مرتضی خسرونژاد، گوگولی ترین، مودب ترین، فرهیخته ترین، در یک کلام بهترین پیرمردِ دنیا، برای همیشه رفت استرالیا.
:(
@abitpsycho
:(
@abitpsycho
Adeline Gallery
Photo
جدی دلتون میاد همچین چیزایی رو نخرید؟!
والله عجیبید.
ما که خبرای خاصی داریم به زودی...ولی خب عجیبید.
والله عجیبید.
ما که خبرای خاصی داریم به زودی...ولی خب عجیبید.
قصد داشتم تا 3-4 روز دیگه اولین سکانس انیمیشنم رو ساخته باشم اما گرمای طاقت فرسا سبب شده که مثل پاندا همش درحال استراحت باشم و جای کار کردن لم بدم روی مبل، آناناس بخورم.
(مطمئن نیستم که پاندا آناناس میخوره یا نه)
@abitpsycho
(مطمئن نیستم که پاندا آناناس میخوره یا نه)
@abitpsycho
آرشام میگوید:
اینچنین. @abitpsycho
سفر را دوست دارم.
در سفر یاد میگیرم.
زندگی کردن را. لذت بردن را...
منظور از سفر صد البته این نیست که با تور یا ماشین بابای شروین به چالوس بروید و دورهم مافیا بازی کنید یا حکم، کباب بخورید و برگردید.
منظور سفریست که چیز تازه ای را تجربه کنید. تازگی در خودِ سفر کردن.
در تجربه ی جنوب گردی ام اما داستان متفاوت بود. درست است که بدون برنامه ریزی و مقدمه ای یک روز صبح وسایلم را برداشتم و به جاده زدم اما آمادگی مالی اش را داشتم و تنها بودم. در تنهایی واقف بودم که میتوانم با ناملایمات سفر به راحتی کنار بیایم و به هرنحو از تنهایی ام لذت ببرم. سفر جمعی اما متفاوت بود.
عموما برای سفر که نمیشود گفت، بلکه کوهنوردی و کمپینگ و حتی پارک رفتن را در تنهایی بسیار تجربه کرده ام و همیشه برایم آسان و راحت بوده است.
جمع اما دردسر داشته است در دیدگاهم.
اختلاف نظر، شلوغی، مشکلات و ...همراه با جمع بوده اند.
و تجربه ی آرام و ساده و بی دغدغه ی شمال گردی، نو بود.
سفر کوتاه و کم دردسرمان به تنکابن بزرگترین چیزی را که به من یاد داد این بود که میشود همه چیز را از جمله سفر کردن را آسان گرفت و با حداقل امکانات روزِ خوش گذراند.
وقتی که چند بار مطرح شود که در فلان تاریخ، به فلان شهر برویم و صحبت از ماشین و محل اقامت و هزار چیز شود و بخواهی همه چیز را پیش بینی و هماهنگ کنی، سخت است و تضمینی هم نیست که در بسیاری از جمع هایی که اهل سفر نیستند، به سفر ختم شود.
اما زمانی که تصمیم بگیری که به سفر بروی و همان لحظه اولین اقدامات سفر را انجام بدهی، کافیست دیگرانی مثلِ تو نگاه کنند تا جمعِ سفرتان تکمیل شود.
به راحتی و با آرامش و لذتی ناب تر، به سویی روانه میشوید...
نکته ی دیگر این که قدرِ افرادی را که تا این حد بی دردسر و بدون سختی با شما همراه میشوند و همه چیز را آسان میگیرند، بدانید.
اگرچه پخته و محتاط عمل نمیکنند، اما آرامتان میگذارند
@abitpsycho
در سفر یاد میگیرم.
زندگی کردن را. لذت بردن را...
منظور از سفر صد البته این نیست که با تور یا ماشین بابای شروین به چالوس بروید و دورهم مافیا بازی کنید یا حکم، کباب بخورید و برگردید.
منظور سفریست که چیز تازه ای را تجربه کنید. تازگی در خودِ سفر کردن.
در تجربه ی جنوب گردی ام اما داستان متفاوت بود. درست است که بدون برنامه ریزی و مقدمه ای یک روز صبح وسایلم را برداشتم و به جاده زدم اما آمادگی مالی اش را داشتم و تنها بودم. در تنهایی واقف بودم که میتوانم با ناملایمات سفر به راحتی کنار بیایم و به هرنحو از تنهایی ام لذت ببرم. سفر جمعی اما متفاوت بود.
عموما برای سفر که نمیشود گفت، بلکه کوهنوردی و کمپینگ و حتی پارک رفتن را در تنهایی بسیار تجربه کرده ام و همیشه برایم آسان و راحت بوده است.
جمع اما دردسر داشته است در دیدگاهم.
اختلاف نظر، شلوغی، مشکلات و ...همراه با جمع بوده اند.
و تجربه ی آرام و ساده و بی دغدغه ی شمال گردی، نو بود.
سفر کوتاه و کم دردسرمان به تنکابن بزرگترین چیزی را که به من یاد داد این بود که میشود همه چیز را از جمله سفر کردن را آسان گرفت و با حداقل امکانات روزِ خوش گذراند.
وقتی که چند بار مطرح شود که در فلان تاریخ، به فلان شهر برویم و صحبت از ماشین و محل اقامت و هزار چیز شود و بخواهی همه چیز را پیش بینی و هماهنگ کنی، سخت است و تضمینی هم نیست که در بسیاری از جمع هایی که اهل سفر نیستند، به سفر ختم شود.
اما زمانی که تصمیم بگیری که به سفر بروی و همان لحظه اولین اقدامات سفر را انجام بدهی، کافیست دیگرانی مثلِ تو نگاه کنند تا جمعِ سفرتان تکمیل شود.
به راحتی و با آرامش و لذتی ناب تر، به سویی روانه میشوید...
نکته ی دیگر این که قدرِ افرادی را که تا این حد بی دردسر و بدون سختی با شما همراه میشوند و همه چیز را آسان میگیرند، بدانید.
اگرچه پخته و محتاط عمل نمیکنند، اما آرامتان میگذارند
@abitpsycho
شوهرخاله ها امشب از ذوقِ اعلام نتایج کنکور خوابشون نمیبره.
@abitpsycho
@abitpsycho
شوهرخاله ها فردا صبح زود باید زنگ بزنن تبریک بگن یا شوخی کنن.
بعضا هم توصیه ی اکید کنن که برو دندون پزشکی یا مهندسی مکانیک (فارغ از این که طرف اصلا کنکورِ چی داده)
@abitpsycho
بعضا هم توصیه ی اکید کنن که برو دندون پزشکی یا مهندسی مکانیک (فارغ از این که طرف اصلا کنکورِ چی داده)
@abitpsycho
اگه دوست دختر با ذوقی دارید، براش سعدی بخونید.
خودم چرا نمیخونم؟
فارغ از هر مسئله ای، من فقط حافظ بلدم.
@abitpsycho
خودم چرا نمیخونم؟
فارغ از هر مسئله ای، من فقط حافظ بلدم.
@abitpsycho
آرشام میگوید:
اگه دوست دختر با ذوقی دارید، براش سعدی بخونید. خودم چرا نمیخونم؟ فارغ از هر مسئله ای، من فقط حافظ بلدم. @abitpsycho
برایش آهنگ های بهنام بانی بفرستید. دوست دارد.
@abitpaycho
@abitpaycho
آرشام میگوید:
Dustin O'Halloran – Waltz No. 1
یه تصویریه...یه جایی نزدیکای 35 سالگی، درانک اس فاک، داریم تو ساحل قدم میزنیم.
دستِ همو گرفتیم و داریم تلو تلو میخوریم. ساعت حدودای 4-5 صبحه.
هنوز خورشید طلوع نکرده.آسمون آبی تیره است.شبیه به سورمه ای.
یکیمون پاش میگیره به زمین و هردو میفیتیم روی ماسه ها.قهقهه میزنیم و نهایتا کنار هم دراز میکشیم و یادمون میاد که چجوری گذشته...
یه مسیر خیلی طولانی از جلوی چشممون میگذره که گذروندیم.
خاطره مرور میکنیم و میخندیم به غم و شادی و سختی و خوشی و ...
خوابمون میبره بدون این که کسی متوجه بشه که کِی خوابمون برده.
چند ساعت بعد نور آفتاب از خواب بیدارم میکنه...
چشمامو باز میکنم، متوجه میشم همه ی لباسام خیسه...
بهش نگاه میکنم...هنوز خوابه...
سعی میکنم جزییات دیشب رو به یاد بیارم و به این فکر کنم که چی شد و کجاییم و باید چکار کنیم...
پا میشم و لباس هام رو میتکونم.
چشماشو باز میکنه و به من نگاه میکنه...
هردو لبخند میزنیم.
@abitpsycho
دستِ همو گرفتیم و داریم تلو تلو میخوریم. ساعت حدودای 4-5 صبحه.
هنوز خورشید طلوع نکرده.آسمون آبی تیره است.شبیه به سورمه ای.
یکیمون پاش میگیره به زمین و هردو میفیتیم روی ماسه ها.قهقهه میزنیم و نهایتا کنار هم دراز میکشیم و یادمون میاد که چجوری گذشته...
یه مسیر خیلی طولانی از جلوی چشممون میگذره که گذروندیم.
خاطره مرور میکنیم و میخندیم به غم و شادی و سختی و خوشی و ...
خوابمون میبره بدون این که کسی متوجه بشه که کِی خوابمون برده.
چند ساعت بعد نور آفتاب از خواب بیدارم میکنه...
چشمامو باز میکنم، متوجه میشم همه ی لباسام خیسه...
بهش نگاه میکنم...هنوز خوابه...
سعی میکنم جزییات دیشب رو به یاد بیارم و به این فکر کنم که چی شد و کجاییم و باید چکار کنیم...
پا میشم و لباس هام رو میتکونم.
چشماشو باز میکنه و به من نگاه میکنه...
هردو لبخند میزنیم.
@abitpsycho
آرشام میگوید:
الله الله ازین مردم!! @abitpsycho
از قدیم گفتن مادر رو ببین دختر رو بگیر
@abitpsycho
@abitpsycho
آرشام میگوید:
یه تصویریه...یه جایی نزدیکای 35 سالگی، درانک اس فاک، داریم تو ساحل قدم میزنیم. دستِ همو گرفتیم و داریم تلو تلو میخوریم. ساعت حدودای 4-5 صبحه. هنوز خورشید طلوع نکرده.آسمون آبی تیره است.شبیه به سورمه ای. یکیمون پاش میگیره به زمین و هردو میفیتیم روی ماسه ها.قهقهه…
یه سری لحظه ها و موقعیت ها توی زندگی هست که ممکنه هیچ چیز فوق العاده یا عجیب و خاصی رو در خودش نداشته باشه اما میتونن جزو بهترین و خوش ترین لحظات آدم باشن در تمام زندگیش.
چنین تصویری برای من یکی از همین لحظه هاست.
یا صرفا یکی از شب هایی که تا صبح بیرون بودیم.
اون خاطره ی خیلی خوش میتونه یه تایم معمولی توی کافه باشه اما ساعت ۳ شب با کلی آدم که اولین باره میبینیشون.
هیچکدوم ازینا چیزی نیست که هرکسی نتونه بدستش بیاره یا مقدمات و هزینه ی خیلی زیادی داشته باشه یا ...
اما میمونه و میمونه و میشه جزو بهترین لحظات زندگی یه نفر.
زیاد داریم.
@abitpsycho
چنین تصویری برای من یکی از همین لحظه هاست.
یا صرفا یکی از شب هایی که تا صبح بیرون بودیم.
اون خاطره ی خیلی خوش میتونه یه تایم معمولی توی کافه باشه اما ساعت ۳ شب با کلی آدم که اولین باره میبینیشون.
هیچکدوم ازینا چیزی نیست که هرکسی نتونه بدستش بیاره یا مقدمات و هزینه ی خیلی زیادی داشته باشه یا ...
اما میمونه و میمونه و میشه جزو بهترین لحظات زندگی یه نفر.
زیاد داریم.
@abitpsycho