@unagiCalin
"شب های زیادی به سقف اتاقم خیره میشدم و با خود میگفتم: آیا تمام این درد ها از حماقت من است یا بیهوده بودن تلاش هایم؟ جوابی که هرگز پیدا نکردم..گاهی اوقات با خودم فکر میکردم که این دو سوال حتی ربطی هم به یکدیگر ندارند، اما خراش بزرگی در قلبم ایجاد کردند که حتی قوی ترین دارو ها هم نمیتوانند آن را درمان کنند؛ چون درست به لحظاتی فکر میکنم که چگونه زانو زده بودم و تلاش میکردم تا بتوانم بخشی از درخشندگی ذوق چشمان آنها باشم، غافل از اینکه آنها انسان هایی طمعکارند با ذات کلاغ؛گاهی احساس گناه میکنم که چرا این وجود پر از غنیمت خویش را صرف انسان هایی کردم که کل دنیا را هم میدادی باز هم برایشان کافی نبود، و حال به آن بخش های وجودم که برای ادامه راه نیاز دارم نگاه میکنم، گودال هایی عمیق میبینم که پر کردنشان کار حضرت فیل است، اما ناشدنی هم نیست.
"روزی هم خواهد رسید که قلب خسته من دوباره همانند روز های اوجش بتپد، اما نه اینبار برای دیگران، بلکه برای خودم تا بتوانم راه طولانی ای که در برابرم هست را بپیمایم تا بتوانم مکانی امن برای این شئ قیمتی [قلبم] پیدا کنم."
"شب های زیادی به سقف اتاقم خیره میشدم و با خود میگفتم: آیا تمام این درد ها از حماقت من است یا بیهوده بودن تلاش هایم؟ جوابی که هرگز پیدا نکردم..گاهی اوقات با خودم فکر میکردم که این دو سوال حتی ربطی هم به یکدیگر ندارند، اما خراش بزرگی در قلبم ایجاد کردند که حتی قوی ترین دارو ها هم نمیتوانند آن را درمان کنند؛ چون درست به لحظاتی فکر میکنم که چگونه زانو زده بودم و تلاش میکردم تا بتوانم بخشی از درخشندگی ذوق چشمان آنها باشم، غافل از اینکه آنها انسان هایی طمعکارند با ذات کلاغ؛گاهی احساس گناه میکنم که چرا این وجود پر از غنیمت خویش را صرف انسان هایی کردم که کل دنیا را هم میدادی باز هم برایشان کافی نبود، و حال به آن بخش های وجودم که برای ادامه راه نیاز دارم نگاه میکنم، گودال هایی عمیق میبینم که پر کردنشان کار حضرت فیل است، اما ناشدنی هم نیست.
"روزی هم خواهد رسید که قلب خسته من دوباره همانند روز های اوجش بتپد، اما نه اینبار برای دیگران، بلکه برای خودم تا بتوانم راه طولانی ای که در برابرم هست را بپیمایم تا بتوانم مکانی امن برای این شئ قیمتی [قلبم] پیدا کنم."