واژه ششصد و هفتاد و هفتم)
au courant
/ˌoʊkʊˈrɑːnt/,
French: /ō koo rän /
adj.
🔹 در جریانِ امور، آشنا با آخرین جریانات، مطلع، مُد روز، به روز
🍭 (او کوران) رویدادها را دنبال میکند؛ جریان رویدادها را دنبال میکند؛ در جریان آخرین چیزها و مدهای روز هست! 😜
🍰 ریشهشناسی:
عبارت au courant عبارتی فرانسوی است به معنی "در جریان" یا به انگلیسی "in the current". به تشابه courant و current (جریان) توجه کنید.
📎 au courant filmgoers
سینماروهای به روز
سینماروهای مطلع از آخرین جریانات
📎 au courant fashions
مُدهای رایج؛
مُدهای روز
📎 I try to stay au courant with the latest developments in the industry.
سعی میکنم همواره از آخرین رویدادهای این صنعت مطلع باشم؛
سعی میکنم در جریان آخرین رخدادهای این صنعت باشم.
📎 I buy this magazine to be au courant with the lives of movie stars.
این مجله را میخرم تا در جریان زندگی ستارههای سینما باشم.
📎 What is au courant today may be old fashioned tomorrow.
چیزی که امروز مُد است ممکن است فردا از مُد بیافتد.
📎 If you want to keep your au courant status this winter, you won't be wearing black.
اگر میخواهید این زمستان ظاهرتان را مطابق مُد روز نگه دارید، مشکی نپوشید.
📎 He is au courant with the twists and turns of all major events.
او در جریان بالا و پایین همه اتفاقات مهم هست.
📎 On the latest fashion, she was always au courant.
همیشه از آخرین جریانات مد مطلع بود.
📎 Constant revision keeps the book au courant.
بازبینی مستمر باعث میشود کتاب همیشه به روز باشد.
💠 Syn: up-to-date, stylish or current, knowledgeable about, knowing about the newest information
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
au courant
/ˌoʊkʊˈrɑːnt/,
French: /ō koo rän /
adj.
🔹 در جریانِ امور، آشنا با آخرین جریانات، مطلع، مُد روز، به روز
🍭 (او کوران) رویدادها را دنبال میکند؛ جریان رویدادها را دنبال میکند؛ در جریان آخرین چیزها و مدهای روز هست! 😜
🍰 ریشهشناسی:
عبارت au courant عبارتی فرانسوی است به معنی "در جریان" یا به انگلیسی "in the current". به تشابه courant و current (جریان) توجه کنید.
📎 au courant filmgoers
سینماروهای به روز
سینماروهای مطلع از آخرین جریانات
📎 au courant fashions
مُدهای رایج؛
مُدهای روز
📎 I try to stay au courant with the latest developments in the industry.
سعی میکنم همواره از آخرین رویدادهای این صنعت مطلع باشم؛
سعی میکنم در جریان آخرین رخدادهای این صنعت باشم.
📎 I buy this magazine to be au courant with the lives of movie stars.
این مجله را میخرم تا در جریان زندگی ستارههای سینما باشم.
📎 What is au courant today may be old fashioned tomorrow.
چیزی که امروز مُد است ممکن است فردا از مُد بیافتد.
📎 If you want to keep your au courant status this winter, you won't be wearing black.
اگر میخواهید این زمستان ظاهرتان را مطابق مُد روز نگه دارید، مشکی نپوشید.
📎 He is au courant with the twists and turns of all major events.
او در جریان بالا و پایین همه اتفاقات مهم هست.
📎 On the latest fashion, she was always au courant.
همیشه از آخرین جریانات مد مطلع بود.
📎 Constant revision keeps the book au courant.
بازبینی مستمر باعث میشود کتاب همیشه به روز باشد.
💠 Syn: up-to-date, stylish or current, knowledgeable about, knowing about the newest information
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2❤🔥1😍1
واژه ششصد و هفتاد و هشتم)
fastidious
/fæ'stɪdɪəs/
adj.
🔹 مشکلپسند، سختگیر، ایرادگیر، نازک نارنجی، وسواسی
🍭 (پس تو دیس) رو چند بار میشوری آخه؟ چرا انقدر مشکل پسند و سخت گیری؟! 😜
📎 a fastidious dresser
مشکلپسند در لباس و پوشاک
📎 a fastidious eater
مشکلپسند در خوراک
📎 a fastidious scholar
پژوهشگر جزئی نگر و بسیار دقیق
📎 her fastidious attention to historical detail...
توجه وسواس گونه او به جزئیات تاریخی ...
📎 He is fastidious about keeping the house clean.
او در مورد تمیز نگه داشتن خانه وسواس دارد.
📎 My daughter is very fastidious; whenever she sees a cockroach, she throws up.
دخترم خیلی نازک نارنجی است. هر وقت سوسک میبیند بالا میآورَد.
📎 It's hard to meet the requirements of fastidious people.
برآورده کردن خواستههای آدمهای مشکلپسند (/ایرادگیر) دشوار است.
📎 He was neat and fastidious; he was always picking lint from his clothing.
او مرتب و وسواسی بود؛ تمام مدت داشت از روی لباسش پُرز بر میداشت.
📎 Our teacher was fastidious about cleanliness.
معلم ما در مورد نظافت سختگیر بود.
📎 A cat is a fastidious animal that washes itself frequently.
گربه حیوانی وسواسی است که مدام خودش را میشوید.
📎 Everything was planned in fastidious detail.
همه چیز با جزئیات زیاد برنامهریزی شده بود.
📎 He was fastidious in his preparation for the big day.
با وسواس زیاد خودش را برای آن روز بزرگ آماده میکرد.
📎 He was fastidious about his appearance.
به ظاهرش حساس بود.
📎 She wasn't very fastidious about personal hygiene.
خیلی در مورد بهداشت فردی سختگیر نبود.
📎 He is very fastidious about how a suitcase should be packed.
در مورد نحوه جا دادن وسایل در چمدان خیلی وسواس دارد.
📎 They were too fastidious to eat in a fast-food restaurant.
مشکلپسندتر از آن بودند که بخواهند در رستوران فستفود غذا بخورند.
📎 He is fastidious about the way he dresses.
در مورد طرز لباس پوشیدنش وسواس دارد.
💠 Syn: particular, choosy, hard-to-please
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
fastidious
/fæ'stɪdɪəs/
adj.
🔹 مشکلپسند، سختگیر، ایرادگیر، نازک نارنجی، وسواسی
🍭 (پس تو دیس) رو چند بار میشوری آخه؟ چرا انقدر مشکل پسند و سخت گیری؟! 😜
📎 a fastidious dresser
مشکلپسند در لباس و پوشاک
📎 a fastidious eater
مشکلپسند در خوراک
📎 a fastidious scholar
پژوهشگر جزئی نگر و بسیار دقیق
📎 her fastidious attention to historical detail...
توجه وسواس گونه او به جزئیات تاریخی ...
📎 He is fastidious about keeping the house clean.
او در مورد تمیز نگه داشتن خانه وسواس دارد.
📎 My daughter is very fastidious; whenever she sees a cockroach, she throws up.
دخترم خیلی نازک نارنجی است. هر وقت سوسک میبیند بالا میآورَد.
📎 It's hard to meet the requirements of fastidious people.
برآورده کردن خواستههای آدمهای مشکلپسند (/ایرادگیر) دشوار است.
📎 He was neat and fastidious; he was always picking lint from his clothing.
او مرتب و وسواسی بود؛ تمام مدت داشت از روی لباسش پُرز بر میداشت.
📎 Our teacher was fastidious about cleanliness.
معلم ما در مورد نظافت سختگیر بود.
📎 A cat is a fastidious animal that washes itself frequently.
گربه حیوانی وسواسی است که مدام خودش را میشوید.
📎 Everything was planned in fastidious detail.
همه چیز با جزئیات زیاد برنامهریزی شده بود.
📎 He was fastidious in his preparation for the big day.
با وسواس زیاد خودش را برای آن روز بزرگ آماده میکرد.
📎 He was fastidious about his appearance.
به ظاهرش حساس بود.
📎 She wasn't very fastidious about personal hygiene.
خیلی در مورد بهداشت فردی سختگیر نبود.
📎 He is very fastidious about how a suitcase should be packed.
در مورد نحوه جا دادن وسایل در چمدان خیلی وسواس دارد.
📎 They were too fastidious to eat in a fast-food restaurant.
مشکلپسندتر از آن بودند که بخواهند در رستوران فستفود غذا بخورند.
📎 He is fastidious about the way he dresses.
در مورد طرز لباس پوشیدنش وسواس دارد.
💠 Syn: particular, choosy, hard-to-please
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و هفتاد و نهم)
noisome
/ˈnɔɪsəm/
adj.
🔹 آزاردهنده، زننده، بدبو، متعفن، تهوع آور، نفرتانگیز، مشمئزکننده
🍭 (نوعی سم) هست که بوی بد و آزاردهنده و تهوع آوری داره؛ خیلی هم مضره! 😜
📎 his noisome reputation for corruption...
شهرت بد او به عنوان فردی فاسد...
📎 a noisome environment
محیط ناسالم (/متعفن)
📎 a noisome smell
بوی متعفن و زننده
📎 a noisome pestilence
آفت (یا طاعون) نفرتانگیز/متعفن
📎 noisome habits
عادات مشمئزکننده
📎 noisome garbage
آشغال متعفن و بدبو
📎 He had spent six long weeks in this noisome dungeon.
او شش هفته تمام را در این سیاه چال متعفن گذرانده بود.
📎 The house where the dead man was found was filled with a noisome stench.
خانهای که جسد مرد در آن کشف شد از بوی تعفن پر شده بود.
📎 They are the most noisome individuals I have ever seen.
آنها تهوعآورترین افرادی هستند که تا به حال دیدهام.
📎 Noisome vapours arise from the mud left in the docks...
بخارهای بدبو (/متعفن) از گل و لای باقی مانده در حوض تعمیرات کشتیها متصاعد میشود.
💠 Syn: foul, unwholesome, unhealthy, unpleasant, nasty
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
noisome
/ˈnɔɪsəm/
adj.
🔹 آزاردهنده، زننده، بدبو، متعفن، تهوع آور، نفرتانگیز، مشمئزکننده
🍭 (نوعی سم) هست که بوی بد و آزاردهنده و تهوع آوری داره؛ خیلی هم مضره! 😜
📎 his noisome reputation for corruption...
شهرت بد او به عنوان فردی فاسد...
📎 a noisome environment
محیط ناسالم (/متعفن)
📎 a noisome smell
بوی متعفن و زننده
📎 a noisome pestilence
آفت (یا طاعون) نفرتانگیز/متعفن
📎 noisome habits
عادات مشمئزکننده
📎 noisome garbage
آشغال متعفن و بدبو
📎 He had spent six long weeks in this noisome dungeon.
او شش هفته تمام را در این سیاه چال متعفن گذرانده بود.
📎 The house where the dead man was found was filled with a noisome stench.
خانهای که جسد مرد در آن کشف شد از بوی تعفن پر شده بود.
📎 They are the most noisome individuals I have ever seen.
آنها تهوعآورترین افرادی هستند که تا به حال دیدهام.
📎 Noisome vapours arise from the mud left in the docks...
بخارهای بدبو (/متعفن) از گل و لای باقی مانده در حوض تعمیرات کشتیها متصاعد میشود.
💠 Syn: foul, unwholesome, unhealthy, unpleasant, nasty
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
😁1
واژه ششصد و هشتادم)
unkempt
/ʌn'kempt/
adj.
🔹ژولیده، شانهنکرده، نامرتب، کثیف، در هم ریخته
🍭 🍰 این واژه شکل دیگری از uncombed (به معنی "شانهنکرده") ست. میدونید که comb به معنی "شانه" ست و فعل comb هم به معنی "شانه کردن".
📎 an unkempt lawn
چمن نامرتب
📎 an unkempt old man
پیرمرد ژولیده
📎 an unkempt house
خانه به هم ریخته
📎 greasy, unkempt hair
موی چرب و ژولیده
📎 unkempt hotel rooms
اتاقهای نامرتب هتل
📎 a wild and unkempt garden
باغ نامرتب و در هم بر هم
📎 ukempt appearance
ظاهر ژولیده و نامرتب
📎 The children were unwashed and unkempt.
بچهها حمام نکرده و ژولیده بودند.
📎 She wore rumpled clothing and her hair was unkempt.
لباسهای نامرتب به تن داشت و موهایش ژولیده بود.
📎 His beard was tangled and unkempt.
ریشش پیچ خورده و نامرتب بود.
📎 Joe arrived at work unshaven and unkempt.
جو ریش و سبیل نتراشیده و شانهنکرده رسید سر کار.
💠 Syn: untidy, messy, uncombed, disorderly
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
unkempt
/ʌn'kempt/
adj.
🔹ژولیده، شانهنکرده، نامرتب، کثیف، در هم ریخته
🍭 🍰 این واژه شکل دیگری از uncombed (به معنی "شانهنکرده") ست. میدونید که comb به معنی "شانه" ست و فعل comb هم به معنی "شانه کردن".
📎 an unkempt lawn
چمن نامرتب
📎 an unkempt old man
پیرمرد ژولیده
📎 an unkempt house
خانه به هم ریخته
📎 greasy, unkempt hair
موی چرب و ژولیده
📎 unkempt hotel rooms
اتاقهای نامرتب هتل
📎 a wild and unkempt garden
باغ نامرتب و در هم بر هم
📎 ukempt appearance
ظاهر ژولیده و نامرتب
📎 The children were unwashed and unkempt.
بچهها حمام نکرده و ژولیده بودند.
📎 She wore rumpled clothing and her hair was unkempt.
لباسهای نامرتب به تن داشت و موهایش ژولیده بود.
📎 His beard was tangled and unkempt.
ریشش پیچ خورده و نامرتب بود.
📎 Joe arrived at work unshaven and unkempt.
جو ریش و سبیل نتراشیده و شانهنکرده رسید سر کار.
💠 Syn: untidy, messy, uncombed, disorderly
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
واژه ششصد و هشتاد و یکم)
parable
/'pærəbl/
n.
🔹حکایت، قصه، تمثیل، داستان ساده و کوتاه اخلاقی
🍭 داستان گوی قهاریه؛ چنان به حکایت ها و قصه ها (پر و بال) میده که بیا و ببین! 😜
📎 the Biblical parable of the Good Samaritan
حکایت سامری نیکوکار در انجیل
📎 The story is a pleasing parable of the problems created by an excess of wealth.
این داستان حکایت شیرینی است از درد سرهایی که ثروت بیش از حد به وجود میآورد.
📎 He told the children a parable about the importance of forgiveness.
برای بچهها قصهای درباره اهمیت گذشت تعریف کرد.
📎 Christ used parables to explain moral questions in a way that people could understand.
مسیح برای تشریح مسائل اخلاقی به شکلی که برای مردم قابل درک باشد از حکایات بهره میگرفت.
📎 In some ways, his life is a parable of the corrupting effect of great wealth, for he always assumed that everyone was after his money and out to cheat him.
از جهاتی زندگی او داستان پندآموزی است از مفسده ثروت فراون، چرا که او همواره میپنداشت که همه به دنبال ثروتش هستند و میخواهند کلاهش را بردارند.
💠 Syn: moralistic story, moral story, allegory
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
parable
/'pærəbl/
n.
🔹حکایت، قصه، تمثیل، داستان ساده و کوتاه اخلاقی
🍭 داستان گوی قهاریه؛ چنان به حکایت ها و قصه ها (پر و بال) میده که بیا و ببین! 😜
📎 the Biblical parable of the Good Samaritan
حکایت سامری نیکوکار در انجیل
📎 The story is a pleasing parable of the problems created by an excess of wealth.
این داستان حکایت شیرینی است از درد سرهایی که ثروت بیش از حد به وجود میآورد.
📎 He told the children a parable about the importance of forgiveness.
برای بچهها قصهای درباره اهمیت گذشت تعریف کرد.
📎 Christ used parables to explain moral questions in a way that people could understand.
مسیح برای تشریح مسائل اخلاقی به شکلی که برای مردم قابل درک باشد از حکایات بهره میگرفت.
📎 In some ways, his life is a parable of the corrupting effect of great wealth, for he always assumed that everyone was after his money and out to cheat him.
از جهاتی زندگی او داستان پندآموزی است از مفسده ثروت فراون، چرا که او همواره میپنداشت که همه به دنبال ثروتش هستند و میخواهند کلاهش را بردارند.
💠 Syn: moralistic story, moral story, allegory
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏3
واژه ششصد و هشتاد و دوم)
whimsical
/'wɪmzɪkl/
adj.
🔹شوخطبع، طنزگونه، شوخطبعانه، هوسبازانه، سرخوشانه، هوسباز، دمدمی، غیرقابل پیشبینی، عجیب و غریب
🍭 (وی مزه کار)مون این کارهای عجیب و غریب طبعِ شوخ و دمدمی هست!😜
[ما (we) مزه کارمون این کارهای عجیب و غریب و ... هست]
📎 a whimsical tale
داستان خندهآور (و عجیب و غریب)
📎 the whimsical arbitrariness of autocracy
خودکامگی بلهوسانه حکومت استبداد
📎 a whimsical millionaire
یک میلیونر هوسباز
📎 he and his whimsical plans
او و نقشههای بلهوسانهاش
📎 the victim of whimsical persecutions
قربانی اذیت و آزارهای عجیب و غریب
📎 a whimsical design
طراحی تفننی و سرخوشانه
📎 whimsical behavior
رفتار سرخوشانه و عجیب
📎 whimsical decorations
تزئینات عجیب و غریب
📎 a whimsical market fluctuating according to political conditions
بازار بیثباتی که طبق شرایط سیاسی در نوسان است
📎 She has a whimsical sense of humour that not all people find funny.
او شوخطبعی عجیب و غریبی دارد که از نظر بعضی از مردم بامزه نیست.
📎 Much of his writing has a whimsical quality.
بیشتر نوشتههایش ویژگی طنز دارند.
📎 Despite his whimsical air, he was a shrewd observer of people's behavior.
علیرغم حال و هوا و ظاهر سرخوشش، چشم تیزی برای مشاهده رفتار مردم داشت.
📎 Miller is known for her whimsical paintings.
میلر به نقاشیهای عجیب و غریبش معروف است.
💠 Syn: humorous, witty, fanciful, playful, capricious
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
whimsical
/'wɪmzɪkl/
adj.
🔹شوخطبع، طنزگونه، شوخطبعانه، هوسبازانه، سرخوشانه، هوسباز، دمدمی، غیرقابل پیشبینی، عجیب و غریب
🍭 (وی مزه کار)مون این کارهای عجیب و غریب طبعِ شوخ و دمدمی هست!😜
[ما (we) مزه کارمون این کارهای عجیب و غریب و ... هست]
📎 a whimsical tale
داستان خندهآور (و عجیب و غریب)
📎 the whimsical arbitrariness of autocracy
خودکامگی بلهوسانه حکومت استبداد
📎 a whimsical millionaire
یک میلیونر هوسباز
📎 he and his whimsical plans
او و نقشههای بلهوسانهاش
📎 the victim of whimsical persecutions
قربانی اذیت و آزارهای عجیب و غریب
📎 a whimsical design
طراحی تفننی و سرخوشانه
📎 whimsical behavior
رفتار سرخوشانه و عجیب
📎 whimsical decorations
تزئینات عجیب و غریب
📎 a whimsical market fluctuating according to political conditions
بازار بیثباتی که طبق شرایط سیاسی در نوسان است
📎 She has a whimsical sense of humour that not all people find funny.
او شوخطبعی عجیب و غریبی دارد که از نظر بعضی از مردم بامزه نیست.
📎 Much of his writing has a whimsical quality.
بیشتر نوشتههایش ویژگی طنز دارند.
📎 Despite his whimsical air, he was a shrewd observer of people's behavior.
علیرغم حال و هوا و ظاهر سرخوشش، چشم تیزی برای مشاهده رفتار مردم داشت.
📎 Miller is known for her whimsical paintings.
میلر به نقاشیهای عجیب و غریبش معروف است.
💠 Syn: humorous, witty, fanciful, playful, capricious
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏4
واژه ششصد و هشتاد و سوم)
lampoon
/læm'pu:n/
v.
🔹هجو کردن، مسخره کردن، کنایه زدن
🍭 (لامپه اون)! کله که نیست!
با این الفاظ به خاطر کله کچلش مورد هجو و تمسخر قرار میگرفت!😜
📎 The prime minister was frequently lampooned in political cartoons.
در کاریکاتورهای سیاسی مکرراً نخستوزیر را مورد هجو قرار میدادند.
📎 Many celebrities are lampooned on this satirical website.
بسیاری از افراد مشهور در این وبسایتِ طنز مورد هجو قرار میگیرند.
📎 He was lampooned for his short stature and political views.
به خاطر قامت کوتاه و دیدگاههای سیاسیاش مورد تمسخر واقع میشد.
📎 He was mercilessly lampooned for his absurd get-ups.
به خاطر لباسهای مضحکش بیرحمانه مورد تمسخر و انتقاد قرار گرفت.
📎 He lampooned the ruling class.
او طبقه حاکمه را مورد انتقاد و تمسخر قرار داد.
📎 His cartoons mercilessly lampooned the politicians of his time.
کاریکاتورهایش سیاستمداران معاصرش را بیرحمانه به باد انتقاد و تمسخر میگرفتند.
📎 He was frequently lampooned in the newspapers for his oversized ego.
به کرات در روزنامهها به خاطر منم منم کردنهایش مورد هجو و تمسخر واقع میشد.
📎 The politician was lampooned in cartoons.
این سیاستمدار را در کاریکاتورها به باد هجو میگرفتند.
📎 He entertained his readers by lampooning the pretensions of the rich...
او خوانندگانش را با هجو ادا و اطوارهای ثروتمندان سرگرم میکرد...
💠 Syn: ridicule, mock, make fun of, satire, parody
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
lampoon
/læm'pu:n/
v.
🔹هجو کردن، مسخره کردن، کنایه زدن
🍭 (لامپه اون)! کله که نیست!
با این الفاظ به خاطر کله کچلش مورد هجو و تمسخر قرار میگرفت!😜
📎 The prime minister was frequently lampooned in political cartoons.
در کاریکاتورهای سیاسی مکرراً نخستوزیر را مورد هجو قرار میدادند.
📎 Many celebrities are lampooned on this satirical website.
بسیاری از افراد مشهور در این وبسایتِ طنز مورد هجو قرار میگیرند.
📎 He was lampooned for his short stature and political views.
به خاطر قامت کوتاه و دیدگاههای سیاسیاش مورد تمسخر واقع میشد.
📎 He was mercilessly lampooned for his absurd get-ups.
به خاطر لباسهای مضحکش بیرحمانه مورد تمسخر و انتقاد قرار گرفت.
📎 He lampooned the ruling class.
او طبقه حاکمه را مورد انتقاد و تمسخر قرار داد.
📎 His cartoons mercilessly lampooned the politicians of his time.
کاریکاتورهایش سیاستمداران معاصرش را بیرحمانه به باد انتقاد و تمسخر میگرفتند.
📎 He was frequently lampooned in the newspapers for his oversized ego.
به کرات در روزنامهها به خاطر منم منم کردنهایش مورد هجو و تمسخر واقع میشد.
📎 The politician was lampooned in cartoons.
این سیاستمدار را در کاریکاتورها به باد هجو میگرفتند.
📎 He entertained his readers by lampooning the pretensions of the rich...
او خوانندگانش را با هجو ادا و اطوارهای ثروتمندان سرگرم میکرد...
💠 Syn: ridicule, mock, make fun of, satire, parody
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
❤🔥1👏1
Despite his ... air, he was a ... observer of people's behavior.
Anonymous Quiz
13%
noisome - replete
9%
replete - noisome
64%
whimsical - shrewd
15%
shrewd - whimsical
👏3
واژه ششصد و هشتاد و چهارم)
countenance
/'kaʊntɪnəns/
v.
🔹رضایت دادن، پذیرفتن، صحه گذاشتن، تایید کردن، تحمل کردن، اجازه دادن
🍭 چهره (خندان آن سه) نشان میده که رضایت داده اند و موضوع رو تایید میکنند!😜
📎 I will not countenance you being rude to Dr Baxter.
نمیپذیرم که با دکتر بکستر بیادب باشید.
📎 The school will not countenance bad behaviour.
مدرسه رفتار بد را تحمل نمیکند.
📎 The committee refused to countenance his proposals.
کمیته از پذیرش طرح های پیشنهادی او سر باز زد؛
کمیته پیشنهادهای او را نپذیرفت.
📎 The government will never countenance a deal with the terrorists.
دولت هرگز معامله با تروریستها را نخواهد پذیرفت.
📎 They would not countenance any breach of fair play.
هیچ گونه تخطی از قوانین بازی جوانمردانه را تحمل نمیکنند.
📎 I will never countenance lying.
هرگز دروغپردازی را نخواهم پذیرفت.
📎 The city would not countenance a rock concert in the park.
شهر اجازه برگزاری کنسرت راک را در پارک نمیدهد.
📎 The leader did not officially countenance negotiations with the rebels.
رهبر مذاکره با شورشیان را به طور رسمی تایید نکرد.
📎 Jake would not countenance Janis's marrying while still a student.
جیک رضایت نمیدهد که جانیس قبل از اتمام درسش ازدواج کند.
📎 The military men refused to countenance the overthrow of the president.
نظامیان با براندازی رئیسجمهور موافقت نکردند.
📎 I don't countenance such behavior in children of any age.
چنین رفتاری در کودکان هیچ سنی برایم قابل پذیرش نیست.
💠 Syn: approve, tolerate, permit, allow, admit of
➖countenance (n.) چهره، قیافه
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
countenance
/'kaʊntɪnəns/
v.
🔹رضایت دادن، پذیرفتن، صحه گذاشتن، تایید کردن، تحمل کردن، اجازه دادن
🍭 چهره (خندان آن سه) نشان میده که رضایت داده اند و موضوع رو تایید میکنند!😜
📎 I will not countenance you being rude to Dr Baxter.
نمیپذیرم که با دکتر بکستر بیادب باشید.
📎 The school will not countenance bad behaviour.
مدرسه رفتار بد را تحمل نمیکند.
📎 The committee refused to countenance his proposals.
کمیته از پذیرش طرح های پیشنهادی او سر باز زد؛
کمیته پیشنهادهای او را نپذیرفت.
📎 The government will never countenance a deal with the terrorists.
دولت هرگز معامله با تروریستها را نخواهد پذیرفت.
📎 They would not countenance any breach of fair play.
هیچ گونه تخطی از قوانین بازی جوانمردانه را تحمل نمیکنند.
📎 I will never countenance lying.
هرگز دروغپردازی را نخواهم پذیرفت.
📎 The city would not countenance a rock concert in the park.
شهر اجازه برگزاری کنسرت راک را در پارک نمیدهد.
📎 The leader did not officially countenance negotiations with the rebels.
رهبر مذاکره با شورشیان را به طور رسمی تایید نکرد.
📎 Jake would not countenance Janis's marrying while still a student.
جیک رضایت نمیدهد که جانیس قبل از اتمام درسش ازدواج کند.
📎 The military men refused to countenance the overthrow of the president.
نظامیان با براندازی رئیسجمهور موافقت نکردند.
📎 I don't countenance such behavior in children of any age.
چنین رفتاری در کودکان هیچ سنی برایم قابل پذیرش نیست.
💠 Syn: approve, tolerate, permit, allow, admit of
➖countenance (n.) چهره، قیافه
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏2
واژه ششصد و هشتاد و پنجم)
sanctimonious
/sæŋktɪ'məʊnɪəs/
adj.
🔹مقدس نما، جانماز آب کش، متظاهر به دینداری، سالوس، سالوسانه، زُهدفروشانه
🍭 (جنگت ایمون نیس)؛ این همه جنگ و جدلت سر ایمان نیست؛
در واقع مقدس نما و متظاهر هستی!😜
📎 sanctimonious speeches
سخنرانیهای/وعظ های زهدفروشانه
📎 a sanctimonious voice
صدای زاهدمآبانه
📎 He had a sickening sanctimonious smile on his face.
لبخند زُهدفروشانه تهوعآوری بر چهره داشت.
📎 sanctimonious politicians preaching about family values...
سیاستمداران متظاهر که درباره ارزشهای خانوادگی وعظ میکنند...
📎 We were sick of his sanctimonious preaching and left.
حالمان از موعظه زُهدفروشانهاش به هم خورد و آنجا را ترک کردیم.
📎 You sanctimonious little hypocrite!
ای ریاکار حقیر متظاهر!
📎 I wish she'd stop being so sanctimonious.
کاش از این همه جانماز آب کشیدن دست بردارد.
📎 Don't be so sanctimonious Helen! I'll live my life the way I want to live it.
هلن اینقدر جانماز آب نکش! زندگی من است و آن طور که دلم بخواهد زندگی میکنم.
📎 He tries to set a bit of an example, if that's not too sanctimonious.
تلاش میکند از خودش چیزی مثل یک الگو بسازد، اگر اسمش را مقدس نمایی نگذاریم.
📎 I hate his sanctimonious manner.
از رفتار و سلوک سالوسانهاش متنفرم.
💠 Syn: religiously hypocrite, hypocritical, self-righteous, holier-than-thou
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
sanctimonious
/sæŋktɪ'məʊnɪəs/
adj.
🔹مقدس نما، جانماز آب کش، متظاهر به دینداری، سالوس، سالوسانه، زُهدفروشانه
🍭 (جنگت ایمون نیس)؛ این همه جنگ و جدلت سر ایمان نیست؛
در واقع مقدس نما و متظاهر هستی!😜
📎 sanctimonious speeches
سخنرانیهای/وعظ های زهدفروشانه
📎 a sanctimonious voice
صدای زاهدمآبانه
📎 He had a sickening sanctimonious smile on his face.
لبخند زُهدفروشانه تهوعآوری بر چهره داشت.
📎 sanctimonious politicians preaching about family values...
سیاستمداران متظاهر که درباره ارزشهای خانوادگی وعظ میکنند...
📎 We were sick of his sanctimonious preaching and left.
حالمان از موعظه زُهدفروشانهاش به هم خورد و آنجا را ترک کردیم.
📎 You sanctimonious little hypocrite!
ای ریاکار حقیر متظاهر!
📎 I wish she'd stop being so sanctimonious.
کاش از این همه جانماز آب کشیدن دست بردارد.
📎 Don't be so sanctimonious Helen! I'll live my life the way I want to live it.
هلن اینقدر جانماز آب نکش! زندگی من است و آن طور که دلم بخواهد زندگی میکنم.
📎 He tries to set a bit of an example, if that's not too sanctimonious.
تلاش میکند از خودش چیزی مثل یک الگو بسازد، اگر اسمش را مقدس نمایی نگذاریم.
📎 I hate his sanctimonious manner.
از رفتار و سلوک سالوسانهاش متنفرم.
💠 Syn: religiously hypocrite, hypocritical, self-righteous, holier-than-thou
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏3
واژه ششصد و هشتاد و ششم)
equanimity
/ekwə'nɪmɪtɪ, i:kwə'nɪmɪtɪ/
n., no pl.
🔹خونسردی، آرامش، تعادل (فکری و احساسی)، متانت، شکیبایی
🍭 (ای که نمیدی) هیجان نشون! این علامت خونسردیه! 😜
[این که هیجانی نشون نمیدی علامت خونسردیه]
📎 to face life's problems with equanimity
با شکیبایی با زندگی روبرو شدن
📎 She accepted the news about Robert's death with equanimity. She didn't even cry.
خبر مرگ رابرت را با خونسردی پذیرفت. حتی گریه هم نکرد.
📎 She was able to confront the daily crises with equanimity
او قادر بود با خونسردی و شکیبایی با بحرانهای روزمره مقابله کند.
📎 Three years after the tragedy she has only just begun to regain her equanimity.
پس از گذشت سه سال از آن مصیبت او تازه دارد آرامش خود را باز مییابد.
📎 He received the news with surprising equanimity.
خبر را با آرامش عجیبی دریافت.
با خونسردی شگفتآوری به خبر واکنش نشان داد.
📎 His sense of humour allowed him to face adversaries with equanimity...
شوخطبعیش باعث میشد با خونسردی با مخالفان مواجه بشود.
📎 The defeat was taken with equanimity.
شکست را با خونسردی پذیرفتند.
📎 Nothing could disturb his equanimity.
هیچ چیز نمیتوانست آرامش و خونسردی او را به هم بزند.
💠 Syn: calmness, self-control, composure
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
equanimity
/ekwə'nɪmɪtɪ, i:kwə'nɪmɪtɪ/
n., no pl.
🔹خونسردی، آرامش، تعادل (فکری و احساسی)، متانت، شکیبایی
🍭 (ای که نمیدی) هیجان نشون! این علامت خونسردیه! 😜
[این که هیجانی نشون نمیدی علامت خونسردیه]
📎 to face life's problems with equanimity
با شکیبایی با زندگی روبرو شدن
📎 She accepted the news about Robert's death with equanimity. She didn't even cry.
خبر مرگ رابرت را با خونسردی پذیرفت. حتی گریه هم نکرد.
📎 She was able to confront the daily crises with equanimity
او قادر بود با خونسردی و شکیبایی با بحرانهای روزمره مقابله کند.
📎 Three years after the tragedy she has only just begun to regain her equanimity.
پس از گذشت سه سال از آن مصیبت او تازه دارد آرامش خود را باز مییابد.
📎 He received the news with surprising equanimity.
خبر را با آرامش عجیبی دریافت.
با خونسردی شگفتآوری به خبر واکنش نشان داد.
📎 His sense of humour allowed him to face adversaries with equanimity...
شوخطبعیش باعث میشد با خونسردی با مخالفان مواجه بشود.
📎 The defeat was taken with equanimity.
شکست را با خونسردی پذیرفتند.
📎 Nothing could disturb his equanimity.
هیچ چیز نمیتوانست آرامش و خونسردی او را به هم بزند.
💠 Syn: calmness, self-control, composure
@WordsCodes
✨✨✨✨✨✨
👏4