پیوسته همان رنج تحلیلناپذیر را بهتنهایی تحمل میکرد و پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی میاندیشید. «یعنی چه؟ آیا به راستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب میداد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» میپرسید: «ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟» و ندا جواب میداد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.
مرگ ایوان ایلیچ|تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ|تولستوی
سرانجام، آن روز فرارسید، روزی که او از این دگرگونیها با اندوه یادکرده، لب به گلایه گشود و از آن پس تنها بـر اين بنیاد اندوهزا، همچون خواجه شیرازی که نقشهایی چنین پندارگین، در هر واژه و در هر سروده پرشور و احساسش، جان میگیرند، سخن گفت و سرود. او سرپنجه مرگ را بر هستی خویش یافته، همانند پروانهای در زندگانی یکروزه خود، همه شیرینی و شور و زیبایی خویش را تنها برای مردن به کار گرفت.
النورا|ادگار آلن پو
النورا|ادگار آلن پو
Parseh Shabangahi
Nosrat Rahmani
با اشکهایمان؛
تهمت به جاودانگی درد میزدیم
با دردهایمان
بهتان به عشق
بیگانگی رسالت ما بود
پرسه شبانگاهی|نصرت رحمانی
تهمت به جاودانگی درد میزدیم
با دردهایمان
بهتان به عشق
بیگانگی رسالت ما بود
پرسه شبانگاهی|نصرت رحمانی
"من اغلب فکر می کردم که دزد احساسات دیگران هستم. عکاسی از دو عاشق در حالی که یک بوسه را به اشتراک می گذارند مساوی است با دزدیدن آن، اما با تصمیم به عکاسی - این شغل من است - وظیفه می دانم آنچه را که گرفته ام برگردانم و با نهایت احتیاط آن را برگردانم."
-ادوارد بوبات
Edouard Boubat by Mariana Cook, 1985
-ادوارد بوبات
Edouard Boubat by Mariana Cook, 1985
من از تو آموخته بودم كه چطور به آرزوهايم زود دست يابم و اين تو بودی كه به من آموختی چگونه آسان از جانم دست بكشم. چرا كه زود رسيدن، زود فهميدن را در پی داشت و زود فهميدن زود بريدن را.
هادی پاکزاد
هادی پاکزاد
Jadeye Shab
B-Band
منو ببر دوباره به شب دیدارمون
دلم تنگه برای تب آشناییمون
منو ببر دوباره به شب دیدارمون
لبام تشنه به طعم اون اولین بارمون
@anamorphyn
دلم تنگه برای تب آشناییمون
منو ببر دوباره به شب دیدارمون
لبام تشنه به طعم اون اولین بارمون
@anamorphyn
من تنم را حس نمیکنم، من نمیدانم زندگیام از کجا شروع میشود و به کجا ختم میشود، بسیار اتفاق افتاده است که مرا صدا کردهاند و من جواب ندادهام، بس که تعجب کردهام که من هم اسمی دارم. ولی من در تنِ همهٔ مردم رنج میکشم، من روی همهٔ گونهها سیلی میخورم، من با مرگِ همه میمیرم.
شیطان و خدا|ژانپل سارتر
شیطان و خدا|ژانپل سارتر
من کلمه «درخت» را نوشتم
اما به تنهایی خیلی رقت انگیز به نظر می رسید
پس من یک درخت دیگر اضافه کردم
و درختان تبدیل به جنگل شدند
هنگامی که به کلمه «تنها» می نگرم
من می دانم که چرا درختان گریه می کنند
فقط به این دلیل؛
که وقتی «عشق» شروع می شود
«تنهایی» از راه می رسد
شوجی ترایاما
اما به تنهایی خیلی رقت انگیز به نظر می رسید
پس من یک درخت دیگر اضافه کردم
و درختان تبدیل به جنگل شدند
هنگامی که به کلمه «تنها» می نگرم
من می دانم که چرا درختان گریه می کنند
فقط به این دلیل؛
که وقتی «عشق» شروع می شود
«تنهایی» از راه می رسد
شوجی ترایاما