❄𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬❄ – Telegram
سناریوی دارک برای تو:


چند وقتی بود که نگاه های سنگینی رو روی خودت حس میکردی، توی محل کار و مسیر رفت و برگشت به خونه، چند باری از دوستا و همکارات شنیده بودی که یه مرد خوش قیافه و درشت هیکل مدام نگاهت میکنه و به نظر خودت این موضوع ترسناک بود...

چند باری سعی کردی ازش فرار کنی ولی هربار بدتر میشد و حتی چند باری دقیقا جلوی روت ظاهر میشد و بدون اینکه بتونی حرفی بزنی با نگاه ترسناکش بهت خیره میشد و لبخند میزد، این اتفاق انقدر ادامه داشت که بالاخره یکی از روزا تو رو دزدید و به خونه‌اش برد


⚠️ از اینجا به بعد شامل خشونت میشه اگه از خوندن این چیزا اذیت میشی نخون⚠️


توی خونه به نظر عادی بود اما تنها موندن با اون هیولای رو به روت ترسناکش میکرد، دست و پاهات بسته شده بودن و حتی نمیدونستی قراره چه بلایی سرت بیاد، متاسفانه اون مرد عاشق خون بود مخصوصا خون آدمایی که خودش اونها رو آزار میداد و یا زخمی میکرد. اون یه متجاوز وحشی بود و حتی در حین کارایی که باهات میکرد کتکت میزد و از ابراز خطرناکی مثل اره و انبر دست برای اذیت کردنت استفاده میکرد انقدر که از بدنت خون بیاد و نفسی برات نمونه... تا آخرین لحظه ی مرگت
What It Is[bts-music.ir]
Doechii
#music

♡   ‌ ‌      ❍ㅤ         ⎙ㅤ    ‌     ⌲
ˡᶦᵏᵉ ‌    ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ      ˢᵃᵛᵉ          ˢʰᵃʳᵉ
سناریوی دارک برای لی جیه:


از روی زمین بلند میشی و به اطراف نگاه میکنی، توی راهروی طولانی و عجیبی گیر افتاده بودی و تقریبا هیچ چیز از گذشته یادت نمیومد، نمیدونستی که کجایی و یا قبل از این کجا و مشغول چه کاری بودی، شروع میکنی به راه رفتن داخل راهرو که ناگهان مانیتور های مختلف در گوشه و کناره راهرو روشن میشه و تصویر مردی رو نمایش میده که بدون هیچ حرفی یا حرکتی بهت زل زده و لبخند احمقانه ای روی صورتشه، این موضوع ترسناک بود ولی هنوز چالش های اصلی ماجرا شروع نشده بود


⚠️ از اینجا به بعد محتوا سنگین تره⚠️


چند ساعتی که توی راهرو ها راه میری سرگیجه میگیری و از پا می افتی، صداهای نویز مانیتور ها عذابت میداد و نمیتونستی ازشون فرار کنی، گرمای مانیتور ها کلافه ات میکرد، این مسیر جهنمی تموم نمیشد، نه آبی نه غذایی... با این وضعیت حتی خوابم غیر ممکن بود، بالاخره تلاش میکنی با سرعت بیشتری این راهروی لعنتی رو ادامه بدی تا تموم بشه و بعد از کمی ادامه دادن یه نفر دیگه رو میبینی، وقتی جلو میری متوجه میشی که فقط یه جسد پوسیده بدبوئه اما بدتر اینجاست که صدها جسد دیگه هم اونجا بود که هیچکدوم راه خروجی رو پیدا نکرده بودن...
سناریوی دارک برای تو:


همسایه ای که به تازگی اومده بود رفتار مرموزی داشت، به ظاهر یه آدم ساکت و گوشه نشین بود اما در واقع یکی از مشهور ترین قاتلان دنیا بود، اون مدام این کارو تکرار میکرد، هربار خونه‌ای جدید میگرفت و با کشتن همسایه هاش توی اون خونه یه قتل سریالی رو شروع میکرد و حالا اینبار تو رو انتخاب کرده بود



⚠️ محتوای خشونت آمیز⚠️


بعد از اینکه تو رو به خونه اش دعوت کرده بود متوجه میشی که هیچکس بجز تو داخل خونه نیست و البته یک عروسک مرموز که توی هر اتاقی که میرفتی اونجا هم دیده میشد، عروسک مدام زمزمه میکرد:
خودت رو بکش... خودت رو بکش...
حلقه ی طناب دار توی هر اتاق بالای صندلی عروسک آویزون بود، نکته‌ی ترسناک این داستان اونجایی بود که هربار که سعی میکردی یه راه خروج پیدا کنی شخصی تو رو بیهوش میکرد و دوباره به مکان اولت تو رو برمیگردوند...
این اتفاق انقدر تکرار میشد تا زمانی که یا از تشنگی و گرسنگی بمیری و یا دست به خودکشی بزنی، افرادی هم بودن که برای دفاع از خود دست به قتل زده بودن یا حتی تیکه پاره کردن عروسک ولی دچار نفرین عروسک میشدن و تبدیل به قاتل بعدی میشدن
سناریوی دارک برای تو :


مدت ها بود که داستان قاتل سریالی ساحلی پخش شده بود و به مردم هشدار داده بودن که احتیاط کنن، خونه‌ی تو نزدیک ساحل بود و همیشه عادت داشتی لحظه های غروب رو تماشا کنی، مخصوصا که غروب های ساحل و دریا هیچوقت خلوت نمیشد بلکه همیشه پر از آدم های عاشق بود که در کنار هم این منظره رو تماشا میکردن اما از وقتی ماجرای قاتل سریالی پخش شده بود حتی این غروب زیبا هم برای مردم ترسناک به نظر میرسید، یکی از روز هایی که تنهایی کنار دریا ایستاده بودی متوجه مردی میشی که با لبخند مرموزی به سمتت میومد، سعی میکنی فاصله اتو باهاش حفظ کنی، مرد با همون لبخند مرموز به غروب خورشید نگاه میکنه و میگه:
بالاخره میتونیم فقط خودمون دوتا به غروب نگاه کنیم
همون لحظه بود که متوجه شدی بجز شما دو نفر هیچکس دیگه ای توی اون محوطه نیست و قبل از اینکه بتونی کاری کنی دهنت رو با دستش میگیره...


⚠️ محتوای خشونت آمیز⚠️


مرد تو رو به زور به سمت دریا میکشونه و تلاش میکنه که زیر آب دریا ببرتت، مدام دست و پا میزدی و تلاش میکردی خودتو نجات بدی اما اون تو رو زیر آب میبره و تا زمانی که هردو باهم خفه نمیشدین ولت نمیکنه


سناریوی دارک برای تو:


در ظاهر آدم مهربون و بامزه ای میومد که فقط در خیاطی مهارت داره اما در واقع اون یکی از شکنجه گر های معروف که کارش تعویض کردن اجزای بدن به الیاف و دکمه اس...
اون همیشه از تو خوشش میومد و حتی بارها تو رو به قرار دعوت کرده بود، باهات مهربون بود و برات گل میاورد اما همه چیز از روزی شروع شد که گفت:
همیشه لبخند بزن! لبخندت قشنگه... همیشه لبخند بزن



⚠️ داستان ترسناک میشود⚠️


اون تصمیم گرفته بود که هرجور شده با تو تنها بمونه، اجزای صورتت رو با انگشتاش مدام نوازش میکرد و یا لمس میکرد، انقدر که بالاخره به زبون آورد که میخواد تک تک اجزای صورتت رو با نخ سوزن بدوزه، مخصوصا لبخندت رو...
برات دکمه های مخصوص انتخاب کرده بود که با چشم هات عوض کنه و چشم هاتو برای همیشه پیش خودش نگه داره، لبخندت رو میخواست بدوزه که همیشه اونو ببینه، میخواست موهاتو با پوست سرت بکنه تا بجاش سرتو با کاموا پر کنه و موهاتو برای خودش برداره و به عنوان نخ دوخت و دوز استفاده کنه...
تمام این کلمات رو به زبون میاورد و برات توصیف میکرد، در آخر با یه لبخند دستات رو گرفت و زمزمه کرد:
خب... شروع کنیم؟!
سناریوی دارک برای تو:


چند وقتی بود که همسایه ی جدیدی براتون اومده بود، تو اهمیتی نمیدادی، ترجیح میدادی خیلی با همسایه ها گفت و گو نداشته باشی، خودتم انسان تنهایی بودی و تنهایی زندگی میکردی.



⚠️ داستان ترسناک میشود⚠️


یکی از روز های طوفانی که مونده بودی خونه و یه فنجون نوشیدنی گرم میخوردی و به بیرون نگاه میکردی متوجه شدی که همسایه ی جدیدت جلوی در خونه ایستاده، دوست نداشتی یه همسایه ی فضول باشی پس نگاهتو ازش گرفتی ولی وقتی دوباره به بیرون نگاه کردی اون مرد وسط خیابون بود و زیر بارون ایستاده بود، برق اونطرف خیابون رفته بود و اونطرف تاریک شده بود، بنابراین نمیشد چهره اشو تشخیص داد ولی وقتی برای سومین بار سعی کردی نادیده اش بگیری متوجه شدی کاملا ناپدید شده...
سرت رو برمیگردونی که به خونه‌ی خودت نگاه کنی و اون همسایه ی مرموز رو از سرت بیرون کنی ولی ناگهان برقای خونه قطع میشه، همسایه ی مرموزت درست جلوی صورتت ظاهر میشه، تو رو خفه میکنه و انقدر سرتو به پنجره میکوبه که خونت همه جا پاشیده میشه، چند ثانیه بعد برقا ب میگرده و هیچکس بجز تو توی اون خونه دیده نمیشه
1