آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
ایستاده بود و مبهوت نگاه میکرد به هیچ چیز...
بدیهی بود که ابتدا تعجب کنم اما خوب که نگاهش کردم متوجه شدم اصلا انتظار ندارد تعجب آور باشد!
بر خلاف قوانین عمل کردم و به اطراف نگاه کردم تا بر خلاف همیشه یک مسیر برای پرسه زدن، آن هم پرسه ی دو نفره انتخاب کنم!
منتظر ماندم اما صحبتش را شروع نکرد...
مطمئن بودم که حرف هایی دارد...
هیچوقت از کسی به زور حرف نکشیده بودم...
نپرسیدم که این وقت شب این بیرون چکار میکند... جواب داد: (!) پرسه میزنم...
بی اختیار خنده ام گرفت و پرسیدم واقعا به عنوان "تو" باید این کار را بکنی؟
دستی در موهایش کشید و گفت: مهمترین کاری که میتوانم بکنم پرسه زدن است...
گفت: من از تنهایی و درد و غم نمیمیرم...از پرسه نزدن میمیرم!
گفت: آنها هم همینطور مردند... با این تفاوت که آنها هنوز پرسه زدن را کشف نکرده بودن، افسردگی هم نمیشناختن، پس, عصبانی میشدند و خودکشی میکردن...
جالب بود!
نمیدانم رفت خانه یا رفت که جایی که بمیرد...
اینقدر گیج بودم که نپرسیدم کجا زندگی میکند، اما به چه درد او میخورم که بخواهم خانه اش را بلد باشم؟
درد او تنهایی و مشکلات و ... نیست که برایش تلاشی کنم یا حتی دردل کند...
درد او "او" بودن است...
شب که نباشد دیگر زمانی برای پرسه زدن نیست...
درد او پرسه نزدگی است...
-اگه بهشت و جهنمی باشه چی؟
-هیچی. میرم بهشت
-از کجا میدونی؟
-بیا منطقی باشیم؛ ببین، خب این اصلا منطقی نیست که یه نفر 2بار تو جهنم باشه. خب نامردیه من برم جهنم
در قاب عکس نشسته بودم، ساعت 9 از بیرون قاب زنگ خورد.
بلند شدم، سرما تا اعماق استخوان هایم رو سوزاند...
یه هم ی آن چه که هست فکر کردم و لحظه ای بعد به آیینه رفتم.
همه چیز عوض شد.
من عکس بودم
عکس ساعت بود و ساعت من!
بقیه اش را خودتان میتوانید بدانید...
تو با رفتنت مرا نکشتی...

حداقل هنوز جسدی پیدا نشده است...
شاید زمین آفریده ی خدا بوده است... اما حداقل دغدغه اش نیست...
همه ی آن بوسه هایی که شد یک زخم...
همه ی آن درد هایی که در یادم مانده...
همه ی آن تنه خوردن ها و تنه زدن ها در خیابان عفیف آباد...
همه ی آن جسد پوسیده ی در ذهن من...
همه ی آن مردن و گریه های آن پسر بچه ی مغلوب...
مسئله به هیچ عنوان بیخوابی نیست.

میدونم بیخوابی چیه...یه مشکلی شبیه بیخوابی رو دارم.
میگم "شبیه بیخوابی" چون با چیزی که همه بهش میگن بیخوابی یکم فرق داره.
هیچوقت نرفتم دکتر چون مطمئن بودم فایده ای نداره. بدون هیچ دلیلی مطمئنم فایده ای نداره.
حدود 2سال میشه که این "شبیه بیخوابی" رو با خودم دارم.
هروقت که اراده میکنم که بخوابم و میگم مثلا: "فردا کلاس دارم دیگه باید بخوابم" دقیقا وقتیه که خواب از سرم میپره...
یجورایی تبدیل به یه واکنش شرطی شده...هرچی بیشتر میخوام بخوابم، بیشتر خوابم نمیبره...
قرص و آرام بخش هم اکثر اوقات فایده ای نداره...
تازه وقتی که صبح میشه و هوا روشن میشه کم کم خوابم میگیره...
البته نمیشه بهش گفت :"خواب" چون حتی 5% هم خواب رو حس نمیکنم و مغزم کاملا درحال فعالیته...
ذهنم اونجا پشت یه دیوار شیشه ایه و به من نگاه میکنه...
سر کلاس بدنم در آستانه ی خوابه و اصرار میکنم که بیدار بمونه...

این خواب آلودگی ناقص بعضی وقتا کل روز میاد و میره...
در زماان های نامنظم اما متناوب این خواب ادامه داره...
تو مترو...تو کلاس...تو کافه...کتابخونه...حتی تخت خواب...
بعضی وقتا فقط میخوام یه جایی پیدا کنم و بیفتم و بخوابم اما نمیتونم...
بیداری همیشه همراهم میاد...
به طرز عجیبی وقتی که میخوابم خودم نیستم که خوابم و خودم پشت اون دیوار شیشه ای بیدارم...
بعضی وقتا تقریبا برعکسه و وقتی که خوابم با مردم حرف میزنم و سر کلاس جواب میدم و ... و هیچکس هم نمیفهمه که خوابم!

دقیقا وقتیه که من در خواب زندگی میکنم و اطراف رو حس نمیکنم...
همه چیز شبیه به یه توهم میشه و زمان با سرعت بیشتری میگذره...
مثل همه ی این 2ماه و چند روز...
ممکنه مسیری رو پیش بگیرم که هیچوقت نخواستم...

یه جایی خواب و بیدارم از هم جدا بشم...
یک روز که خودم را دیدم فهمیدم که مدتی است چند نفری هستم...

یک نفرم که درس میخواند و کار انجام میدهند و حرص میخورد و غر میزند...
یک نفرم که کلا خسته است...
یک نفرم به بقیه رسیدگی میکند و نمیگذارد طغیان کنند...
یک نفرم روزمرگی ام را میسازد...
یک نفرم بیرون میرود و میگوید و میخندد و خوش میگذراند...
یک نفرم ساعت ها گوشه ای مینشیند و فکر میکند...
یک نفرم هم که اصولا ساکن است و نه حرفی میزند و نه کاری میکند...
یک نفرم هم که داغ است و هیچ حالیش نیست...

همه ی این ها میشود من چند نفر...
احتمالا اولین فردی هستم که با blue is the warmest color گریه کردم
به خودت نزدیکتر میشی...
حالا هرچقدرم که خودت بد باشی اما به خودت عادت میکنی...
هرچقدرم که با خودت روزای بدی داشته باشی به خودت عادت میکنی...
این جاییه که روزای خوب رو بدون خودت نمیتونی بپذیری...

آدم لزوما به چیزای خوب عادت نمیکنه...
همیشه فکر کردم که باید قوی باشی که تنها بتونی دووم بیاری...
اما یه روز خودمو دیدم که تنهایی نشستم تو کافه و اونجا خودمو آدم ضعیفی دیدم...
فهمیدم که یعضی وقتا اتفاقا باید قوی باشی که تنها نباشی..
1
فکر کن یه لیوان قهوه داری...
بوی خیلی خوبی داره و داری ازون بو لذت میبری...
اگه قهوه رو بخوری لذت بیشتری هم خواهی برد اما تموم میشه...

2
رو یه ارتفاع خیلی بلند ایستادی و عاشق پریدنی...
میتونی اون بالا بایستی و از منظره لذت ببری...
میدونی که اگه بپری خیلی بیشتر لذت میبری ولی تهش میخوری زمین و میمیری...

3
یه گل خیلی خوشگل میبینی
از دیدنش لذت میبری اما نمیتونی اونو با خودت ببری
میتونی بچینیش و با خودت ببری اما بعد از چند روز میمیره...
دست ها چیز های عجیبی هستند...

میشود عاشق دست ها شد...
شما ممکن است هیچوقت از دستی متنفر نباشید یا بدتان نیاید...بدترین احساسی که ممکن است به دست ها داشت "هیچی" است...
دست ها لزوما ارتباطی با صاحبشان ندارند...
یعنی ممکن است از صاحب دست هایی بدتان بیاید یا خوشتان بیاید یا حسی به آن نداشته باشید اما عاشق دست هایش بشوید...
شما میتوانید عاشق دست هایی شوید که به هیچ عنوان اهمیتی ندارد که آن دست ها سفید باشند یا تیره یا لطیف باشند یا زبر...
دست ها آدم ها نیستند که زشت باشند یا زیبا یا ناز یا هرچیزی که باعث شود از دست ها خوشتان بیاید...
دست ها دست ها هستند...
برای عاشق دست های یک نفر شدن دیدن دست ها یا حرف زدن با آن ها یا خیلی چیز های دیگر کافی نیست...
لازم است دست هایتان آن دست ها را لمس کرده باشند...
یا اگر با دست هایتان نتوانید عاشق دست هایی شوید٬ بوسیدن آن ها این احتمال را بیشتر میکند...

بار اولی که با دست هایی ارتباط برقرارمیکند خیلی مهم است...
آن دست ها باید سبک باشند تا احتمالا شما عاشقشان شوید...
این سبک بودن هیچ ارتباطی با جرم و وزن و گرانش وارد بر آن ها ندارد...
وقتی میخواهم دستی را نوازش کنم یا ببوسم از خودم میپرسم این دست ها چجور دست هایی هستند؟
سبک هستند؟ میتوانند پرواز کنند؟ بوسیدن یا لمس کردنشان ممکن است من را سبک کند؟ آن دست ها چه عطری دارند؟

آن روز وقتی آفتاب از پنجره به روی آن دست ها میتابید٬ آن دست ها بسیار سبک و روشن بودند...
دست های من در کودکی شاید همانطور بود یا وقتی که عاشق کسی بودم...شاید هم دست های کسی که عاشقش بودم همانطور بود...
اما چیز عجیبی در آن دست ها وجود داشت که حس کردم میتوانم عاشقشان شوم...

میدانید؟؟ همه ی ما خیلی دست ها را در زندگیمان دیده ایم اما دست هایی که بشود عاشقشان شد خیلی کم هستند...
بخاطر حسی که بعد از لمس کردن آن دست ها داشتم یاد حسی افتادم که نمیدانم چه بود و از کجا آمده بود و اصلا مربوط به چه کسی بود یا در چه زمانی اتفاق افتاده بود...

زمانی رسید که من مجبور بودم آن دست ها را رها کنم...

امشب آخرین چیزی که در خاطره ی دست هایم آرامبخش بود و طراوتی را در آن به جریان انداخته بود٬ لمس کردن همان دست ها بود...
عاشق دست هایی شدن لذتی است که برای شماست...

دست هایی هستند که شما با اجبار یا خواسته ی کسی آ ها را لمس کرده اید و البته شخصیت به خصوصی دارند و تقریبا هیچ احساسی را جز چیزی که شما منتقل کرده اید به شما بر نمیگرداند..
اما دست هایی هستند که هرگز نمیدانید چرا آن ها را لمس کرده اید و چیزی را هم شاید به شما بر نگردانند...این ها دست هایی هستند که ممکن است عاشقشان شوید...


دست ها چیز های عجیبی هستند...
مکالمه های من و فکر مریضم:

-الان فاجعه رخ داده؟
-نه فقط انتظار دیگه ای داشتم
-آره. میفهمم...این یعنی همون فاجعه
-تو که میدونستی اینجوری میشه چرا گذاشتی؟
-من؟ یا تو؟ دقت کن که اگه من میدونستم تو هم میدونستی
-من نمیدونستم
-میدونستی. صرفا حالیت نبود!
-حالا چکار کنم؟
-حق داری ناراحت یا عصبی باشی ولی خب تهش ۲تا راه میمونه
-چه راهی؟
-یا کنار بیا و قبول کن یا که اگه فکر میکنی ممکنه یه سری چیزا رو عوض کن
-من اگه تو رو نداشتم چکار میکردم؟
-تو اگه منو داشتی به اینجا نمیرسیدی
شاید از بدترین چیزهای دنیا امید باشه...یه امید احمقانه...
این که گاهی با یه امید احمقانه فکر میکنم که: ممکنه همش خواب باشه؟ ممکنه ۴روز دیگه همه چی خوب شده باشه؟
این سوالا رو فقط یه امید احمقانه بوجود میاره و چون جوابشون یه نه عه بزرگه بیشتر اذیت میکنن...
این که امید باعث میشه سوالای بوجود بیان که با جواب دادنون دردت تازه و بزرگتر بشه دلیلیه بر این که امید بدترین چیز دنیاست...
Channel photo updated
دیگه دوا واسمون سبکه..کراک میزنیم/تمام بود و نبودمونو به فاک میزنیم..

شاهین نجفی
موجوداتی در این جهان می زیند[1] که ذاتا خودشان را مرکز توجه میدانند!
یعنی اصولا معتقدند که : لولی لم خلقت الافلاک!

اینجورین که مثلا ازش میپرسی من چه شکلیم؟
جواب میده: تو شکلت با من فرق داره، من این شکلیم:....

میپرسی نظرت درباره من چیه؟
جواب میده: تو فلان طوری، درصورتی که من ....

میپرسی هوا چطوره؟
جواب میده: من یکم سردمه، خیس شدم و ...

این دسته موجود که خودشون رو محور کره ی زمین، منظومه ی شمسی، کهکشان راه شیری و به طور کلی عالم هستی میدونند، مشکل اصلیشون اینه که فکر میکنن بقیه هم اونا رو و محور کره ی زمین، منظومه ی شمسی، کهکشان راه شیری و به طور کلی عالم هستی میدونند!
در صورتی که بقیه ممکنه اونا رو موی رسته بر جداره ی داخلی گوششون هم ندونن!

مثلا باهاشون بخوای بری بیرون، اگه 15نفر باشید و این دیر برسه قطعا عذاب وجدان میگیره که 14نفر رو معطل کرده که حداقل 13 نفرشون اصلا متوجه نبودن این مخلوق در جمع نبودن!

ممکنه بخواید با اینا جرات-حقیقت بازی کنید و قطعا این وجود تصور میکنه که هدف بازی اینه که اسرار زندگی ایشون رو بفهمید!

این بندگان خدا اصلا موجودات بدی نیستند و خیلی خوبن فقط مشکل "خود محور جهان بینی" دارن که حتی وقتی یه کفتر ازون بالا در بیاد بر*ینه رو سرشون هم درگیر میشن که ای بابا، این کفتره چه گیری داده به من؟

و این موجودات دقیقا همون افرادی هستند که اگه اینو بخونن میگن: عه! دغدغه ی ذهنی اینم هستم...!

و من الله توفیق!
1. زندگی میکنند
میدانید؟ من از آن آدم هایی نیستم که بتوانم از نگاه کردن به عکس های یک نفر لذت ببرم واز طرفی هم تا چند وقت قبل نمیدانستم که حتی از آن آدم هایی هم نیستم که بتوانم کسی را که احساس تعلقی بینمان نیست ببینم و از دیدنش لذت ببرم...
آن روزها همیشه نا خودآگاه به صورتش نگاه میکردم(به طور خاص در مواقعی که خواب بود) یا به موهایش یا دست هایش...یا شاید اگر کفش های قشنگی داشت به کفش هایش هم زیاد نگاه میکردم
میدانید؟ من میتوانم عاشق دست ها شوم
خب نگاه کردن به صورت یک نفر با نگاه کردن به چشم های یک نفر خیلی فرق دارد...

خب "آن روز ها" هم مثل همه روزهای دیگر گذشت و تمام شد...
دیروز هم او را دیدم اما میدانید مشکل کجا بود؟ همان احساس تعلقی که گفتم...وقتی آن احساس نباشد آدم هایی مثل من فکر میکنند از دست داده اند...
خب دیروز که میخواستم به صورتش نگاه کنم نتوانستم...موهایش هم همینطور...سعی کردم دست هایش را نگاه کنم اما باز هم نتوانستم...خب کفش ها هم متعلق به او بود و آن ها را هم نتوانستم نگاه کنم...

توضیحش سخت است...درست است که نگاهم به طور مثال به سمت صورتش بود اما در واقع جایی پشت سرش را میدیدم و نه صورتش را..
شاید بتوانم اینطور توضیح بدهم که آدم هایی مل من وقتی کسی را از دست میدهند آن فرد برایشان نامريی میشود...
خب واقعیت این است که دیدن یک آدم نامريی چندان کار ساده ای نیست و تا حدی اذیت کننده است و از طرفی هم همه ی آدم هایی که نامريی میشوند معمولا کسانی هستند که دل کندن از آن ها چندان راحت نیست...
خب نمیتوانم یک آٔم نامریی را نادیده بگیرم صرفا به این خاطر که نامریی شده است...هنوز هم همان آدم قبل است...

الان شاید تنها پشیمانی ام این باشد که "آن روزها" که میتوانستم به چشم هایش نگاه نمیکردم...
خب قسمت بد ماجرا این است که احساسات آدم ها منطق حالیشان نمیشود...
خب این موضوع مشکلاتی را پدید می آرد مثل این که وقتی به کسی نمی رسید یا کسی را از دست میدهید منطق میگوید که آن احساس باید کمرنگ تر شود اما خب احساس نظرش فرق میکند...
احساس تشدید می شود...
آدم وقتی که تمایلی به رفتن نداره یه خیابون خلوتو انتخاب میکنه و توش قدم میزنه...