سناریوی دارک برای تو:
⚠️ داستان ترسناک میشود⚠️
در ظاهر آدم مهربون و بامزه ای میومد که فقط در خیاطی مهارت داره اما در واقع اون یکی از شکنجه گر های معروف که کارش تعویض کردن اجزای بدن به الیاف و دکمه اس...
اون همیشه از تو خوشش میومد و حتی بارها تو رو به قرار دعوت کرده بود، باهات مهربون بود و برات گل میاورد اما همه چیز از روزی شروع شد که گفت:
همیشه لبخند بزن! لبخندت قشنگه... همیشه لبخند بزن
⚠️ داستان ترسناک میشود⚠️
اون تصمیم گرفته بود که هرجور شده با تو تنها بمونه، اجزای صورتت رو با انگشتاش مدام نوازش میکرد و یا لمس میکرد، انقدر که بالاخره به زبون آورد که میخواد تک تک اجزای صورتت رو با نخ سوزن بدوزه، مخصوصا لبخندت رو...
برات دکمه های مخصوص انتخاب کرده بود که با چشم هات عوض کنه و چشم هاتو برای همیشه پیش خودش نگه داره، لبخندت رو میخواست بدوزه که همیشه اونو ببینه، میخواست موهاتو با پوست سرت بکنه تا بجاش سرتو با کاموا پر کنه و موهاتو برای خودش برداره و به عنوان نخ دوخت و دوز استفاده کنه...
تمام این کلمات رو به زبون میاورد و برات توصیف میکرد، در آخر با یه لبخند دستات رو گرفت و زمزمه کرد:
خب... شروع کنیم؟!
سناریوی دارک برای تو:
⚠️ داستان ترسناک میشود⚠️
چند وقتی بود که همسایه ی جدیدی براتون اومده بود، تو اهمیتی نمیدادی، ترجیح میدادی خیلی با همسایه ها گفت و گو نداشته باشی، خودتم انسان تنهایی بودی و تنهایی زندگی میکردی.
⚠️ داستان ترسناک میشود⚠️
یکی از روز های طوفانی که مونده بودی خونه و یه فنجون نوشیدنی گرم میخوردی و به بیرون نگاه میکردی متوجه شدی که همسایه ی جدیدت جلوی در خونه ایستاده، دوست نداشتی یه همسایه ی فضول باشی پس نگاهتو ازش گرفتی ولی وقتی دوباره به بیرون نگاه کردی اون مرد وسط خیابون بود و زیر بارون ایستاده بود، برق اونطرف خیابون رفته بود و اونطرف تاریک شده بود، بنابراین نمیشد چهره اشو تشخیص داد ولی وقتی برای سومین بار سعی کردی نادیده اش بگیری متوجه شدی کاملا ناپدید شده...
سرت رو برمیگردونی که به خونهی خودت نگاه کنی و اون همسایه ی مرموز رو از سرت بیرون کنی ولی ناگهان برقای خونه قطع میشه، همسایه ی مرموزت درست جلوی صورتت ظاهر میشه، تو رو خفه میکنه و انقدر سرتو به پنجره میکوبه که خونت همه جا پاشیده میشه، چند ثانیه بعد برقا ب میگرده و هیچکس بجز تو توی اون خونه دیده نمیشه
❤1
Zolf
Mohsen Namjoo & Shahryar Masrour [Taraneha.Net]
زلف بر باد مده
تا ندهی بر بادم
✨️✨️
سناریوی دارک برای تو:
⚠️ داستان ترسناک میشود⚠️
در محله ی شما داستانی وجود داشت درباره خونه ای قدیمی که آدم های اطراف اون خونه ناپدید شدن و به همین دلیل خیلی ها جرئت نزدیک شدن به اون خونه رو نداشتن...
تو هم که داستان های ترسناک اون رو شنیده بودی همیشه از دور به خونهی نفرین شده که هاله ی نحسی ازش حس میشد نگاه میکردی.
⚠️ داستان ترسناک میشود⚠️
بالاخره یکی از روز ها بخاطر جو آدمایی که توی یک مهمونی دوستانه دورت جمع شده بودن تصمیم گرفتی برای یه ماجراجویی کوچولو به اون خونه برید.
خونه تاریک و متروکه بود و برحسب اتفاق در خونه همیشه باز بود. تعداد شما زیاد بود و همین باعث میشد فکر کنید که خطری تهدیدتون نمیکنه اما کی فکرشو میکرد که تو و تمام دوستات با هر قدمی که برمیدارین بین تار های باریک و سفید مو گیر بیوفتین.
تا جایی که دیگه حتی حرکت کردن غیر ممکن میشد...
اول نامرئی به نظر میرسیدن، بعد شبیه به تار عنکبوت ولی وقتی که اون زن ترسناک آدم خوار با دهن خونی داشت گوشت تک تکتون رو میخورد متوجه شدی که از همون اول این یه تله ی انسانی با تار های مو یک آدمه
🤩1
سناریوی دارک برای تو:
⚠️ داستان ترسناک میشود⚠️
در شهری که توش زندگی میکنی شایعه ای وجود داره درمورد یک کافه که خیلی سال پیش بسته شده و کاملا متروکه است، طبق شایعات اون کافه هر چند وقت یکبار ظاهر میشه و از داخلش صدای موسیقی و شادی میاد و نورش خیره کننده است و آدم هارو به خودش جذب میکنه ولی تا حالا کسی اون کافه رو واقعا ندیده و یا اگر کسی دیده هیچ اثری ازش باقی نمونده...
⚠️ داستان ترسناک میشود⚠️
یک روز درحالی که به خونه میرفتی ، توی راه صدای موسیقی قشنگی از سمت یه کافه میشنوی، به نظر پر از آدمایی بود که با خوشحالی دست میزنن، پا میکوبن و یکصدا اون آهنگ رو میخونن، اول لبخندی زدی و خواستی به راحت ادامه بدی اما بعد متوجه شدی که هرقدمی که برمیداری به سمت اون کافه اس، توی اون کوچه و خیابون ها هیچکس بجز تو دیده نمیشد که ازش کمک بخوای، مثل یه خواب بی اختیار بدنت حرکت میکرد به داخل کافه، در کافه رو باز میکنی و با تصویر وحشتناکی رو به رو میشی، همهی اون صدا های شادی و خنده فقط از یک دستگاه پخش موسیقی میومد و تمام آدم هایی که از اون کوچه عبور میکردن همگی بدون اختیار دور اون دستگاه پخش موسیقی جمع شده بودن انگار که همه هیپنوتیزم شده بودن
Forwarded from ☼𝓐𝓹𝓻𝓲𝓬𝓲𝓪 ❂ (𝐒𝐡𝐞𝐫𝐥𝐞𝐲♠)
خب خب دارم یه چالش درست و حسابی میذارم، هر چند نفر که دلتون میخواد میتونید توش شرکت کنید اصلا محدودیت نداره
این پیامو فور کنید و ایموجی 🎲 رو بفرستید :
@moonnight_core
این پیامو فور کنید و ایموجی 🎲 رو بفرستید :
عدد ۱ : یه رنگ بگو و یه گل انیمهای برات بسازم
عدد ۲ : یه حیوون بگو تا یه نسخه تخیلی ازش برات بسازم
عدد ۳ : یه جنسیت و سه تا صفت بگو یه کاراکتر برات بسازم
عدد ۴ : یه آهنگ بفرست یه خواننده انیمهای برات بسازم
عدد ۵ : شب یا روز، انتخاب کن برات یه آسمون انیمهای بسازم
عدد ۶ : هرچی دلت میخواد بگو همونو برات بسازم
@moonnight_core