حواسش پرت بود. گم کرده بود و در جست و جو بود.
به دنبالی فندکی که در دستش بود میگشت و سیگاری که روی لبش بود.
@abitpsycho
به دنبالی فندکی که در دستش بود میگشت و سیگاری که روی لبش بود.
@abitpsycho
Forwarded from ExDa
دیدید وقتی بچه هارو میخوان ببرن دکتر گولشون میزنن و میگن داریم میریم پارک یا براشون یه چیزی میخرن تا با ناراحتی و گریه نرن تو مطب؟ چون در هر صورت میبرنشون.
حالا ما هم هرسال پیرتر میشیم و به مردن نزدیک تر ولی خب هرسال جشن تولد میگیریم که با ناراحتی نریم.
حالا ما هم هرسال پیرتر میشیم و به مردن نزدیک تر ولی خب هرسال جشن تولد میگیریم که با ناراحتی نریم.
ExDa
دیدید وقتی بچه هارو میخوان ببرن دکتر گولشون میزنن و میگن داریم میریم پارک یا براشون یه چیزی میخرن تا با ناراحتی و گریه نرن تو مطب؟ چون در هر صورت میبرنشون. حالا ما هم هرسال پیرتر میشیم و به مردن نزدیک تر ولی خب هرسال جشن تولد میگیریم که با ناراحتی…
درست است که چند روزی تا تولدم مانده است و من هم در اکثر این سال ها تولدم را جشن نگرفته ام یا برایش برنامه ریزی ای نکرده ام و عموماً در نظرم اتفاقی فرخنده و میمون نبوده است یا شاید به عنوان یک روز خاص در نظرش نداشته ام، اما این حوالی که میرسد کمی دلم میگیرد. نه که یکهو در آن روز بخصوص افسرده شوم یا چیز مشابهی.
اما کمی بیشتر توجهم به این مسئله جلب میشود که زندگی ام در این روزها کمتر از انتظارم شبیه به چیزیست که یک سال قبل میتوانستم متصور شوم.
و شاید هم همین تفاوت است که این گذر زمان و وقایع را تحت عنوان چیزی به نام «زندگی» تعریف میکند!
@abitpaycho
اما کمی بیشتر توجهم به این مسئله جلب میشود که زندگی ام در این روزها کمتر از انتظارم شبیه به چیزیست که یک سال قبل میتوانستم متصور شوم.
و شاید هم همین تفاوت است که این گذر زمان و وقایع را تحت عنوان چیزی به نام «زندگی» تعریف میکند!
@abitpaycho
می خواستم برای تغییر عنوان و تصویر از شما هم مشورت بگیرم اما اول اقدام کردم.
حالا مشورت هم اگر بدهید و پیشنهاد ارزشمندی داشته باشید، طبعا استقبال خواهم کرد.
@abitpsycho
حالا مشورت هم اگر بدهید و پیشنهاد ارزشمندی داشته باشید، طبعا استقبال خواهم کرد.
@abitpsycho
هفته ی سختی را پشت سر گذاشتم.
بگذارید اینطور بگویم که وقتی دیشب به خانه برگشتم و خواستم لباس هایم را عوض کنم، شلوارم را برعکس پوشیدم.
به نحوی که داخلش بیرون بود و بیرونش داخل.
همان لحظه هم متوجه این مسئله شدم، اما هنوز برعکس است.
@abitpsycho
بگذارید اینطور بگویم که وقتی دیشب به خانه برگشتم و خواستم لباس هایم را عوض کنم، شلوارم را برعکس پوشیدم.
به نحوی که داخلش بیرون بود و بیرونش داخل.
همان لحظه هم متوجه این مسئله شدم، اما هنوز برعکس است.
@abitpsycho
👏1
من یک دایی دارم که نوشتنی و گفتنی درموردش بسیار است، شاید یک وقتی کمی درباره اش توضیح بدهم.
اما یکی از ویژگی هایش که او را به دایی مورد علاقه ام تبدیل میکند این است که میتواند بی آن که خودش بخندد یا اصلا بنظر برسد چیز خنده داری میگوید، با آدم شوخی کند.
شاید هم دلیل مهمتر برای این که دایی مورد علاقه ام است، این باشد که دایی دیگری ندارم و میتوانم به شهر کورها و تک چشم ارجاعتان بدهم.
برادر بزرگترم یک جایی در فضای مجازی نوشته بود: «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت، ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم»
دایی مذکور زنگ زده بود به برادرم و بعد از سلام و احوالپرسی، خیلی جدی پرسیده، بود: «راستی بازار غله چطوره؟ معاملات بابات خوب پیش میره؟ کرونا که بازار رو خراب نکرده؟ نه؟»
و از آن جایی که شغل پدرم به بازار کامپیوتر و برنامه نویسی نزدیکتر است، برادرم طبعاً در رابطه با معاملات غلات، اظهار بی اطلاعی کرده بود.
پاسخ من احتمالاً چیزی مبنی بر این اعتقاد بود که بازار خوبیست و خودم هم قصد ورود به آن را دارم و محصول مورد نظرم برای ورود به بازار عرضه ی مقدار کمی «جو» است.
@abitpsycho
اما یکی از ویژگی هایش که او را به دایی مورد علاقه ام تبدیل میکند این است که میتواند بی آن که خودش بخندد یا اصلا بنظر برسد چیز خنده داری میگوید، با آدم شوخی کند.
شاید هم دلیل مهمتر برای این که دایی مورد علاقه ام است، این باشد که دایی دیگری ندارم و میتوانم به شهر کورها و تک چشم ارجاعتان بدهم.
برادر بزرگترم یک جایی در فضای مجازی نوشته بود: «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت، ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم»
دایی مذکور زنگ زده بود به برادرم و بعد از سلام و احوالپرسی، خیلی جدی پرسیده، بود: «راستی بازار غله چطوره؟ معاملات بابات خوب پیش میره؟ کرونا که بازار رو خراب نکرده؟ نه؟»
و از آن جایی که شغل پدرم به بازار کامپیوتر و برنامه نویسی نزدیکتر است، برادرم طبعاً در رابطه با معاملات غلات، اظهار بی اطلاعی کرده بود.
پاسخ من احتمالاً چیزی مبنی بر این اعتقاد بود که بازار خوبیست و خودم هم قصد ورود به آن را دارم و محصول مورد نظرم برای ورود به بازار عرضه ی مقدار کمی «جو» است.
@abitpsycho
😁1
همه ی آن چیزی که از دیشب حوالی ساعت ۹ تا الان گذشته است، مسبب این است که حال این لحظه ام شبیه به حال کودکی باشد که نمره ی امتحان ریاضی اش کم شده است و چون برای رفتن به خانه و با خبر شدن والدینش از نمره ی ریاضی نگران است، سعی میکند آرام تر و دیرتر به خانه برود.
در انتها اما، کودک رو به روی درب خانه ایستاده است.
هیچ انتخاب و چاره ای ندارد و نه پناهی.
@abitpsycho
در انتها اما، کودک رو به روی درب خانه ایستاده است.
هیچ انتخاب و چاره ای ندارد و نه پناهی.
@abitpsycho
😢1
