امتیازات نامرئی زبان مادری:
پزشکیان و مشکل ترجمه از ترکی به فارسی
🖊️ عقیل دغاقله
دیروز فرصت شد اولین مناظره انتخاباتی در دور دوم را ببینم. نکته ای که در آن جلب توجه می کرد نقش زبان مادری در این رقابت هاست. پزشکیان ترک است، زبان مادری او ترکی/کردی است. از ویدیوهای کوتاه قبلی هم مشخص بود که او فارسی را خوب صحبت نمی کند. اما هنگامی که مناظره را کامل ببینید بهتر متوجه این نکته می شوید.
پزشکیان فارسی را به زبان ترکی صحبت می کند. او در هر لحظه مشغول ترجمه کردن از ترکی به فارسی است. به همین دلیل است که برخی عبارت ها خوب در نمی آید، برخی جملات ناقص می ماند، برخی کلمات گم می شوند و گاهی حتی جملات آهنگی غیر از آنچه او می خواهد پیدا می کنند: گاهی توهین آمیز می شوند، و گاهی خوشایند و دلنشین. هیچ کدام هم مد نظر او نیست: صحبت های او در فاصله چند ثانیه ای میان خلق معنا به زبان ترکی و ترجمه آن به زبان فارسی صورت می گیرد.
امیر حسین ثابتی نماینده مجلس در واکنش به یکی از این خطاهای زبانی پزشکیان نوشته است: «مدل صحبت کردن و گفتار برای کسی که میخواهد رئیس جمهور شود خوب نیست.» در جای دیگری، دوست فارس زبانی گفت که به شکل غیر مستقیم زبان و ادبیات پزشکیان را معادل دانش و تجربه او می گرفت.
اما واقعیت ماجرا همان زبان مادری است. در جامعه ایران اگر نتوانید فارسی تهرانی (و لهجه آن) را خوب صحبت کنید جامعه درجه دانش و منزلت شما را تنزل می دهد.
زبان مادری در جامعه ما هم امتیازات نامرئی می سازد وهم موانع فردی وساختاری در پیشرفت افراد. شاید مسیر زندگی فردی یا خانوادگی به گونه ای شود که فردی بر بسیاری از این موانع غلبه کند، اما بسیار پیش می آید (و برای اکثریتی اینگونه است) که این موانع امکان تحرک اجتماعی را از افراد سلب می کنند.
اثراث این امتیازات نامرئی بر نابرابری ها خیلی زود آغاز می شوند: زمانی که یک کودک فارس به مدرسه می رود و یک کودک غیر فارس به مدرسه می رود و تازه زبان فارسی را یاد می گیرد. در همان لحظه این کودکان از دو نقطه متفاوت رقابت را شروع می کنند. و این ادامه پیدا می کند به زمانی که هر دو برای استخدام در فرصت شغلی دعوت می شوند: یکی لهجه دارد و فارسی را با دشواری صحبت می کند و یکی فارسی تهرانی را به زیبایی صحبت می کند. و البته آنجا هم تمام نمی شود. حتی اگر فرد نامزد ریاست جمهوری شود باز یکی فارسی را بدون لهجه صحبت می کند و یکی با لهجه ترکی، و فارسی تکه تکه شده، و ناقص.
البته که موضوع پیچیده است و راه حل ساده ای ندارد. اما خوب است که به آن فکر کنیم و همیشه متوجه این امتیازات نامرئی باشیم.
@adagha
پزشکیان و مشکل ترجمه از ترکی به فارسی
🖊️ عقیل دغاقله
دیروز فرصت شد اولین مناظره انتخاباتی در دور دوم را ببینم. نکته ای که در آن جلب توجه می کرد نقش زبان مادری در این رقابت هاست. پزشکیان ترک است، زبان مادری او ترکی/کردی است. از ویدیوهای کوتاه قبلی هم مشخص بود که او فارسی را خوب صحبت نمی کند. اما هنگامی که مناظره را کامل ببینید بهتر متوجه این نکته می شوید.
پزشکیان فارسی را به زبان ترکی صحبت می کند. او در هر لحظه مشغول ترجمه کردن از ترکی به فارسی است. به همین دلیل است که برخی عبارت ها خوب در نمی آید، برخی جملات ناقص می ماند، برخی کلمات گم می شوند و گاهی حتی جملات آهنگی غیر از آنچه او می خواهد پیدا می کنند: گاهی توهین آمیز می شوند، و گاهی خوشایند و دلنشین. هیچ کدام هم مد نظر او نیست: صحبت های او در فاصله چند ثانیه ای میان خلق معنا به زبان ترکی و ترجمه آن به زبان فارسی صورت می گیرد.
امیر حسین ثابتی نماینده مجلس در واکنش به یکی از این خطاهای زبانی پزشکیان نوشته است: «مدل صحبت کردن و گفتار برای کسی که میخواهد رئیس جمهور شود خوب نیست.» در جای دیگری، دوست فارس زبانی گفت که به شکل غیر مستقیم زبان و ادبیات پزشکیان را معادل دانش و تجربه او می گرفت.
اما واقعیت ماجرا همان زبان مادری است. در جامعه ایران اگر نتوانید فارسی تهرانی (و لهجه آن) را خوب صحبت کنید جامعه درجه دانش و منزلت شما را تنزل می دهد.
زبان مادری در جامعه ما هم امتیازات نامرئی می سازد وهم موانع فردی وساختاری در پیشرفت افراد. شاید مسیر زندگی فردی یا خانوادگی به گونه ای شود که فردی بر بسیاری از این موانع غلبه کند، اما بسیار پیش می آید (و برای اکثریتی اینگونه است) که این موانع امکان تحرک اجتماعی را از افراد سلب می کنند.
اثراث این امتیازات نامرئی بر نابرابری ها خیلی زود آغاز می شوند: زمانی که یک کودک فارس به مدرسه می رود و یک کودک غیر فارس به مدرسه می رود و تازه زبان فارسی را یاد می گیرد. در همان لحظه این کودکان از دو نقطه متفاوت رقابت را شروع می کنند. و این ادامه پیدا می کند به زمانی که هر دو برای استخدام در فرصت شغلی دعوت می شوند: یکی لهجه دارد و فارسی را با دشواری صحبت می کند و یکی فارسی تهرانی را به زیبایی صحبت می کند. و البته آنجا هم تمام نمی شود. حتی اگر فرد نامزد ریاست جمهوری شود باز یکی فارسی را بدون لهجه صحبت می کند و یکی با لهجه ترکی، و فارسی تکه تکه شده، و ناقص.
البته که موضوع پیچیده است و راه حل ساده ای ندارد. اما خوب است که به آن فکر کنیم و همیشه متوجه این امتیازات نامرئی باشیم.
@adagha
👍84
پیچیدگی های یک انتخابات
🖊️ عقیل دغاقله
بر اساس نظرسنجی موسسه ایستاسیس پزشکیان ۴۷ درصد است و جلیلی ۴۶ درصد. یعنی هر دو مساوی هستند. این نظرسنجی امروز جمع بندی شده است و داده های غیر رسمی آن نشان می دهد که میزان مشارکت در مرحله دوم حدود ۴۴ خواهد بود. اما چند نکته جالب در مورد رخدادها و نتایج احتمالی:
در این انتخابات، غیاب طبقه متوسط باعث شده است تا انتخابات بیشتر در میان طبقات محروم و فقیر جامعه در جریان باشد. در میان این اقشار، در انتخابات های ریاست جمهوری گذشته یک اجماع گسترده درباره نامزد انتخاباتی شکل می گرفت: از اجماع بر خاتمی در سال ۷۶ و ۸۰ تا اجماع بر احمدی نژاد در ۸۴ و ۸۸ و انتخاب رئیسی در ۱۴۰۰. به نظر می رسد در این دوره از انتخابات، حداقل تا زمان اجرای نظرسنجی ها، این اجماع حاصل نشده است و بخشی از اقشار فقیر جامعه طرفدار جلیلی و بخشی طرفدار پزشکیان شده اند.
دلیل اینکه برای اولین بار اصلاح طلبان توانسته اند در مشارکت زیر ۵۰ درصد امیدی برای برد داشته باشند همین شکاف در میان طبقه فقیر جامعه است. به عبارتی، ائتلافی میان بخش بسیار اندکی از طبقه متوسط و بخشی از طبقه فقیر جامعه حاصل شده است. و در نتیجه همین ائتلاف (شکننده؟) میزان آراء پزشکیان به بالای ۴۰ درصد رسیده است. بدون این ائتلاف نانوشته رای پزشکیان تنها دو تا ۳ میلیون بالاتر از رای همتی می شد و لا غیر.
جهت گیری طبقه فقیر متاثر از قومیت و مذهب آنان نیز بود. بر اساس داده های استانی، در میان قومیتهای غیر فارس، فضا به سود پزشکیان است. از آن سو، در میان قومیت فارس و لر فضا به سمت جلیلی است. نقشه پیوست به خوبی این تفاوت را نشان می دهد. تمامی استان های مرکزی به جلیلی رای داده اند و اکثر استان های پیرامون به پزشکیان. تنها استثنا خوزستان است که دلیل آن، بر اساس داده های شهر به شهر، مشارکت بالاتر لرها به سود جلیلی و مشارکت بسیار پایین عرب ها در انتخابات است.*
در مرحله دوم انتخابات، این شکاف در میان طبقه فقیر جامعه تداوم خواهد داشت. گرچه کمپین جلیلی تلاش بسیاری کرد تا با معرفی پزشکیان به عنوان دولت سوم روحانی، این شکاف را به نفع خود ترمیم کند. اما در عمل نمی دانم چقدر موفق بوده است. و هنوز علائمی از تغییر جدی مدل رای دهی طبقه فقیر در این انتخابات وجود ندارد.
اما در مرحله دوم انتخابات اتفاق دیگری نیز رخ خواهد داد: میزان مشارکت بالاتر خواهد رفت. نظرسنجی ها ۴۰-۴۴ درصد را برآورد کرده اند. مشارکت ممکن است از این عدد نیز بالاتر برود. اما حتی با فرض افزایش مشارکت، ما نمی دانیم که کدامین گروه ها به میدان خواهند آمد؟ توجه کنید که بسیاری از غایبان مرحله اول از همین طبقه فقیر بودند و آمدن آنها الزاما به سود پزشکیان نخواهد بود.
دیگر آنکه ما از تاثیر دستگاه ایدئولوژیک نظام و سازمان گسترده و وسیع و کشوری آن بی خبریم. اثرات این دستگاه رای ساز می تواند در آراء پیرامون هم موثر باشد. ما می دانیم که از یک سو، رای پزشکیان در میان اقشار فقیر قومیتهای غیر فارس اهل سنت رشد خواهد کرد (ترکمن ها، کردها و بلوچ ها). اما نمیدانیم که در میان قومیتهای غیر فارس شیعه (کردها، عرب ها و لرها) چه رخ خواهد داد. حتی در میان اقشار فقیر ترک نمی دانیم چه تغییری رخ خواهد داد. دستگاه ایدئولوژیک نظام موثر است و ابزارهای جدی برای تغییر و شکل دهی افکار عمومی در این مناطق دارد به ویژه در دو روز آخر انتخابات.
آخر اینکه شاید بتوان گفت که در وضعیت پیچیده موجود، تنها عاملی که می تواند نتیجه را به سود پزشکیان تمام کند حضور بیشتر طبقه متوسط است. داده ای نداریم که این مشارکت را نشان دهد، اما یک حس عمومی وجود دارد. این حس همان چیزی است که من به آن رای نسیه می گویم: برای کمپین پزشکیان، تا این لحظه مشارکت طبقه متوسط نسیه است. رای دادن در نظام جمهوری اسلامی برای اکثریتی از طبقه متوسط دشوار شده است. آنها باید بر موانع درونی زیادی غلبه کنند تا بروند و رای دهند. و بسیاری ممکن است در روز آخر -علیرغم احساس خطر یا همدلی با کمپین اصلاح طلبان- در خانه بمانند. همین تاملات باعث شد تا در مرحله اول مشارکت از ۵۰ درصد پیش بینی شده به ۴۰ درصد ریزش کند. امکان تکرار این رفتار محتمل است. و اگر این نسیه ها نقد نشود، همه چیز به صف بندی های درونی طبقات محروم و فقیر جامعه گره خواهد خورد. و آنها خواهند بود که نتیجه انتخابات را تعیین خواهند کرد.
** از خطای دورکیمی آگاه هستم. مدعیات را به عنوان فرضیه مطرح کرده ام.
@adagha
🖊️ عقیل دغاقله
بر اساس نظرسنجی موسسه ایستاسیس پزشکیان ۴۷ درصد است و جلیلی ۴۶ درصد. یعنی هر دو مساوی هستند. این نظرسنجی امروز جمع بندی شده است و داده های غیر رسمی آن نشان می دهد که میزان مشارکت در مرحله دوم حدود ۴۴ خواهد بود. اما چند نکته جالب در مورد رخدادها و نتایج احتمالی:
در این انتخابات، غیاب طبقه متوسط باعث شده است تا انتخابات بیشتر در میان طبقات محروم و فقیر جامعه در جریان باشد. در میان این اقشار، در انتخابات های ریاست جمهوری گذشته یک اجماع گسترده درباره نامزد انتخاباتی شکل می گرفت: از اجماع بر خاتمی در سال ۷۶ و ۸۰ تا اجماع بر احمدی نژاد در ۸۴ و ۸۸ و انتخاب رئیسی در ۱۴۰۰. به نظر می رسد در این دوره از انتخابات، حداقل تا زمان اجرای نظرسنجی ها، این اجماع حاصل نشده است و بخشی از اقشار فقیر جامعه طرفدار جلیلی و بخشی طرفدار پزشکیان شده اند.
دلیل اینکه برای اولین بار اصلاح طلبان توانسته اند در مشارکت زیر ۵۰ درصد امیدی برای برد داشته باشند همین شکاف در میان طبقه فقیر جامعه است. به عبارتی، ائتلافی میان بخش بسیار اندکی از طبقه متوسط و بخشی از طبقه فقیر جامعه حاصل شده است. و در نتیجه همین ائتلاف (شکننده؟) میزان آراء پزشکیان به بالای ۴۰ درصد رسیده است. بدون این ائتلاف نانوشته رای پزشکیان تنها دو تا ۳ میلیون بالاتر از رای همتی می شد و لا غیر.
جهت گیری طبقه فقیر متاثر از قومیت و مذهب آنان نیز بود. بر اساس داده های استانی، در میان قومیتهای غیر فارس، فضا به سود پزشکیان است. از آن سو، در میان قومیت فارس و لر فضا به سمت جلیلی است. نقشه پیوست به خوبی این تفاوت را نشان می دهد. تمامی استان های مرکزی به جلیلی رای داده اند و اکثر استان های پیرامون به پزشکیان. تنها استثنا خوزستان است که دلیل آن، بر اساس داده های شهر به شهر، مشارکت بالاتر لرها به سود جلیلی و مشارکت بسیار پایین عرب ها در انتخابات است.*
در مرحله دوم انتخابات، این شکاف در میان طبقه فقیر جامعه تداوم خواهد داشت. گرچه کمپین جلیلی تلاش بسیاری کرد تا با معرفی پزشکیان به عنوان دولت سوم روحانی، این شکاف را به نفع خود ترمیم کند. اما در عمل نمی دانم چقدر موفق بوده است. و هنوز علائمی از تغییر جدی مدل رای دهی طبقه فقیر در این انتخابات وجود ندارد.
اما در مرحله دوم انتخابات اتفاق دیگری نیز رخ خواهد داد: میزان مشارکت بالاتر خواهد رفت. نظرسنجی ها ۴۰-۴۴ درصد را برآورد کرده اند. مشارکت ممکن است از این عدد نیز بالاتر برود. اما حتی با فرض افزایش مشارکت، ما نمی دانیم که کدامین گروه ها به میدان خواهند آمد؟ توجه کنید که بسیاری از غایبان مرحله اول از همین طبقه فقیر بودند و آمدن آنها الزاما به سود پزشکیان نخواهد بود.
دیگر آنکه ما از تاثیر دستگاه ایدئولوژیک نظام و سازمان گسترده و وسیع و کشوری آن بی خبریم. اثرات این دستگاه رای ساز می تواند در آراء پیرامون هم موثر باشد. ما می دانیم که از یک سو، رای پزشکیان در میان اقشار فقیر قومیتهای غیر فارس اهل سنت رشد خواهد کرد (ترکمن ها، کردها و بلوچ ها). اما نمیدانیم که در میان قومیتهای غیر فارس شیعه (کردها، عرب ها و لرها) چه رخ خواهد داد. حتی در میان اقشار فقیر ترک نمی دانیم چه تغییری رخ خواهد داد. دستگاه ایدئولوژیک نظام موثر است و ابزارهای جدی برای تغییر و شکل دهی افکار عمومی در این مناطق دارد به ویژه در دو روز آخر انتخابات.
آخر اینکه شاید بتوان گفت که در وضعیت پیچیده موجود، تنها عاملی که می تواند نتیجه را به سود پزشکیان تمام کند حضور بیشتر طبقه متوسط است. داده ای نداریم که این مشارکت را نشان دهد، اما یک حس عمومی وجود دارد. این حس همان چیزی است که من به آن رای نسیه می گویم: برای کمپین پزشکیان، تا این لحظه مشارکت طبقه متوسط نسیه است. رای دادن در نظام جمهوری اسلامی برای اکثریتی از طبقه متوسط دشوار شده است. آنها باید بر موانع درونی زیادی غلبه کنند تا بروند و رای دهند. و بسیاری ممکن است در روز آخر -علیرغم احساس خطر یا همدلی با کمپین اصلاح طلبان- در خانه بمانند. همین تاملات باعث شد تا در مرحله اول مشارکت از ۵۰ درصد پیش بینی شده به ۴۰ درصد ریزش کند. امکان تکرار این رفتار محتمل است. و اگر این نسیه ها نقد نشود، همه چیز به صف بندی های درونی طبقات محروم و فقیر جامعه گره خواهد خورد. و آنها خواهند بود که نتیجه انتخابات را تعیین خواهند کرد.
** از خطای دورکیمی آگاه هستم. مدعیات را به عنوان فرضیه مطرح کرده ام.
@adagha
👍35👎5
⭕️ نقش قومیت در انتخابات و الگوی رای دهی جالب و قابل تحلیل است.
⭕️ بر اساس داده هایی از مرکز نظرسنجی رصد، جلیلی در میان قومیت فارس پیشتاز انتخابات است، در حالیکه پزشکیان آراء مردم ترک، کرد، بلوچ، عرب و گیلک را دارد.
⭕️ پزشکیان حدود ۷۰ درصد رای بلوچ، گیلک، عرب و کرد را دارد. این در حالیست که رای پزشکیان در میان خود ترک ها ۶۶ درصد است. همچنین جلیلی در میان فارس ها ۵۳ به ۴۷ پیشتاز است.
⭕️ به داده فوق، می توان مذهب و طبقه را نیز اضافه کرد تا تصویر پیچیده تری ارائه شود.
⭕️ قومیت پازلی گم شده در مطالعه جامعه و سیاست در ایران است.
منبع نظرسنجی: مرکز رصد و.ک
@adagha
⭕️ بر اساس داده هایی از مرکز نظرسنجی رصد، جلیلی در میان قومیت فارس پیشتاز انتخابات است، در حالیکه پزشکیان آراء مردم ترک، کرد، بلوچ، عرب و گیلک را دارد.
⭕️ پزشکیان حدود ۷۰ درصد رای بلوچ، گیلک، عرب و کرد را دارد. این در حالیست که رای پزشکیان در میان خود ترک ها ۶۶ درصد است. همچنین جلیلی در میان فارس ها ۵۳ به ۴۷ پیشتاز است.
⭕️ به داده فوق، می توان مذهب و طبقه را نیز اضافه کرد تا تصویر پیچیده تری ارائه شود.
⭕️ قومیت پازلی گم شده در مطالعه جامعه و سیاست در ایران است.
منبع نظرسنجی: مرکز رصد و.ک
@adagha
👍37👎1
Forwarded from کماکان
باشو: اقلیت همچون یک غریبه
مجله- رابطه یک اقلیت با اکثریت در بسیاری از احیان میتواند رابطه یک غریبه با جمعی باشد که وارد آن می شوند یا با آنها زندگی می کنند. غریبه، آنطور که جورج زیمل مفهوم بندی می کند کسی است که بر سر مرز زندگی می کند. او نه در درون جمع است و نه بیرون آن. نه کامل پذیرفته شده است و نه از از جمع به طور کامل اخراج شده است. همین زندگی در مرز بودن و نبودن و تنش های آن است که مفهوم غریبه را شکل می دهد. این تنش هم در درون «غریبه» است و هم در محیطی که «غریبه» به آن وارد شده است. هر دو از این بلاتکلیفی رنج می برند. باید به این مفهوم غریبه بودن، خطرناک بودن را نیز اضافه کرد. آنها خطرناک هستند چون مورد اعتماد نیستند. آنها هر لحظه انسجام درونی اکثریت را در هم ریزند و خدشه بر تصور جمعی آنان وارد آورند.
این مفهوم غریبگی در مورد مردم عرب را شاید به بهترین شکلی بهرام بیضایی در فیلم «باشو غریبه کوچک» به تصویر کشیده است. فیلم که در سال ۱۳۶۸ و پس از پایان جنگ ساخته می شود، از معدود فیلم های سینمایی ایران است که به نوعی به موضوع مردم عرب در ایران می پردازد.
در فیلم، همه چیز از یک فاجعه شروع می شود از جنگ و پسرکی سیاه چرده که ترسان و لرزان از صدای انفجارهایی و با خاطره خانواده ای از دست رفته سوار کامیونی می شود تا خود را میان جمعی دیگر غریب و نا آشنا پیدا کند. غریبه بودن نقطه کانونی فیلم است که تمامی رخدادها حول و حوش آن می گردد. زیستن در موقعیت غریبگی، در مرز بودن و نبودن، ویژگی ای است که «باشو» به عنوان نماینده مردم عرب آن را نمایش می دهد.
عنصر اول این موقعیت غریبگی عدم آشنایی دیگران با اوست. آنها زبانش را نمی فهمند٬ قادر به ارتباط با او نیستند و حتی دلیل تیره بودن رنگ پوستش را نمی دانند. ارتباط با باشو بنابراین هم دشوار است و هم ساده است. بیضایی به خوبی این را نشان می دهد: کسی می تواند با«باشو» ارتباط برقرار کند که به دنبال ارتباط است. از همین روی است که تنها «نایی جان»(سوسن تسلیمی)٬ زنی که با جامعه اطراف خود متفاوت است٬ به این غریبه جا می دهد. «نایی جان» به دنبال برقراری ارتباط با محیط اطراف خود است. بیضایی در صحنه های مختلف فیلم نشان می دهد که نایی با تقلید صدای پرندگان به دنبال آن است تا حتی با پرندگان نیز ارتباط برقرار کند. همین ویژگی های «نایی» است که باعث می شود به دنبال ارتباط با باشو نیز باشد. این عدم شناخت از فرهنگ مردم عرب ایران تنها به روستائیان بر نمی گردد. بیضایی خود با انتخاب نام «باشو» و نوع لباس زن عرب (بوشیه و لباس بندری) نشان می دهد که عمیقا با فرهنگ مردمی که درباره شان فیلم ساخته است بیگانه است.
فیلم که جلو می رود زندگی این «غریبه کوچک» پیچیدگی های بیشتری پیدا می کند. مردمان روستا او را سیاه٬ بدبو٬ زبان نفهم و بد اقابل تلقی می کنند. او کسی است که «خطرناک» است. معلوم نیست چه کسی پشت سر اوست و برای چه آنجا آمده است. او در برزخی زندگی می کند که به دلیل تفاوت های فرهنگی و زبانیش باید رانده شود و کنار گذاشته شود. اما این همه ماجرا نیست. کاسب و مغازه دار روستا یک پیشنهاد دیگر هم دارد. این غریبه می تواند بماند٬ اما نه به عنوان میهمان و نه به عنوان عضوی از روستا٬ بلکه به عنوان یک خدمتکار. او به سوسن تسلیمی پیشنهاد می دهد که در ازای بدیهی هایی که دارد این پسر را به او بدهد تا در مزرعه از او کار بکشد. پیشنهادی که با دست رد سوسن تسلیمی روبرو می شود.
پسرک اما گرچه در ابتدای فیلم به گونه ای به تصویر کشیده می شود که متوجه صحبت های اهالی روستا نمی شود٬اما به تدریج مشخص می شود که مدرسه رفته است. او می تواند بخواند و بنویسد. صحبت های منفی دیگران علیه خود را متوجه می شود. بار اول هنگامی است که مهمانی در خانه سوسن تسلیمی است و همه شروع می کنند به او حمله کردن که در نتیجه آن او بیمار می شود. و بار دیگر زمانی است که نامه همسر غایب سوسن تسلیمی را می خواند که از او به عنوان سربار یاد کرده است. «غریبه کوچک» اما در پاسخ به این شرایط و تنگناها در تنش ماندن و رفتن است. او دوبار تصمیم می گیرد که روستا را ترک کند و به سرزمین مادری اش باز گردد.
ار اول در بازار است. ابتدا چرخی در بازار می زند از دیدنی ها لذت می برد. اما به ناگاه صدای نی و دیدن اسب او را دوباره به سرزمین مادریش بر می گرداند. او با زبان عربی و با گفتن فی امان الله خداحافظی می کند و می رود. بجز زن که دلشوره او را دارد بقیه اهالی روستا خوشحالند که رفته است. اما طولی نمی کشد که دوباره سروکله این غریبه پیدا می شود٬ زمانی که روستاییان ……..
ادامه یادداشت را در وبسایت مجله(لینک زیر) یا با لمس Instant View بخوانید:
https://amajalah.com/2024/07/17/310/
مجله- رابطه یک اقلیت با اکثریت در بسیاری از احیان میتواند رابطه یک غریبه با جمعی باشد که وارد آن می شوند یا با آنها زندگی می کنند. غریبه، آنطور که جورج زیمل مفهوم بندی می کند کسی است که بر سر مرز زندگی می کند. او نه در درون جمع است و نه بیرون آن. نه کامل پذیرفته شده است و نه از از جمع به طور کامل اخراج شده است. همین زندگی در مرز بودن و نبودن و تنش های آن است که مفهوم غریبه را شکل می دهد. این تنش هم در درون «غریبه» است و هم در محیطی که «غریبه» به آن وارد شده است. هر دو از این بلاتکلیفی رنج می برند. باید به این مفهوم غریبه بودن، خطرناک بودن را نیز اضافه کرد. آنها خطرناک هستند چون مورد اعتماد نیستند. آنها هر لحظه انسجام درونی اکثریت را در هم ریزند و خدشه بر تصور جمعی آنان وارد آورند.
این مفهوم غریبگی در مورد مردم عرب را شاید به بهترین شکلی بهرام بیضایی در فیلم «باشو غریبه کوچک» به تصویر کشیده است. فیلم که در سال ۱۳۶۸ و پس از پایان جنگ ساخته می شود، از معدود فیلم های سینمایی ایران است که به نوعی به موضوع مردم عرب در ایران می پردازد.
در فیلم، همه چیز از یک فاجعه شروع می شود از جنگ و پسرکی سیاه چرده که ترسان و لرزان از صدای انفجارهایی و با خاطره خانواده ای از دست رفته سوار کامیونی می شود تا خود را میان جمعی دیگر غریب و نا آشنا پیدا کند. غریبه بودن نقطه کانونی فیلم است که تمامی رخدادها حول و حوش آن می گردد. زیستن در موقعیت غریبگی، در مرز بودن و نبودن، ویژگی ای است که «باشو» به عنوان نماینده مردم عرب آن را نمایش می دهد.
عنصر اول این موقعیت غریبگی عدم آشنایی دیگران با اوست. آنها زبانش را نمی فهمند٬ قادر به ارتباط با او نیستند و حتی دلیل تیره بودن رنگ پوستش را نمی دانند. ارتباط با باشو بنابراین هم دشوار است و هم ساده است. بیضایی به خوبی این را نشان می دهد: کسی می تواند با«باشو» ارتباط برقرار کند که به دنبال ارتباط است. از همین روی است که تنها «نایی جان»(سوسن تسلیمی)٬ زنی که با جامعه اطراف خود متفاوت است٬ به این غریبه جا می دهد. «نایی جان» به دنبال برقراری ارتباط با محیط اطراف خود است. بیضایی در صحنه های مختلف فیلم نشان می دهد که نایی با تقلید صدای پرندگان به دنبال آن است تا حتی با پرندگان نیز ارتباط برقرار کند. همین ویژگی های «نایی» است که باعث می شود به دنبال ارتباط با باشو نیز باشد. این عدم شناخت از فرهنگ مردم عرب ایران تنها به روستائیان بر نمی گردد. بیضایی خود با انتخاب نام «باشو» و نوع لباس زن عرب (بوشیه و لباس بندری) نشان می دهد که عمیقا با فرهنگ مردمی که درباره شان فیلم ساخته است بیگانه است.
فیلم که جلو می رود زندگی این «غریبه کوچک» پیچیدگی های بیشتری پیدا می کند. مردمان روستا او را سیاه٬ بدبو٬ زبان نفهم و بد اقابل تلقی می کنند. او کسی است که «خطرناک» است. معلوم نیست چه کسی پشت سر اوست و برای چه آنجا آمده است. او در برزخی زندگی می کند که به دلیل تفاوت های فرهنگی و زبانیش باید رانده شود و کنار گذاشته شود. اما این همه ماجرا نیست. کاسب و مغازه دار روستا یک پیشنهاد دیگر هم دارد. این غریبه می تواند بماند٬ اما نه به عنوان میهمان و نه به عنوان عضوی از روستا٬ بلکه به عنوان یک خدمتکار. او به سوسن تسلیمی پیشنهاد می دهد که در ازای بدیهی هایی که دارد این پسر را به او بدهد تا در مزرعه از او کار بکشد. پیشنهادی که با دست رد سوسن تسلیمی روبرو می شود.
پسرک اما گرچه در ابتدای فیلم به گونه ای به تصویر کشیده می شود که متوجه صحبت های اهالی روستا نمی شود٬اما به تدریج مشخص می شود که مدرسه رفته است. او می تواند بخواند و بنویسد. صحبت های منفی دیگران علیه خود را متوجه می شود. بار اول هنگامی است که مهمانی در خانه سوسن تسلیمی است و همه شروع می کنند به او حمله کردن که در نتیجه آن او بیمار می شود. و بار دیگر زمانی است که نامه همسر غایب سوسن تسلیمی را می خواند که از او به عنوان سربار یاد کرده است. «غریبه کوچک» اما در پاسخ به این شرایط و تنگناها در تنش ماندن و رفتن است. او دوبار تصمیم می گیرد که روستا را ترک کند و به سرزمین مادری اش باز گردد.
ار اول در بازار است. ابتدا چرخی در بازار می زند از دیدنی ها لذت می برد. اما به ناگاه صدای نی و دیدن اسب او را دوباره به سرزمین مادریش بر می گرداند. او با زبان عربی و با گفتن فی امان الله خداحافظی می کند و می رود. بجز زن که دلشوره او را دارد بقیه اهالی روستا خوشحالند که رفته است. اما طولی نمی کشد که دوباره سروکله این غریبه پیدا می شود٬ زمانی که روستاییان ……..
ادامه یادداشت را در وبسایت مجله(لینک زیر) یا با لمس Instant View بخوانید:
https://amajalah.com/2024/07/17/310/
Telegraph
باشو: اقلیت همچون یک غریبه
مجله- رابطه یک اقلیت با اکثریت در بسیاری از احیان میتواند رابطه یک غریبه با جمعی باشد که وارد آن می شوند یا با آنها زندگی می کنند. غریبه، آنطور که جورج زیمل مفهوم بندی می کند کسی است که بر سر مرز زندگی می کند. او نه در درون جمع است و نه بیرون آن. نه کامل…
👍31
ترجمه شعار عدالت و انصاف: توزیع قومی، مذهبی و جنسیتی اعضای شورای راهبردی دولت چهاردهم
🖊️ عقیل دغاقله
⭕️ لیستی را یکی از دوستان فرستاده است که شامل نام اعضای شورای راهبردی دولت چهاردهم است. اکثر قریب به اتفاق آنها از مرکز هستند. و باز اکثر قریب به اتفاق آنها مرد هست. نام آن را می توان لیست مردان فارس شیعه برای سیاست های راهبردی دولت آقای پزشکیان نام نهاد.
⭕️ نمی دانم خودشان که در جلسه رو به روی هم می نشینند چه فکر می کنند؟ آیا همه استعداد و راهبرد در میان قوم فارس و شیعیان و آنهم جنس مرد آن نهفته است؟ آیا ذره ای از این همه تبعیض آنها را خودشان نمی آورد؟ آیا ذره ای شرم نمی کنند که چرا دیگران نیستند؟
⭕️ بعید می دانم ذره ای این نکته را حس کنند. آنقدر این امتیازات عادی شده اند، و آنقدر در اینباره سکوت شده است که کسی حتی متوجه آن نیست. اما شاید معکوس کردن آن کمک کنید. تصور کنید همین لیست می شد: کرد یا عرب، اهل سنت، مرد. چه حسی به شما دست می داد؟ آیا نمی پرسیدید که مگر شیعیان افراد شایسته ای ندارند؟ آیا نمی پرسیدید در میان فارس ها افراد شایسته ای نیستند که در این لیست باشند؟ آیا حس تبعیض و حذف به شما دست نمی داد؟ چرا آنگاه معنای تبعیض را با گوشت و استخوان خود حس می کردید و علیه آن می ایستادید. اما امروز مانند ماهی به آب عادت کرده اید و آن را حس نمی کنید، مگر آنکه روزی شما را لحظه ای از آب بگیرند.
⭕️ البته باید در یادداشتی مجزا فارس بودن را معنا کرد تا آن لیست را بهتر متوجه شویم. والبته که این یک نمونه است. شما به لیست گعده ها، حزب ها، نشست ها، جمع ها و نویسندگان مرکز که نگاه کنید همین است: مردان فارس شیعه!
پ.ن: در نسخه اولیه مطلب نام ها را با ذکر قومیت ، مذهب و جنسیت آورده بودم که به دلایلی، از جمله احتمال عدم دقت، حذف کردم. گرچه گویا تر بود و ساخت مردسالارانه فارسی/شیعی را بهتر نشان می داد. اما به هر حال امیدوارم این مطلب کمک کند تا این رویه ها و روندهای به شدت تبعیض آمیز و حذفی را کمی، فقط کمی، ببینیم.
@adagha
🖊️ عقیل دغاقله
⭕️ لیستی را یکی از دوستان فرستاده است که شامل نام اعضای شورای راهبردی دولت چهاردهم است. اکثر قریب به اتفاق آنها از مرکز هستند. و باز اکثر قریب به اتفاق آنها مرد هست. نام آن را می توان لیست مردان فارس شیعه برای سیاست های راهبردی دولت آقای پزشکیان نام نهاد.
⭕️ نمی دانم خودشان که در جلسه رو به روی هم می نشینند چه فکر می کنند؟ آیا همه استعداد و راهبرد در میان قوم فارس و شیعیان و آنهم جنس مرد آن نهفته است؟ آیا ذره ای از این همه تبعیض آنها را خودشان نمی آورد؟ آیا ذره ای شرم نمی کنند که چرا دیگران نیستند؟
⭕️ بعید می دانم ذره ای این نکته را حس کنند. آنقدر این امتیازات عادی شده اند، و آنقدر در اینباره سکوت شده است که کسی حتی متوجه آن نیست. اما شاید معکوس کردن آن کمک کنید. تصور کنید همین لیست می شد: کرد یا عرب، اهل سنت، مرد. چه حسی به شما دست می داد؟ آیا نمی پرسیدید که مگر شیعیان افراد شایسته ای ندارند؟ آیا نمی پرسیدید در میان فارس ها افراد شایسته ای نیستند که در این لیست باشند؟ آیا حس تبعیض و حذف به شما دست نمی داد؟ چرا آنگاه معنای تبعیض را با گوشت و استخوان خود حس می کردید و علیه آن می ایستادید. اما امروز مانند ماهی به آب عادت کرده اید و آن را حس نمی کنید، مگر آنکه روزی شما را لحظه ای از آب بگیرند.
⭕️ البته باید در یادداشتی مجزا فارس بودن را معنا کرد تا آن لیست را بهتر متوجه شویم. والبته که این یک نمونه است. شما به لیست گعده ها، حزب ها، نشست ها، جمع ها و نویسندگان مرکز که نگاه کنید همین است: مردان فارس شیعه!
پ.ن: در نسخه اولیه مطلب نام ها را با ذکر قومیت ، مذهب و جنسیت آورده بودم که به دلایلی، از جمله احتمال عدم دقت، حذف کردم. گرچه گویا تر بود و ساخت مردسالارانه فارسی/شیعی را بهتر نشان می داد. اما به هر حال امیدوارم این مطلب کمک کند تا این رویه ها و روندهای به شدت تبعیض آمیز و حذفی را کمی، فقط کمی، ببینیم.
@adagha
👍59👎8
گروه های نامرئی
🖊️ عقیل دغاقله
مطلب دیروز در خصوص اینکه کمیته راهبردی دولت جدید، مانند دیگر کمیته ها و کابینه ها و شوراها و کانون های مرکز، کاملا قوم گرایانه است باعث شد تا انتقاداتی به مطلب وارد شود. نکته اصلی هم این است که ، در درجه اول، ما در ایران قومیتی به نام «فارس» نداریم. دوم آنکه این مباحث کپی شده از نظریات غربی درباره «مرد، سفید، مسیحی» هستند.
درست می گویند. اگر مدتی در آمریکا زندگی کرده باشید متوجه می شوید که همه کسانی که از جاهای دیگر می آیند، به ویژه آنانی که پوست تیره تری دارند، «رنگین پوست» می شوند و در فرایندهای اجتماعی مشمول پروژه حذف و تبعیض. انسان سفیدپوست مسیحی اروپایی تبار، اما، داخل این خیل عظیم رنگین پوستان نیست. چرا؟ برای اینکه او، به دلیل قدرت و هژمونی جهنمی که در این قاره استعمار شده داشته، رنگ خودش را، رنگ پوستش را (که رنگ قدرت و مزیت است)، در عین مرئی بودن و شفاف و آشکار بودن، مخفی نگه داشته است- یعنی، سفیدیت را به مثابه نماد جهانی انسانیت، یونیورسالیزم و نرمالیت عرضه کرده است. همگان رنگین پوست اند؛ ولی سفید اصلا رنگ حساب نمی شود. حوزه مطالعات انتقادی سفیدیت، ساختارها و مکانیزم های قدرت مرئی و نامرئی سفیدپوستان را نقد و افشا می کند و نشان می دهد که «سفید» نیز رنگی است مثل همه رنگ های دیگر، نه برتر و نه پست تر. انسانهای سفیدپوست مسیحی اروپایی تبار نیز، باید سفید را رنگی در میان رنگ ها بدانند و خودشان را نیز جزئی از یک گروه اتنیک محسوب بدارند، نه بیشتر و نه کمتر.
یک ایراد به بحث «مردان فارس شیعه» این است که از تئوری های نقد سفیدیت در آمریکا الگو گرفته است! پاسخ این است که اگر نظریه ای در غرب کاربرد دارد به معنای بی اعتباری آن در کانتکست های دیگر نیست. در غرب درباره تبعیض جنسیتی هم گفته شده است. نمی توان گفت چون در غرب آن نظریات وجود دارند بنابراین باید از فکر کردن به آنها در دیگر نقاط جهان پرهیز کرد. نکته ای که وجود دارد این است که چگونه این ساختارهای تبعیض آمیز و ستم آلود در جامعه های دیگر به شکل های دیگر در می آیند. برای مثال، اگر در آمریکا، نژاد عامل مهمی می شود، در ترکیه یا در عراق یا در آفریقا این نابرابری ها بر چه بنیان هایی استوار می شود. در آفریقای جنوبی، برای مثال، سیاه در برابر سیاه قرار می گیرد: سیاه آفریقای جنوبی علیه سیاهی که از دیگر نقاط آفریقا می آید. اما اینکه کسی در آفریقا بگوید از این حرف ها نزنید که متعلق به آمریکا است، دچار یک مغلطه شده است. ساختار روابط اتنیکی در ایران از بسیاری از جهات با غرب و آمریکا متفاوت است و بیشتر با کشورهای جنوب مشابهت دارد. اما این نباید ما را به ورطه بومی گرایی خام بیندازد.
اما نقد مهمتر این است که گفته می شود ما قومیتی به نام فارس نداریم. این در واقع مادر همه بحث هاست. در حقیقت، از منظر کسی که بخشی از قومیت فارس است این نکته درستی است. چون از موقعیتی که آنها در آن قرار دارند، آنها نمی توانند قومیت خود ببینند. قبلا نوشته بودم که هر کدام از ما از زوایه ای جهان را می بینیم. و جامعه شناسی دیدن جهان، به تعبیر کای اریکسون، از طبقه ۱۴ است. یعنی هر انسانی و هر تحلیلگری از طبقه ای جهان را می بیند و از زاویه ای. از موقعیت انسان فارس، گروه قومی ای به بنام «فارس» دیده نمی شود یا قابل دیدن نیست. اما او خوب می تواند من را ببینید. به همین دلیل است که سریع برچسب «قوم گرایی» می زند و این می شود عرب، آن می شود ترک، آن می شود کرد و غیره. و بعد همه را به عنوان قوم گرایی با چوب «ایران دوستی» می راند.
اما او متوجه این نکته نیست که برای من غیر فارس «قومیت فارس» نیز قابل دیدن است. از دید یک کرد، ترک، بلوچ، ترکمن و همه دیگر اقلیت ها «قومیت فارس» نه تنها وجود دارد که تعیین کننده ترین عامل زندگی اجتماعی و سیاسی آنان است. همانطور که یک فارس کنش های دیگران را به عنوان «قوم گرایانه» می بیند و آنها را «وتو» می کند، دیگر مردمان این سرزمین نیز کنش های «قوم گرایانه» شما را می بینند، اما قدرت وتو کردن آنها را ندارند.
آنها خوب می بینند که چگونه بازنمائی فرهنگ و زبان فارسی ….
یادداشت کامل را با لمس Instant View بخوانید:
https://telegra.ph/Invisible-07-19-4
🆔 @adagha
🖊️ عقیل دغاقله
مطلب دیروز در خصوص اینکه کمیته راهبردی دولت جدید، مانند دیگر کمیته ها و کابینه ها و شوراها و کانون های مرکز، کاملا قوم گرایانه است باعث شد تا انتقاداتی به مطلب وارد شود. نکته اصلی هم این است که ، در درجه اول، ما در ایران قومیتی به نام «فارس» نداریم. دوم آنکه این مباحث کپی شده از نظریات غربی درباره «مرد، سفید، مسیحی» هستند.
درست می گویند. اگر مدتی در آمریکا زندگی کرده باشید متوجه می شوید که همه کسانی که از جاهای دیگر می آیند، به ویژه آنانی که پوست تیره تری دارند، «رنگین پوست» می شوند و در فرایندهای اجتماعی مشمول پروژه حذف و تبعیض. انسان سفیدپوست مسیحی اروپایی تبار، اما، داخل این خیل عظیم رنگین پوستان نیست. چرا؟ برای اینکه او، به دلیل قدرت و هژمونی جهنمی که در این قاره استعمار شده داشته، رنگ خودش را، رنگ پوستش را (که رنگ قدرت و مزیت است)، در عین مرئی بودن و شفاف و آشکار بودن، مخفی نگه داشته است- یعنی، سفیدیت را به مثابه نماد جهانی انسانیت، یونیورسالیزم و نرمالیت عرضه کرده است. همگان رنگین پوست اند؛ ولی سفید اصلا رنگ حساب نمی شود. حوزه مطالعات انتقادی سفیدیت، ساختارها و مکانیزم های قدرت مرئی و نامرئی سفیدپوستان را نقد و افشا می کند و نشان می دهد که «سفید» نیز رنگی است مثل همه رنگ های دیگر، نه برتر و نه پست تر. انسانهای سفیدپوست مسیحی اروپایی تبار نیز، باید سفید را رنگی در میان رنگ ها بدانند و خودشان را نیز جزئی از یک گروه اتنیک محسوب بدارند، نه بیشتر و نه کمتر.
یک ایراد به بحث «مردان فارس شیعه» این است که از تئوری های نقد سفیدیت در آمریکا الگو گرفته است! پاسخ این است که اگر نظریه ای در غرب کاربرد دارد به معنای بی اعتباری آن در کانتکست های دیگر نیست. در غرب درباره تبعیض جنسیتی هم گفته شده است. نمی توان گفت چون در غرب آن نظریات وجود دارند بنابراین باید از فکر کردن به آنها در دیگر نقاط جهان پرهیز کرد. نکته ای که وجود دارد این است که چگونه این ساختارهای تبعیض آمیز و ستم آلود در جامعه های دیگر به شکل های دیگر در می آیند. برای مثال، اگر در آمریکا، نژاد عامل مهمی می شود، در ترکیه یا در عراق یا در آفریقا این نابرابری ها بر چه بنیان هایی استوار می شود. در آفریقای جنوبی، برای مثال، سیاه در برابر سیاه قرار می گیرد: سیاه آفریقای جنوبی علیه سیاهی که از دیگر نقاط آفریقا می آید. اما اینکه کسی در آفریقا بگوید از این حرف ها نزنید که متعلق به آمریکا است، دچار یک مغلطه شده است. ساختار روابط اتنیکی در ایران از بسیاری از جهات با غرب و آمریکا متفاوت است و بیشتر با کشورهای جنوب مشابهت دارد. اما این نباید ما را به ورطه بومی گرایی خام بیندازد.
اما نقد مهمتر این است که گفته می شود ما قومیتی به نام فارس نداریم. این در واقع مادر همه بحث هاست. در حقیقت، از منظر کسی که بخشی از قومیت فارس است این نکته درستی است. چون از موقعیتی که آنها در آن قرار دارند، آنها نمی توانند قومیت خود ببینند. قبلا نوشته بودم که هر کدام از ما از زوایه ای جهان را می بینیم. و جامعه شناسی دیدن جهان، به تعبیر کای اریکسون، از طبقه ۱۴ است. یعنی هر انسانی و هر تحلیلگری از طبقه ای جهان را می بیند و از زاویه ای. از موقعیت انسان فارس، گروه قومی ای به بنام «فارس» دیده نمی شود یا قابل دیدن نیست. اما او خوب می تواند من را ببینید. به همین دلیل است که سریع برچسب «قوم گرایی» می زند و این می شود عرب، آن می شود ترک، آن می شود کرد و غیره. و بعد همه را به عنوان قوم گرایی با چوب «ایران دوستی» می راند.
اما او متوجه این نکته نیست که برای من غیر فارس «قومیت فارس» نیز قابل دیدن است. از دید یک کرد، ترک، بلوچ، ترکمن و همه دیگر اقلیت ها «قومیت فارس» نه تنها وجود دارد که تعیین کننده ترین عامل زندگی اجتماعی و سیاسی آنان است. همانطور که یک فارس کنش های دیگران را به عنوان «قوم گرایانه» می بیند و آنها را «وتو» می کند، دیگر مردمان این سرزمین نیز کنش های «قوم گرایانه» شما را می بینند، اما قدرت وتو کردن آنها را ندارند.
آنها خوب می بینند که چگونه بازنمائی فرهنگ و زبان فارسی ….
یادداشت کامل را با لمس Instant View بخوانید:
https://telegra.ph/Invisible-07-19-4
🆔 @adagha
Telegraph
گروه های نامرئی
مطلب دیروز در خصوص اینکه کمیته راهبردی دولت جدید، مانند دیگر کمیته ها و کابینه ها و شوراها و کانون های مرکز، کاملا قوم گرایانه است باعث شد تا انتقاداتی به مطلب وارد شود. نکته اصلی هم این است که ، در درجه اول، ما در ایران قومیتی به نام «فارس» نداریم. دوم آنکه…
👍58👎3
چرا پرسشنامه ها را خمیر می کنند؟ فقدان داده به مثابه یک سیاست قومیتی
🖊️ عقیل دغاقله
🔴 منتشر شده در «مجله: روزنه ای به تاریخ و اجتماعات مردم عرب در ایران»
یکی از مشکلاتی که در حوزه مطالعات قومیتی در ایران وجود دارد موضوع داده است. نکته مهمی که در فقدان این داده ها پیش می آید ابهام در وضعیت نابرابری های قومیتی است. در حقیقت، وجود نابرابری های قومیتی محل سئوال می شود، و اثرات قومیتی سیاست های دولتی تیره، تار و نامرئی می شوند و امکان پاسخ به سوالات جدی را ممتنع می سازد.
برای مثال به این سوال توجه کنید: آیا تبعیضی در حوزه اشتغال میان مردم عرب و غیر عرب وجود دارد؟ شواهد عینی به وضوح این تبعیض را نشان می دهد. اگر در منطقه زندگی کرده باشید به خوبی می دانید که غیر عرب ها تصور مثبتی از مردم عرب ندارند و در بسیاری از احیان آنها را استخدام نمی کنند. نمونه آن این است که در سال های اخیر فارغ التحصیلان دکتری در میان جوانان عرب بسیار بوده است، اما کافی است نگاهی به ترکیب اعضای هیئت علمی دانشگاه چمران داشته باشید تا متوجه شوید به ندرت می توانید یک استاد عرب در این دانشگاه پیدا کنید. در سال ۱۳۹۰ یکی از دوستان لیستی از هیئت علمی دانشگاه چمران را استخراج کرده بود که بر مبنای آن تنها ۲ درصد آنها عرب بودند. حتی استادان «گروه زبان و ادبیات عرب» نیز غیر عرب هستند، افرادی که عربی را به دشواری صحبت می کنند! نمونه دیگر این تبعیض ها در حوزه استخدامی را آیت الله جزایری نماینده ولی فقیه توضیح می دهد. او در جلسه ای با مهندس جهانگیری معاون رئیس جمهور سابق گفته بود که شرکت نفت استان ۲۵۰۰ نفر استخدام کرده است که آن را «طوری تنظیم کرده بودند» که حتی یک نفر آنها نیز عرب نباشد و همه افراد استخدام شده از استان های دیگر بیایند. پاسخ شرکت نفت به اعتراض مردم این بود که مبنا شایسته سالاری است و نه تعلق قومیتی. عجب ۲۵۰۰ نفر استخدام کرده اند و یک «عرب شایسته» در میان دواطلبان نبوده است!
ممکن است بگویید این آمارها و این ادعاها در مورد تبعیض قومیتی دقیق نیستند و غیر قابل استناد. درست می گویید. حداقل آنکه کسی نمی تواند این گزاره شما را رد کند! به عبارتی موضوعی که مردم عرب با پوست و گوشت خود لمس کرده اند غیر قابل اثبات می شود و بحث درباره آن بیهوده و عبث می شود. این همان کارکرد ایدئولوژیک ممنوعیت تولید داده یا فقدان آن است.
برای اینکه این کارکرد ایدئولوژیک را متوجه شود باید به این نکته توجه کنید که تولید این داده ها کار بسیار ساده ای است. اگر مرکز آمار ایران تنها یک سوال درباره زبان مادری به سرشماری ها اضافه کند این مشکل حل می شد. پرسشنامه سرشماری ده ها سوال دارد و قطعا یک پرسش «زبان مادری شما چیست؟» نه در هزینه نه در زمان و نه در هیچ چیز دیگر تغییری ایجاد نمی کند. اما چرا پرسیده نمی شود؟ به همان دلیلی که در بالا اشاره شد.
سوال «زبان مادری» پرسیده نمی شود تا امکان سنجش و گفتگو درباره ساخت قومیتی، تبعیض قومیتی، تبعات قومیتی سیاست های دولتی ناممکن شود. این تصمیم هم آگاهانه هم برنامه ریزی شده است.
همین یک نمونه نشان می دهد که این سیاست به تمام معنا یک سیاست قومیتی است، سیاستی که عامدانه دنبال ناممکن ساختن گفتگوی معنادار در بسیاری از حوزه های مسائل قومیتی است تا هر گفته ای را با این مدعا که «مستند نیست» کنار بگذارد و بدین شکل تبعیض ها را پنهان کند و به کار خود خود تداوم بخشد.
ادامه مطلب را در این لینک بخوانید یا Instant view را لمس کنید و اگر مفید دانستید با دوستان خود به اشتراک بگذارید.
https://telegra.ph/فقدان-داده-01-06
🖊️ عقیل دغاقله
🔴 منتشر شده در «مجله: روزنه ای به تاریخ و اجتماعات مردم عرب در ایران»
یکی از مشکلاتی که در حوزه مطالعات قومیتی در ایران وجود دارد موضوع داده است. نکته مهمی که در فقدان این داده ها پیش می آید ابهام در وضعیت نابرابری های قومیتی است. در حقیقت، وجود نابرابری های قومیتی محل سئوال می شود، و اثرات قومیتی سیاست های دولتی تیره، تار و نامرئی می شوند و امکان پاسخ به سوالات جدی را ممتنع می سازد.
برای مثال به این سوال توجه کنید: آیا تبعیضی در حوزه اشتغال میان مردم عرب و غیر عرب وجود دارد؟ شواهد عینی به وضوح این تبعیض را نشان می دهد. اگر در منطقه زندگی کرده باشید به خوبی می دانید که غیر عرب ها تصور مثبتی از مردم عرب ندارند و در بسیاری از احیان آنها را استخدام نمی کنند. نمونه آن این است که در سال های اخیر فارغ التحصیلان دکتری در میان جوانان عرب بسیار بوده است، اما کافی است نگاهی به ترکیب اعضای هیئت علمی دانشگاه چمران داشته باشید تا متوجه شوید به ندرت می توانید یک استاد عرب در این دانشگاه پیدا کنید. در سال ۱۳۹۰ یکی از دوستان لیستی از هیئت علمی دانشگاه چمران را استخراج کرده بود که بر مبنای آن تنها ۲ درصد آنها عرب بودند. حتی استادان «گروه زبان و ادبیات عرب» نیز غیر عرب هستند، افرادی که عربی را به دشواری صحبت می کنند! نمونه دیگر این تبعیض ها در حوزه استخدامی را آیت الله جزایری نماینده ولی فقیه توضیح می دهد. او در جلسه ای با مهندس جهانگیری معاون رئیس جمهور سابق گفته بود که شرکت نفت استان ۲۵۰۰ نفر استخدام کرده است که آن را «طوری تنظیم کرده بودند» که حتی یک نفر آنها نیز عرب نباشد و همه افراد استخدام شده از استان های دیگر بیایند. پاسخ شرکت نفت به اعتراض مردم این بود که مبنا شایسته سالاری است و نه تعلق قومیتی. عجب ۲۵۰۰ نفر استخدام کرده اند و یک «عرب شایسته» در میان دواطلبان نبوده است!
ممکن است بگویید این آمارها و این ادعاها در مورد تبعیض قومیتی دقیق نیستند و غیر قابل استناد. درست می گویید. حداقل آنکه کسی نمی تواند این گزاره شما را رد کند! به عبارتی موضوعی که مردم عرب با پوست و گوشت خود لمس کرده اند غیر قابل اثبات می شود و بحث درباره آن بیهوده و عبث می شود. این همان کارکرد ایدئولوژیک ممنوعیت تولید داده یا فقدان آن است.
برای اینکه این کارکرد ایدئولوژیک را متوجه شود باید به این نکته توجه کنید که تولید این داده ها کار بسیار ساده ای است. اگر مرکز آمار ایران تنها یک سوال درباره زبان مادری به سرشماری ها اضافه کند این مشکل حل می شد. پرسشنامه سرشماری ده ها سوال دارد و قطعا یک پرسش «زبان مادری شما چیست؟» نه در هزینه نه در زمان و نه در هیچ چیز دیگر تغییری ایجاد نمی کند. اما چرا پرسیده نمی شود؟ به همان دلیلی که در بالا اشاره شد.
سوال «زبان مادری» پرسیده نمی شود تا امکان سنجش و گفتگو درباره ساخت قومیتی، تبعیض قومیتی، تبعات قومیتی سیاست های دولتی ناممکن شود. این تصمیم هم آگاهانه هم برنامه ریزی شده است.
حمیدرضا نواب پور که تا سال ۱۳۸۵ ریاست مرکز آمار ایران را به عهده داشت در یکی از جلسات از چند میلیون پرسشنامه ای می گوید که خمیر شدند. ایشان می گوید که در یکی از سرشماری ها در دوره ریاست او سوال «زبان مادری شما چیست؟» را به پرسش ها اضافه کردند. پرسشنامه ها چاپ شد و کار در حال رفتن به مرحله اجرایی بود که یکباره دستور «از بالا» آمد که این سوال باید حذف شود! علیرغم اصرار مدیریت وقت مرکز آمار بر ماندن این سوال و اهمیت آن همه آن چند میلیون پرسشنامه خمیر شدند. پرسشنامه های جدیدی چاپ شد و سرشماری بدون آن سوال به اجرا رفت.
همین یک نمونه نشان می دهد که این سیاست به تمام معنا یک سیاست قومیتی است، سیاستی که عامدانه دنبال ناممکن ساختن گفتگوی معنادار در بسیاری از حوزه های مسائل قومیتی است تا هر گفته ای را با این مدعا که «مستند نیست» کنار بگذارد و بدین شکل تبعیض ها را پنهان کند و به کار خود خود تداوم بخشد.
ادامه مطلب را در این لینک بخوانید یا Instant view را لمس کنید و اگر مفید دانستید با دوستان خود به اشتراک بگذارید.
https://telegra.ph/فقدان-داده-01-06
Telegraph
چرا پرسشنامه ها را خمیر می کنند؟ فقدان داده به مثابه یک سیاست قومیتی
مجله- یکی از مشکلاتی که در حوزه مطالعات قومیتی در ایران وجود دارد موضوع داده است. یعنی اینکه ما نمی دانیم چه درصدی از جامعه ایران عرب هستند، یا ترک یا کرد یا بلوچ. البته تخمین هایی زده می شود که این تخمین ها بستگی به تعلق قومی افراد نیز دارد. برای مثال فارس…
👍39👎2
اسکولو قطبی
🖊️ عقیل دغاقله
تصاویر و ویدیوهای دخترانی که در روز محرم بدون روسری در عزاداری شرکت کرده بودند به موجی از احساسات متناقض دامن زد. یکی از جالب ترین این واکنش ها انتشار گسترده کلیپی بود با عنوان اسکولو قطبی. منظور سازندگان افرادی هستند که به آیین ها، فرهنگ ها و رسوم مختلفی که بر آمده از سنت های مختلف هستند بدون توجه به ریشه و تضادی که بین آنها است عمل می کنند. برای مثال، افرادی که در ماه محرم بدون رعایت پوشش اجباری شرکت می کند، و چند ماه بعد هالووین و کریسمس را هم جشن می گیرند و بعد به آنتالیای ترکیه می روند، اما در مسیر برگشت احتمال دارد لباس سیاه به تن کنند و به سمت کربلا و نجف بروند یا به زیارت مشهد مقدس.
این همان چیزی است که سازندگان آن ویدیو به آن نام «اسکولو قطبی» داده اند. علی الظاهر از منظر آنان، و شاید بسیاری از افراد دیگر، این شیوه از زندگی پدیده ای بیمارگونه است که ناشی از عدم شناخت یا بی سوادی افراد با مبانی این کنش ها و آیین های مختلف اجتماعی است.
اما این پدیده محصور به ایران نیست. چندی پیش ویدیویی می دیدم از دخترانی در عربستان سعودی که همزمان پوشش برقع و نقاب را انتخاب کرده بودند و گیتار هم می زدند. آنان خود انتخاب کرده بودند که برقع داشته باشند و در جهان واقع این دو به هم پیوند خورده بود. یا چرا جای دور برویم: بخش قابل توجهی از اعضای جنبش های LGBTQ از حامیان نوجوان و جوان فلسطین بودند. این موضوع، در ویدیوهای بسیاری دستاویزی شده بود برای استهزاء. آخر چگونه می شود یک فرد همجنسگرا در سمت جبهه ای بایستد که حماس هم در آن سو می جنگد و علیه اسرائیل به خیابان بیاید؟ نمونه دیگر دخترانی بودند که چند ماه پیش بدون روسری وبا تاپ کوتاه و شلوارک در چند مرکز دانشگاهی در آمریکا نماز خواندند.
به این پدیده ها چه حسی دارید؟ و چگونه درباره آن فکر می کنید؟ پاسخ انسان های سنتی ساده است. این رفتارها، از منظر آنان بی معنا است. در نهایت شما یا باید «این» باشید یا «آن» و بین این دو چیزی وجود ندارد. اما از منظر انسان جدید اینگونه نیست. زندگی رنگین کمان است. و شما می توانید هم «این» باشید هم «آن» و البته که می توانید نه «این» باشید و نه «آن». به عبارتی دیگر در تمام پدیده هایی که بالا اشاره شد و می توان به لیست آنها اضافه کرد ما با شکل گیری ریزوم های جدیدی از زندگی اجتماعی هستیم.
زندگی انسان همیشه رزویامتیک بوده است. انسان ها همیشه در ارتباط و در کنش متقابل با محیط اطرافشان با ایدئولوژی های مختلف و فرهنگ های مختلف شکل می گیرند. و همیشه ابداع و نوآوری می کنند. اما رسانه های جدید و جهان جهانی شده جدید این این ارتباطات و این تعاملات را به حجم بی سابقه ای رسانده است.
یک ایرانی، برای مثال، هر روز هم تصاویر آنتالیا را می بیند هم تصاویر کربلا. هم کریسمس را می بینید و تجربه می کند، هم نوروز و هم محرم. هم در معرض آموزه هایی است که جنسیت را باز تعریف می کنند، هم آموزه هایی که بر معنویت به شکل های مختلف آن تاکید می کنند. انسان جدید هم گزاره هایی می خواند که دین کلاسیک را نفی می کنند، هم در شرایطی زندگی می کنند که نیاز به دین و معنویتی دارد که بتواند در این شرایط بحران زده جوامع امروز (که همراه است با ناامیدی و احساس شکست و غبطه) به آنها تکیه کند.
به عنوان یک ریزوم بنابراین او به شکل عجیب و غریبی همیشه با ریزوم های دیگر ارتباط پیدا کرده است. مستمر از یک ریزوم قطع می شود و به ریزوم دیگر وصل می شود. و این برخوردهای ریزویامتیک باعث می شوند تا او گنجینه ای از گزینه ها و عناصر را در اختیار داشته باشد(بخوانید تجربه کند) و زندگی او در جهت های عجیب و غریب و البته جدید و از پیش غیر قابل محاسبه پیش برود. و در این مسیر او نه به جهت متعهد است و نه به شکل. اما زندگی او به مثابه ریزومی جدید مستمر شکل می گیرد.
شاید بگویید اما اینکه نمی شود، بالاخره هر کدام از این آیین ها مبانی و ساختارهایی دارند که انسان نمی تواند بدون توجه به آنها حرکت کند. مگر می شود همزمان محرم و کریسمس را با هم برگزار کرد؟ مگر می شود یک زن با تاپ کوتاه و شلوارک بدون روسری در مقابل انظار عموم نماز بخواند؟ در شدنی بودن که شدنی است چون همه این پدیده ها رخ داده اند. اما باید به چرایی آن فکر کرد. چرایی آن در عاملیت انسان جدید است. چرایی آن در این واقعیت نهفته است که این خود انسان جدید است که مرجعیت یافته است. این اوست که به پدیده ها معنا می بخشد و نه مرجع یا ایدئولوگی که می خواهد فهم خود را غالب کند. این انسان جدید فهم های کلاسیک را در هم می شکند، و به جای آنها درک و تجربه خود را می نشاند.
این او است که می گوید….
ادامه مطلب را در این لینک بخوانید یا Instant view را لمس کنید.
https://telegra.ph/اسکولو-قطبی-07-20
🖊️ عقیل دغاقله
تصاویر و ویدیوهای دخترانی که در روز محرم بدون روسری در عزاداری شرکت کرده بودند به موجی از احساسات متناقض دامن زد. یکی از جالب ترین این واکنش ها انتشار گسترده کلیپی بود با عنوان اسکولو قطبی. منظور سازندگان افرادی هستند که به آیین ها، فرهنگ ها و رسوم مختلفی که بر آمده از سنت های مختلف هستند بدون توجه به ریشه و تضادی که بین آنها است عمل می کنند. برای مثال، افرادی که در ماه محرم بدون رعایت پوشش اجباری شرکت می کند، و چند ماه بعد هالووین و کریسمس را هم جشن می گیرند و بعد به آنتالیای ترکیه می روند، اما در مسیر برگشت احتمال دارد لباس سیاه به تن کنند و به سمت کربلا و نجف بروند یا به زیارت مشهد مقدس.
این همان چیزی است که سازندگان آن ویدیو به آن نام «اسکولو قطبی» داده اند. علی الظاهر از منظر آنان، و شاید بسیاری از افراد دیگر، این شیوه از زندگی پدیده ای بیمارگونه است که ناشی از عدم شناخت یا بی سوادی افراد با مبانی این کنش ها و آیین های مختلف اجتماعی است.
اما این پدیده محصور به ایران نیست. چندی پیش ویدیویی می دیدم از دخترانی در عربستان سعودی که همزمان پوشش برقع و نقاب را انتخاب کرده بودند و گیتار هم می زدند. آنان خود انتخاب کرده بودند که برقع داشته باشند و در جهان واقع این دو به هم پیوند خورده بود. یا چرا جای دور برویم: بخش قابل توجهی از اعضای جنبش های LGBTQ از حامیان نوجوان و جوان فلسطین بودند. این موضوع، در ویدیوهای بسیاری دستاویزی شده بود برای استهزاء. آخر چگونه می شود یک فرد همجنسگرا در سمت جبهه ای بایستد که حماس هم در آن سو می جنگد و علیه اسرائیل به خیابان بیاید؟ نمونه دیگر دخترانی بودند که چند ماه پیش بدون روسری وبا تاپ کوتاه و شلوارک در چند مرکز دانشگاهی در آمریکا نماز خواندند.
به این پدیده ها چه حسی دارید؟ و چگونه درباره آن فکر می کنید؟ پاسخ انسان های سنتی ساده است. این رفتارها، از منظر آنان بی معنا است. در نهایت شما یا باید «این» باشید یا «آن» و بین این دو چیزی وجود ندارد. اما از منظر انسان جدید اینگونه نیست. زندگی رنگین کمان است. و شما می توانید هم «این» باشید هم «آن» و البته که می توانید نه «این» باشید و نه «آن». به عبارتی دیگر در تمام پدیده هایی که بالا اشاره شد و می توان به لیست آنها اضافه کرد ما با شکل گیری ریزوم های جدیدی از زندگی اجتماعی هستیم.
زندگی انسان همیشه رزویامتیک بوده است. انسان ها همیشه در ارتباط و در کنش متقابل با محیط اطرافشان با ایدئولوژی های مختلف و فرهنگ های مختلف شکل می گیرند. و همیشه ابداع و نوآوری می کنند. اما رسانه های جدید و جهان جهانی شده جدید این این ارتباطات و این تعاملات را به حجم بی سابقه ای رسانده است.
یک ایرانی، برای مثال، هر روز هم تصاویر آنتالیا را می بیند هم تصاویر کربلا. هم کریسمس را می بینید و تجربه می کند، هم نوروز و هم محرم. هم در معرض آموزه هایی است که جنسیت را باز تعریف می کنند، هم آموزه هایی که بر معنویت به شکل های مختلف آن تاکید می کنند. انسان جدید هم گزاره هایی می خواند که دین کلاسیک را نفی می کنند، هم در شرایطی زندگی می کنند که نیاز به دین و معنویتی دارد که بتواند در این شرایط بحران زده جوامع امروز (که همراه است با ناامیدی و احساس شکست و غبطه) به آنها تکیه کند.
به عنوان یک ریزوم بنابراین او به شکل عجیب و غریبی همیشه با ریزوم های دیگر ارتباط پیدا کرده است. مستمر از یک ریزوم قطع می شود و به ریزوم دیگر وصل می شود. و این برخوردهای ریزویامتیک باعث می شوند تا او گنجینه ای از گزینه ها و عناصر را در اختیار داشته باشد(بخوانید تجربه کند) و زندگی او در جهت های عجیب و غریب و البته جدید و از پیش غیر قابل محاسبه پیش برود. و در این مسیر او نه به جهت متعهد است و نه به شکل. اما زندگی او به مثابه ریزومی جدید مستمر شکل می گیرد.
شاید بگویید اما اینکه نمی شود، بالاخره هر کدام از این آیین ها مبانی و ساختارهایی دارند که انسان نمی تواند بدون توجه به آنها حرکت کند. مگر می شود همزمان محرم و کریسمس را با هم برگزار کرد؟ مگر می شود یک زن با تاپ کوتاه و شلوارک بدون روسری در مقابل انظار عموم نماز بخواند؟ در شدنی بودن که شدنی است چون همه این پدیده ها رخ داده اند. اما باید به چرایی آن فکر کرد. چرایی آن در عاملیت انسان جدید است. چرایی آن در این واقعیت نهفته است که این خود انسان جدید است که مرجعیت یافته است. این اوست که به پدیده ها معنا می بخشد و نه مرجع یا ایدئولوگی که می خواهد فهم خود را غالب کند. این انسان جدید فهم های کلاسیک را در هم می شکند، و به جای آنها درک و تجربه خود را می نشاند.
این او است که می گوید….
ادامه مطلب را در این لینک بخوانید یا Instant view را لمس کنید.
https://telegra.ph/اسکولو-قطبی-07-20
Telegraph
اسکولو قطبی
ریزوم- تصاویر و ویدیوهای دخترانی که در روز محرم بدون روسری در عزاداری شرکت کرده بودند به موجی از احساسات متناقض دامن زد. یکی از جالب ترین این واکنش ها انتشار گسترده کلیپی بود با عنوان اسکولو قطبی. منظور سازندگان افرادی هستند که به آیین ها، فرهنگ ها و رسوم…
👍48👎7
⭕️ خوشحالم که پژوهشم با عنوان «امتناع بومی: اقلیت عرب و شکلگیری دولت مدرن در ایران» برنده جایزه بهترین پایان نامه جامعه شناسی سال ( The Anne Foner Award for writing the best dissertation) در دانشگاه ایالتی راتگرز شد. محصول نزدیک به یک دهه از عمر.
⭕️ بسیاری در به سرانجام رسیدن این کار موثر بودند، اما بدون خانواده ام و به ویژه همسرم، لیلا، این کار ممکن نبود. متن پایان نامه از طریق لینک زیر در دسترس است:
https://www.proquest.com/docview/2892395727?pq-origsite=gscholar&fromopenview=true&sourcetype=Dissertations%20&%20Theses
@adagha
⭕️ بسیاری در به سرانجام رسیدن این کار موثر بودند، اما بدون خانواده ام و به ویژه همسرم، لیلا، این کار ممکن نبود. متن پایان نامه از طریق لینک زیر در دسترس است:
https://www.proquest.com/docview/2892395727?pq-origsite=gscholar&fromopenview=true&sourcetype=Dissertations%20&%20Theses
@adagha
👍101👎3
جنبش محتمل پیرامون و مسیر پر خطر آینده
🖊️ عقیل دغاقله
محتمل است آمدن مسعود پزشکیان به خیزش پیرامون کمک کند. این بدان معنا نیست که او قدمی در این مسیر بردارد یا سیاست های نظام در این خصوص تغییری پیدا کند. این انتخابات فی نفسه واجد شرایطی بود که به شکل غیر مستقیم می تواند به این بحث دامن بزند و طرح مسئله کند، به ویژه آنکه پیرامون نیز رشد کرده است. این فرصت را هم باید دموکراسی خواهان مرکز جدی بگیرند و هم نیروهای پیرامون. و مخاطب این متن نیروهای پیرامون است.
باید بدانیم اگر مسیر و فضایی ساخته شود این مسیر پر مخاطره است. میدان مین است که ایمن تر قدم گذاشتن در آن نیازمند یک شرط جدی و حیاتی است: گفتگو. بدون گفتگو هر فرصت تاریخی ممکن از دست برود و به عقب بر می گردیم. اما این گفتگو چند مانع جدی دارد: اول و مهمتر از همه تمامیت ارضی.
بسیاری از دموکراسی خواهان مرکز این دغدغه را دارند که مبادا مطالبات پیرامون خطری برای تمامیت ارضی ایران باشند. شاید بگویید این مدعا بهانه ای برای به حاشیه راندن مطالبات پیرامون است. می پذیرم. بخشی از آن تلاشی برای ممتنع کردن گفتگو است. قبلا درباره آن نوشته ام. اما این تمام ماجرا نیست.
در جهانی احاطه شده با کشورهای استعماری این خطر جدی است. باید به یاد آوریم ناسیونالیسم، حداقل در کشورهای جنوب، پاسخی بود به خطر استعمار. راهی برای مهار قدرت های استعماری و دست درازی های آنان. بسیاری از این پروژه های ناسیونالیستی ضد استعماری در مرحله بعد، متاسفانه، خود به پروژه های سرکوبگر بدل شدند و از دل آن استعمارهای درونی متولد شد. با این همه هنوز ناسیونالیسم یکی از تنها راه های موجود برای مقابله با آن استعمار بیرونی است. البته در اینجا صحبت از ناسیونالیسم مدنی در برابر ناسیونالیسم قومی است. بدون توجه به این نکته رفتن به مبارزه با استعمار درونی نمی تواند فی نفسه رهایی بخش باشد.
علاوه بر دغدغه «تمامیت ارضی» ما با یک سکوت صد ساله درباره مسئله قومیت ها روبرو هستیم. این عامل دوم است که گفتگو را دشوار می کند. مسئله پیرامون در دل شکل گیری دولت مدرن در ایران قرار دارد. در عین حال آن سکوت به تدریج باعث شده است شکاف و دره ای عمیقی مرکز و پیرامون را جدا کند و دیوار بی اعتمادی سخت تر و بلندتر شود. دموکراسی خواهان مرکز قادر به دیدن جهان پیرامون نیستند. درک اندکی از آن دارند. اما همه این را نمی توان به پای ساخت قدرت گذاشت.
دموکراسی خواهان مرکز مشکلی در دفاع از حقوق زنان ندارند، مشکلی در دفاع از اقلیت های دینی ندارند، مشکلی در دفاع از حقوق بهایی ها ندارند. اما به پیرامون که می رسند سکته می کنند. تمام نیروی وجودشان را به کار می گیرند تا این بحث باز نشود، تا گفتگویی رخ ندهد. چرا؟ یک بخش همان خطر تمامیت ارضی است و بخش دیگر همان سکوت یکصد ساله است که به نوعی استثناگرایی منجر شده است که ملت ایران را ازلی تصور می کند. بسیاری از ایرانیان با این تصاویر ازلی و «طبیعی شده» زیسته اند. زمینی کردن این تصاویر ازلی و طبیعی شده، اگر نه غیر ممکن، که بسیار سخت است.
مهمتر آنکه، ما باید بدانیم راه حل ساده ای نیز وجود ندارد. ناسیونالیسم قومی در طی یکصد ساله اخیر با هدف ادغام پیرامون و به تدریج مضمحل کردن آن در یک دولت-ملت پارسی شکل گرفته است. این پروژه ناسیونالیسم قومی بنیانی را فراهم آورده که دولت-ملت مدرن ایران بر آن بنا شده است. اما پیرامون ادغام و مضمحل نشد و اکنون سوالات جدی بر بسیاری از مفروضات آن پروژه ناسیونالیسم قومی مطرح شده است. پیرامون نیز آمده است و به صراحت می گوید ایرانی که شما ساخته اید نمی تواند برای همه ایرانیان باشد. ما هم هستیم!
بنابراین لاجرم تنش و اصطکاک در راه است. گریزی نیست. و این نیروهای پیرامون هستند که باید تلاش کنند در میان این تنش و اصطکاک ها این نهال بازتعریف ایران زنده بماند و تداوم پیدا کند.
نیروهای پیرامون می توانند بخشی از پروژه دموکراتیزاسیون شوند و به پیشبرد آن کمک کنند اگر خود بتوانند از پروژه های ناسیونالیسم قومی فراتر بروند و شرایط فوق را درک کنند. آنها باید این پیام مستقیم و روشن را بدهند که برای همان آروزی «ایران برای همه ایرانیان» آمده اند. شعاری که در آن «ایران» نه برای یک گروه که برای همه «ما» تعریف شود: فارس، ترک، کرد، عرب، بلوچ، گیلک و دیگر گروه های به حاشیه رفته.
پیرامون باید با صدای بلند بگوید که ما برای بازتعریف ایران، استعمار زدایی از ایران و حفظ ایران آمده ایم: برای ایرانی دموکراتیک که سعادت همه ایرانیان را تضمین کند. این مهمترین رسالت پیرامون است. و باید متوجه بود که راه حلی وجود ندارد. راه حل ها متولد خواهند شد از همین کشاکشها و تضادها و اصطکاک های روزانه و مستمر.
@adagha
🖊️ عقیل دغاقله
محتمل است آمدن مسعود پزشکیان به خیزش پیرامون کمک کند. این بدان معنا نیست که او قدمی در این مسیر بردارد یا سیاست های نظام در این خصوص تغییری پیدا کند. این انتخابات فی نفسه واجد شرایطی بود که به شکل غیر مستقیم می تواند به این بحث دامن بزند و طرح مسئله کند، به ویژه آنکه پیرامون نیز رشد کرده است. این فرصت را هم باید دموکراسی خواهان مرکز جدی بگیرند و هم نیروهای پیرامون. و مخاطب این متن نیروهای پیرامون است.
باید بدانیم اگر مسیر و فضایی ساخته شود این مسیر پر مخاطره است. میدان مین است که ایمن تر قدم گذاشتن در آن نیازمند یک شرط جدی و حیاتی است: گفتگو. بدون گفتگو هر فرصت تاریخی ممکن از دست برود و به عقب بر می گردیم. اما این گفتگو چند مانع جدی دارد: اول و مهمتر از همه تمامیت ارضی.
بسیاری از دموکراسی خواهان مرکز این دغدغه را دارند که مبادا مطالبات پیرامون خطری برای تمامیت ارضی ایران باشند. شاید بگویید این مدعا بهانه ای برای به حاشیه راندن مطالبات پیرامون است. می پذیرم. بخشی از آن تلاشی برای ممتنع کردن گفتگو است. قبلا درباره آن نوشته ام. اما این تمام ماجرا نیست.
در جهانی احاطه شده با کشورهای استعماری این خطر جدی است. باید به یاد آوریم ناسیونالیسم، حداقل در کشورهای جنوب، پاسخی بود به خطر استعمار. راهی برای مهار قدرت های استعماری و دست درازی های آنان. بسیاری از این پروژه های ناسیونالیستی ضد استعماری در مرحله بعد، متاسفانه، خود به پروژه های سرکوبگر بدل شدند و از دل آن استعمارهای درونی متولد شد. با این همه هنوز ناسیونالیسم یکی از تنها راه های موجود برای مقابله با آن استعمار بیرونی است. البته در اینجا صحبت از ناسیونالیسم مدنی در برابر ناسیونالیسم قومی است. بدون توجه به این نکته رفتن به مبارزه با استعمار درونی نمی تواند فی نفسه رهایی بخش باشد.
علاوه بر دغدغه «تمامیت ارضی» ما با یک سکوت صد ساله درباره مسئله قومیت ها روبرو هستیم. این عامل دوم است که گفتگو را دشوار می کند. مسئله پیرامون در دل شکل گیری دولت مدرن در ایران قرار دارد. در عین حال آن سکوت به تدریج باعث شده است شکاف و دره ای عمیقی مرکز و پیرامون را جدا کند و دیوار بی اعتمادی سخت تر و بلندتر شود. دموکراسی خواهان مرکز قادر به دیدن جهان پیرامون نیستند. درک اندکی از آن دارند. اما همه این را نمی توان به پای ساخت قدرت گذاشت.
دموکراسی خواهان مرکز مشکلی در دفاع از حقوق زنان ندارند، مشکلی در دفاع از اقلیت های دینی ندارند، مشکلی در دفاع از حقوق بهایی ها ندارند. اما به پیرامون که می رسند سکته می کنند. تمام نیروی وجودشان را به کار می گیرند تا این بحث باز نشود، تا گفتگویی رخ ندهد. چرا؟ یک بخش همان خطر تمامیت ارضی است و بخش دیگر همان سکوت یکصد ساله است که به نوعی استثناگرایی منجر شده است که ملت ایران را ازلی تصور می کند. بسیاری از ایرانیان با این تصاویر ازلی و «طبیعی شده» زیسته اند. زمینی کردن این تصاویر ازلی و طبیعی شده، اگر نه غیر ممکن، که بسیار سخت است.
مهمتر آنکه، ما باید بدانیم راه حل ساده ای نیز وجود ندارد. ناسیونالیسم قومی در طی یکصد ساله اخیر با هدف ادغام پیرامون و به تدریج مضمحل کردن آن در یک دولت-ملت پارسی شکل گرفته است. این پروژه ناسیونالیسم قومی بنیانی را فراهم آورده که دولت-ملت مدرن ایران بر آن بنا شده است. اما پیرامون ادغام و مضمحل نشد و اکنون سوالات جدی بر بسیاری از مفروضات آن پروژه ناسیونالیسم قومی مطرح شده است. پیرامون نیز آمده است و به صراحت می گوید ایرانی که شما ساخته اید نمی تواند برای همه ایرانیان باشد. ما هم هستیم!
بنابراین لاجرم تنش و اصطکاک در راه است. گریزی نیست. و این نیروهای پیرامون هستند که باید تلاش کنند در میان این تنش و اصطکاک ها این نهال بازتعریف ایران زنده بماند و تداوم پیدا کند.
نیروهای پیرامون می توانند بخشی از پروژه دموکراتیزاسیون شوند و به پیشبرد آن کمک کنند اگر خود بتوانند از پروژه های ناسیونالیسم قومی فراتر بروند و شرایط فوق را درک کنند. آنها باید این پیام مستقیم و روشن را بدهند که برای همان آروزی «ایران برای همه ایرانیان» آمده اند. شعاری که در آن «ایران» نه برای یک گروه که برای همه «ما» تعریف شود: فارس، ترک، کرد، عرب، بلوچ، گیلک و دیگر گروه های به حاشیه رفته.
پیرامون باید با صدای بلند بگوید که ما برای بازتعریف ایران، استعمار زدایی از ایران و حفظ ایران آمده ایم: برای ایرانی دموکراتیک که سعادت همه ایرانیان را تضمین کند. این مهمترین رسالت پیرامون است. و باید متوجه بود که راه حلی وجود ندارد. راه حل ها متولد خواهند شد از همین کشاکشها و تضادها و اصطکاک های روزانه و مستمر.
@adagha
👍63👎7
فقر و ناکامی تحصیلی در پیرامون
🖊️ عقیل دغاقله
میانگین معدل امتحانات نهایی در استان سیستان و بلوچستان ۷-۸ است. در استان های آذربایجان غربی، خوزستان و هرمزگان ۸-۹ است و در بخش عمده ای از دیگر استان های پیرامون ۹- ۱۰ است.
اگر به نقشه ای که در روزنامه فرهیختگان و در سال ۱۴۰۲ چاپ شده است نگاه کنید آنگاه متوجه میشوید که استان های مرکزی تمام سبز رنگ هستند با معدل بالای ۱۰. البته این نقشه کلی است و اگر بعد طبقاتی را اضافه می کنید، مطمئنا طبقات متوسط معدلی بالای ۱۵ دارند و مناطق فقیر نشین حتی در مرکز به زیر ۷-۸ می روند. اما چگونه می شود این نقشه را دید و باز روابط قومی را در آن ندید و از اهمیت آن ننوشت؟ چگونه؟
شاید گفته شود که فقر همه چیز را توضیح می دهد. قبول. اما دلیل نرخ فقر بالاتر چیست؟ این شکاف در ثروت حداقل باید معکوس می بود. در اروپا که مصدر سرمایه داری جهان بوده است، این پیرامون است که مرکز رشد بوده است. دلیل روشن است: تجارت یکی از بنیان های اصلی گسترش سرمایه داری است و هر نقطه ای که راه به آبهای آزاد دارد یا نزدیک تر به جهان بیرون است امکان رشد بیشتری را دارد.
فرنارد برودول (Fernand Braudel) مورخ فرانسوی در کتاب «تمدن و سرمایه داری» نشان می دهد که چگونه شهرهایی که در کنار دریا بودند به تدریج زمینه را برای تولد و گسترش سرمایه داری فراهم آوردند. بدون آن شهرها و شبکه ارتباطاتی که به تدریج برقرار شد تولد سرمایه داری ناممکن بود. در آمریکا نیز هر چه به سمت مرکز حرکت می کنید از شمار شهرهای بزرگ، صنعتی و پرجمعیت کاسته می شود.
در جنوب ایران، و در قرن ۱۸ و ۱۹، همین روند آغاز شده بود. رشد بندرلنگه خیره کننده بود و محمره (که بعد شد خرمشهر) تبدیل به یکی از بنادر اصلی منطقه شده بود که با بصره (بندر عثمانی ها) رقابت می کرد. رشد محمره و بندر لنگه مسیر طبیعی گسترش سرمایه داری در ایران بود. اما چه هنگام آن پروژه ها متوقف شدند؟ زمانی که مرکز نشینان تشخیص دادند آن مناطق و ساکنان آن غیر ایرانی هستند و بنابراین باید مستقیم توسط مرکز امپراتوری مدیریت شوند و همه چیزشان «ایرانی» شود. مردم بومی را کنار زدند: آنها را به «دیگری» درون بدل کردند و خود به جای آنان نشستند. این فقط در جنوب نبود. در همه جای ایران داستان توسعه سرمایه داری به شکل معکوس رخ داد. شهرهای بندری و نقاط جغرافیایی که راه به خارج داشتند فقیرتر شدند. و مناطق مرکزی کویری رشد کردند و نام این پروژه را رشد نامتوازن گذاشتند.
خیر! نام این رشد نامتوازن نیست. این رشد استعماری است! هنگامی که منطقه ای که که هم آب دارد، هم بالای ۹۰ درصد نفت و گاز، هم بر سواحل خلیج فارس است و به آبهای آزاد نیز دسترسی دارد در قعر فقر برود و در عوض شهرهای مرکزی کویری رشد کنند و تفاوت این دو با عنصر قومیت نیز ترکیب شده باشد، دیگر نمی توان از رشد نامتوازن گفت. بلکه باید به صراحت از استعمار درونی گفت. تنها از این راه است که می توان این درد را درمان کرد.
آری، اگر آموزش با فقر مرتبط است، فقر و شکاف اقتصادی مرکز-پیرامون نیز ناشی از روابط قومی است که به شکل تاریخی بنیان گذاشته شد.
اما فقر تنها عامل نیست. تفاوت های زبانی و فرهنگی نیز به هزار شکل تبدیل به ناکامی در تحصیلات منجر می شوند. بدون «آموزش به زبان مادری» کودکان قادر نیستند در همان مراحل اولیه زندگی با درس ارتباط برقرار کنند و از نظر آکادمیک ناموفق می شوند. اگر از پیرامون باشید این را تجربه کرده اید.
لهجه همچنین باعث می شود تا معلم از همان روز اول از دانش آموز نا امید شود و حس عدم اعتماد به نفس و ناکافی بودن را در کودکان تزریق کند. یادم می آید، در سال اول راهنمایی برای ثبت نام در مدرسه ای در محله ای بهتر از جایی که زندگی می کردم اقدام کرده بودم. رد شدم تنها به این دلیل که نتوانستم فارسی را خوب صحبت کنم. حس منفی ناشی از آن باعث شد تا فارسی را تمرین کنم. با صدای بلند کتاب بخوانم. تقلید کنم. و بعد که به مدرسه راه یافتم تفاوت میان خود و دانش آموزانی که اکثر فارس بودم را مدام احساس می کردم. اما مگر چند نفر این راه را می روند؟ در حقیقت، بسیاری در از همان ابتدا قید درس را می زنند یا می مانند و معدل جمعی کمتر از ۸ را شکل می دهند.
سوگیری به فردی که لهجه دارد نیز باعث می شود تا سرمایه گذاری لازم را بر دانش آموزی که زبان فارسی نمی داند انجام نشود. در کشوری که بر سواد رئیس جمهورش به دلیل لهجه ترکی علامت سوال می گذارند، می توان تصور کرد که استعداد دانش آموز مقطع ابتدایی و استعدادهای او را به دلیل لهجه ترکی چگونه ارزیابی می کنند.
این نقشه برای هر انسان منصفی کفایت می کند تا اهمیت روابط قومی در کشور متوجه شود. اگر باز شک دارند می توانند کمک کنند و از دولت جدید بخواهند تا سوال زبان مادری را در سرشماری ها بگنجانند.
@adagha
🖊️ عقیل دغاقله
میانگین معدل امتحانات نهایی در استان سیستان و بلوچستان ۷-۸ است. در استان های آذربایجان غربی، خوزستان و هرمزگان ۸-۹ است و در بخش عمده ای از دیگر استان های پیرامون ۹- ۱۰ است.
اگر به نقشه ای که در روزنامه فرهیختگان و در سال ۱۴۰۲ چاپ شده است نگاه کنید آنگاه متوجه میشوید که استان های مرکزی تمام سبز رنگ هستند با معدل بالای ۱۰. البته این نقشه کلی است و اگر بعد طبقاتی را اضافه می کنید، مطمئنا طبقات متوسط معدلی بالای ۱۵ دارند و مناطق فقیر نشین حتی در مرکز به زیر ۷-۸ می روند. اما چگونه می شود این نقشه را دید و باز روابط قومی را در آن ندید و از اهمیت آن ننوشت؟ چگونه؟
شاید گفته شود که فقر همه چیز را توضیح می دهد. قبول. اما دلیل نرخ فقر بالاتر چیست؟ این شکاف در ثروت حداقل باید معکوس می بود. در اروپا که مصدر سرمایه داری جهان بوده است، این پیرامون است که مرکز رشد بوده است. دلیل روشن است: تجارت یکی از بنیان های اصلی گسترش سرمایه داری است و هر نقطه ای که راه به آبهای آزاد دارد یا نزدیک تر به جهان بیرون است امکان رشد بیشتری را دارد.
فرنارد برودول (Fernand Braudel) مورخ فرانسوی در کتاب «تمدن و سرمایه داری» نشان می دهد که چگونه شهرهایی که در کنار دریا بودند به تدریج زمینه را برای تولد و گسترش سرمایه داری فراهم آوردند. بدون آن شهرها و شبکه ارتباطاتی که به تدریج برقرار شد تولد سرمایه داری ناممکن بود. در آمریکا نیز هر چه به سمت مرکز حرکت می کنید از شمار شهرهای بزرگ، صنعتی و پرجمعیت کاسته می شود.
در جنوب ایران، و در قرن ۱۸ و ۱۹، همین روند آغاز شده بود. رشد بندرلنگه خیره کننده بود و محمره (که بعد شد خرمشهر) تبدیل به یکی از بنادر اصلی منطقه شده بود که با بصره (بندر عثمانی ها) رقابت می کرد. رشد محمره و بندر لنگه مسیر طبیعی گسترش سرمایه داری در ایران بود. اما چه هنگام آن پروژه ها متوقف شدند؟ زمانی که مرکز نشینان تشخیص دادند آن مناطق و ساکنان آن غیر ایرانی هستند و بنابراین باید مستقیم توسط مرکز امپراتوری مدیریت شوند و همه چیزشان «ایرانی» شود. مردم بومی را کنار زدند: آنها را به «دیگری» درون بدل کردند و خود به جای آنان نشستند. این فقط در جنوب نبود. در همه جای ایران داستان توسعه سرمایه داری به شکل معکوس رخ داد. شهرهای بندری و نقاط جغرافیایی که راه به خارج داشتند فقیرتر شدند. و مناطق مرکزی کویری رشد کردند و نام این پروژه را رشد نامتوازن گذاشتند.
خیر! نام این رشد نامتوازن نیست. این رشد استعماری است! هنگامی که منطقه ای که که هم آب دارد، هم بالای ۹۰ درصد نفت و گاز، هم بر سواحل خلیج فارس است و به آبهای آزاد نیز دسترسی دارد در قعر فقر برود و در عوض شهرهای مرکزی کویری رشد کنند و تفاوت این دو با عنصر قومیت نیز ترکیب شده باشد، دیگر نمی توان از رشد نامتوازن گفت. بلکه باید به صراحت از استعمار درونی گفت. تنها از این راه است که می توان این درد را درمان کرد.
آری، اگر آموزش با فقر مرتبط است، فقر و شکاف اقتصادی مرکز-پیرامون نیز ناشی از روابط قومی است که به شکل تاریخی بنیان گذاشته شد.
اما فقر تنها عامل نیست. تفاوت های زبانی و فرهنگی نیز به هزار شکل تبدیل به ناکامی در تحصیلات منجر می شوند. بدون «آموزش به زبان مادری» کودکان قادر نیستند در همان مراحل اولیه زندگی با درس ارتباط برقرار کنند و از نظر آکادمیک ناموفق می شوند. اگر از پیرامون باشید این را تجربه کرده اید.
لهجه همچنین باعث می شود تا معلم از همان روز اول از دانش آموز نا امید شود و حس عدم اعتماد به نفس و ناکافی بودن را در کودکان تزریق کند. یادم می آید، در سال اول راهنمایی برای ثبت نام در مدرسه ای در محله ای بهتر از جایی که زندگی می کردم اقدام کرده بودم. رد شدم تنها به این دلیل که نتوانستم فارسی را خوب صحبت کنم. حس منفی ناشی از آن باعث شد تا فارسی را تمرین کنم. با صدای بلند کتاب بخوانم. تقلید کنم. و بعد که به مدرسه راه یافتم تفاوت میان خود و دانش آموزانی که اکثر فارس بودم را مدام احساس می کردم. اما مگر چند نفر این راه را می روند؟ در حقیقت، بسیاری در از همان ابتدا قید درس را می زنند یا می مانند و معدل جمعی کمتر از ۸ را شکل می دهند.
سوگیری به فردی که لهجه دارد نیز باعث می شود تا سرمایه گذاری لازم را بر دانش آموزی که زبان فارسی نمی داند انجام نشود. در کشوری که بر سواد رئیس جمهورش به دلیل لهجه ترکی علامت سوال می گذارند، می توان تصور کرد که استعداد دانش آموز مقطع ابتدایی و استعدادهای او را به دلیل لهجه ترکی چگونه ارزیابی می کنند.
این نقشه برای هر انسان منصفی کفایت می کند تا اهمیت روابط قومی در کشور متوجه شود. اگر باز شک دارند می توانند کمک کنند و از دولت جدید بخواهند تا سوال زبان مادری را در سرشماری ها بگنجانند.
@adagha
👍64👎10
مهاجران افغان و سیاست «بز بلاگردان»
🖊️ عقیل دغاقله
افغان ستیزی با افول جنبش مهسا/ژینا رشد عجیب غریبی پیدا کرده است. آیا این یک همزمانی تصادفی است؟
بعید است! به ویژه آنکه یک همپوشانی میان جریان مهاجر ستیز و جریان راست جنبش ژینا/مهسا می بینیم.
شاید بتوان این فرضیه را مطرح کرد که با افول جنبش ژینا و بسته شدن مسیر اعتراض خیابانی، بخشی از جامعه دنبال شیوه های دیگری برای ابراز خشم های فروخورده خود است. راه های جدیدی برای اعتراض به حذف شدگی، به حاشیه رانده شدن، و تحقیر. و البته باید به خاطر سپرد که اعتراضات و نوع بیان آنها لزوما پیشروانه نیستند. انواع مبتذل و خطرناک آن را پس از جنبش ژینا مشاهده کردیم.
در بن بست ایجاد شده، این بخش خسته از جامعه به دنبال یک «قربانی یا سپر بلا» می گردد، گروهی که بتوان آن خشم فرو خورده را به سوی آنان معطوف کرد. و آن سپر بلا علی الظاهر کسانی نیستند جز مردم افغانستان.
در زبان انگلیسی کلمه خوبی برای این موضوع وجود دارد: "scapegoat". این اصطلاح به شخص یا گروهی اطلاق می شود که به ناحق مسئول مشکلات یا شکستهای دیگران معرفی می شود و باز گناهان آنان را به دوش می کشد.
واژه "scapegoat" یا بز بلاگردان از مراسمی در میان یهودیان باستان به نام «یوم کیپور» گرفته شده است. در این مراسم، دو بز نر استفاده میشدند. یکی از این بزها قربانی میشد و خونش به عنوان کفاره گناهان مردم ریخته میشد. بز دوم (که بز بلاگردان نامیده میشد)، به صحرا فرستاده میشد تا به صورت نمادین گناهان و تقصیرات مردم را با خود ببرد و از جامعه دور شود.
این نیاز به گروه یا فردی که بار گناهان ما را به دوش بکشد گرچه در میان یهودیان شکل نمادین به خود گرفته است. اما دیگر جوامع نیز در عمل همیشه نیاز به به بز بلاگردان دارند. کسانی که بتوانند گناهان خود را به گردن او بیندازند. مهاجر ستیزی یکی از این شیوه هاست.
علاوه بر این به نظر می رسد که بخش هایی از حکومت نیز بر این سیاست «بز بلاگردان» سرمایه گذاری کرده اند. آنان احساس می کنند می توانند با حمله به مهاجران افغان به مردم معترض و خسته از تحقیر نزدیک شوند و موج سواری مجانی بگیرند: نامزدهای انتخاباتی چنین کاری کردند و بخشی از نیروهای اصولگرا و حامی حکومت نیز چنین مسیری را می روند. به عبارتی، به نظر می رسد، هر نیروی بی پرنسیبی که می خواهد بر انبان خشم مردم معترض سرمایه گذاری کند به سیاست افغان ستیزی روی می آورد: حمله کردن به اقلیتی که قادر به دفاع از خود نیستند، اما می توانند بار گناه جامعه را به دوش بکشند. و با افول جنبش ژینا این سیاست پیدا کردن «بز بلاگردان» گسترش بیشتری نیز پیدا کرده است.
@adagha
🖊️ عقیل دغاقله
افغان ستیزی با افول جنبش مهسا/ژینا رشد عجیب غریبی پیدا کرده است. آیا این یک همزمانی تصادفی است؟
بعید است! به ویژه آنکه یک همپوشانی میان جریان مهاجر ستیز و جریان راست جنبش ژینا/مهسا می بینیم.
شاید بتوان این فرضیه را مطرح کرد که با افول جنبش ژینا و بسته شدن مسیر اعتراض خیابانی، بخشی از جامعه دنبال شیوه های دیگری برای ابراز خشم های فروخورده خود است. راه های جدیدی برای اعتراض به حذف شدگی، به حاشیه رانده شدن، و تحقیر. و البته باید به خاطر سپرد که اعتراضات و نوع بیان آنها لزوما پیشروانه نیستند. انواع مبتذل و خطرناک آن را پس از جنبش ژینا مشاهده کردیم.
در بن بست ایجاد شده، این بخش خسته از جامعه به دنبال یک «قربانی یا سپر بلا» می گردد، گروهی که بتوان آن خشم فرو خورده را به سوی آنان معطوف کرد. و آن سپر بلا علی الظاهر کسانی نیستند جز مردم افغانستان.
در زبان انگلیسی کلمه خوبی برای این موضوع وجود دارد: "scapegoat". این اصطلاح به شخص یا گروهی اطلاق می شود که به ناحق مسئول مشکلات یا شکستهای دیگران معرفی می شود و باز گناهان آنان را به دوش می کشد.
واژه "scapegoat" یا بز بلاگردان از مراسمی در میان یهودیان باستان به نام «یوم کیپور» گرفته شده است. در این مراسم، دو بز نر استفاده میشدند. یکی از این بزها قربانی میشد و خونش به عنوان کفاره گناهان مردم ریخته میشد. بز دوم (که بز بلاگردان نامیده میشد)، به صحرا فرستاده میشد تا به صورت نمادین گناهان و تقصیرات مردم را با خود ببرد و از جامعه دور شود.
این نیاز به گروه یا فردی که بار گناهان ما را به دوش بکشد گرچه در میان یهودیان شکل نمادین به خود گرفته است. اما دیگر جوامع نیز در عمل همیشه نیاز به به بز بلاگردان دارند. کسانی که بتوانند گناهان خود را به گردن او بیندازند. مهاجر ستیزی یکی از این شیوه هاست.
علاوه بر این به نظر می رسد که بخش هایی از حکومت نیز بر این سیاست «بز بلاگردان» سرمایه گذاری کرده اند. آنان احساس می کنند می توانند با حمله به مهاجران افغان به مردم معترض و خسته از تحقیر نزدیک شوند و موج سواری مجانی بگیرند: نامزدهای انتخاباتی چنین کاری کردند و بخشی از نیروهای اصولگرا و حامی حکومت نیز چنین مسیری را می روند. به عبارتی، به نظر می رسد، هر نیروی بی پرنسیبی که می خواهد بر انبان خشم مردم معترض سرمایه گذاری کند به سیاست افغان ستیزی روی می آورد: حمله کردن به اقلیتی که قادر به دفاع از خود نیستند، اما می توانند بار گناه جامعه را به دوش بکشند. و با افول جنبش ژینا این سیاست پیدا کردن «بز بلاگردان» گسترش بیشتری نیز پیدا کرده است.
@adagha
👍72👎20
آیا بر بنیانهای ایران معاصر میتوان جامعهای دموکراتیک ساخت؟
⭕️ مصاحبه با «رادیو زمانه» درباره قومیت ها، رابطه مرکز پیرامون و شکست ناسیونالیسم قومی در ایران
🖊️ عقیل دغاقله
پروژه ضیق و تنگ نظرانه تعریف ایران که از اوایل قرن بیستم مبنای شکل گیری دولت مدرن بوده است، به دلایل مختلف، شکست خورده است. در این پروژه تنگ نظرانه تاریخ «دیگری» انکار شد و به حاشیه رانده شد. اما مانند همه جهان اکنون آن «دیگری» به حاشیه رانده شده برخاسته است تا منکرانش را به چالش بکشد.
در خوزستان برای مثال، همه آنچه که نماد مردم عرب بود را حذف کردند تا آن را با فرهنگ فارسی که به نام ایران جا زدند جایگزین کنند. از نام استان تا نام شهر و رودخانه و کوه. تا ممنوع کردن موسیقی عربی در کافه ها. این مردم را کامل به حاشیه راندند.
تصور و خوانش از قبایل و عشایر عرب، خوانش و تفسیری بود که اینها بهعنوان بدنهایی بدون فرهنگ، در معنای آگامبنی آن، بدون انسانیت هستند که بهتدریج در فرایند دولت-ملتسازی باید به سوژه دولت ایران بدل شوند. به عبارتی، گزاره زیربنایی این بود که آنچه در پیرامون وجود دارد ایرانی نیست و این امید بود که در طی زمان فضا و مکان در پیرامون ایرانی شود.
آن عرب به سوژه دولت ایران بدل شد، اما تحمیل ناسیونالیسم قومی آنگونه که مد نظر دولت و روشنفکران آن دوره بوده شکست خورد. اقلیت ها این پروژه را به سلامت گذر کردند. این در مورد ترک ها، کردها، بلوچ ها و دیگر قومیت ها هم صادق است. با شکست آن پروژه ناسیونالیسم قومی ما با وضعیتی پیچیده ای روبرو هستیم.
در برابر پیرامون،امروز با نسل جدیدی روبرو هستیم که برخلاف نسلهای پیشین اصولاً درکی از این رابطه پیچیده مرکز و پیرامون ندارد. کسی مانند «احمد کسروی» که یک ناسیونالیست تمام عیار بود درک درستی هم از تفاوتها و هم تنوعها در ایران داشت. او بالاخره تاریخ پانصدساله خوزستان را مینویسد. او معتقد بود مردم عرب که او آنها را وحشی و خطرناک میدانست، به دلیل ضعف حکومت مرکزی قدرت پیدا کردهاند و توصیه و سیاست حذف آنها یا ادغامشان (بخوانید ایرانی کردن آنها) بود.
بسیاری از نسل جدید (از روشنفکران فارس و جوانان آنان) اینگونه نیستند. آنها آن تاریخ ۵۰۰ ساله کسروی را هم نخواندهاند. بنابراین، تصور آنها این است این بحث قومیت در ایران چیز مندرآوردی است و بهشدت از آن هراسناک و بیمناک هستند. آنها به به آن تصویر ازلی و غیر تاریخی که به یک ایدئولوژی خطرناک بدل شده است ایمانی سخت آورده اند و به تیغهای خطرناکی بدل شدهاند که امکان هرگونه بحثی در باب آینده ایران را غیرممکن می سازند. در این حوزه حتی فرق بسیاری است میان نسلی که انقلاب ۵۷ را تجربه کرده است و این نسل جدید. چون بخشی از انقلابیون ۵۷ مجبور شدند به پیرامون بروند و ببینند یا حداقل بخوانند. اینها این تجربه را هم ندارند.
مرکز هنوز باور نمی کند پروژه ناسیونالیسم قومی-مذهبی در عمل شکست خورده است. متوجه نیستند که این یعنی چه؟ بنابراین هنوز اصرار بر آن پروژه ناسیونالیسم قومی دارند. یک دلیل نیز این است که آنها جایگزینی برای آن پروژه ناسیونالیستی قومی و مذهبی ندارند و بر عنصر زمان شرط بسته اند: اینکه با گذشت زمان پیرامون مضمحل می شود و پروژه بر زمین مانده به نتیجه می رسد. تا این امید وجود دارد امکان گفتگو نیز وجود ندارد. اما این عدم پذیرش شکست و این امید بی حاصل برای آینده ایران خطرناک است.
مهمتر اینکه، باید متوجه باشیم نادیده گرفتن بحث روابط اتنیکی به ما اجازه فهم درست از رخدادها را نمیدهد. همان مثال بندر لنگه که به آن اشاره کردم یک نمونه است. اما فقط آن نیست. به این سؤال ها فکر کنید: چرا جنبش ژینا خورد؟ چرا جنبش سبز در مرکز محصور ماند و پیرامون همراهی نکرد؟ چرا نباید مانند دیگر کشورهای توسعهیافته شهرهای بندری ما ثروتمند باشند و چرا در عوض شهرهای کویری ثروتمند و آباد شدهاند و شهرهای مرزی فقیر؟ چرا مشکل آب و محیطزیست داریم؟ بخش جدی از پاسخ به همه این سؤال ها روابط قومیتی است و سکوت و مغفول نگاهداشتن این موضوع تنها به تئوریهای معوج و بهدردنخور منجر میشوند که نه کارایی دارند نه از دل آنها راه حل در می آید.
امیدوارم، با درک این نکته ها، و به جای این اصرار خطرناک، خود روشنفکران خردورز و منصف گام گفتوگو درباره «ایرانی دیگر» را بردارند، ایرانی که در آن «برابری» جای «تبعیض و غرور قومی» را بگیرد.
مصاحبه کامل در لینک های زیر:
https://telegra.ph/radiozamaneh-08-05
https://www.radiozamaneh.com/829138/?tg_rhash=0ceb6994783a68
🆔 @adagha
⭕️ مصاحبه با «رادیو زمانه» درباره قومیت ها، رابطه مرکز پیرامون و شکست ناسیونالیسم قومی در ایران
🖊️ عقیل دغاقله
پروژه ضیق و تنگ نظرانه تعریف ایران که از اوایل قرن بیستم مبنای شکل گیری دولت مدرن بوده است، به دلایل مختلف، شکست خورده است. در این پروژه تنگ نظرانه تاریخ «دیگری» انکار شد و به حاشیه رانده شد. اما مانند همه جهان اکنون آن «دیگری» به حاشیه رانده شده برخاسته است تا منکرانش را به چالش بکشد.
در خوزستان برای مثال، همه آنچه که نماد مردم عرب بود را حذف کردند تا آن را با فرهنگ فارسی که به نام ایران جا زدند جایگزین کنند. از نام استان تا نام شهر و رودخانه و کوه. تا ممنوع کردن موسیقی عربی در کافه ها. این مردم را کامل به حاشیه راندند.
تصور و خوانش از قبایل و عشایر عرب، خوانش و تفسیری بود که اینها بهعنوان بدنهایی بدون فرهنگ، در معنای آگامبنی آن، بدون انسانیت هستند که بهتدریج در فرایند دولت-ملتسازی باید به سوژه دولت ایران بدل شوند. به عبارتی، گزاره زیربنایی این بود که آنچه در پیرامون وجود دارد ایرانی نیست و این امید بود که در طی زمان فضا و مکان در پیرامون ایرانی شود.
آن عرب به سوژه دولت ایران بدل شد، اما تحمیل ناسیونالیسم قومی آنگونه که مد نظر دولت و روشنفکران آن دوره بوده شکست خورد. اقلیت ها این پروژه را به سلامت گذر کردند. این در مورد ترک ها، کردها، بلوچ ها و دیگر قومیت ها هم صادق است. با شکست آن پروژه ناسیونالیسم قومی ما با وضعیتی پیچیده ای روبرو هستیم.
در برابر پیرامون،امروز با نسل جدیدی روبرو هستیم که برخلاف نسلهای پیشین اصولاً درکی از این رابطه پیچیده مرکز و پیرامون ندارد. کسی مانند «احمد کسروی» که یک ناسیونالیست تمام عیار بود درک درستی هم از تفاوتها و هم تنوعها در ایران داشت. او بالاخره تاریخ پانصدساله خوزستان را مینویسد. او معتقد بود مردم عرب که او آنها را وحشی و خطرناک میدانست، به دلیل ضعف حکومت مرکزی قدرت پیدا کردهاند و توصیه و سیاست حذف آنها یا ادغامشان (بخوانید ایرانی کردن آنها) بود.
بسیاری از نسل جدید (از روشنفکران فارس و جوانان آنان) اینگونه نیستند. آنها آن تاریخ ۵۰۰ ساله کسروی را هم نخواندهاند. بنابراین، تصور آنها این است این بحث قومیت در ایران چیز مندرآوردی است و بهشدت از آن هراسناک و بیمناک هستند. آنها به به آن تصویر ازلی و غیر تاریخی که به یک ایدئولوژی خطرناک بدل شده است ایمانی سخت آورده اند و به تیغهای خطرناکی بدل شدهاند که امکان هرگونه بحثی در باب آینده ایران را غیرممکن می سازند. در این حوزه حتی فرق بسیاری است میان نسلی که انقلاب ۵۷ را تجربه کرده است و این نسل جدید. چون بخشی از انقلابیون ۵۷ مجبور شدند به پیرامون بروند و ببینند یا حداقل بخوانند. اینها این تجربه را هم ندارند.
مرکز هنوز باور نمی کند پروژه ناسیونالیسم قومی-مذهبی در عمل شکست خورده است. متوجه نیستند که این یعنی چه؟ بنابراین هنوز اصرار بر آن پروژه ناسیونالیسم قومی دارند. یک دلیل نیز این است که آنها جایگزینی برای آن پروژه ناسیونالیستی قومی و مذهبی ندارند و بر عنصر زمان شرط بسته اند: اینکه با گذشت زمان پیرامون مضمحل می شود و پروژه بر زمین مانده به نتیجه می رسد. تا این امید وجود دارد امکان گفتگو نیز وجود ندارد. اما این عدم پذیرش شکست و این امید بی حاصل برای آینده ایران خطرناک است.
مهمتر اینکه، باید متوجه باشیم نادیده گرفتن بحث روابط اتنیکی به ما اجازه فهم درست از رخدادها را نمیدهد. همان مثال بندر لنگه که به آن اشاره کردم یک نمونه است. اما فقط آن نیست. به این سؤال ها فکر کنید: چرا جنبش ژینا خورد؟ چرا جنبش سبز در مرکز محصور ماند و پیرامون همراهی نکرد؟ چرا نباید مانند دیگر کشورهای توسعهیافته شهرهای بندری ما ثروتمند باشند و چرا در عوض شهرهای کویری ثروتمند و آباد شدهاند و شهرهای مرزی فقیر؟ چرا مشکل آب و محیطزیست داریم؟ بخش جدی از پاسخ به همه این سؤال ها روابط قومیتی است و سکوت و مغفول نگاهداشتن این موضوع تنها به تئوریهای معوج و بهدردنخور منجر میشوند که نه کارایی دارند نه از دل آنها راه حل در می آید.
امیدوارم، با درک این نکته ها، و به جای این اصرار خطرناک، خود روشنفکران خردورز و منصف گام گفتوگو درباره «ایرانی دیگر» را بردارند، ایرانی که در آن «برابری» جای «تبعیض و غرور قومی» را بگیرد.
مصاحبه کامل در لینک های زیر:
https://telegra.ph/radiozamaneh-08-05
https://www.radiozamaneh.com/829138/?tg_rhash=0ceb6994783a68
🆔 @adagha
Telegraph
آیا بر بنیانهای ایران معاصر میتوان جامعهای دموکراتیک ساخت؟
آیا بر بنیانهای ایران معاصر میتوان جامعهای دموکراتیک ساخت؟ پیامدهای سکوت درباره روابط اتنیکی در گفتوگو با عقیل دغاقله هیوا رستگار عقیل دغاقله در گفتوگو با هیوا رستگار به ضرورت بازشناسی اهمیت غیرقابلانکار مسئله انتیسیته در توضیح سیاست در ایران با اشاره…
👍55👎3
Forwarded from دانشکده
استعمار داخلی: چگونه مرکز اختلافات قومیتی را تشدید میکند؟
جهان در یکصد سال گذشته شاهد استمرار و حتی تشدید تعلقهای قومی در کشورهای مختلف بوده است. با وجود فرآیند توسعه و مدرن شدن، و همچنین تفوق گفتمانهای ملیگرایانه، نه تنها رابطهی مرکز و حاشیه متعادلتر و منصفانهتر نشده که گاه نابرابریها بیشتر هم شده است. این مشکل تنها مختص به کشورهای در حال توسعه نیست، حتی در بریتانیا نیز که به تعبیری نخستین کشوری است که از قرن شانزدهم میلادی میتوان در آن رشد و گسترش شیوهی تولید سرمایهداری و سپس در قرن نوزدهم صنعتیشدن را دنبال کرد، تفکیک و تبعیضقومیتی بسیار پررنگ بوده است.
🔸مایکل هکتر، جامعهشناس مشهور و استاد دانشگاه ایالتی آریزونا، تحلیل بدیع و جالبی ارائه میکند. او معتقد است مرکز به اتکای قدرت سیاسی و از رهگذر سیاستگذاریها فاصلهی خود را با حاشیه حفظ میکند. از نظر هکتر مرکز با حاشیه برخوردی دارد که مشابه آن را میتوان در برخورد دولتهای استعماری با مستعمرات دید: ایجاد وابستگی اقتصادی در مستعمره و پایینتر نگه داشتنش به این منظور که همواره مرکز بتواند از حاصل کار و منابع حاشیه استفاده کند. وجه تسمیه «استعمار داخلی» از همینجا میآید.
هکتر با اتکا به شواهد مربوط به تقابل دیرپای مرکز بریتانیا با اقلیت سِلتها (ساکنان بومی مناطق اسکاتلند، ولز، کورنوال، جزیرهی مان و ایرلند)، الگو یا نظریهی «استعمار داخلی» را مطرح میکند.
🔸الگوی استعمار داخلی یادآور میشود که موج توسعه و مدرنسازی در سرتاسر قلمرو دولتها بهطور یکسان آغاز نمیشود و در بین گروههای مختلف و مناطق جغرافیایی گوناگون، ناهموار پیش میرود؛ یعنی گروههایی را بیشتر و گروههایی را کمتر برخوردار میکند و با تفاوت موجب پیشرفتشان میشود.
🔸هکتر میگوید توزیع نامتوازن منابع و قدرت در روند مدرنسازی باعث میشود گروهی که دستبالا را پیدا کرده (مرکز)، در پی حفظ و تثبیت و انحصاریکردن امتیازهای خود برآید و تمایز بهوجود آمده را نهادینه کند. مرکز در پی تنظیم تخصیص نقشهای اجتماعی به اعضای گروههای مختلف برمیآید و نقشهای معتبرتر را برای اعضای گروه خود نگهمیدارد و برعکس افراد گروه کمتر برخوردار را از این نقشها محروم کند. در عین حال تصمیم راجع به سرمایهگذاری، تخصیص وام و اعتبار و پرداخت دستمزد در حاشیه، در مرکز گرفته میشود. حاشیه در نتیجهی وابستگی به مرکز، فقیرتر میماند.
🔸وقتی لایهبندی بین مرکز و حاشیه مبتنی بر تمایزهای فرهنگی واضح باشد، مثل تمایز قومی و زبانی، این امکان وجود دارد که گروه نابرخوردار بهتدریج واکنشی به این نابرابری نشان دهد که معطوف به حفظ و تقویت ارکان فرهنگیش باشد و حتی ادعای برتری فرهنگی نسبت به مرکز را طرح کند. در چنین مواقعی گروه نابرخوردار گاه مدعی میشود که جزئی از ملتی که او را به استضعاف کشانده نیست بلکه خود ملتی جداست و خواهان استقلال میشود.
🔸اغلب تصور میشود که با پیشرفت توسعهی ملّی فاصلهی میان حاشیه و مرکز کم خواهد شد، و نابرابری اقتصادی کاهش پیدا میکند، الگوی استعمار داخلی اما پیشبینی میکند که این نابرابریها تداوم مییابند و حتی بیشتر میشوند.
🔸باید در نظر داشت که حتی وقتی چارچوب دموکراتیک برقرار باشد، گروه حاشیهای همان گروهی است که منابع کمتری در اختیار دارد؛ اگر از لحاظ جمعیتی هم کمشمارتر باشد که وضعش باز هم بدتر میشود و با کمبود منابع و جمعیت و عقبافتادگیای که دارد، امکان تأثیر در تصمیمگیریهای سیاسی حیاتی را نخواهد داشت.
🔸به این ترتیب گروه حاشیهای اقلیت نمیتواند، حتی در چارچوب دموکراتیک، برای تغییر دولت و سیاستهای مرکز نیروی زیادی اعمال کند و موجب بازتوزیع منابع به نفع خود شود. در این وضعیت در چارچوب ملّی شاهد ثبات و تثبیت دولتهایی هستیم که گروه حاشیه را نمایندگی نمیکنند.
خلاصهای از این پژوهش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/13567/
@Daneshkadeh_org
جهان در یکصد سال گذشته شاهد استمرار و حتی تشدید تعلقهای قومی در کشورهای مختلف بوده است. با وجود فرآیند توسعه و مدرن شدن، و همچنین تفوق گفتمانهای ملیگرایانه، نه تنها رابطهی مرکز و حاشیه متعادلتر و منصفانهتر نشده که گاه نابرابریها بیشتر هم شده است. این مشکل تنها مختص به کشورهای در حال توسعه نیست، حتی در بریتانیا نیز که به تعبیری نخستین کشوری است که از قرن شانزدهم میلادی میتوان در آن رشد و گسترش شیوهی تولید سرمایهداری و سپس در قرن نوزدهم صنعتیشدن را دنبال کرد، تفکیک و تبعیضقومیتی بسیار پررنگ بوده است.
🔸مایکل هکتر، جامعهشناس مشهور و استاد دانشگاه ایالتی آریزونا، تحلیل بدیع و جالبی ارائه میکند. او معتقد است مرکز به اتکای قدرت سیاسی و از رهگذر سیاستگذاریها فاصلهی خود را با حاشیه حفظ میکند. از نظر هکتر مرکز با حاشیه برخوردی دارد که مشابه آن را میتوان در برخورد دولتهای استعماری با مستعمرات دید: ایجاد وابستگی اقتصادی در مستعمره و پایینتر نگه داشتنش به این منظور که همواره مرکز بتواند از حاصل کار و منابع حاشیه استفاده کند. وجه تسمیه «استعمار داخلی» از همینجا میآید.
هکتر با اتکا به شواهد مربوط به تقابل دیرپای مرکز بریتانیا با اقلیت سِلتها (ساکنان بومی مناطق اسکاتلند، ولز، کورنوال، جزیرهی مان و ایرلند)، الگو یا نظریهی «استعمار داخلی» را مطرح میکند.
🔸الگوی استعمار داخلی یادآور میشود که موج توسعه و مدرنسازی در سرتاسر قلمرو دولتها بهطور یکسان آغاز نمیشود و در بین گروههای مختلف و مناطق جغرافیایی گوناگون، ناهموار پیش میرود؛ یعنی گروههایی را بیشتر و گروههایی را کمتر برخوردار میکند و با تفاوت موجب پیشرفتشان میشود.
🔸هکتر میگوید توزیع نامتوازن منابع و قدرت در روند مدرنسازی باعث میشود گروهی که دستبالا را پیدا کرده (مرکز)، در پی حفظ و تثبیت و انحصاریکردن امتیازهای خود برآید و تمایز بهوجود آمده را نهادینه کند. مرکز در پی تنظیم تخصیص نقشهای اجتماعی به اعضای گروههای مختلف برمیآید و نقشهای معتبرتر را برای اعضای گروه خود نگهمیدارد و برعکس افراد گروه کمتر برخوردار را از این نقشها محروم کند. در عین حال تصمیم راجع به سرمایهگذاری، تخصیص وام و اعتبار و پرداخت دستمزد در حاشیه، در مرکز گرفته میشود. حاشیه در نتیجهی وابستگی به مرکز، فقیرتر میماند.
🔸وقتی لایهبندی بین مرکز و حاشیه مبتنی بر تمایزهای فرهنگی واضح باشد، مثل تمایز قومی و زبانی، این امکان وجود دارد که گروه نابرخوردار بهتدریج واکنشی به این نابرابری نشان دهد که معطوف به حفظ و تقویت ارکان فرهنگیش باشد و حتی ادعای برتری فرهنگی نسبت به مرکز را طرح کند. در چنین مواقعی گروه نابرخوردار گاه مدعی میشود که جزئی از ملتی که او را به استضعاف کشانده نیست بلکه خود ملتی جداست و خواهان استقلال میشود.
🔸اغلب تصور میشود که با پیشرفت توسعهی ملّی فاصلهی میان حاشیه و مرکز کم خواهد شد، و نابرابری اقتصادی کاهش پیدا میکند، الگوی استعمار داخلی اما پیشبینی میکند که این نابرابریها تداوم مییابند و حتی بیشتر میشوند.
🔸باید در نظر داشت که حتی وقتی چارچوب دموکراتیک برقرار باشد، گروه حاشیهای همان گروهی است که منابع کمتری در اختیار دارد؛ اگر از لحاظ جمعیتی هم کمشمارتر باشد که وضعش باز هم بدتر میشود و با کمبود منابع و جمعیت و عقبافتادگیای که دارد، امکان تأثیر در تصمیمگیریهای سیاسی حیاتی را نخواهد داشت.
🔸به این ترتیب گروه حاشیهای اقلیت نمیتواند، حتی در چارچوب دموکراتیک، برای تغییر دولت و سیاستهای مرکز نیروی زیادی اعمال کند و موجب بازتوزیع منابع به نفع خود شود. در این وضعیت در چارچوب ملّی شاهد ثبات و تثبیت دولتهایی هستیم که گروه حاشیه را نمایندگی نمیکنند.
خلاصهای از این پژوهش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/13567/
@Daneshkadeh_org
دانشکده
استعمار داخلی: چگونه مرکز اختلافات قومیتی را تشدید میکند؟ - دانشکده
مرکز با حاشیه برخوردی دارد که مشابه آن را میتوان در برخورد دولتهای استعماری با مستعمرات دید: ایجاد وابستگی اقتصادی در حاشیه و پایینتر نگه داشتنش به این منظور که همواره مرکز بتواند از حاصل کار و منابع حاشیه استفاده کند و حاشیه هم نتواند این رابطه را به…
👍34
آرزوی سلطنت بر ویرانه ها
🖊️ عقیل دغاقله
در روزهای اخیر و با گسترده تر شدن سایه جنگ یک متغیر جدید به متغیرهای گذشته افزوده شد و میدان های پراکنده سیاست را دوباره به دو نیمه تقسیم کرد. این دو نیم شدن های مستمر گرچه مفید نیستند و امکان شکل گیری هر گونه ائتلافی از نیروهای دموکراسی خواه را دشوار می سازند اما ناگزیر هستند و چاره ای از آنها نیست.
جامعه ایران جامعه متنوع و متکثری است: کسی می تواند مخالف جنگ باشد و اقدامات جمهوری اسلامی را خطرناک و بازی با آتش بداند. و کسی ممکن است مخالف جنگ باشد اما معتقد است باید در کنار جمهوری اسلامی ایستاد و کسی ممکن است مخالف جنگ باشد و بر علیه سیاست های حکومت نیز موضع بگیرد. و البته اینها تنها بخشی از دیدگاه های متکثر جامعه ای متکثر است.
اما در این بین شاهد ظهور یک جریان خطرناکی بوده ایم، جریانی که در این وانفسا نه تنها مخالفتی با جنگ ندارد که اسرائیل را رسما دعوت می کند که زیرساخت های اقتصادی کشور را مورد حمله قرار دهد. آنها به صراحت و بدون هیچ شرمی می نویسند و دعوت نامه می فرستند. یکی از آنها لیست از این مراکز تهیه کرده است: پتروشیمی الف صنایع گازی ب، نیروگاه ج. و یک «فعال سیاسی» از او می خواهد که این نام ها را به انگلیسی منتشر کند تا به اهلش برسد.
دیگری می نویسد: این زیرساخت ها فرسوده هستند و چه خوب اگر اسرائیل ما را از شر آنها راحت سازد. و مشاور رضا پهلوی می نویسد: «این ویران کردن ها خسارت چندانی نیست. در فردای آزادی ما اینها را زود بازسازی می کنیم.» و دیگرانی در ایران اینترنشنال می نشینند تا ببینند نتانیاهو باید ضربه به کدام زیرساخت ها یا تجمع های مردمی را در اولویت قرار دهد. و البته تمام مراسم را با خنده و قهقهه می گذرانند. بدن کهیر می زند!
وقتی از زیرساخت ها می گوییم از تامین آب شرب، گاز، برق و اساسی ترین نیازهای مردم می گوییم. آنهم برای جامعه ای که امروز یک روزش را نمی تواند بدون اینترنت بگذراند. آنها نتانیاهو را دعوت می کنند تا این جامعه را به قعر تاریکی بفرستد تا آنها سوار بر آن تانک ها بیایند و بساط سلطنت شان را بگسترانند. احتمالا همانگونه که افغانستان ساخته شد!! و شرمی که نیست!
شاید تصور کنید که این جریان سلطنت طلب جریانی حاشیه ای است. قطعا اینگونه است. آنها در حاشیه این جامعه هستند. اما این جریان حاشیه ای چند ویژگی دارد: اول آنکه در فضای مجازی پر سر و صدا است و بنابراین صدای آن در افکار عمومی می پیچد. دوم آنکه صاحب رسانه است و تلویزیون ایران اینترنشنال به عنوان بازوی تبلیغی و بسیج کننده آن عمل می کند. سوم آنکه علیرغم حاشیه ای بودن تنها جریانی است که به نوعی صاحب گفتمان شده است.
هسته مرکزی گفتمان سلطنت طلب این است: از طریق خشونت و با تکیه بر قتل و کشتار و ائتلاف با نیروهای بیگانه و حتی نابودی زیر ساخت ها، براندازی را انجام می دهیم و قدرت را به دست می گیریم. پس از آن نیز همه را به تیر برق آویزان می کنیم و حکومت می کنیم.
این گفتمان اما امروز در حاشیه است و در بزنگاه های تاریخی ممکن است این وضعیت تغییر پیدا کند. هیزم های این آتش فاشیسم معلوم نیست که همیشه اندک بمانند. همین جریان دست راستی ترامپ روزی در حاشیه بود. اما امروز به جریان اصلی تبدیل شده است.
اما وجود آنها حتی به عنوان بخشی از اپوزیسیون مخرب، نابودگر و آلوده کننده عرصه سیاست است. جنبش زن، زندگی، آزادی از روز ورود آنها رو به افول گذشته و هر جنبش مترقی و دموکراسی خواهانه دیگری را نیز آنها به زمین خواهند زد. آنها چون انگلی هستند که بر هر جنبش و حرکتی از درون خواهند چسبید و از درون آن را خواهند خورد تا از آن چیزی باقی نماند.
و تنها کاری که می توان کرد معرفی این جریان سلطنت طلب و برانداختن نقاب از آنهاست. با کار رسانه ای، با نوشتن، با صحبت کردن، با سخنرانی کردن، با هر ابزاری که به آن دسترسی داریم. و البته در کنار آن باید سعی کنیم بفهمیم که چگونه می شود کسی برای «نجات میهن» حاضر است به هیتلر دل ببندد.
آخر آنکه شاید بپرسید چرا سلطنت طلب؟ مگر نه اینکه ویرانی طلبان نیز متنوع است. درست است بعضی از آنها خود را مستقل معرفی می کنند، بعضی روزنامه نگار، بعضی جمهوری خواه. اما در نهایت همه آنها حول و حوش گفتمان سلطنت طلبی که مبتنی بر تصرف قدرت با خشونت و از طریق ائتلاف با یک نیروی خارجی هستند گرد هم آمده اند. و همه آنها را می توان با همین نام سلطنت طلب نامید، جریانی که امروز به التماس افتاده اند که تاسیسات زیر بنایی ایران را نابود کنید و از آن ویرانه ای بسازید تا ما سلطنت کنیم.
🆔 @adagha
🖊️ عقیل دغاقله
در روزهای اخیر و با گسترده تر شدن سایه جنگ یک متغیر جدید به متغیرهای گذشته افزوده شد و میدان های پراکنده سیاست را دوباره به دو نیمه تقسیم کرد. این دو نیم شدن های مستمر گرچه مفید نیستند و امکان شکل گیری هر گونه ائتلافی از نیروهای دموکراسی خواه را دشوار می سازند اما ناگزیر هستند و چاره ای از آنها نیست.
جامعه ایران جامعه متنوع و متکثری است: کسی می تواند مخالف جنگ باشد و اقدامات جمهوری اسلامی را خطرناک و بازی با آتش بداند. و کسی ممکن است مخالف جنگ باشد اما معتقد است باید در کنار جمهوری اسلامی ایستاد و کسی ممکن است مخالف جنگ باشد و بر علیه سیاست های حکومت نیز موضع بگیرد. و البته اینها تنها بخشی از دیدگاه های متکثر جامعه ای متکثر است.
اما در این بین شاهد ظهور یک جریان خطرناکی بوده ایم، جریانی که در این وانفسا نه تنها مخالفتی با جنگ ندارد که اسرائیل را رسما دعوت می کند که زیرساخت های اقتصادی کشور را مورد حمله قرار دهد. آنها به صراحت و بدون هیچ شرمی می نویسند و دعوت نامه می فرستند. یکی از آنها لیست از این مراکز تهیه کرده است: پتروشیمی الف صنایع گازی ب، نیروگاه ج. و یک «فعال سیاسی» از او می خواهد که این نام ها را به انگلیسی منتشر کند تا به اهلش برسد.
دیگری می نویسد: این زیرساخت ها فرسوده هستند و چه خوب اگر اسرائیل ما را از شر آنها راحت سازد. و مشاور رضا پهلوی می نویسد: «این ویران کردن ها خسارت چندانی نیست. در فردای آزادی ما اینها را زود بازسازی می کنیم.» و دیگرانی در ایران اینترنشنال می نشینند تا ببینند نتانیاهو باید ضربه به کدام زیرساخت ها یا تجمع های مردمی را در اولویت قرار دهد. و البته تمام مراسم را با خنده و قهقهه می گذرانند. بدن کهیر می زند!
وقتی از زیرساخت ها می گوییم از تامین آب شرب، گاز، برق و اساسی ترین نیازهای مردم می گوییم. آنهم برای جامعه ای که امروز یک روزش را نمی تواند بدون اینترنت بگذراند. آنها نتانیاهو را دعوت می کنند تا این جامعه را به قعر تاریکی بفرستد تا آنها سوار بر آن تانک ها بیایند و بساط سلطنت شان را بگسترانند. احتمالا همانگونه که افغانستان ساخته شد!! و شرمی که نیست!
شاید تصور کنید که این جریان سلطنت طلب جریانی حاشیه ای است. قطعا اینگونه است. آنها در حاشیه این جامعه هستند. اما این جریان حاشیه ای چند ویژگی دارد: اول آنکه در فضای مجازی پر سر و صدا است و بنابراین صدای آن در افکار عمومی می پیچد. دوم آنکه صاحب رسانه است و تلویزیون ایران اینترنشنال به عنوان بازوی تبلیغی و بسیج کننده آن عمل می کند. سوم آنکه علیرغم حاشیه ای بودن تنها جریانی است که به نوعی صاحب گفتمان شده است.
هسته مرکزی گفتمان سلطنت طلب این است: از طریق خشونت و با تکیه بر قتل و کشتار و ائتلاف با نیروهای بیگانه و حتی نابودی زیر ساخت ها، براندازی را انجام می دهیم و قدرت را به دست می گیریم. پس از آن نیز همه را به تیر برق آویزان می کنیم و حکومت می کنیم.
این گفتمان اما امروز در حاشیه است و در بزنگاه های تاریخی ممکن است این وضعیت تغییر پیدا کند. هیزم های این آتش فاشیسم معلوم نیست که همیشه اندک بمانند. همین جریان دست راستی ترامپ روزی در حاشیه بود. اما امروز به جریان اصلی تبدیل شده است.
اما وجود آنها حتی به عنوان بخشی از اپوزیسیون مخرب، نابودگر و آلوده کننده عرصه سیاست است. جنبش زن، زندگی، آزادی از روز ورود آنها رو به افول گذشته و هر جنبش مترقی و دموکراسی خواهانه دیگری را نیز آنها به زمین خواهند زد. آنها چون انگلی هستند که بر هر جنبش و حرکتی از درون خواهند چسبید و از درون آن را خواهند خورد تا از آن چیزی باقی نماند.
و تنها کاری که می توان کرد معرفی این جریان سلطنت طلب و برانداختن نقاب از آنهاست. با کار رسانه ای، با نوشتن، با صحبت کردن، با سخنرانی کردن، با هر ابزاری که به آن دسترسی داریم. و البته در کنار آن باید سعی کنیم بفهمیم که چگونه می شود کسی برای «نجات میهن» حاضر است به هیتلر دل ببندد.
آخر آنکه شاید بپرسید چرا سلطنت طلب؟ مگر نه اینکه ویرانی طلبان نیز متنوع است. درست است بعضی از آنها خود را مستقل معرفی می کنند، بعضی روزنامه نگار، بعضی جمهوری خواه. اما در نهایت همه آنها حول و حوش گفتمان سلطنت طلبی که مبتنی بر تصرف قدرت با خشونت و از طریق ائتلاف با یک نیروی خارجی هستند گرد هم آمده اند. و همه آنها را می توان با همین نام سلطنت طلب نامید، جریانی که امروز به التماس افتاده اند که تاسیسات زیر بنایی ایران را نابود کنید و از آن ویرانه ای بسازید تا ما سلطنت کنیم.
🆔 @adagha
👍131👎8❤2
مقاومت فرودستانه یا پروژه فرادستانه
🖊️ عقیل دغاقله
امروز یادداشت اخیر آقای سعید حجاریان با عنوان «سیمای ژانوسی مقاومت» را میخواندم. فارغ از نگاه ایشان به بحث مقاومت-که جالب و خواندنی بود- یک نکته توجهام را جلب کرد. در متن و هنگامی که میان جریان های فرادست و فرودست مقاومت تفکیک قائل می شوند، ایشان حامیان حمله خارجی به ایران را نیروهای فرودست مقاومت معرفی می کنند و می نویسند:
راستش را بخواهید این از جمله عجیب ترین چارچوب بندیهایی است که میتوان مقاومت فرودست در ایران را با آن معرفی یا چارچوببندی کرد. در طی چند دهه اخیر مقاومت مردم فرودست به هزاران شکل مختلف در زندگی روزمره آنها ظهور کرده است و به عرصه عمومی آمده است. این را میتوان هم در حوزه اقتصادی دید هم در حوزه اجتماع. مردم فرودست در زندگی روزمرهشان به تدریج و خاکریز به خاکریز سینه خیز پیشروی کردهاند. در اینجا قصد مرور آن شکل های مقاومت را ندارم که هم به آن بسیار پرداخته شده است هم آنکه مطمئن هستم ایشان قصد نفی آنها را ندارند.
اما در اینکه پروژه ویرانیطلبانه جدید را بتوان بخشی از این مقاومت فرودستانه محسوب کرد جای تردید دارد. البته که ممکن است اقلیتی ناراضی دل به حمله خارجی داشته باشند. اما با حداقل شناختی که از جامعه دارم در تعمیم دادن این اقلیت اندک باید احتیاط بسیار کرد.
دیگر آنکه بسیاری از کسانی که در فضای مجازی با نام و رسم به دفاع از این پروژه پرداخته اند فرا دستانی هستند (اقتصادی و موقعیتی) که دنبال حکمرانی هستند و نه فرودستانی که در لایه های پایین ستم با هول و هراس این روزها را نگاه می کنند. از قضا، حدس من این است که، فرودستان اقتصادی به دلیل طبع محافظه کارانه شان مخالف جدی هر گونه جنگی باشند چرا که آنها به غریزه یا تحلیل می دانند که جنگ همین داشتههای اندکشان را نیز به ناداشته تبدیل میکند. از تعلقات ایدئولوژیک بگذریم.
اما چارچوب بندی کردن این کنشها به عنوان مقاومت فرودستانه زمانی مسئلهدارتر می شود که ببینیم ما با پروژهای در حال پیشروی با مرکزیت اسرائیل و با حمایت شبکهها و رسانههایی چون ایران اینترنشنال روبرو هستیم. این پروژه از قضا در تضاد کامل با مقاومت های فرودستانه و پیشروی هایی است که مردم در زندگی روزمره خود انجام دادهاند. ضد آن است. اما ما قادر نیستیم این پروژه را ببینیم چرا که فضای مجازی مرز واقعیت و مجاز را بر هم زده است. بسیاری فکر می کنند این اکانت ها نماینده تمام مردم هستند. و متاسفانه در غیاب نظرسنجی و امکان پژوهش مستقل همین توییتها به عنوان سنجه واقعی جامعه معرفی می شوند.
در حالیکه باید متوجه بود آنچه می بینیم مجازی است، صوری است، نشانگر واقعیت نیست و نمی توان بر مبنای آن حکم صادر کرد. این تصاویر مجازی ما را از واقعیت دور می کند و تحلیل ها را غیر واقعی می سازد.
علیرغم این واقعیت مسلم بسیاری از تحلیلگران در این دام افتادند، حتی سیاستمداران حرفه ای که تجربه سیاست ورزی دارند. شاید نمونه واضح آن مصطفی تاج زاده باشد که در برابر پیشنهاد «از شاهزاده تا تاجزاده» سکوت می کند. اما مهمتر از آن باز خود آقای حجاریان هستند که بعد از پیشنهاد «از شاهزاده تا تاجزاده» اعلام می کنند که این طرح منوط به حضور پیشنهاد دهنده و آزادی تاجزاده است. یعنی مشکل ایشان شیوه عملیاتی کردن آن است و نه اصل ایده.
در پس این پیشنهاد دو فرضیه وجود دارد: امکان فروپاشی و ضرورت داشتن آلترناتیو که همان اتحاد دو جریان پهلوی-تاجزاده است. که هر دو فرضیه مبتنی بر انفعال و عقب گرد است.
اما چرا اینگونه می شود؟ به نظرم دلیل روشن است. سلطه فضای مجازی بر ذهن ها. تاجزاده زمانی گفته بود «من خارج نمی روم چرا که آنجا دیگر نمی توانم بفهمم در جامعه چه می گذرد» (نقل به مضمون). اما به نظر می رسد امروز فضای مجازی همان نقش «خارج» را ایفا می کند و تحت تاثیر آن، و یحتمل حکم ظالمانه زندان که دسترسی ها را اندک می کند، ایشان به این نتیجه رسیده اند که به شاهزاده هم نیاز خواهیم داشت. اما این تصویر نیز از دل فضای مجازی بیرون می آید، فضایی که ره زن، غلط انداز و کج و معوج است. همین تصویرهای کج و معوج مجازی هستند که می توانند باعث شوند یک پروژه سیاسی خارجی را در قامت نوعی مقاومت فرودستانه ببینیم.
🆔 @adagha
🖊️ عقیل دغاقله
امروز یادداشت اخیر آقای سعید حجاریان با عنوان «سیمای ژانوسی مقاومت» را میخواندم. فارغ از نگاه ایشان به بحث مقاومت-که جالب و خواندنی بود- یک نکته توجهام را جلب کرد. در متن و هنگامی که میان جریان های فرادست و فرودست مقاومت تفکیک قائل می شوند، ایشان حامیان حمله خارجی به ایران را نیروهای فرودست مقاومت معرفی می کنند و می نویسند:
از دیگر سو، نیروهایی فرودست مقاومت برآمدهاند که با چشمبستن روی ۴۰ و چند هزار شهید، و تخریب زیربناها و این وضعیت تراژیک معتقدند شاید نتانیاهو، منجی و تمهیدگر ایران آزاد باشد! یعنی ایدهها و گفتارها چنان تنزل کرده است، که برای گذار از وضع موجود، دست به دامان مخربترین و خونریزترین آلترناتیو میشوند.
راستش را بخواهید این از جمله عجیب ترین چارچوب بندیهایی است که میتوان مقاومت فرودست در ایران را با آن معرفی یا چارچوببندی کرد. در طی چند دهه اخیر مقاومت مردم فرودست به هزاران شکل مختلف در زندگی روزمره آنها ظهور کرده است و به عرصه عمومی آمده است. این را میتوان هم در حوزه اقتصادی دید هم در حوزه اجتماع. مردم فرودست در زندگی روزمرهشان به تدریج و خاکریز به خاکریز سینه خیز پیشروی کردهاند. در اینجا قصد مرور آن شکل های مقاومت را ندارم که هم به آن بسیار پرداخته شده است هم آنکه مطمئن هستم ایشان قصد نفی آنها را ندارند.
اما در اینکه پروژه ویرانیطلبانه جدید را بتوان بخشی از این مقاومت فرودستانه محسوب کرد جای تردید دارد. البته که ممکن است اقلیتی ناراضی دل به حمله خارجی داشته باشند. اما با حداقل شناختی که از جامعه دارم در تعمیم دادن این اقلیت اندک باید احتیاط بسیار کرد.
دیگر آنکه بسیاری از کسانی که در فضای مجازی با نام و رسم به دفاع از این پروژه پرداخته اند فرا دستانی هستند (اقتصادی و موقعیتی) که دنبال حکمرانی هستند و نه فرودستانی که در لایه های پایین ستم با هول و هراس این روزها را نگاه می کنند. از قضا، حدس من این است که، فرودستان اقتصادی به دلیل طبع محافظه کارانه شان مخالف جدی هر گونه جنگی باشند چرا که آنها به غریزه یا تحلیل می دانند که جنگ همین داشتههای اندکشان را نیز به ناداشته تبدیل میکند. از تعلقات ایدئولوژیک بگذریم.
اما چارچوب بندی کردن این کنشها به عنوان مقاومت فرودستانه زمانی مسئلهدارتر می شود که ببینیم ما با پروژهای در حال پیشروی با مرکزیت اسرائیل و با حمایت شبکهها و رسانههایی چون ایران اینترنشنال روبرو هستیم. این پروژه از قضا در تضاد کامل با مقاومت های فرودستانه و پیشروی هایی است که مردم در زندگی روزمره خود انجام دادهاند. ضد آن است. اما ما قادر نیستیم این پروژه را ببینیم چرا که فضای مجازی مرز واقعیت و مجاز را بر هم زده است. بسیاری فکر می کنند این اکانت ها نماینده تمام مردم هستند. و متاسفانه در غیاب نظرسنجی و امکان پژوهش مستقل همین توییتها به عنوان سنجه واقعی جامعه معرفی می شوند.
در حالیکه باید متوجه بود آنچه می بینیم مجازی است، صوری است، نشانگر واقعیت نیست و نمی توان بر مبنای آن حکم صادر کرد. این تصاویر مجازی ما را از واقعیت دور می کند و تحلیل ها را غیر واقعی می سازد.
علیرغم این واقعیت مسلم بسیاری از تحلیلگران در این دام افتادند، حتی سیاستمداران حرفه ای که تجربه سیاست ورزی دارند. شاید نمونه واضح آن مصطفی تاج زاده باشد که در برابر پیشنهاد «از شاهزاده تا تاجزاده» سکوت می کند. اما مهمتر از آن باز خود آقای حجاریان هستند که بعد از پیشنهاد «از شاهزاده تا تاجزاده» اعلام می کنند که این طرح منوط به حضور پیشنهاد دهنده و آزادی تاجزاده است. یعنی مشکل ایشان شیوه عملیاتی کردن آن است و نه اصل ایده.
در پس این پیشنهاد دو فرضیه وجود دارد: امکان فروپاشی و ضرورت داشتن آلترناتیو که همان اتحاد دو جریان پهلوی-تاجزاده است. که هر دو فرضیه مبتنی بر انفعال و عقب گرد است.
اما چرا اینگونه می شود؟ به نظرم دلیل روشن است. سلطه فضای مجازی بر ذهن ها. تاجزاده زمانی گفته بود «من خارج نمی روم چرا که آنجا دیگر نمی توانم بفهمم در جامعه چه می گذرد» (نقل به مضمون). اما به نظر می رسد امروز فضای مجازی همان نقش «خارج» را ایفا می کند و تحت تاثیر آن، و یحتمل حکم ظالمانه زندان که دسترسی ها را اندک می کند، ایشان به این نتیجه رسیده اند که به شاهزاده هم نیاز خواهیم داشت. اما این تصویر نیز از دل فضای مجازی بیرون می آید، فضایی که ره زن، غلط انداز و کج و معوج است. همین تصویرهای کج و معوج مجازی هستند که می توانند باعث شوند یک پروژه سیاسی خارجی را در قامت نوعی مقاومت فرودستانه ببینیم.
🆔 @adagha
👍44❤1
Forwarded from کماکان
نگاه عرب های هور به ترنسجندرها چه بود؟
کماکان- هنگامی که در کنار شیخ نشسته بودم، پسر نوجوان و زیبایی با دو گیسوی بلند در دو سوی صورتش وارد مضیف شد. از موهای بافته شده او تعجب نکردم، زیرا در میان عربهای هور، و در گذشته بسیاری از مردان، موهای خود را به همین شکل میبافتند. پس از اینکه آن پسر جوان به ما قهوه داد و مضیف را ترک کرد، شیخ پرسید: «آیا متوجه شدی که این جوان مسترجل است؟» من بهطور مبهمی درباره مسترجلها شنیده بودم، اما هرگز یکی از آنها را ندیده بودم.
شیخ اماره سپس توضیح داد: «مسترجل زنی است که به دنیا آمده، اما قلب مردانهای دارد، بنابراین مانند یک مرد زندگی میکند.»
این بخشی از خاطرات ویلفرد تزیجر، نویسنده و جهانگرد بریتانیایی است که در فاصله سالهای ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۸ زمان زیادی را در مناطق مرکزی هور سپری کرد. این مناطق بین مرزهای ایران و عراق قرار دارند و تزیجر یکی از معدود افراد غربی است که زندگی عرب های هور را از نزدیک مشاهده کرده و مستند کرده است. کتاب خاطرات او بارها چاپ شده و همچنان یکی از منابع مهم درباره این جامعه و سبک زندگی آنها به شمار میرود. با این حال، نگاهی استشراقی در دیدگاه او نسبت به این مردمان وجود دارد، نگاهی که از بالاتر به پایین است و در آن گویی یک انسان غربی در حال ثبت جزئیات زندگی قبایلی است که گویی از تاریخ بهجا ماندهاند. با این وجود، در میان این نوشتهها میتوان اطلاعات مفیدی درباره زندگی اجتماعی مردم عرب و تحولات آن یافت.
اما اجازه دهید بازگردیم به مسئله مسترجل ها. تزیجر که از این مسئله متعجب شده بود، از شیخ پرسید: «آیا مردان او را میپذیرند؟»
شیخ اماره پاسخ داد: «قطعاً. ما با او غذا میخوریم و او میتواند در مضیف بنشیند. وقتی او بمیرد، برای او با تفنگهای خود تیراندازی میکنیم تا به او احترام بگذاریم. ما هرگز برای یک زن این کار را نمیکنیم. در روستای مجید، یکی از آنها در جنگ علیه حاجی سلیمان شجاعانه جنگید.»
پرسیدم: «آیا همیشه موهایشان را میبافند؟»
اماره گفت: «معمولاً موهایشان را مانند مردان میتراشند.»
پرسیدم: «آیا مسترجلها ازدواج میکنند؟»
اماره پاسخ داد: «نه، آنها مانند ما با زنان میخوابند.»
تزیجر ادامه میدهد: «با این حال، یک مورد ازدواج را خودم شاهد بودم؛ یک بار که در روستایی برای مراسم ازدواج بودیم، عروس که مسترجل بود، پذیرفته بود که لباسهای زنانه بپوشد و با شوهرش زندگی کند، به شرطی که شوهر هرگز از او درخواست نکند که کارهای زنانه انجام دهد.»
تزیجر همچنین میگوید که «مسترجلها» بسیار مورد احترام بودند و شاید نزدیکترین معادل آنها در تاریخ باستان، آمازونها باشند. در سالهای بعد او با نمونههای بیشتری از مسترجلها آشنا شد. او مینویسد که یک بار مردی با فرزند ۱۲ سالهاش که از کولیک رنج میبرد، نزد من آمد. من فکر میکردم پسر است. اما وقتی خواستم کودک را معاینه کنم، پدرش گفت: «او یک مسترجل است.» در موقعیتی دیگر، مردی را معاینه کردم که جمجمهاش شکسته بود. او گفت که با یک مسترجل درگیر شده و جمجمهاش شکسته است.
اما این فقط مسترجلها نبودند. تزیجر از مشاهداتی میگوید که در آن مردان نیز به شکل زن ظاهر میشدند و با این وجود در محیط اجتماعی پذیرفته میشدند؛ گرچه برخلاف مسترجلها که با افتخار همراه بودند، نگاه به آنها کمی آمیخته با افسوس بود.
تزیجر مینویسد: «یکبار در مضیف نشسته بودم که زنی تنومند و میانسال، با پوشش سیاه معمول زنان، وارد شد. او گفت مشکلی دارد و از آن رنج میبرد. چهرهای برجسته و نسبتاً مردانه داشت. هنگامی که از او خواستم مشکلش را بگوید، دامنش را بالا زد و با اشاره به اندامش گفت: آیا میتوانید این را قطع کنید و مرا به یک زن واقعی تبدیل کنید؟ تزیجر میگوید که باید اعتراف میکردم این عمل جراحی از توان من خارج بود. اما وقتی رفت، شیخ با دلسوزی پرسید: «آیا نمیتوانند این کار را برایش در بصره انجام دهند؟ او واقعاً یک زن است، بیچاره.» تزیجر مینویسد که بعدتر اغلب همان مرد (یا زن) را میدیدم که در کنار رودخانه با دیگر زنان کار میکرد و مشغول شستن ظرفها بود.
تزیجر در بخشی از کتاب خود می نویسد که افرادی که دچار تحول جنسیتی شدهاند (ترنسجندرها) در اینجا مورد احترام قرار میگیرند و مردم نسبت به آنها مهربان هستند، حداقل در مقایسه با آنچه در غرب مرسوم است.
در نهایت باید اضافه کرد که این مشاهدات تنها به همان دورهایقابل تعمیم است و برای شناخت وضعیت کنونی، به مطالعات و تحقیقات بیشتری نیاز است.
این مطلب را می توانید در سایت کماکان نیز مطالعه کنید:
https://www.kamakaan.com/849?swcfpc=1
کماکان- هنگامی که در کنار شیخ نشسته بودم، پسر نوجوان و زیبایی با دو گیسوی بلند در دو سوی صورتش وارد مضیف شد. از موهای بافته شده او تعجب نکردم، زیرا در میان عربهای هور، و در گذشته بسیاری از مردان، موهای خود را به همین شکل میبافتند. پس از اینکه آن پسر جوان به ما قهوه داد و مضیف را ترک کرد، شیخ پرسید: «آیا متوجه شدی که این جوان مسترجل است؟» من بهطور مبهمی درباره مسترجلها شنیده بودم، اما هرگز یکی از آنها را ندیده بودم.
شیخ اماره سپس توضیح داد: «مسترجل زنی است که به دنیا آمده، اما قلب مردانهای دارد، بنابراین مانند یک مرد زندگی میکند.»
این بخشی از خاطرات ویلفرد تزیجر، نویسنده و جهانگرد بریتانیایی است که در فاصله سالهای ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۸ زمان زیادی را در مناطق مرکزی هور سپری کرد. این مناطق بین مرزهای ایران و عراق قرار دارند و تزیجر یکی از معدود افراد غربی است که زندگی عرب های هور را از نزدیک مشاهده کرده و مستند کرده است. کتاب خاطرات او بارها چاپ شده و همچنان یکی از منابع مهم درباره این جامعه و سبک زندگی آنها به شمار میرود. با این حال، نگاهی استشراقی در دیدگاه او نسبت به این مردمان وجود دارد، نگاهی که از بالاتر به پایین است و در آن گویی یک انسان غربی در حال ثبت جزئیات زندگی قبایلی است که گویی از تاریخ بهجا ماندهاند. با این وجود، در میان این نوشتهها میتوان اطلاعات مفیدی درباره زندگی اجتماعی مردم عرب و تحولات آن یافت.
اما اجازه دهید بازگردیم به مسئله مسترجل ها. تزیجر که از این مسئله متعجب شده بود، از شیخ پرسید: «آیا مردان او را میپذیرند؟»
شیخ اماره پاسخ داد: «قطعاً. ما با او غذا میخوریم و او میتواند در مضیف بنشیند. وقتی او بمیرد، برای او با تفنگهای خود تیراندازی میکنیم تا به او احترام بگذاریم. ما هرگز برای یک زن این کار را نمیکنیم. در روستای مجید، یکی از آنها در جنگ علیه حاجی سلیمان شجاعانه جنگید.»
پرسیدم: «آیا همیشه موهایشان را میبافند؟»
اماره گفت: «معمولاً موهایشان را مانند مردان میتراشند.»
پرسیدم: «آیا مسترجلها ازدواج میکنند؟»
اماره پاسخ داد: «نه، آنها مانند ما با زنان میخوابند.»
تزیجر ادامه میدهد: «با این حال، یک مورد ازدواج را خودم شاهد بودم؛ یک بار که در روستایی برای مراسم ازدواج بودیم، عروس که مسترجل بود، پذیرفته بود که لباسهای زنانه بپوشد و با شوهرش زندگی کند، به شرطی که شوهر هرگز از او درخواست نکند که کارهای زنانه انجام دهد.»
تزیجر همچنین میگوید که «مسترجلها» بسیار مورد احترام بودند و شاید نزدیکترین معادل آنها در تاریخ باستان، آمازونها باشند. در سالهای بعد او با نمونههای بیشتری از مسترجلها آشنا شد. او مینویسد که یک بار مردی با فرزند ۱۲ سالهاش که از کولیک رنج میبرد، نزد من آمد. من فکر میکردم پسر است. اما وقتی خواستم کودک را معاینه کنم، پدرش گفت: «او یک مسترجل است.» در موقعیتی دیگر، مردی را معاینه کردم که جمجمهاش شکسته بود. او گفت که با یک مسترجل درگیر شده و جمجمهاش شکسته است.
اما این فقط مسترجلها نبودند. تزیجر از مشاهداتی میگوید که در آن مردان نیز به شکل زن ظاهر میشدند و با این وجود در محیط اجتماعی پذیرفته میشدند؛ گرچه برخلاف مسترجلها که با افتخار همراه بودند، نگاه به آنها کمی آمیخته با افسوس بود.
تزیجر مینویسد: «یکبار در مضیف نشسته بودم که زنی تنومند و میانسال، با پوشش سیاه معمول زنان، وارد شد. او گفت مشکلی دارد و از آن رنج میبرد. چهرهای برجسته و نسبتاً مردانه داشت. هنگامی که از او خواستم مشکلش را بگوید، دامنش را بالا زد و با اشاره به اندامش گفت: آیا میتوانید این را قطع کنید و مرا به یک زن واقعی تبدیل کنید؟ تزیجر میگوید که باید اعتراف میکردم این عمل جراحی از توان من خارج بود. اما وقتی رفت، شیخ با دلسوزی پرسید: «آیا نمیتوانند این کار را برایش در بصره انجام دهند؟ او واقعاً یک زن است، بیچاره.» تزیجر مینویسد که بعدتر اغلب همان مرد (یا زن) را میدیدم که در کنار رودخانه با دیگر زنان کار میکرد و مشغول شستن ظرفها بود.
تزیجر در بخشی از کتاب خود می نویسد که افرادی که دچار تحول جنسیتی شدهاند (ترنسجندرها) در اینجا مورد احترام قرار میگیرند و مردم نسبت به آنها مهربان هستند، حداقل در مقایسه با آنچه در غرب مرسوم است.
در نهایت باید اضافه کرد که این مشاهدات تنها به همان دورهایقابل تعمیم است و برای شناخت وضعیت کنونی، به مطالعات و تحقیقات بیشتری نیاز است.
این مطلب را می توانید در سایت کماکان نیز مطالعه کنید:
https://www.kamakaan.com/849?swcfpc=1
کماکان - دریچه ای به فرهنگ و زندگی مردم عرب ایران
عرب های هور و تحول جنسیتی - کماکان
زندگی افراد ترنسجندر در میان عرب های هور چگونه بود؟ و آیا امروز این وضعیت تفاوت کرده است یا خیر؟ این مطلب به این پرسش ها پاسخ می دهد و بر اساس بخشی از خاطرات ویلفرد تزیجر، نویسنده و جهانگرد بریتانیایی است که در فاصله سالهای ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۸ زمان زیادی را در…
👍38❤10
نظرسنجی های صامت و انتخابات شگفتی ساز
🖊️ عقیل دغاقله
آمریکا سرزمینی با قواعد خاص خود است. شاید همین ویژگیها تاکنون مانع از آن شده که زنی به مقام ریاستجمهوری برسد. اما نکته جالبتر، قد روسای جمهور این کشور است: از میان ۴۶ رئیسجمهور آمریکا، تنها دو نفر قدی کوتاهتر از میانگین جامعه داشتهاند. همچنین، تنها یک رئیسجمهور سیاهپوست به کاخ سفید راه یافته که او نیز از مادری سفیدپوست متولد شده است.
آلن هورویتز، جامعهشناس آمریکایی، معتقد است که قد بلند روسای جمهور و مدیران ارشد (CEOها) بازتابی از تمایلات ناخودآگاه بشر است که در فرایند تکاملی شکل گرفته است: «انسانها تصور میکنند هر که قد بلندتری دارد، قویتر و شایستهتر است.» اما به نظر می رسد که آمریکاییها به این کلیشه نادرست، که از فرایند تکامل بهجا مانده، بیش از حد پایبند ماندهاند.
حال در این انتخابات، زنی سیاهپوست با قامتی کوتاهتر از رقیب خود وارد میدان رقابت شده است. با در نظر گرفتن شاخصهای فوق، بهنظر میرسد این رقابت از همان ابتدا برای او دشوار و شاید شکستخورده باشد.
هریس همچنین شفافیت و قاطعیت ترامپ را ندارد. ترامپ با گفتمان شفاف و قاطع خود – شامل مواضع ضد مهاجرتی و سیاستهای روشن اقتصادی – پایگاه هوادارانش را حفظ کرده است. در مقابل، هریس هنوز نتوانسته گفتمان مشخصی ارائه دهد. زمانی اوباما با شعار «تغییر» وارد میدان شد؛ اما شعار هریس چیست؟ بهنظر میرسد در هیاهوی رقابتها گم شده است.
این بدان معنا نیست که هریس پایگاه حمایتی ندارد. او همچنان از حمایتهای قابلتوجهی برخوردار است: حزب دموکرات و جریانهای ترقیخواه که به دلیل ترس از بازگشت «فاشیسم» ترامپ، متحدتر از همیشه شدهاند. زنان، که به دلیل سیاستهای محافظهکارانه و مذهبی – از جمله محدودیتهای سختگیرانه بر حق سقط جنین – به سوی دموکراتها گرایش پیدا کردهاند. مردمی که از رفتارهای پر سر و صدای ترامپ خسته شدهاند. و آخر نباید فراموش کرد که طبقه متوسط که در آمریکا برخلاف ایران نقش پررنگتری در انتخابات دارند و بیش از طبقات پایین در رأیگیری شرکت میکنند. آنها بیشتر به هریس متمایل هستند. شاید بگویید خوب طبقات پایین به ترامپ رای می دهند. درست است با این تفاوت که آنها در روز رای دهی کمتر مشارکت می کنند و این می میتواند به نفع هریس تمام شود.
اما نظرسنجی ها چه می گویند؟ نظرسنجیها نشاندهنده رقابت نزدیک و شانهبهشانه میان دو نامزد هستند، علیرغم آنکه روند نظرسنجیهای اخیر نیز به ضرر هریس بوده است. علاوه بر این، میزان حمایت او در میان سیاهپوستان، اسپانیاییتبارها و مسلمانان ضعیفتر از بایدن و حتی هیلاری کلینتون است. بهویژه در میان مسلمانان، هریس به همراهی با سیاستهای اسرائیل و نسلکشی فلسطینیان متهم شده است.
در دستکم هفت ایالت چرخشی و کلیدی، رقابت آنقدر نزدیک است که حتی اگر آریزونا و جورجیا – جایی که ترامپ حدود دو درصد برتری دارد – به او برسد، باز هم نتیجه تغییر چندانی نخواهد کرد: آرای الکترال ترامپ به ۲۴۶ رأی میرسد، اما همچنان از حد نصاب ۲۷۰ رأی فاصله دارد.
اگر آریزونا و جورجیا را تمام شده فرض کنیم نتیجه نهایی انتخابات به پنج ایالت چرخشی دیگر بستگی خواهد داشت؛ ایالتهایی که نظرسنجیها در آنها نشاندهنده رقابت کاملاً مساوی است. کاملا مساوی. بهعنوان مثال، در ایالت کلیدی پنسیلوانیا، هر دو نامزد حدود ۴۷ درصد رای دارند. حال، شما این ایالت را به کدام نامزد خواهید داد؟ ایالتی که به شکل تاریخی آبی رای داده است و در ۲۰۱۶ به ترامپ و در ۲۰۲۰ به بایدن؟ در سایر ایالتهای چرخشی نیز اختلاف آرا حدود ۰.۵ درصد است. هر حدسی بزنید تمایلات درونی را بیان کرده اید.
نکته دیگر اینکه نظرسنجیها از سال ۲۰۱۶ تاکنون با مشکلات جدی مواجه بودهاند. گزارش اخیر نیویورک تایمز نشان داد که در انتخابات ۲۰۱۶، نظرسنجیها به نفع هیلاری کلینتون سوگیری داشتند؛ اما در انتخابات ۲۰۲۰، این سوگیری به نفع ترامپ بود. اکنون، پرسش اساسی این است: اگر در این انتخابات نیز یکی از این سوگیریها تکرار شود، چه رخ خواهد داد؟ سه سناریوی احتمالی اینگونه هستند:
- تکرار سوگیری ۲۰۱۶: ترامپ با اختلافی بیسابقه به پیروزی خواهد رسید.
- تکرار سوگیری ۲۰۲۰: هریس با رأیی چشمگیر و قاطع برنده انتخابات خواهد شد.
- عدم وجود سوگیری (نظرسنجیهای دقیق): در این صورت، شاهد انتخاباتی بسیار نزدیک و پرتنش خواهیم بود، بهطوریکه سرنوشت هر ایالت با اختلاف چند هزار یا شاید چند صد رأی مشخص خواهد شد.
کدام سناریو محقق خواهد شد؟ پاسخ به این سؤال دشوار است. شما میتوانید بر اساس آرزوها و تمایلات شخصی خود حدس بزنید، یا آنکه منتظر بمانیم و ببینیم کدام گروهها تا روز انتخابات راهی صندوق رأی خواهند شد و چگونه این رقابت حساس را رقم خواهند زد.
🆔 @adagha
🖊️ عقیل دغاقله
آمریکا سرزمینی با قواعد خاص خود است. شاید همین ویژگیها تاکنون مانع از آن شده که زنی به مقام ریاستجمهوری برسد. اما نکته جالبتر، قد روسای جمهور این کشور است: از میان ۴۶ رئیسجمهور آمریکا، تنها دو نفر قدی کوتاهتر از میانگین جامعه داشتهاند. همچنین، تنها یک رئیسجمهور سیاهپوست به کاخ سفید راه یافته که او نیز از مادری سفیدپوست متولد شده است.
آلن هورویتز، جامعهشناس آمریکایی، معتقد است که قد بلند روسای جمهور و مدیران ارشد (CEOها) بازتابی از تمایلات ناخودآگاه بشر است که در فرایند تکاملی شکل گرفته است: «انسانها تصور میکنند هر که قد بلندتری دارد، قویتر و شایستهتر است.» اما به نظر می رسد که آمریکاییها به این کلیشه نادرست، که از فرایند تکامل بهجا مانده، بیش از حد پایبند ماندهاند.
حال در این انتخابات، زنی سیاهپوست با قامتی کوتاهتر از رقیب خود وارد میدان رقابت شده است. با در نظر گرفتن شاخصهای فوق، بهنظر میرسد این رقابت از همان ابتدا برای او دشوار و شاید شکستخورده باشد.
هریس همچنین شفافیت و قاطعیت ترامپ را ندارد. ترامپ با گفتمان شفاف و قاطع خود – شامل مواضع ضد مهاجرتی و سیاستهای روشن اقتصادی – پایگاه هوادارانش را حفظ کرده است. در مقابل، هریس هنوز نتوانسته گفتمان مشخصی ارائه دهد. زمانی اوباما با شعار «تغییر» وارد میدان شد؛ اما شعار هریس چیست؟ بهنظر میرسد در هیاهوی رقابتها گم شده است.
این بدان معنا نیست که هریس پایگاه حمایتی ندارد. او همچنان از حمایتهای قابلتوجهی برخوردار است: حزب دموکرات و جریانهای ترقیخواه که به دلیل ترس از بازگشت «فاشیسم» ترامپ، متحدتر از همیشه شدهاند. زنان، که به دلیل سیاستهای محافظهکارانه و مذهبی – از جمله محدودیتهای سختگیرانه بر حق سقط جنین – به سوی دموکراتها گرایش پیدا کردهاند. مردمی که از رفتارهای پر سر و صدای ترامپ خسته شدهاند. و آخر نباید فراموش کرد که طبقه متوسط که در آمریکا برخلاف ایران نقش پررنگتری در انتخابات دارند و بیش از طبقات پایین در رأیگیری شرکت میکنند. آنها بیشتر به هریس متمایل هستند. شاید بگویید خوب طبقات پایین به ترامپ رای می دهند. درست است با این تفاوت که آنها در روز رای دهی کمتر مشارکت می کنند و این می میتواند به نفع هریس تمام شود.
اما نظرسنجی ها چه می گویند؟ نظرسنجیها نشاندهنده رقابت نزدیک و شانهبهشانه میان دو نامزد هستند، علیرغم آنکه روند نظرسنجیهای اخیر نیز به ضرر هریس بوده است. علاوه بر این، میزان حمایت او در میان سیاهپوستان، اسپانیاییتبارها و مسلمانان ضعیفتر از بایدن و حتی هیلاری کلینتون است. بهویژه در میان مسلمانان، هریس به همراهی با سیاستهای اسرائیل و نسلکشی فلسطینیان متهم شده است.
در دستکم هفت ایالت چرخشی و کلیدی، رقابت آنقدر نزدیک است که حتی اگر آریزونا و جورجیا – جایی که ترامپ حدود دو درصد برتری دارد – به او برسد، باز هم نتیجه تغییر چندانی نخواهد کرد: آرای الکترال ترامپ به ۲۴۶ رأی میرسد، اما همچنان از حد نصاب ۲۷۰ رأی فاصله دارد.
اگر آریزونا و جورجیا را تمام شده فرض کنیم نتیجه نهایی انتخابات به پنج ایالت چرخشی دیگر بستگی خواهد داشت؛ ایالتهایی که نظرسنجیها در آنها نشاندهنده رقابت کاملاً مساوی است. کاملا مساوی. بهعنوان مثال، در ایالت کلیدی پنسیلوانیا، هر دو نامزد حدود ۴۷ درصد رای دارند. حال، شما این ایالت را به کدام نامزد خواهید داد؟ ایالتی که به شکل تاریخی آبی رای داده است و در ۲۰۱۶ به ترامپ و در ۲۰۲۰ به بایدن؟ در سایر ایالتهای چرخشی نیز اختلاف آرا حدود ۰.۵ درصد است. هر حدسی بزنید تمایلات درونی را بیان کرده اید.
نکته دیگر اینکه نظرسنجیها از سال ۲۰۱۶ تاکنون با مشکلات جدی مواجه بودهاند. گزارش اخیر نیویورک تایمز نشان داد که در انتخابات ۲۰۱۶، نظرسنجیها به نفع هیلاری کلینتون سوگیری داشتند؛ اما در انتخابات ۲۰۲۰، این سوگیری به نفع ترامپ بود. اکنون، پرسش اساسی این است: اگر در این انتخابات نیز یکی از این سوگیریها تکرار شود، چه رخ خواهد داد؟ سه سناریوی احتمالی اینگونه هستند:
- تکرار سوگیری ۲۰۱۶: ترامپ با اختلافی بیسابقه به پیروزی خواهد رسید.
- تکرار سوگیری ۲۰۲۰: هریس با رأیی چشمگیر و قاطع برنده انتخابات خواهد شد.
- عدم وجود سوگیری (نظرسنجیهای دقیق): در این صورت، شاهد انتخاباتی بسیار نزدیک و پرتنش خواهیم بود، بهطوریکه سرنوشت هر ایالت با اختلاف چند هزار یا شاید چند صد رأی مشخص خواهد شد.
کدام سناریو محقق خواهد شد؟ پاسخ به این سؤال دشوار است. شما میتوانید بر اساس آرزوها و تمایلات شخصی خود حدس بزنید، یا آنکه منتظر بمانیم و ببینیم کدام گروهها تا روز انتخابات راهی صندوق رأی خواهند شد و چگونه این رقابت حساس را رقم خواهند زد.
🆔 @adagha
👍37👎1
انتخابات اخیر آمریکا را چگونه می توان فهمید؟
🖊️ عقیل دغاقله
انتخابات اخیر آمریکا نشان از شکلگیری یک ائتلاف جدید اجتماعی دارد؛ ائتلافی که اگر دموکراتها نتوانند راهبردی برای مقابله با آن ارائه کنند، میتواند قدرت را برای سالها در اختیار خود نگه دارد. این ائتلاف شامل نیروهای محافظهکار مذهبی، فاشیستهای راستگرا که بر برتری نژادی تاکید دارند، طبقه روبهگسترش فقیر و طیف سنتی جمهوریخواهان است. در این میان، این ائتلاف موفق شده است که حتی از میان مردان سیاهپوست و اسپانیاییتبارها نیز یارگیری کند. این حمایت غیرمنتظره باعث افزایش رای ترامپ در ایالتهای آبی نیز شده است. بهعنوان مثال، ترامپ در نیوجرسی که دموکراتها معمولا با فاصله زیادی پیروز آن میشوند، این بار تنها با ۵ درصد اختلاف شکست خورد.
آنچه این نیروهای متنوع را به هم پیوند داده است، تحولات عظیم فرهنگی و اجتماعی است که جامعه آمریکا طی چند دهه گذشته تجربه کرده است. برای درک این موضوع میتوان به وضعیت جامعه الجیبیتیکیو (LGBTQ) اشاره کرد؛ گروههایی که در آمریکا رشد کرده و قدرت اجتماعی به دست آوردهاند. اما در عین حال گروه های مذهبی و محافظه کار جامعه هنوز مخالفت جدی با این موضوع دارند، مخالفتی که بیان نمی شود و غایب می ماند.
یک نمونه از این مخالفت ها را می توان در جنبش آموزش خانگی در میان بسیاری از مذهبی ها دید. بسیاری از مسیحیان محافظه کار، برای مثال، فرزندان خود را از مدارس خارج کرده و به آموزش خانگی روی آوردهاند. در نیوجرسی طی سالهای اخیر بسیاری از مسلمانان را دیده ام که برای جلوگیری از آنچه «آموزشهای جنسی خطرناک» مینامند به آموزش خانگی یا مدارس مذهبی روی آورده اند. ماهانه صدها دلار می دهند تا کودکانشان در «امان» بمانند. البته، این موضوع محدود به مسلمانان نیست؛ همانطور که گفتم جنبش آموزش خانگی در میان مسیحیان و یهودیان نیز رواج دارد.
همچنین در نیوجرسی، مثالی که با آن روبرو بودم، گروهی از مسیحیان، یهودیان و مسلمانان محافظهکار به دعوت یک کلیسا کنار هم آمده اند. هدف این جمع مقابله با «بیاخلاقی» و «انحرافات فرهنگی» است. آنها آموزشهای خانگی را ترویج دهند. و در عمل نگاه منفی به موضوعاتی مانند سقط جنین و حقوق افراد همجنسگرا و ترنسجندر، به نقطهی مشترک آنان تبدیل شده است.
حتی حمایت ایلان ماسک از ترامپ را نیز میتوان در این چارچوب فهمید. ماسک بارها در پیامهای توییتری خود اظهار داشته است که فرزند ترنسجندر خود را به دلیل همین تغییرات «از دست داده» و تاکید کرده که قصد دارد این «ویروس ووک» را ریشهکن کند. این رویکردها را می توان در کمپینهای ترامپ نیز بهوضوح دید.
اما در جامعه آمریکا این مخالفت ها به شکل مستقیم امکان بروز ندارد و بنابراین نامرئی می شود. برای مثال، برخی از مسلمانانی که نگرانی اصلیشان گسترش گروههای LGBTQ است، رای به ترامپ را بهعنوان اعتراض به سیاستهای بایدن در خاورمیانه مطرح میکنند و از آن بهعنوان اعتراضی به «نسلکشی در غزه» یاد میکنند. بخشی از جریان محافظهکار یهودیان نیز حمایت از ترامپ را به دلیل «عدم حمایت کافی بایدن از اسرائیل» توجیه میکنند. البته این را به همه نمی توان تعمیم داد اما حداقل در میان بخشی که به ترامپ رای می دهند این رویکرد وجود دارد.
اینها تنها بخشی از تحولات فرهنگی اخیر هستند. علاوه بر آن میتوان به افزایش قدرت زنان و تغییرات نژادی نیز اشاره کرد. سفیدپوستان، برای مثال، دل خوشی از این پیامهای اجتماعی که مداوم به آنها یادآور میشوند ثروت و قدرت آنها حاصل ساختارهای نژادپرستانه است ندارند. همچنین، پیشبینی میشود که تا سال ۲۰۵۰ جمعیت سفیدپوستان از جمعیت اسپانیاییتباران کمتر شود. و البته که مهاجرت گسترده از دیگر کشورها مزید بر علت است.
و باز این همه ماجرا نیست. عوامل دیگری هم هستند: از جمله ناکامی تیم بایدن-هریس در مدیریت بحرانهای اقتصادی و اجتماعی. تورم آمریکا طی سالهای اخیر کمر اقشار فقیر را خرد کرده است و دموکرات ها درمانی برای این مردم نداشته اند. تورم بهبود یافت اما بدن مردم هنوز کبود است. همچنین دموکراتها در موضوع مهاجرت از مرزهای جنوبی نیز ناموفق بودند. بیش از ۶ میلیون نفر، طبق آمار رسمی، وارد کشور شده اند اما بایدن نتوانست یک قانون جدی برای علاج این مشکل بیابد.
در چنین شرایطی است که شاهد ظهور یک ائتلاف نامنتظره میان جریانهای راست و محافظهکار مذهبی می شویم: ائتلافی که بخشی از مسلمانان، یهودیان و لاتینتباران را در کنار بخش زیادی از سفیدپوستان محافظهکار و راست افراطی قرار می دهد. طبقه رو به گسترش فقیر نیز که از تمرکز دموکراتها بر مطالبات طبقه متوسط و مباحث فرهنگی خسته شدهاند، پایه دیگری برای این ائتلاف شده اند.
🆔 @adagha
🖊️ عقیل دغاقله
انتخابات اخیر آمریکا نشان از شکلگیری یک ائتلاف جدید اجتماعی دارد؛ ائتلافی که اگر دموکراتها نتوانند راهبردی برای مقابله با آن ارائه کنند، میتواند قدرت را برای سالها در اختیار خود نگه دارد. این ائتلاف شامل نیروهای محافظهکار مذهبی، فاشیستهای راستگرا که بر برتری نژادی تاکید دارند، طبقه روبهگسترش فقیر و طیف سنتی جمهوریخواهان است. در این میان، این ائتلاف موفق شده است که حتی از میان مردان سیاهپوست و اسپانیاییتبارها نیز یارگیری کند. این حمایت غیرمنتظره باعث افزایش رای ترامپ در ایالتهای آبی نیز شده است. بهعنوان مثال، ترامپ در نیوجرسی که دموکراتها معمولا با فاصله زیادی پیروز آن میشوند، این بار تنها با ۵ درصد اختلاف شکست خورد.
آنچه این نیروهای متنوع را به هم پیوند داده است، تحولات عظیم فرهنگی و اجتماعی است که جامعه آمریکا طی چند دهه گذشته تجربه کرده است. برای درک این موضوع میتوان به وضعیت جامعه الجیبیتیکیو (LGBTQ) اشاره کرد؛ گروههایی که در آمریکا رشد کرده و قدرت اجتماعی به دست آوردهاند. اما در عین حال گروه های مذهبی و محافظه کار جامعه هنوز مخالفت جدی با این موضوع دارند، مخالفتی که بیان نمی شود و غایب می ماند.
یک نمونه از این مخالفت ها را می توان در جنبش آموزش خانگی در میان بسیاری از مذهبی ها دید. بسیاری از مسیحیان محافظه کار، برای مثال، فرزندان خود را از مدارس خارج کرده و به آموزش خانگی روی آوردهاند. در نیوجرسی طی سالهای اخیر بسیاری از مسلمانان را دیده ام که برای جلوگیری از آنچه «آموزشهای جنسی خطرناک» مینامند به آموزش خانگی یا مدارس مذهبی روی آورده اند. ماهانه صدها دلار می دهند تا کودکانشان در «امان» بمانند. البته، این موضوع محدود به مسلمانان نیست؛ همانطور که گفتم جنبش آموزش خانگی در میان مسیحیان و یهودیان نیز رواج دارد.
همچنین در نیوجرسی، مثالی که با آن روبرو بودم، گروهی از مسیحیان، یهودیان و مسلمانان محافظهکار به دعوت یک کلیسا کنار هم آمده اند. هدف این جمع مقابله با «بیاخلاقی» و «انحرافات فرهنگی» است. آنها آموزشهای خانگی را ترویج دهند. و در عمل نگاه منفی به موضوعاتی مانند سقط جنین و حقوق افراد همجنسگرا و ترنسجندر، به نقطهی مشترک آنان تبدیل شده است.
حتی حمایت ایلان ماسک از ترامپ را نیز میتوان در این چارچوب فهمید. ماسک بارها در پیامهای توییتری خود اظهار داشته است که فرزند ترنسجندر خود را به دلیل همین تغییرات «از دست داده» و تاکید کرده که قصد دارد این «ویروس ووک» را ریشهکن کند. این رویکردها را می توان در کمپینهای ترامپ نیز بهوضوح دید.
اما در جامعه آمریکا این مخالفت ها به شکل مستقیم امکان بروز ندارد و بنابراین نامرئی می شود. برای مثال، برخی از مسلمانانی که نگرانی اصلیشان گسترش گروههای LGBTQ است، رای به ترامپ را بهعنوان اعتراض به سیاستهای بایدن در خاورمیانه مطرح میکنند و از آن بهعنوان اعتراضی به «نسلکشی در غزه» یاد میکنند. بخشی از جریان محافظهکار یهودیان نیز حمایت از ترامپ را به دلیل «عدم حمایت کافی بایدن از اسرائیل» توجیه میکنند. البته این را به همه نمی توان تعمیم داد اما حداقل در میان بخشی که به ترامپ رای می دهند این رویکرد وجود دارد.
اینها تنها بخشی از تحولات فرهنگی اخیر هستند. علاوه بر آن میتوان به افزایش قدرت زنان و تغییرات نژادی نیز اشاره کرد. سفیدپوستان، برای مثال، دل خوشی از این پیامهای اجتماعی که مداوم به آنها یادآور میشوند ثروت و قدرت آنها حاصل ساختارهای نژادپرستانه است ندارند. همچنین، پیشبینی میشود که تا سال ۲۰۵۰ جمعیت سفیدپوستان از جمعیت اسپانیاییتباران کمتر شود. و البته که مهاجرت گسترده از دیگر کشورها مزید بر علت است.
و باز این همه ماجرا نیست. عوامل دیگری هم هستند: از جمله ناکامی تیم بایدن-هریس در مدیریت بحرانهای اقتصادی و اجتماعی. تورم آمریکا طی سالهای اخیر کمر اقشار فقیر را خرد کرده است و دموکرات ها درمانی برای این مردم نداشته اند. تورم بهبود یافت اما بدن مردم هنوز کبود است. همچنین دموکراتها در موضوع مهاجرت از مرزهای جنوبی نیز ناموفق بودند. بیش از ۶ میلیون نفر، طبق آمار رسمی، وارد کشور شده اند اما بایدن نتوانست یک قانون جدی برای علاج این مشکل بیابد.
در چنین شرایطی است که شاهد ظهور یک ائتلاف نامنتظره میان جریانهای راست و محافظهکار مذهبی می شویم: ائتلافی که بخشی از مسلمانان، یهودیان و لاتینتباران را در کنار بخش زیادی از سفیدپوستان محافظهکار و راست افراطی قرار می دهد. طبقه رو به گسترش فقیر نیز که از تمرکز دموکراتها بر مطالبات طبقه متوسط و مباحث فرهنگی خسته شدهاند، پایه دیگری برای این ائتلاف شده اند.
🆔 @adagha
👍55👎4❤2
در این شب، دلم با مردم ایران است. شب تلخی است. تفاوتی باچند شب گذشته ندارد و قصه هر شب همین است. و البته کاری از دستم برنمیآید، اما میدانم تنها راه و وظیفه در این لحظه، ایستادگی در برابر تجاوز و اشغال خارجی و سخن گفتن از آن است. صریح باشیم و صریح بگوییم.
همزمان با آن، باید در برابر فاشیسم پهلوی نیز ایستاد. مزدور جایی در این کشور ندارد؛ بهویژه آنان که بر خون کودکان و بیگناهان پا میگذارند و آن را توجیه میکنند تا به قدرت برسند.
جنگ خطرناک، تلخ و دردآور است، اما انسجام، در کنار هم بودن و دست به دست هم دادن میتواند مرهمی بر این دردها باشد.
و در روز پس از جنگ (و البته امروز هم)، میتوان دوباره برای زن، برای زندگی و برای آزادی جنگید؛ با این تفاوت که در پایان این جنگ، شر جریان مزدور راست نیز پایان یافته است.
با همبستگی
همزمان با آن، باید در برابر فاشیسم پهلوی نیز ایستاد. مزدور جایی در این کشور ندارد؛ بهویژه آنان که بر خون کودکان و بیگناهان پا میگذارند و آن را توجیه میکنند تا به قدرت برسند.
جنگ خطرناک، تلخ و دردآور است، اما انسجام، در کنار هم بودن و دست به دست هم دادن میتواند مرهمی بر این دردها باشد.
و در روز پس از جنگ (و البته امروز هم)، میتوان دوباره برای زن، برای زندگی و برای آزادی جنگید؛ با این تفاوت که در پایان این جنگ، شر جریان مزدور راست نیز پایان یافته است.
با همبستگی
❤81👍7👎5