به زندگی زیر اقیانوس و انزوا....به خوابیدن تو عمق آبی تیره و دریا....به آرامش بیشتر از هوا محتاجم....همین
گاهی وقتا آدم زندگی نمیکنه اما زنده محسوب میشه...
بعضی از زنده ها مدت هاست که مردن....یعنی یه کسایی هستن که مثلا تو 20سالگی میمیرن اما 70 سال عمر میکنن...
بعضی از زنده ها مدت هاست که مردن....یعنی یه کسایی هستن که مثلا تو 20سالگی میمیرن اما 70 سال عمر میکنن...
تا یک فرشته میرسه بعد از سالهای دراز
و گوشه های لب تو دور از همو بخنده باز
ببین آفتاب هنوز گرمه ، نورش هیچ کمتر نشده
اما خوب که فکر می کنی ، هیچ چیزی بهتر نشده
هیچ چیزی بهتر نشده
هیچ چیزی بهتر نشده
هیچ چیزی بهتر نشده
و گوشه های لب تو دور از همو بخنده باز
ببین آفتاب هنوز گرمه ، نورش هیچ کمتر نشده
اما خوب که فکر می کنی ، هیچ چیزی بهتر نشده
هیچ چیزی بهتر نشده
هیچ چیزی بهتر نشده
هیچ چیزی بهتر نشده
در حال حرف زدن برای دیوارها
برای درک شدن، برگشتن. به غارها
شهرها لبریز از مردها و زنها
کنار انسانها من چه فکرم تنها ها
در حال کوبیدن به تمام درها
دست بردن به فکرها، ارتباط با کرها
تقاطع خسته از آمد و رفتنها
تو ترافیک آدم، فکر من چه تنها ها...
ارتباط با کرها
برای درک شدن، برگشتن. به غارها
شهرها لبریز از مردها و زنها
کنار انسانها من چه فکرم تنها ها
در حال کوبیدن به تمام درها
دست بردن به فکرها، ارتباط با کرها
تقاطع خسته از آمد و رفتنها
تو ترافیک آدم، فکر من چه تنها ها...
ارتباط با کرها
از در خونه میای بیرون...همسایه روبرویی داره تو حیات با زنش دعوا میکنه و صداش تو کوچه میاد...میری جلوتر، پسر همسایه بغلی صدای موزیکش تو کل کوچه میاد...میرسی سر کوچه، کیسه های زباله انداخته اونجا...میری جلوتر، جوی آب پر از آشغاله...میری جلونر چهارتا جوون وسط کوچه بلند بلند دارن حرف میزنن و یه کلمه در میون فحش میدن...جلوتر یه پراید با سرعت 120 تا از جلوت رد میشه و صدای آهنگش کل محله رو برداشته...میرسی سر خیابون، ماشینا دارن بوق میزنن، ورود ممنوع میرن، سرشونو میارن بیرون داد میزنن که حرکت کن...میری سمت ایستگاه انوبوس، صندلیای ایستگاه شکسته...اتوبوس میاد، 3تا جوون پیاده میشن و کرایشونو نمیدن...سوار میشی و میشینی رو صندلی، رو صندلی فحش نوشتن...تو راه 6-7 بار مردم با راننده دعواشون میشه...هندزفریو میزاری تو گوشت و موزیک گوش میدی طول مسیرو...و بالاخره میرسی...دوباره یه خیابون شلوغ دیگه، صدای بوق ماشینا، همهمه و ناراحتی مردم، گداهای تو خیابون، دعوا، تصادف، دوباره ایستگاه اتوبوس، دوباره هندزفری، دوباره محله و کوچه و خونه...
انجام میدهم...نمیدانم چکار...اما وقتی تمام شود خواهم فهمید...
به دنبال او میگردم...نمیدانم کیست...اما وقتی پیدایش کنم، او را خواهم شناخت...
می روم...نمیدانم به کجا...اما وقتی برسم، خواهم ایستاد...
به دنبال او میگردم...نمیدانم کیست...اما وقتی پیدایش کنم، او را خواهم شناخت...
می روم...نمیدانم به کجا...اما وقتی برسم، خواهم ایستاد...
مردم نبوغ میخرن و احتکار میکنن...
با ایده های تو ولی مردم چکااااااار میکنن؟؟؟؟
مردم برای خودکشی یک ابتکار میکنن...
با پیشگیری از زندگی مردم چکااااااااااار میکنن؟؟؟؟
با ایده های تو ولی مردم چکااااااار میکنن؟؟؟؟
مردم برای خودکشی یک ابتکار میکنن...
با پیشگیری از زندگی مردم چکااااااااااار میکنن؟؟؟؟
هوا تاریک شده بود...آسمان کمی به سرخی میزد...باد وحشیانه زوزه میکشید...هوا به سردی دستان او بود...
پسر سرما را میفهمید...میدانست مدتی که بگذرد مادرش با او تماس خواهد گرفت: کجایی؟ زود بیا خونه...
اما پیاده به قدم زدن ادامه داد...سرما پسر را آزار میداد، اما حتی به طرف خیابان نرفت که بخواهد با تاکسی به خانه برود...همچنان قدم میزد...
گیج و بهت زده بود...شاید هم نه! فقط ناراحت بود...اصلا اهمیتی نداشت...
تند تند قدم بر میداشت...عجله نداشت، اما میخواست برود...
هوا تاریکتر شده بود...
تلفنش زنگ خورد: -کجایی؟ زودتر بیا خونه +باشه
باز هم سوار تاکسی نشد...در ایستگاه اتوبوس منتظر ماند...سوار اتوبوس شد...روی یک صندلی نشست و فقط از پنجره ی اتوبوس به بیرون نگاه کرد...
پسر سرما را میفهمید...میدانست مدتی که بگذرد مادرش با او تماس خواهد گرفت: کجایی؟ زود بیا خونه...
اما پیاده به قدم زدن ادامه داد...سرما پسر را آزار میداد، اما حتی به طرف خیابان نرفت که بخواهد با تاکسی به خانه برود...همچنان قدم میزد...
گیج و بهت زده بود...شاید هم نه! فقط ناراحت بود...اصلا اهمیتی نداشت...
تند تند قدم بر میداشت...عجله نداشت، اما میخواست برود...
هوا تاریکتر شده بود...
تلفنش زنگ خورد: -کجایی؟ زودتر بیا خونه +باشه
باز هم سوار تاکسی نشد...در ایستگاه اتوبوس منتظر ماند...سوار اتوبوس شد...روی یک صندلی نشست و فقط از پنجره ی اتوبوس به بیرون نگاه کرد...
پس از تاریکی:
ساعت 12:30 :
در اتاقش را باز میکند...به چراغ سبز توی راه پله نگاه میکند...بقیه چراغ ها خاموشند و همه جا تاریک...بقیه مدتی پیش خوابیده اند...
از پله ها پایین میاید...به آشپزخانه میرود...لیوان بزرگ دسته دارش را برمیدارد...مقداری شکر، کمی نسکافه و آب جوش...
آرام قدم بر میدارد و درتاریکی به سمت کامپیوتر میرود...کمی خودش را سرگرم میکند...
ساعت 2:04 :
کامپیوتر را خاموش میکند...تهِ لیوان قهوه اش را نگاه میکند و آخرین قطره ها را هم مینوشد...
لیوان را همانجا میگذارد...لپتاپش را بر میدارد و به اتاقش میرود...چراغ را روشن میکند و در را میبندد...
ساعت 2:47 :
از اتاق بیرون میاید...از پله ها پایین میاید و در تاریکی به دنبال شارژر موبایل میگردد...شارژر را برمیدارد و به اتاق بر میگردد...
ساعت 3:13 :
صدای ورق خوردن کتاب میاید...
ساعت 3:51 : چراغ اتاق خاموش میشود...پنجره ی اتاق باز میشود...فقط صدای سکوت به گوش میرسد...
ساعت 12:30 :
در اتاقش را باز میکند...به چراغ سبز توی راه پله نگاه میکند...بقیه چراغ ها خاموشند و همه جا تاریک...بقیه مدتی پیش خوابیده اند...
از پله ها پایین میاید...به آشپزخانه میرود...لیوان بزرگ دسته دارش را برمیدارد...مقداری شکر، کمی نسکافه و آب جوش...
آرام قدم بر میدارد و درتاریکی به سمت کامپیوتر میرود...کمی خودش را سرگرم میکند...
ساعت 2:04 :
کامپیوتر را خاموش میکند...تهِ لیوان قهوه اش را نگاه میکند و آخرین قطره ها را هم مینوشد...
لیوان را همانجا میگذارد...لپتاپش را بر میدارد و به اتاقش میرود...چراغ را روشن میکند و در را میبندد...
ساعت 2:47 :
از اتاق بیرون میاید...از پله ها پایین میاید و در تاریکی به دنبال شارژر موبایل میگردد...شارژر را برمیدارد و به اتاق بر میگردد...
ساعت 3:13 :
صدای ورق خوردن کتاب میاید...
ساعت 3:51 : چراغ اتاق خاموش میشود...پنجره ی اتاق باز میشود...فقط صدای سکوت به گوش میرسد...
به خودت نگاه میکنی...
چقدر دور شده ای!
تنها چیزی که از خودت میتوانی ببینی، شبحی محو و کمرنگ است...
به آیینه نگاه میکنی...
دوباره به خودت نگاه میکنی...
چقدر تفاوت!
سردرگم میشوی...
خودت را باور می کنی یا تصویرت در آیینه را؟
چقدر دور شده ای!
تنها چیزی که از خودت میتوانی ببینی، شبحی محو و کمرنگ است...
به آیینه نگاه میکنی...
دوباره به خودت نگاه میکنی...
چقدر تفاوت!
سردرگم میشوی...
خودت را باور می کنی یا تصویرت در آیینه را؟