آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
هوا تاریک شده بود...آسمان کمی به سرخی میزد...باد وحشیانه زوزه میکشید...هوا به سردی دستان او بود...
پسر سرما را میفهمید...میدانست مدتی که بگذرد مادرش با او تماس خواهد گرفت: کجایی؟ زود بیا خونه...
اما پیاده به قدم زدن ادامه داد...سرما پسر را آزار میداد، اما حتی به طرف خیابان نرفت که بخواهد با تاکسی به خانه برود...همچنان قدم میزد...
گیج و بهت زده بود...شاید هم نه! فقط ناراحت بود...اصلا اهمیتی نداشت...
تند تند قدم بر میداشت...عجله نداشت، اما میخواست برود...
هوا تاریکتر شده بود...
تلفنش زنگ خورد: -کجایی؟ زودتر بیا خونه +باشه

باز هم سوار تاکسی نشد...در ایستگاه اتوبوس منتظر ماند...سوار اتوبوس شد...روی یک صندلی نشست و فقط از پنجره ی اتوبوس به بیرون نگاه کرد...
پس از تاریکی:
ساعت 12:30 :
در اتاقش را باز میکند...به چراغ سبز توی راه پله نگاه میکند...بقیه چراغ ها خاموشند و همه جا تاریک...بقیه مدتی پیش خوابیده اند...
از پله ها پایین میاید...به آشپزخانه میرود...لیوان بزرگ دسته دارش را برمیدارد...مقداری شکر، کمی نسکافه و آب جوش...
آرام قدم بر میدارد و درتاریکی به سمت کامپیوتر میرود...کمی خودش را سرگرم میکند...
ساعت 2:04 :
کامپیوتر را خاموش میکند...تهِ لیوان قهوه اش را نگاه میکند و آخرین قطره ها را هم مینوشد...
لیوان را همانجا میگذارد...لپتاپش را بر میدارد و به اتاقش میرود...چراغ را روشن میکند و در را میبندد...
ساعت 2:47 :
از اتاق بیرون میاید...از پله ها پایین میاید و در تاریکی به دنبال شارژر موبایل میگردد...شارژر را برمیدارد و به اتاق بر میگردد...
ساعت 3:13 :
صدای ورق خوردن کتاب میاید...
ساعت 3:51 : چراغ اتاق خاموش میشود...پنجره ی اتاق باز میشود...فقط صدای سکوت به گوش میرسد...
به خودت نگاه میکنی...
چقدر دور شده ای!
تنها چیزی که از خودت میتوانی ببینی، شبحی محو و کمرنگ است...
به آیینه نگاه میکنی...
دوباره به خودت نگاه میکنی...
چقدر تفاوت!
سردرگم میشوی...
خودت را باور می کنی یا تصویرت در آیینه را؟
خیلی حالت بده اگه شبا قبل از خواب به جای رویاهات، به خاطراتت فکر می کنی...
یکی از بهترین و مفید ترین تفریحات اینه که بشینی یه جایی و مردمی رو که رد میشن ببینی و با توجه به رفتار و پوشش و حالت چهره و خیلی چیزای دیگه، حدس بزنی که چجورین و از کجا میان و به کجا میرن و.....
من: دلم میخواد از یه ساختمونِ بلند خودمو پرت کنم پایین...
اون: میخوای خودکشی کنی؟
من: نه فقط میخوام از یه جای خیلی بلند بپرم پایین
اون: من دوس دارم امشب که خوابیدم دیگه از خواب بیدار نشم
من: یعنی دوس داری بمیری؟
اون: آره...
خسته ام...
از پنجره پایین را نگاه میکنم...
چشمانم را میبندم...
آری...
اینجا آخرین نقطه است...
سقوط میکنم...
ارتفاع زیادی است...
خواهم مرد؟
احتمالا...

در مسیر سقوط:

پنجره ی اول: خانه ی همان زن و مرد عاشق است که همیشه دستانشان در دستِ هم است...
همیشه فکر میکردم عاشقِ اند و همیشه همانقدر با هم خوبند...
اما از پنجره دعوایشان را میبینم!!!
با سقوطِ من مرد سیلی به رن میزند...

پنجره ی دوم: اتاق همان دختری است که همیشه در راه برگشت از مدرسه میبینمش و همراه دوستانش بلند بلند میخندد...
همیشه فکر میکردم خیلی دخترِ شادیست و دوستانِ زیادی دارد...
اما الان روی تختش دراز کشیده و یک شاخه گلِ سرخ را پر پر میکند!
با سقوطِ من، اشکی از گوشه ی چشمش سقوط میکند...

پنجره ی سوم: خانه ی همان زنِ تنهای زیباست که همه او را فاحشه میدانند...
همیشه فکر میکردم حرف های که درباره اش میزنند درست است...زنِ بی وفا...
اما قابِ عکسی در دستانش است و دارد گریه میکند...
با سقوطِ من عکسِ همسر مرحومش از دستش می افتد...

پنجره ی چهارم: پرده کشیده است و چیزی نمیبینم...

پنجره ی پنجم: خانه ی همان مردِ بداخلاق است...
همیشه فکر میکردم تلخ ترین و بی احساس ترین مردیست که میتواند وجود داشته باشد...
اما داشت موهای دخترِ فلجش را که روی صندلی چرخدار نشسته است شانه میکند...
چقدر با احساس!

به پایین نگاه میکنم...
چند متر بیشتر با زمین فاصله ندارم...
چقدر مردم با چیزی که من میدیدم متافوت بودند...
چشمانم را باز میکنم...
به اتاقم بر میگردم...
پنجره را میبندم...
به سمت تخت خوابم میروم...
چشمانم را میبندم...
بعضیا هستن که از دستِشون دلت میخواد سرتو بکوبی به میز!
بعضیا هستن که از دستشون دلت میخواد سرشونو بکوبی به میز!
-مدل موهات باحاله...ازین به یعد موهامو مثل تو شونه می کنم!
من: من اصلا موهامو شونه نمیکنم!
هیچوقت با کسی نجنگ...
مخصوصا با خودت!
من اگر درس نخوانم...
اگر نوشته هایم را چاپ نکنم و نویسنده محسوب نشوم...
اگر به دانشگاه نروم...
اگر نتوانم با نوشتن حرفهایم را بگویم...
اگر روانشناس نشوم...
اگر جامعه شناس هم نشوم...
اگر نتوانم شخصیت مردم را تحلیل کنم...
اگر نتوانم حرفهایم را به مردم بگویم...
اگر هیچ کدام از اینها نشوم...

راننده تاکسی میشوم!

یک تاکسیِ زرد میخرم...
صبح زود سوار ماشینم میشوم و از خانه ام بیرون می آیم...
رادیو را روشن میکنم...همان خانومی که میگوید «سلااااام...صبحتون بخیر»...
مردم سوار تاکسیم میشوند...
با مسافرانی که سوار تاکسیم میشوند حرف میزنم...
هم میتوانم همه ی حرفهایم را به آن ها بگویم...
هم میتوانم شخصیتشان را تحلیل کنم...
هم همه ی آن چیزهاایی که نشدم بشوم...
لبخند تلخی میزنم...
یک بار دیگر از بالا تا پایین نگاه میکنم...
نفسم را بیرون میدهم...
سیگاری روشن میکنم و میروم...
تق تق تق تق تق تق تق تق تق...
عاغا تعارف که نداریم...بعضی وقتا اینجوری هستیم دیگه...
اینجوری:
یه وقتی از بیرون داری میای خونه، درِ تاکسی رو محکم میبندی و میری به سمت کوچه...
از درِ خونه که رفتی داخل پشت سرت محکم درو میبندی و میری داخل...
یه سلام میگی و میری به سمت اتاقت..
در اتاقتم محکم میبندی...
لباساتو عوض میکنی و درِ کمد لباستم محکم میبندی...
میری رو تختت...
چشماتو محکم میبندی...
بعدشم دریچه ی ذهنتو به روی همه ی دنیا و اتفاقاتش میبندی...
اگر یه عمرِ که تو بیداری، یه لحظه فقط کنارم بخواب...
میخوای به دنیا بیای، تو بیمارستان تخت کمه...جا نیست!
به هر بدبختی که شده به دنیا میای، میخوای برگردی خونه، تو خیابون ترافیکه...جا نیست!
میرسی خونه، میخواید ماشینو پارک کنید... جا نیست!
میری مدرسه، 3 نفری باید رو 1 نیمکت بشینید...جا نیست!
میخوای کنکور بدی، باید همه زندگیتو صرف قبول شدن تو کنکور کنی...چون تو دانشگاهای خوب جا نیست!
اعصابت خورد میشه، میای اینجا مینویسی "جا نیست!"، میان میبرنت زندان!
میری زندان، اما اونجا هم جا نیست!
میای بیرون میخوای بری یه جایی کار کنی، اما ... جا نیست!
میری کارتن خواب بشی، اما با وجود 15هزار کارتن خوب تو تهران، حتی تو خیابونم واسه کارتن خواب شدن جا نیست!
تصمیم میگیری بمیری! اما باید قبر بخری به قیمت nملیون تومن...تو قبرستون هم جا نیست!
تو مثل من نبودی...
...
تنت بارون نخورده....
قهرمانت نمرده...

معشوقه ی خیالی به آغوش نکشیدی...
با چشم بسته، هر شب خیالو نبوسیدی...
من اندرو لِیدیسِ جزیره ی شاترِ تو ام!
پشت یک عینک تیره هم خورشید و هم ماه زشتن...
درواقع "مو بُلَند" بودن یک مقوله ی ذاتی است!
شما یا "مو بلند" هستی، یا نیستی...
به جای دوری کوچ کنم، برم تورو از دست بدم
یک شهر طراحی کنم، به آغوش تو بسط بدم

به خواب طولانی برم
با ذهن کیهانی برم
فقط با یک آرزو
به دشت مرجانی برم

برم یه غار ساده رو، جایی شگفت انگیز کنم
دروغ های زیبامو، هر صبح تمیز کنم

یه سنگو پشت آبشاری، پر از گیاه هرز کنم
یه تخت نرم بسازمو تورو کنارم فرض کنم

از مه تا وضوح - هادی پاکزاد
در اتاق دکتر ر.ف:

از پشت میزش بلند میشه و میاد رو مبل رو به رو میشینه...لبخند دوستانه ای میزنه...
(شاید اینا چیزایی که باعث میشه ازش خوشم بیاد)

-سلام
+سلام
- خوش اومدی. خوبی؟ چه خبر؟ خانوم م بی زحمت 2تا چایی واسمون بیارید
+ خیلی ممنون. مثل قبل. خبر خاصی نیست.
- زیاد که معطل نشدی؟
+ نه
.....
+ خب راستش نمیدونم اینجا اومدنم برای چیه واقعا! تا الان چند هفته است که میام و اینجا فقط صحبت میکنیم...
- خب قراره صحبت کنیم دیگه
+ درسته اما قراره صحبت کنیم که به یه نتیجه برسیم... یا دیدِ من تغییر کنه یا واسه این مشکلات یه راهکار پیدا بشه!

- آرشام اینایی که میگی درسته ولی بزار یه چیزیو اعتراف کنم: اینایی که تو میگی، اصلا "مشکلات" نیستن...
خب بزار اینجوری بگم که چیزی که باعث شده این جلسات از نظر تو بیهوده باشه اینه که قرار بود تو مشکلاتت رو بگی، قرار بود من سعی کنم دیدگاهت رو تغییر بدم اما خب همچین چیزی امکان نداره... این صحبتایی که تو این مدت کردیم بیهوده نبود! باید بگم که از نظر من هیچ مشکلی نداری و در نهایت با این که قرار بود من دیدِ تو رو تغییر بدم، اما حرفات اونقدری درست بود که تو دیدِ منو تغییر دادی!
این چیزی بود که میخواستی بشنوی؟

+ این چیزی بود که میدونستم میشنوم!
- پس چرا اومدی اینجا؟
+ چون جایِ دیگه این اتفاق نمیفتاد
- چرا اینقدر پیچیده همه چیزو میبینی؟
+ از نظر من چیز پیچیده ای وجود نداره... این چیزیه که شما پیچیدش میکنید
- شاید چون نمیتونم به همین سادگی قبول کنم که این همه وقت اشتباه میکردم و خیلی چیزا رو نمیدیدم
+ ازین به بعد چکار میکنید؟ همونجوری با مراجعینتون برخورد میکنی؟
- نمیدونم
+ همونجوری برخورد کنید!
- چرا؟
+ کسایی که میان پیشتون همونو میخوان... همون حرفا باعث شد شما بشید دکتر ر.ف
- شاید اگه ر.ف نمیشدم تو هم نمیومدی
+ مطمئنا نمیومدم
...