، افترا، دروغ پراکنی، رسوایی
🍭 این راه و رسم گفتن (کلام نی)؛ همش تهمت، همش افترا، همش بهتون! 😜
[... کلام نیست...]
📎 a bitter struggle marked by calumny and litigation
منازعهای تلخ همراه با اتهامزنی و اقامه دعوا
📎 a campaign of gossip and calumny
سلسله عملیات شایعهپراکنی و افترا
📎 I have never done that. It's a calumny!
من هرگز چنین کاری نکردهام. این یک بهتان است.
📎 He was the target of calumny for his strange beliefs.
به خاطر اعتقادات عجیبش آماج (=هدف) تهمت و افترا بود.
📎 He was subjected to the most vicious calumny, but he never complained.
هدف بدترین تهمتها قرار گرفت اما هرگز گلایه نکرد.
📎 His claims were nothing but calumny.
ادعاهای او چیزی جز بهتان نبود.
📎 He accused the press of publishing calumnies.
جراید را به دروغپراکنی متهم کرد.
جراید را به نشر مطالب افتراآمیز متهم کرد.
📎 They uttered calumnies against him.
علیه او دروغپراکنی کردند.
به او اتهام زدند.
📎 He was the victim of calumny.
او قربانی دروغپراکنی بود.
📎 Calumny is answered best with silence.
بهترین پاسخی که میتوان به افترا داد سکوت است.
📎 No flame rises without smoke, no fame without calumny.
آتش بدون دود نمیشود، شهرت بدون تهمت.
(توضیح: آدم های مشهور همیشه هدف تهمت و افترا هستند.)
💠 Syn: slander, false accusation, defamation
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و هفتاد و ششم)
pittance
/'pɪtəns/
n.
🔹 مبلغ جزئی، شندرغاز، دستمزد ناچیز
🍭 این چیزی که از قصابی گرفتی (پی تنهاس)؛ یه مقدار ناچیزی گوشت داره و قیمتش هم در مقایسه با گوشت ناچیزه! 😜
[... پیه (چربی) تنهاست؛ فقط چربیه...]
📎 He works hard but he's paid a pittance.
او سخت کار میکند اما مبلغ ناچیزی به او پرداخت میکنند.
📎 $50,000 is a pittance compared with what some companies spend on software.
پنجاه هزار دلار در مقایسه با پولی که بعضی شرکتها صرف نرمافزار میکنند مبلغ ناچیزی است.
📎 The cleaning ladies in our company earn a pittance.
خانمهای نظافتچی در شرکت ما دستمزد ناچیزی دریافت میکنند.
📎 She works long hours for a pittance.
او ساعتهای متوالی برای شندرغاز کار میکند.
📎 He received a mere pittance of education.
تحصیلات او بسیار کم بود.
📎 The crop was sold for a pittance.
محصول را به قیمتی ناچیز خریدند.
📎 She raised three children on a pittance.
سه تا بچه را با درآمدی ناچیز بزرگ کرد.
📎 She could barely survive on the pittance she received as a pension.
با آن مستمری بخور و نمیری که میگرفت زندگیاش نمیچرخید (/به سختی میچرخید).
📎 For all her work, she only made a pittance.
از آن همه کار پول ناچیزی در میآورد.
📎 He bought the car for a pittance.
ماشین را به قیمت اندکی خرید.
📎 The internship offers only a pittance for a salary, but it is a great opportunity to gain experience.
دوره دستیاری(انترنی) دستمزد ناچیزی دارد اما فرصت ارزشمندی برای کسب تجربه است.
💠 Syn: a small amount, a tiny amount
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
pittance
/'pɪtəns/
n.
🔹 مبلغ جزئی، شندرغاز، دستمزد ناچیز
🍭 این چیزی که از قصابی گرفتی (پی تنهاس)؛ یه مقدار ناچیزی گوشت داره و قیمتش هم در مقایسه با گوشت ناچیزه! 😜
[... پیه (چربی) تنهاست؛ فقط چربیه...]
📎 He works hard but he's paid a pittance.
او سخت کار میکند اما مبلغ ناچیزی به او پرداخت میکنند.
📎 $50,000 is a pittance compared with what some companies spend on software.
پنجاه هزار دلار در مقایسه با پولی که بعضی شرکتها صرف نرمافزار میکنند مبلغ ناچیزی است.
📎 The cleaning ladies in our company earn a pittance.
خانمهای نظافتچی در شرکت ما دستمزد ناچیزی دریافت میکنند.
📎 She works long hours for a pittance.
او ساعتهای متوالی برای شندرغاز کار میکند.
📎 He received a mere pittance of education.
تحصیلات او بسیار کم بود.
📎 The crop was sold for a pittance.
محصول را به قیمتی ناچیز خریدند.
📎 She raised three children on a pittance.
سه تا بچه را با درآمدی ناچیز بزرگ کرد.
📎 She could barely survive on the pittance she received as a pension.
با آن مستمری بخور و نمیری که میگرفت زندگیاش نمیچرخید (/به سختی میچرخید).
📎 For all her work, she only made a pittance.
از آن همه کار پول ناچیزی در میآورد.
📎 He bought the car for a pittance.
ماشین را به قیمت اندکی خرید.
📎 The internship offers only a pittance for a salary, but it is a great opportunity to gain experience.
دوره دستیاری(انترنی) دستمزد ناچیزی دارد اما فرصت ارزشمندی برای کسب تجربه است.
💠 Syn: a small amount, a tiny amount
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
😍2
واژه ششصد و هفتاد و هفتم)
au courant
/ˌoʊkʊˈrɑːnt/,
French: /ō koo rän /
adj.
🔹 در جریانِ امور، آشنا با آخرین جریانات، مطلع، مُد روز، به روز
🍭 (او کوران) رویدادها را دنبال میکند؛ جریان رویدادها را دنبال میکند؛ در جریان آخرین چیزها و مدهای روز هست! 😜
🍰 ریشهشناسی:
عبارت au courant عبارتی فرانسوی است به معنی "در جریان" یا به انگلیسی "in the current". به تشابه courant و current (جریان) توجه کنید.
📎 au courant filmgoers
سینماروهای به روز
سینماروهای مطلع از آخرین جریانات
📎 au courant fashions
مُدهای رایج؛
مُدهای روز
📎 I try to stay au courant with the latest developments in the industry.
سعی میکنم همواره از آخرین رویدادهای این صنعت مطلع باشم؛
سعی میکنم در جریان آخرین رخدادهای این صنعت باشم.
📎 I buy this magazine to be au courant with the lives of movie stars.
این مجله را میخرم تا در جریان زندگی ستارههای سینما باشم.
📎 What is au courant today may be old fashioned tomorrow.
چیزی که امروز مُد است ممکن است فردا از مُد بیافتد.
📎 If you want to keep your au courant status this winter, you won't be wearing black.
اگر میخواهید این زمستان ظاهرتان را مطابق مُد روز نگه دارید، مشکی نپوشید.
📎 He is au courant with the twists and turns of all major events.
او در جریان بالا و پایین همه اتفاقات مهم هست.
📎 On the latest fashion, she was always au courant.
همیشه از آخرین جریانات مد مطلع بود.
📎 Constant revision keeps the book au courant.
بازبینی مستمر باعث میشود کتاب همیشه به روز باشد.
💠 Syn: up-to-date, stylish or current, knowledgeable about, knowing about the newest information
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
au courant
/ˌoʊkʊˈrɑːnt/,
French: /ō koo rän /
adj.
🔹 در جریانِ امور، آشنا با آخرین جریانات، مطلع، مُد روز، به روز
🍭 (او کوران) رویدادها را دنبال میکند؛ جریان رویدادها را دنبال میکند؛ در جریان آخرین چیزها و مدهای روز هست! 😜
🍰 ریشهشناسی:
عبارت au courant عبارتی فرانسوی است به معنی "در جریان" یا به انگلیسی "in the current". به تشابه courant و current (جریان) توجه کنید.
📎 au courant filmgoers
سینماروهای به روز
سینماروهای مطلع از آخرین جریانات
📎 au courant fashions
مُدهای رایج؛
مُدهای روز
📎 I try to stay au courant with the latest developments in the industry.
سعی میکنم همواره از آخرین رویدادهای این صنعت مطلع باشم؛
سعی میکنم در جریان آخرین رخدادهای این صنعت باشم.
📎 I buy this magazine to be au courant with the lives of movie stars.
این مجله را میخرم تا در جریان زندگی ستارههای سینما باشم.
📎 What is au courant today may be old fashioned tomorrow.
چیزی که امروز مُد است ممکن است فردا از مُد بیافتد.
📎 If you want to keep your au courant status this winter, you won't be wearing black.
اگر میخواهید این زمستان ظاهرتان را مطابق مُد روز نگه دارید، مشکی نپوشید.
📎 He is au courant with the twists and turns of all major events.
او در جریان بالا و پایین همه اتفاقات مهم هست.
📎 On the latest fashion, she was always au courant.
همیشه از آخرین جریانات مد مطلع بود.
📎 Constant revision keeps the book au courant.
بازبینی مستمر باعث میشود کتاب همیشه به روز باشد.
💠 Syn: up-to-date, stylish or current, knowledgeable about, knowing about the newest information
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2❤🔥1😍1
واژه ششصد و هفتاد و هشتم)
fastidious
/fæ'stɪdɪəs/
adj.
🔹 مشکلپسند، سختگیر، ایرادگیر، نازک نارنجی، وسواسی
🍭 (پس تو دیس) رو چند بار میشوری آخه؟ چرا انقدر مشکل پسند و سخت گیری؟! 😜
📎 a fastidious dresser
مشکلپسند در لباس و پوشاک
📎 a fastidious eater
مشکلپسند در خوراک
📎 a fastidious scholar
پژوهشگر جزئی نگر و بسیار دقیق
📎 her fastidious attention to historical detail...
توجه وسواس گونه او به جزئیات تاریخی ...
📎 He is fastidious about keeping the house clean.
او در مورد تمیز نگه داشتن خانه وسواس دارد.
📎 My daughter is very fastidious; whenever she sees a cockroach, she throws up.
دخترم خیلی نازک نارنجی است. هر وقت سوسک میبیند بالا میآورَد.
📎 It's hard to meet the requirements of fastidious people.
برآورده کردن خواستههای آدمهای مشکلپسند (/ایرادگیر) دشوار است.
📎 He was neat and fastidious; he was always picking lint from his clothing.
او مرتب و وسواسی بود؛ تمام مدت داشت از روی لباسش پُرز بر میداشت.
📎 Our teacher was fastidious about cleanliness.
معلم ما در مورد نظافت سختگیر بود.
📎 A cat is a fastidious animal that washes itself frequently.
گربه حیوانی وسواسی است که مدام خودش را میشوید.
📎 Everything was planned in fastidious detail.
همه چیز با جزئیات زیاد برنامهریزی شده بود.
📎 He was fastidious in his preparation for the big day.
با وسواس زیاد خودش را برای آن روز بزرگ آماده میکرد.
📎 He was fastidious about his appearance.
به ظاهرش حساس بود.
📎 She wasn't very fastidious about personal hygiene.
خیلی در مورد بهداشت فردی سختگیر نبود.
📎 He is very fastidious about how a suitcase should be packed.
در مورد نحوه جا دادن وسایل در چمدان خیلی وسواس دارد.
📎 They were too fastidious to eat in a fast-food restaurant.
مشکلپسندتر از آن بودند که بخواهند در رستوران فستفود غذا بخورند.
📎 He is fastidious about the way he dresses.
در مورد طرز لباس پوشیدنش وسواس دارد.
💠 Syn: particular, choosy, hard-to-please
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
fastidious
/fæ'stɪdɪəs/
adj.
🔹 مشکلپسند، سختگیر، ایرادگیر، نازک نارنجی، وسواسی
🍭 (پس تو دیس) رو چند بار میشوری آخه؟ چرا انقدر مشکل پسند و سخت گیری؟! 😜
📎 a fastidious dresser
مشکلپسند در لباس و پوشاک
📎 a fastidious eater
مشکلپسند در خوراک
📎 a fastidious scholar
پژوهشگر جزئی نگر و بسیار دقیق
📎 her fastidious attention to historical detail...
توجه وسواس گونه او به جزئیات تاریخی ...
📎 He is fastidious about keeping the house clean.
او در مورد تمیز نگه داشتن خانه وسواس دارد.
📎 My daughter is very fastidious; whenever she sees a cockroach, she throws up.
دخترم خیلی نازک نارنجی است. هر وقت سوسک میبیند بالا میآورَد.
📎 It's hard to meet the requirements of fastidious people.
برآورده کردن خواستههای آدمهای مشکلپسند (/ایرادگیر) دشوار است.
📎 He was neat and fastidious; he was always picking lint from his clothing.
او مرتب و وسواسی بود؛ تمام مدت داشت از روی لباسش پُرز بر میداشت.
📎 Our teacher was fastidious about cleanliness.
معلم ما در مورد نظافت سختگیر بود.
📎 A cat is a fastidious animal that washes itself frequently.
گربه حیوانی وسواسی است که مدام خودش را میشوید.
📎 Everything was planned in fastidious detail.
همه چیز با جزئیات زیاد برنامهریزی شده بود.
📎 He was fastidious in his preparation for the big day.
با وسواس زیاد خودش را برای آن روز بزرگ آماده میکرد.
📎 He was fastidious about his appearance.
به ظاهرش حساس بود.
📎 She wasn't very fastidious about personal hygiene.
خیلی در مورد بهداشت فردی سختگیر نبود.
📎 He is very fastidious about how a suitcase should be packed.
در مورد نحوه جا دادن وسایل در چمدان خیلی وسواس دارد.
📎 They were too fastidious to eat in a fast-food restaurant.
مشکلپسندتر از آن بودند که بخواهند در رستوران فستفود غذا بخورند.
📎 He is fastidious about the way he dresses.
در مورد طرز لباس پوشیدنش وسواس دارد.
💠 Syn: particular, choosy, hard-to-please
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و هفتاد و نهم)
noisome
/ˈnɔɪsəm/
adj.
🔹 آزاردهنده، زننده، بدبو، متعفن، تهوع آور، نفرتانگیز، مشمئزکننده
🍭 (نوعی سم) هست که بوی بد و آزاردهنده و تهوع آوری داره؛ خیلی هم مضره! 😜
📎 his noisome reputation for corruption...
شهرت بد او به عنوان فردی فاسد...
📎 a noisome environment
محیط ناسالم (/متعفن)
📎 a noisome smell
بوی متعفن و زننده
📎 a noisome pestilence
آفت (یا طاعون) نفرتانگیز/متعفن
📎 noisome habits
عادات مشمئزکننده
📎 noisome garbage
آشغال متعفن و بدبو
📎 He had spent six long weeks in this noisome dungeon.
او شش هفته تمام را در این سیاه چال متعفن گذرانده بود.
📎 The house where the dead man was found was filled with a noisome stench.
خانهای که جسد مرد در آن کشف شد از بوی تعفن پر شده بود.
📎 They are the most noisome individuals I have ever seen.
آنها تهوعآورترین افرادی هستند که تا به حال دیدهام.
📎 Noisome vapours arise from the mud left in the docks...
بخارهای بدبو (/متعفن) از گل و لای باقی مانده در حوض تعمیرات کشتیها متصاعد میشود.
💠 Syn: foul, unwholesome, unhealthy, unpleasant, nasty
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
noisome
/ˈnɔɪsəm/
adj.
🔹 آزاردهنده، زننده، بدبو، متعفن، تهوع آور، نفرتانگیز، مشمئزکننده
🍭 (نوعی سم) هست که بوی بد و آزاردهنده و تهوع آوری داره؛ خیلی هم مضره! 😜
📎 his noisome reputation for corruption...
شهرت بد او به عنوان فردی فاسد...
📎 a noisome environment
محیط ناسالم (/متعفن)
📎 a noisome smell
بوی متعفن و زننده
📎 a noisome pestilence
آفت (یا طاعون) نفرتانگیز/متعفن
📎 noisome habits
عادات مشمئزکننده
📎 noisome garbage
آشغال متعفن و بدبو
📎 He had spent six long weeks in this noisome dungeon.
او شش هفته تمام را در این سیاه چال متعفن گذرانده بود.
📎 The house where the dead man was found was filled with a noisome stench.
خانهای که جسد مرد در آن کشف شد از بوی تعفن پر شده بود.
📎 They are the most noisome individuals I have ever seen.
آنها تهوعآورترین افرادی هستند که تا به حال دیدهام.
📎 Noisome vapours arise from the mud left in the docks...
بخارهای بدبو (/متعفن) از گل و لای باقی مانده در حوض تعمیرات کشتیها متصاعد میشود.
💠 Syn: foul, unwholesome, unhealthy, unpleasant, nasty
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
😁1
واژه ششصد و هشتادم)
unkempt
/ʌn'kempt/
adj.
🔹ژولیده، شانهنکرده، نامرتب، کثیف، در هم ریخته
🍭 🍰 این واژه شکل دیگری از uncombed (به معنی "شانهنکرده") ست. میدونید که comb به معنی "شانه" ست و فعل comb هم به معنی "شانه کردن".
📎 an unkempt lawn
چمن نامرتب
📎 an unkempt old man
پیرمرد ژولیده
📎 an unkempt house
خانه به هم ریخته
📎 greasy, unkempt hair
موی چرب و ژولیده
📎 unkempt hotel rooms
اتاقهای نامرتب هتل
📎 a wild and unkempt garden
باغ نامرتب و در هم بر هم
📎 ukempt appearance
ظاهر ژولیده و نامرتب
📎 The children were unwashed and unkempt.
بچهها حمام نکرده و ژولیده بودند.
📎 She wore rumpled clothing and her hair was unkempt.
لباسهای نامرتب به تن داشت و موهایش ژولیده بود.
📎 His beard was tangled and unkempt.
ریشش پیچ خورده و نامرتب بود.
📎 Joe arrived at work unshaven and unkempt.
جو ریش و سبیل نتراشیده و شانهنکرده رسید سر کار.
💠 Syn: untidy, messy, uncombed, disorderly
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
unkempt
/ʌn'kempt/
adj.
🔹ژولیده، شانهنکرده، نامرتب، کثیف، در هم ریخته
🍭 🍰 این واژه شکل دیگری از uncombed (به معنی "شانهنکرده") ست. میدونید که comb به معنی "شانه" ست و فعل comb هم به معنی "شانه کردن".
📎 an unkempt lawn
چمن نامرتب
📎 an unkempt old man
پیرمرد ژولیده
📎 an unkempt house
خانه به هم ریخته
📎 greasy, unkempt hair
موی چرب و ژولیده
📎 unkempt hotel rooms
اتاقهای نامرتب هتل
📎 a wild and unkempt garden
باغ نامرتب و در هم بر هم
📎 ukempt appearance
ظاهر ژولیده و نامرتب
📎 The children were unwashed and unkempt.
بچهها حمام نکرده و ژولیده بودند.
📎 She wore rumpled clothing and her hair was unkempt.
لباسهای نامرتب به تن داشت و موهایش ژولیده بود.
📎 His beard was tangled and unkempt.
ریشش پیچ خورده و نامرتب بود.
📎 Joe arrived at work unshaven and unkempt.
جو ریش و سبیل نتراشیده و شانهنکرده رسید سر کار.
💠 Syn: untidy, messy, uncombed, disorderly
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و هشتاد و یکم)
parable
/'pærəbl/
n.
🔹حکایت، قصه، تمثیل، داستان ساده و کوتاه اخلاقی
🍭 داستان گوی قهاریه؛ چنان به حکایت ها و قصه ها (پر و بال) میده که بیا و ببین! 😜
📎 the Biblical parable of the Good Samaritan
حکایت سامری نیکوکار در انجیل
📎 The story is a pleasing parable of the problems created by an excess of wealth.
این داستان حکایت شیرینی است از درد سرهایی که ثروت بیش از حد به وجود میآورد.
📎 He told the children a parable about the importance of forgiveness.
برای بچهها قصهای درباره اهمیت گذشت تعریف کرد.
📎 Christ used parables to explain moral questions in a way that people could understand.
مسیح برای تشریح مسائل اخلاقی به شکلی که برای مردم قابل درک باشد از حکایات بهره میگرفت.
📎 In some ways, his life is a parable of the corrupting effect of great wealth, for he always assumed that everyone was after his money and out to cheat him.
از جهاتی زندگی او داستان پندآموزی است از مفسده ثروت فراون، چرا که او همواره میپنداشت که همه به دنبال ثروتش هستند و میخواهند کلاهش را بردارند.
💠 Syn: moralistic story, moral story, allegory
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
parable
/'pærəbl/
n.
🔹حکایت، قصه، تمثیل، داستان ساده و کوتاه اخلاقی
🍭 داستان گوی قهاریه؛ چنان به حکایت ها و قصه ها (پر و بال) میده که بیا و ببین! 😜
📎 the Biblical parable of the Good Samaritan
حکایت سامری نیکوکار در انجیل
📎 The story is a pleasing parable of the problems created by an excess of wealth.
این داستان حکایت شیرینی است از درد سرهایی که ثروت بیش از حد به وجود میآورد.
📎 He told the children a parable about the importance of forgiveness.
برای بچهها قصهای درباره اهمیت گذشت تعریف کرد.
📎 Christ used parables to explain moral questions in a way that people could understand.
مسیح برای تشریح مسائل اخلاقی به شکلی که برای مردم قابل درک باشد از حکایات بهره میگرفت.
📎 In some ways, his life is a parable of the corrupting effect of great wealth, for he always assumed that everyone was after his money and out to cheat him.
از جهاتی زندگی او داستان پندآموزی است از مفسده ثروت فراون، چرا که او همواره میپنداشت که همه به دنبال ثروتش هستند و میخواهند کلاهش را بردارند.
💠 Syn: moralistic story, moral story, allegory
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏3
واژه ششصد و هشتاد و دوم)
whimsical
/'wɪmzɪkl/
adj.
🔹شوخطبع، طنزگونه، شوخطبعانه، هوسبازانه، سرخوشانه، هوسباز، دمدمی، غیرقابل پیشبینی، عجیب و غریب
🍭 (وی مزه کار)مون این کارهای عجیب و غریب طبعِ شوخ و دمدمی هست!😜
[ما (we) مزه کارمون این کارهای عجیب و غریب و ... هست]
📎 a whimsical tale
داستان خندهآور (و عجیب و غریب)
📎 the whimsical arbitrariness of autocracy
خودکامگی بلهوسانه حکومت استبداد
📎 a whimsical millionaire
یک میلیونر هوسباز
📎 he and his whimsical plans
او و نقشههای بلهوسانهاش
📎 the victim of whimsical persecutions
قربانی اذیت و آزارهای عجیب و غریب
📎 a whimsical design
طراحی تفننی و سرخوشانه
📎 whimsical behavior
رفتار سرخوشانه و عجیب
📎 whimsical decorations
تزئینات عجیب و غریب
📎 a whimsical market fluctuating according to political conditions
بازار بیثباتی که طبق شرایط سیاسی در نوسان است
📎 She has a whimsical sense of humour that not all people find funny.
او شوخطبعی عجیب و غریبی دارد که از نظر بعضی از مردم بامزه نیست.
📎 Much of his writing has a whimsical quality.
بیشتر نوشتههایش ویژگی طنز دارند.
📎 Despite his whimsical air, he was a shrewd observer of people's behavior.
علیرغم حال و هوا و ظاهر سرخوشش، چشم تیزی برای مشاهده رفتار مردم داشت.
📎 Miller is known for her whimsical paintings.
میلر به نقاشیهای عجیب و غریبش معروف است.
💠 Syn: humorous, witty, fanciful, playful, capricious
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
whimsical
/'wɪmzɪkl/
adj.
🔹شوخطبع، طنزگونه، شوخطبعانه، هوسبازانه، سرخوشانه، هوسباز، دمدمی، غیرقابل پیشبینی، عجیب و غریب
🍭 (وی مزه کار)مون این کارهای عجیب و غریب طبعِ شوخ و دمدمی هست!😜
[ما (we) مزه کارمون این کارهای عجیب و غریب و ... هست]
📎 a whimsical tale
داستان خندهآور (و عجیب و غریب)
📎 the whimsical arbitrariness of autocracy
خودکامگی بلهوسانه حکومت استبداد
📎 a whimsical millionaire
یک میلیونر هوسباز
📎 he and his whimsical plans
او و نقشههای بلهوسانهاش
📎 the victim of whimsical persecutions
قربانی اذیت و آزارهای عجیب و غریب
📎 a whimsical design
طراحی تفننی و سرخوشانه
📎 whimsical behavior
رفتار سرخوشانه و عجیب
📎 whimsical decorations
تزئینات عجیب و غریب
📎 a whimsical market fluctuating according to political conditions
بازار بیثباتی که طبق شرایط سیاسی در نوسان است
📎 She has a whimsical sense of humour that not all people find funny.
او شوخطبعی عجیب و غریبی دارد که از نظر بعضی از مردم بامزه نیست.
📎 Much of his writing has a whimsical quality.
بیشتر نوشتههایش ویژگی طنز دارند.
📎 Despite his whimsical air, he was a shrewd observer of people's behavior.
علیرغم حال و هوا و ظاهر سرخوشش، چشم تیزی برای مشاهده رفتار مردم داشت.
📎 Miller is known for her whimsical paintings.
میلر به نقاشیهای عجیب و غریبش معروف است.
💠 Syn: humorous, witty, fanciful, playful, capricious
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏4