اصولا یکی از احمقانه ترین ملاک ها برای احترام گذاشتن به افراد سن و ساله!
برای مثال اگر یک فرد با ۷۰سال سن و ۷دهه زندگی و تجربه انسان احمقی باشه با هیچ استدلال منطقی نمیتونه محترم تر از یه جوان ۲۰ساله ی فهمیده و عاقل باشه!
حالا هرچقدر هم که موهاش سفید باشه باز احمقه و غیرقابل احترام
@abitpsycho
برای مثال اگر یک فرد با ۷۰سال سن و ۷دهه زندگی و تجربه انسان احمقی باشه با هیچ استدلال منطقی نمیتونه محترم تر از یه جوان ۲۰ساله ی فهمیده و عاقل باشه!
حالا هرچقدر هم که موهاش سفید باشه باز احمقه و غیرقابل احترام
@abitpsycho
یعنی اون روشنفکری ای که با عینک گرد و سیگار کشیدن تو کافه بدست بیاد از آب بینی بز هم بی ارزشتره
@abitpsycho
@abitpsycho
آرشام میگوید:
یعنی اون روشنفکری ای که با عینک گرد و سیگار کشیدن تو کافه بدست بیاد از آب بینی بز هم بی ارزشتره @abitpsycho
الهام گرفته از بی ارزشی حکومت دردیدگاه امام علی
آرشام میگوید:
چند وقت دیگه دوباره دانشگاه شروع میشه و وقت آزاد از اینی که هست هم کمتر میشه... یکی از تجربیات جالب میتونه این باشه که تنهایی برید سفر... نه سفر رفتن بخاطر یه کار خاص یا دیدن دوستان یا ... تنهایی برید سفر که تنهایی رفته باشید سفر... نیستی هایی هست که بخاطر…
فردا سفر خود را به سمت جنوب آغاز کرده و اگه عمری باقی باشه به شمال ادامه خواهیم داد...برویم شبهایی رو با دریا خلوت کنیم...
ایام به کام
@abitpsycho
ایام به کام
@abitpsycho
رفتن ها همیشه با بغض یا غم و اندوه خاصی همراه هستند...
ممكن است اصلا بروید برای خوش گذراندن اما بازهم با بغض باید بروید...
میدانید؟ مدتی كه یك جا بمانید رفتن از آن جا و دور شدن از روزمره ها و فاصله از آدم ها بغض می آورد...
خیلی خوب به یاد دارم شبی را كه وقتی داشتم میرفتم ناخودآگاه اشك هایم می آمدند..
این كه میگویند: "تا فراموش كنی، مدتی چند از این شهر سفر كن" كاملا اشتباه است...
من سفر كردم و فراموش شدم! رفتم و فراموش شدم و فراموش نكردم و فقط با بغض مرور كردم...
گاهی رفتن نه برای فراموش كردن است و نه خوش گذراندن، شاید فقط به این خاطر باشد كه تحمل ماندن نیست...
میشود برویم كه آرام بشویم...شاید!
امروز خورشید را به جای دفن كردن پشت برج ها و ساختمان ها، در دریا غرق میكنیم...
تا چه شود...
@abitpsycho
ممكن است اصلا بروید برای خوش گذراندن اما بازهم با بغض باید بروید...
میدانید؟ مدتی كه یك جا بمانید رفتن از آن جا و دور شدن از روزمره ها و فاصله از آدم ها بغض می آورد...
خیلی خوب به یاد دارم شبی را كه وقتی داشتم میرفتم ناخودآگاه اشك هایم می آمدند..
این كه میگویند: "تا فراموش كنی، مدتی چند از این شهر سفر كن" كاملا اشتباه است...
من سفر كردم و فراموش شدم! رفتم و فراموش شدم و فراموش نكردم و فقط با بغض مرور كردم...
گاهی رفتن نه برای فراموش كردن است و نه خوش گذراندن، شاید فقط به این خاطر باشد كه تحمل ماندن نیست...
میشود برویم كه آرام بشویم...شاید!
امروز خورشید را به جای دفن كردن پشت برج ها و ساختمان ها، در دریا غرق میكنیم...
تا چه شود...
@abitpsycho
وقتی تنهایت میگذارد، كسی كه رفته است، او نیست...تویی.
تویی كه بغض داری، تویی كه قرار است نباشی...
او كه میماند، در قلبت! در خاطراتت، در ذهنت و در خیالت و حتی در رویایت!
@abitpsycho
تویی كه بغض داری، تویی كه قرار است نباشی...
او كه میماند، در قلبت! در خاطراتت، در ذهنت و در خیالت و حتی در رویایت!
@abitpsycho
از جمله واكنش ها به این تغییر ناگهانی سبك پست ها این بود كه:
چیزی مصرف میكنی؟
ً
در پاسخ باید بگم اگر منظور از مصرف كردن، كشیدن چیزی باشد، بله!
موس و هندزفری میكشم و البته درد فراق یار
@abitpsycho
چیزی مصرف میكنی؟
ً
در پاسخ باید بگم اگر منظور از مصرف كردن، كشیدن چیزی باشد، بله!
موس و هندزفری میكشم و البته درد فراق یار
@abitpsycho
به زودی عده ای از دانشآموزان كه درشهرهای دیگر به دانشگاه میروند ممكن است برای اولین بار زندگی مستقل را تجربه كنند...
یادم می آید روز های اول دانشجوییم علی رغم برخورداری از نوعی آزادی و استقلال كمی هم احساس تنهایی و بی پناه بودن داشتم...
احساسی شبیه به اولین روز حضور در مدرسه...
احساسی شبیه به اولین باری كه برای انجام یك كار اداری پیچیده به اداره ی رفته باشی و حتی ندانی از كجا باید شروع كنی...
در روزهای اول دانشجوییم یكی از آهنگ هایی كه زیاد گوش میكردم "خسته، از امیر عظیمی" بود...
این بار كه تنها سفر كردن را آغاز كرده ام ناخودآگاه با شنیدن آن آهنگ بغضی گلویم را گرفت و از اولین روز دانشجوییم تا همین امروز و همه ی اتفاقات این دوران برایم مرور شد...
خوب یا بد هر دوره از زندگی احساس ها و خوبی ها و بدی هایی دارد...
گاه یك شعر، یك آهنگ، یك نوشته، یك تصویر یا.... عمیقا با قسمتی از زندگیتان پیوند بخورد...مراجعه ی دوباره به آن بغضتان را میفشارد...
@abitpsycho
یادم می آید روز های اول دانشجوییم علی رغم برخورداری از نوعی آزادی و استقلال كمی هم احساس تنهایی و بی پناه بودن داشتم...
احساسی شبیه به اولین روز حضور در مدرسه...
احساسی شبیه به اولین باری كه برای انجام یك كار اداری پیچیده به اداره ی رفته باشی و حتی ندانی از كجا باید شروع كنی...
در روزهای اول دانشجوییم یكی از آهنگ هایی كه زیاد گوش میكردم "خسته، از امیر عظیمی" بود...
این بار كه تنها سفر كردن را آغاز كرده ام ناخودآگاه با شنیدن آن آهنگ بغضی گلویم را گرفت و از اولین روز دانشجوییم تا همین امروز و همه ی اتفاقات این دوران برایم مرور شد...
خوب یا بد هر دوره از زندگی احساس ها و خوبی ها و بدی هایی دارد...
گاه یك شعر، یك آهنگ، یك نوشته، یك تصویر یا.... عمیقا با قسمتی از زندگیتان پیوند بخورد...مراجعه ی دوباره به آن بغضتان را میفشارد...
@abitpsycho
سفرنامه یا یادداشت روزانه مینویسیم یا همچین چیزی...
از آنجایی كه ممكن است اینترنت لازم یا باتری كافی دردسترس نباشد، محتمل است پست های روزانه ی سفر را در لحظه مناسب نگذاریم و از زبان افتاده باشند
پیشاپیش پوزش مارا به پذیرید
امید كه سفرمان به سلامتی به سرانجام رسد
@abitpsycho
از آنجایی كه ممكن است اینترنت لازم یا باتری كافی دردسترس نباشد، محتمل است پست های روزانه ی سفر را در لحظه مناسب نگذاریم و از زبان افتاده باشند
پیشاپیش پوزش مارا به پذیرید
امید كه سفرمان به سلامتی به سرانجام رسد
@abitpsycho
امشب را در نزدیكی دریای خلیج فارس برروی شن های ساحل خواهم گذراند، اگر تا 3روز آینده پست جدیدی نذاشتم این احتمال وجود داره كه مورد تجاوز قرار گرفته باشم و جسدم هم به نقطه ی نامعلومی منتقل شده باشه
احتمالا ربطی نداره ولی اگر مردم به پسرم بگید: باباش یه مرد واقعی بود
@abitpsycho
احتمالا ربطی نداره ولی اگر مردم به پسرم بگید: باباش یه مرد واقعی بود
@abitpsycho