بسیج دانشجویی دانشکده منابع طبیعی و محیط‌زیست – Telegram
بسیج دانشجویی دانشکده منابع طبیعی و محیط‌زیست
166 subscribers
1.32K photos
199 videos
52 files
183 links
🌳《دانشکده منابع طبیعی و محیط زیست》💚

✍🏻اطلاع‌رسانی اخبار مهم دانشگاه فردوسی و دانشکده
Download Telegram
🔅قدرشناس🔅

یه شب بارونی بود و فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع کردم به شستن لباس‌ها و ظرف‌ها. همینطور که داشتم لباس می‌شستم دیدم حمید اومده پست سرم وایساده؛ گفتم :«اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟» دو زانو کنار حوض نشست و دست‌های یخ زده‌ام رو از توی تشت آورد بیرون و گفت:«ازت خجالت می‌کشم. من نتونستم اون زندگی‌ای که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه پدرش با ماشین لباسشویی لباس می‌شسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه...»؛ حرفش رو قطع کردم و گفتم:« من مجبور نیستم، با علاقه دارم کار می‌کنم. همین قدر که درک می‌کنی و می‌فهمی و قدرشناس هستی، برام کافیه».

🍂شهید سید عبدالحمید قاضی میر سعید🍂

(نشریه امتداد، شماره۱۱، صفحه ۳۵)

#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۳)


#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe

#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
5
🔸مراسم بزرگداشت شهدای خدمت به مناسبت اولین سالگرد شهدای پرواز اردیبهشت ماه

🕒 زمان: ۳۱ اردیبهشت ماه

📍مکان: دانشگاه فردوسی مشهد

#عزیز_جاودان

#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
#گروه_رسانه_ای_شهاب_ثاقب

🆔 @basfum
💔2
💠وظیفه💠

تازه از جبهه برگشته بود ولی انگار خستگی براش معنی نداشت، رسیده و نرسیده رفت سراغ لباس‌ها و شروع کرد به شستن. فردا صبح هم ظرف‌ها رو شست.
مادرم که از کارش ناراحت شده بود خواهش کرد که این کارها رو نکنه، ولی یونس گوشش بدهکار نبود و می‌گفت:«خاله جون این کارها وظیفه منه، من که هیچوقت خونه نیستم‌، لااقل این چند روزی که هستم باید به خانمم کمک کنم».

🎍شهید یونس زنگی آبادی🎍

(همسفر شقایق، صفحه ۳۱)

#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۴)


#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe

#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
6
🔹سنگِ تموم🔹

زمستون بود و نزدیک عملیات خیبر. شب که اومد خونه، اول به چشماش نگاه کردم، سرخِ سرخ بود. داد می‌زد که چند شبه خواب به این چشم‌ها نیومده. بلند شدم سفره رو بیارم ولی نذاشت. گفت:«امشب نوبت منه، امشب باید از خجالتت در بیام»، گفتم:«تو بعد از این همه وقت خسته و کوفته اومدی...»؛ نذاشت حرفم تموم بشه، بلند شد و غذا رو آورد. بعدش غذای مهدی رو با حوصله بهش داد و سفره رو جمع کرد. آخرش هم چایی ریخت و گفت:«بفرما».

🍃شهید حاج محمد ابراهیم همت🍃

(به مجنون گفتم زنده بمان، صفحه ۵۲)

#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۵)


#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe

#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
6
🔸مراسم بزرگداشت شهدای خدمت به مناسبت اولین سالگرد شهدای پرواز اردیبهشت ماه

📌سخنران :
محسن منصوری
معاون اجرایی ریاست جمهوری در دولت سیزدهم

📌مداح:
حاج میثم مطیعی

📌با اجرای:
مرتضی مقبولی

🕒 زمان: ۳۱ اردیبهشت ماه، ساعت ۱۲

📍مکان: دانشگاه فردوسی مشهد، دانشکده علوم پایه

#عزیز_جاودان

#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
#گروه_رسانه_ای_شهاب_ثاقب

🆔 @basfum
🔥3
📐مهندس🔧

وقتی می‌اومد خونه دیگه نمی‌ذاشت من کار کنم. زهرا رو می‌ذاشت روی پاهاش و با دست به پسرمون غذا می‌داد. می‌گفتم:« یکی از بچه‌ها رو بده به من»؛ با مهربونی می‌گفت:«نه، شما از صبح تا حالا به اندازه کافی زحمت کشیدی».
مهمون هم که می‌اومد، پذیرایی با خودش بود. دوستاش به شوخی می‌گفتند:«مهندس که نباید تو خونه کار کنه!» می‌گفت:«من که از حضرت علی (ع) بالاتر نیستم. مگه به حضرت زهرا (سلام الله علیها) کمک نمی‌کردند؟»

🌾شهید حسن آقاسی زاده🌾

(شهاب، صفحه ۷۴)

#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۶)


#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe

#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸مراسم بزرگداشت شهدای خدمت به مناسبت اولین سالگرد شهدای پرواز اردیبهشت ماه

📌سخنران :
محسن منصوری
معاون اجرایی ریاست جمهوری در دولت سیزدهم


📌مداح:
حاج میثم مطیعی


📌با اجرای:
مرتضی مقبولی


🕒 زمان: ۳۱ اردیبهشت ماه، ساعت ۱۲

📍مکان: دانشگاه فردوسی مشهد، دانشکده علوم پایه

#عزیز_جاودان

#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
#گروه_رسانه_ای_شهاب_ثاقب

🆔 @basfum
3
🌱بارِ زندگی🌱

مهمون‌ها که رفتند افتاد به جون ظرف‌ها. گفت:«من می‌شورم تو آب بکش» گفتم:«بیا برو بیرون خودم می‌شورم» ولی گوشش بدهکار نبود. دستشو کشیدم و از آشپزخونه بیرونش کردم ولی باز راضی نشد. یه پارچه بست به کمرش و شروع کرد به شستن ظرف‌ها. تموم که شد رفت سراغ اتاق‌ها و شروع کرد به جارو کردن و گردگیری کردن.
می‌گفت:«من شرمنده تو هستم که بار زندگی روی دوشِت سنگینی می‌کنه».

🍂شهید علی بینا🍂

(تلِ آتشین، صفحه ۲۹۱)

#همسفران
#داستان #سبک_زندگی
#خاطراتی_از_همسرداری_شهدا (۷)


#بسیج_دانشجویی_دانشکده_منابع_طبیعی_و_محیط_زیست
🇮🇷@bas_manabe

#بسیج_دانشجویی_دانشگاه_فردوسی_مشهد
🇮🇷@basfum
7