آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
287 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
آرشام می‌گوید:
Dustin O'Halloran – Waltz No. 1
یه تصویریه...یه جایی نزدیکای 35 سالگی، درانک اس فاک، داریم تو ساحل قدم میزنیم.

دستِ همو گرفتیم و داریم تلو تلو میخوریم. ساعت حدودای 4-5 صبحه.
هنوز خورشید طلوع نکرده.آسمون آبی تیره است.شبیه به سورمه ای.
یکیمون پاش میگیره به زمین و هردو میفیتیم روی ماسه ها.قهقهه میزنیم و نهایتا کنار هم دراز میکشیم و یادمون میاد که چجوری گذشته...
یه مسیر خیلی طولانی از جلوی چشممون میگذره که گذروندیم.
خاطره مرور میکنیم و میخندیم به غم و شادی و سختی و خوشی و ...
خوابمون میبره بدون این که کسی متوجه بشه که کِی خوابمون برده.
چند ساعت بعد نور آفتاب از خواب بیدارم میکنه...
چشمامو باز میکنم، متوجه میشم همه ی لباسام خیسه...
بهش نگاه میکنم...هنوز خوابه...
سعی میکنم جزییات دیشب رو به یاد بیارم و به این فکر کنم که چی شد و کجاییم و باید چکار کنیم...
پا میشم و لباس هام رو میتکونم.
چشماشو باز میکنه و به من نگاه میکنه...
هردو لبخند میزنیم.
@abitpsycho
الله الله ازین مردم!!
@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
الله الله ازین مردم!! @abitpsycho
از قدیم گفتن مادر رو ببین دختر رو بگیر
@abitpsycho
ساعت ۴ تا ۶ صبح در خیابان ول بچرخید
شهر آرام است..
@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
یه تصویریه...یه جایی نزدیکای 35 سالگی، درانک اس فاک، داریم تو ساحل قدم میزنیم. دستِ همو گرفتیم و داریم تلو تلو میخوریم. ساعت حدودای 4-5 صبحه. هنوز خورشید طلوع نکرده.آسمون آبی تیره است.شبیه به سورمه ای. یکیمون پاش میگیره به زمین و هردو میفیتیم روی ماسه ها.قهقهه…
یه سری لحظه ها و موقعیت ها توی زندگی هست که ممکنه هیچ چیز فوق العاده یا عجیب و خاصی رو در خودش نداشته باشه اما میتونن جزو بهترین و خوش ترین لحظات آدم باشن در تمام زندگیش.

چنین تصویری برای من یکی از همین لحظه هاست.

یا صرفا یکی از شب هایی که تا صبح بیرون بودیم.

اون خاطره ی خیلی خوش میتونه یه تایم معمولی توی کافه باشه اما ساعت ۳ شب با کلی آدم که اولین باره میبینیشون.

هیچکدوم ازینا چیزی نیست که هرکسی نتونه بدستش بیاره یا مقدمات و هزینه ی خیلی زیادی داشته باشه یا ...

اما میمونه و میمونه و میشه جزو بهترین لحظات زندگی یه نفر.

زیاد داریم.
@abitpsycho
دو عدد هندزفری را جا بگذارید و با شخمی ترین هندزفری بلوتوث ممکن بزنید به جاده.
@abitpsycho
بله. دارم شبیه به خودم میشم دوباره که یه جا بند نمیشدم و دوست داشتم همه جا رو ببینم.

در این راستا الان بعد از کمتر از ۱۰ روز تعطیلات دادن به خودم، برمیگردم تهران.
چرا؟
که ۴ روز به کارام برسم و نتیجتا بتونم ۵ روز برم سفر

اصفهان یا شهر کرد برای حضور در میعادگاه و گردش ۱-۲ روزه که ازونجا برم روستاهای اطراف باغ بهادران، توی باغ و لب رودخونه و ...

دریا به قدری آرامش نسیبم کرد و الان باید باغ و رودها طراوتی رو که در این ماه ها از زندگی .
طلبکار شدم، بهم برگردونن

نکته ی اخلاقی: هرچی پول درمیارید خرج گشت و گزار کنید.
یا درواقع کار کنید که بتونید پول گشت و گزار رو فراهم کنید.

@abitpsycho
عوارضی قم در ساعت ۶:۱۸ دقیقه صبح ترن آف است

@abitpsycho
در همین لحظه به خورشید نگاه کنید.

احتمالا یک نارنگی بزرگ نورانی میبینید.
@abitpsycho
بعد از ۵۰-۶۰ ساعت بیخوابی، چشمام میسوزه. و حس میکنم چشم چپم بیشتر خوابش میاد.
@abitpsycho
مباحثه ی نتیجه بخش چیزیست که اکثر افراد بلد نیستند.
که خب کارِ راحتی هم نیست به هیچ عنوان.
@abitpsycho
Forwarded from سَبيدو
کافکا معتقد بود هرکسی به معنای واقعی از پس زندگی و مسئولیت‌هاش برنمیاد، هر چند که در ظاهر جور دیگه‌ای بنظر بیاد، و تازه اون معدود کسایی هم که از پسش براومدن در واقع خودشون نتونستن، بلکه بیشتر براشون پیش اومده، خلاصه که گلایه‌ها رو کوتاه باید کرد، هر کی پرسید چی شد، جواب فقط یک چیزه، پیش نیومد
"من و مکارِ نگاهِ چشم‌هایِ روباهت..."

@abitpsycho
قوانین سادگی بخوانید از جان مائدا.
@abitpsycho
این که خسته برسی و بگیری بخوابی تا فردا صبح، چیزی نبود که برایم زیاد تجربه شده باشد.
در خرداد ماه و تیرماه اما خسته میرسیدم ولی از آنجایی که هنوز کار داشتم، تا 2-3 حداقل مشغول به کار میماندم
فلذا فقط بخش خسته رسیدن را تجربه میکردم.
این روزها اما"خسته رسیدن و فورا خوابیدن را تجربه میکنم"
از دور کمی غرورآفرین بنظر میرسد چرا که فکر میکنی روزِ مفیدی را گذرانده و این چیزها...
از نزدیکتر اما، هیچ وقتی برای "خود" نداری و فقط میخوابی.
این وضعیت را دوست ندارم.
@abitpsycho
فکر کنم واسه این که 5شنبه برم شهرکرد باید دنبال سرمایه گزار بگردم :))
مخارج از انتظارم بیشتر شد :د
@abitpsycho
Forwarded from ExDa
وقتی کسی که دوستش دارید ازتون ناراحته چیکار می‌کنید؟ باهاش حرف می‌زنید. اگر حزف نمی‌زد باهاتون چی؟ غصه می‌خورید.
از این جایی که من هستم، دسترسی به اینترنت سخت است. در عوض دسترسی به رودخانه، باغات و مراتع و شالیزارها کار راحتیست.
این که برایتان سیب یا گردو بچینم راحتتر از اینست که اینجا پست بگزارم
@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
از این جایی که من هستم، دسترسی به اینترنت سخت است. در عوض دسترسی به رودخانه، باغات و مراتع و شالیزارها کار راحتیست. این که برایتان سیب یا گردو بچینم راحتتر از اینست که اینجا پست بگزارم @abitpsycho
و خب ازونجایی که سیب یا گردو رو میتونید برید در بقالی بخرید، براتون نمیچینم.
ماشاءالله زیادم هستین (واسه گردو چیدن، نه واسه عضویت توی چنل)
@abitpsycho
درمورد نسبیت هم بگم که خب اگه بنا بر این باشه که واسه هرکدومتون یه دونه گردو بچینم، ۳۰۰ و اندی نفر واقعا زیاده اما خب اگه بخوام حساب کنم که نهایتا ۳۰۰ نفر اینجا رو میخونن، طبیعتا عدد کمیه.

خوب و بد و هزاران چیز دیگه که عموما مطلق پنداشته میشه هم به همین حال دچاره.

همه اینا رو میگم که به چی برسم؟
به این که سیصد نفر کمه. فوروارد کنید که کم نباشید :))

.@abitpsycho
از جایی که من هستم میشود صدای زاینده رود را شنید.
آسمان پاک است و میشود هزاران ستاره دید.
هوا پاک است و همه طرف درخت است.
برای قدم زدن که بیرون رفتم، از نزدیکی چند باغ رد میشدم و بوی سیب به مشام میرسید.
سیب دوست ندارم، اما بوی خوبی دارد.

جایی که من هستم اما شبش ترسناک هم هست.
قدم که میزدم در جنگل، مردی را با یک تبر روی دوش، قدم زنان آن سمت رودخانه دیدم که بنظر میرسید تلاش میکند دیده نشود.
چند دقیقه پیش هم صدای جیغ شنیدم. دو بار.

تنها و در محیط باز با فاصله ی نهایتا 200 متر با مرد تبر به دست، در تاریکی مطلق و زیر ستاره هایی که با برگ درخت انگور پوشیده شده اند سعی میکنم بخوابم.
اما هنوز ترسناک است.

@abitpsycho