آ-گاه – Telegram
آ-گاه
2.02K subscribers
93 photos
30 videos
13 files
110 links
یادداشت های من
[ ابوطالب صفدری، فیلسوف تکنولوژی، آلمان]
Instagram: Abootaleb_safdari
ارتباط با من: @Philoverbre
Download Telegram
دارم به هیرکانی فکر می‌کنم؛ به درختان الیت که زنده‌زنده در آتش فرو می‌روند و می سوزند و دود می شوند و می‌پیچند توی کابوس هامان. بعد می‌بینم که ما ایرانی‌ها، با همهٔ اختلاف‌ها و زخم‌ها ناگهان یک‌صدا شده‌ایم. همه در یک جهت فریاد می‌زنیم، برای نجات درخت‌ها، حیوان‌ها، و چیزی از خودِ ما که در دل این جنگل‌هاست.

و همان لحظه یادم می‌افتد: آخرین باری که این‌گونه متحد بودیم، همین چند ماه پیش بود—جنگ. و عجیب و غم‌انگیز است که می‌بینم مدت‌هاست تنها چیزی که ما را در کنار هم می‌نشاند، مصیبت‌ها هستند. انگار سال‌هاست که شادیِ مشترک نداریم؛ رویدادی روشن که همه‌مان در آن شریک باشیم.

گویی کشور ما فقط در تاریکی «ملت» می‌شود، در آتش، در جنگ، در سوگ. و امیدِ جمعی، آن صدا که باید ما را در روزهای خوب گرد هم بیاورد، جایی در میان این دود و خاکستر گم شده است.

گویی ما فقط وقتی «ملت» می‌شویم که سایه‌ای سنگین روی سرمان افتاده باشد. در تاریکی است که شانه‌هایمان ناگهان به هم نزدیک می‌شوند؛ در لحظه‌هایی که دود، آتش یا خبر جنگی شهر را می‌گیرد، انگار چیزی در عمق ما بیدار می‌شود—آن خاطرهٔ دیرینِ باهم‌بودن.

در روشنایی اما پراکنده‌ایم؛ هر کس در جزیرهٔ کوچک خود زندگی می‌کند، بی‌اعتماد، بی‌حوصله، تنها. اما همین که فاجعه‌ای رخ می‌دهد—سوختن جنگل، ریختن یک ساختمان، باریدن یک موشک—یک‌باره در تاریکی همدیگر را می‌بینیم. دست‌هایمان پیدا می‌شود، صداهایمان یکی می‌شود، و یادمان می‌افتد که می‌توانیم «ما» باشیم.

انگار هویت جمعی ما به‌جای آنکه بر رؤیا و ساختن و شادی بنا شود، بر درد، بر سوگ و بر لحظه‌هایی شکل گرفته که چیزی دارد از میان می‌رود. و این شاید تراژدی بزرگ دوران ماست: اینکه نور ما را جمع نمی‌کند، فقط تاریکی است که ما را دوباره به هم می‌رساند.

و آیا این چیزی نیست جز یک ملت معلول؟ ملتی که نیمی از بدنش فلج شده؛ نیمی که باید شادی را حمل کند، امید را، امکان ساختن را. این نیمه از کار افتاده—نه اینکه نابود شده باشد، بلکه مثل عضله‌ای که سال‌ها بی‌استفاده مانده، تحلیل رفته، خشک شده، از یاد برده که چگونه باید حرکت کند.

نیمهٔ دیگرِ بدن، همان که هنوز حس درد دارد، بیش‌ازحد فعال است: درد را خوب حس می‌کند، فاجعه را، سوختن را، جنگ را، مرگ را.

و این دقیقاً همان زخمی است که سال‌هاست در بطن زندگی ما جریان دارد: ملتی که می‌تواند در سوگ یک جنگل، در فاجعهٔ یک شهر و در هیاهوی یک موشک، متحد شود؛
اما نمی‌تواند در جشن ساختن آینده‌اش کنار هم بایستد.
نه از روی ضعف فردی، بلکه از روی فلج جمعی—فلجی که آرام‌آرام و بی‌صدا، توانِ شادی مشترک را از ما گرفته است.
💔31🤣5👍4👎1💩1
اینرتنت سفید، روزگار سیاه!
آزادیِ بسته بندی شده

«اینترنت سفید» یا «اینترنت طبقاتی» واژه‌ای تازه در واژگان سیاسی–اجتماعی ماست؛ واژه‌ای که پس از قابلیت جدید توییتر (ایکس)—نمایش کشورِ هر کاربر—معنا پیدا کرد. ناگهان معلوم شد تعداد قابل توجهی از کاربران ایرانی بدون فیلترشکن به اینترنت آزاد دسترسی دارند؛ چیزی که اکنون نامش را گذاشته‌ایم «اینترنت سفید». و این یعنی اطلاعات هم طبقاتی شده است، اینکه اینترنت آزاد دیگر حق همگانی نیست، امتیاز است.

اما این فقط اطلاعات نیست که دارد طبقه بندی می شود، بلکه همراه با اینترنت طبقاتی انسان نیز طبقه‌بندی می‌شود: حالا انسان دیگر بر اساس «چه کسی است» یا «چه می‌کند» سنجیده نمی‌شود، بلکه بر اساس اینکه «به چه چیزی دسترسی دارد» تعریف می‌شود. طبقهٔ اطلاعاتی تعیین می‌کند فرد چه می‌بیند، چه می‌فهمد، چه می‌تواند بفهمد، و حتی چه آینده‌ای می‌تواند برای خودش تصور کند. دسترسی متفاوت به اطلاعات، آینده‌های متفاوت تولید می‌کند.


اما در این میان یک نکتهٔ مهم دارد گم می‌شود: اینکه کم‌وبیش همهٔ شهروندان ایرانی به اینترنت آزاد دسترسی دارند؛

بعضی‌ها بدون فیلترشکن،
و خیلی‌ها با فیلترشکن.

پس مسئلهٔ اصلی ایران «قطع دسترسی به اینترنت آزاد» نیست. مشکل اصلی مدل دسترسی است، نه خود دسترسی. مسئله این نیست که آزادی وجود ندارد؛ مسئله این است که آزادی فروخته می‌شود. و این یعنی در ایران آزادی قبل از آنکه یک امر سیاسی باشد، تبدیل شده به یک امر اقتصادی. آزادی دیگر «حق» نیست؛ یک کالا است، یک محصول، چیزی که باید بخری. اگر پول داشته باشی، بسته‌های مختلف آزادی
جلوی تو چیده شده:

• بستهٔ کوچک: یک VPN معمولی، اینترنت نصفه‌نیمه
• بستهٔ متوسط: فیلترشکن پولی، آی‌پی ثابت
• بستهٔ بزرگ: اینترنت سفید، سیم‌کارت سازمانی
• بستهٔ لوکس: اینترنت آزاد، پارتی، مشروب، همه‌چیز!

آزادی مانند یک «پک» فروخته می‌شود. هر چه بیشتر پول بدهی، آزادی بزرگ‌تری می‌خری.

این یعنی هر نوع محدودیت یا ممنوعیتی در ایران صرفاً یک مرحلهٔ ابتدایی از یک فرایند بزرگ‌تر است: ایجاد یک بازار تازه برای بسته‌بندی، قیمت‌گذاری و فروش آزادی. ممنوعیت نه هدف نهایی است و نه حتی هدف اصلی؛ ممنوعیت فقط «ایجاد نیاز» است. نیاز که ساخته شد، بازار شکل می‌گیرد؛ و وقتی بازار شکل گرفت، آزادی از امر سیاسی به کالایی اقتصادی تبدیل می‌شود—کالایی که بسته‌بندی دارد، نسخه‌های مختلف دارد، اشتراک ماهانه دارد، و برای دست یافتن به آن باید پول پرداخت کرد.

در این نظم تازه، آزادی دیگر یک وضعیت سیاسی–اجتماعی نیست که شهروندان بتوانند آن را مطالبه کنند، دفاع کنند، یا برایش مبارزه کنند؛ بلکه کالایی اقتصادی است که باید خریداری شود. آزادی از افق سیاست حذف شده و به قفسه‌های بازار تبعید شده است. نتیجه روشن است: کنش‌ورزی سیاسی اخته می‌شود.

وقتی آزادی «حق» نباشد، بلکه «محصول» باشد، شهروند دیگر سوژهٔ سیاسی نیست؛ مشتری است. مشتری مطالبه نمی‌کند، فقط خرید می‌کند. مشتری نمی‌جنگد، فقط انتخاب می‌کند. مشتری اعتراض نمی‌کند؛ فقط به‌دنبال نسخهٔ بهتر و قوی‌تر همان محصول می‌گردد.

در چنین نظمی، امر سیاسی از حرکت بازمی‌ایستد، زیرا مردم از «خواستن آزادی» دست می‌کشند و به «خریدن آزادی» عادت می‌کنند. هرچه پول بیشتر، آزادی بزرگ‌تر؛ هرچه پول کمتر، آزادی کوچک‌تر.
👍13💔43👎1🍓1
🟢موسسه روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران با همکاری آکادمی خردگستر روانچی برگزار می‌کند:

🟢وبینار رایگان

ناخودآگاه در عصر ماشین
بازاندیشی نسبت انسان و ماشین از منظر روانکاوی و فلسفه


سخنرانان:
دکتر ابوطالب صفدری(دکتری فلسفه علم و پژوهشگر پسادکتری فلسفه، دانشگاه برمن آلمان)

محمدجواد حبیبیان(روانشناس و رواندرمانگر)

🟢زمان برگزاری: جمعه ۷ آذر، ساعت ۱۹


لینک ورود به ثبت نام: ⬇️

https://psyravanchi.ir/course/ai/


@psyravanchi
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🥰4👍2🙏1
Forwarded from H.Gh
🌸دوستان عزیز به کانال لیست برگزیدگان خوش‌آمدید🌸

کانال لیست برگزیدگان، متشکل از معتبرترین کانال‌های علمی و آکادمیک تلگرامی ایران در حوزه‌های فلسفه و منطق، علوم‌شناختی، روان‌شناسی، علوم اعصاب، هوش مصنوعی و … است. این کانال به شما این امکان را می‌دهد تا بتوانید از مطالب معتبر در حوزه‌های مختلف علمی بهره ببرید و بنابر علاقه‌ خود در رویدادهای علمی مرتبط شرکت نمایید. لطفا برای پیدا کردن کانال معتبر مورد علاقه خود، روی لینک دعوت‌نامه کلیک کنید.

⭐️پ.ن: محتمل است کانال شما نیز برگزیده باشد اما تاکنون افتخار ارتباط حاصل نشده باشد. بدین منظور به آیدی مدیر تبلیغات پیام دهید تا عضو برگزیدگان شوید:

👨🏻‍💼@advertis_manager


📌 لینک دعوت‌نامه تقدیم‌تان ⬇️:

💌 https://news.1rj.ru/str/addlist/Qlzp4l_mmVs2NmE0
🍓1
میراث جان سرل در هوش مصنوعی
دکتر ابوطالب صفدری
🎵صوت جلسه «میراث جان سرل در هوش مصنوعی»

🎤سخنران: دکتر ابوطالب صفدری

۱۴۰۴/۰۷/۱۳

🪩 لینک ورود به صفحه اینستاگرام

انجمن علمی فلسفه علم شریف
🔥11👍5🍓5🙏32😍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📣 اندیشکده رستا با همکاری انجمن علمی فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف برگزار می‌کند.

🔷 رویداد: «انسان و هوش مصنوعی در همزیستی»

"Human & AI Coexistence"

⚡️ با حضورِ ( آنلاین ) :
🎓 Prof. Mark Coecklbergh
🎓 Prof. David J.Gunkel

به میزبانی:

🎓 دکتر ابوطالب صفدری [پژوهشگر پسادکتری فلسفه؛ دانشگاه برمن آلمان]

زمان: ۲۷ آذر ماه ۱۴۰۴ ؛ ساعت: ۱۱:۳۰ الی ۱۵:۳۰
📌مکان: دانشگاه صنعتی شریف
💢 شرکت به صورت آنلاین از طریق گوگل میت نیز فراهم می‌باشد.

🔻بهای شرکت در این رویداد: ۳۰۰ هزار تومان می‌باشد.

💫 " همراه با ترجمه‌ی فارسی جلسه " 💫

⚡️آدرس تلگرامی جهت ثبت نام :
🔗 @panahi_s96
🔗 09378792167


#اندیشکده_رستا
#انجمن_علمی_فلسفه_علم_دانشگاه_صنعتی_شریف

📌 https://news.1rj.ru/str/philsharif

🌐Rasta-tt.ir
5🤣2👍1🔥1
🔷 در باب رویداد ‌‌‌‌انسان و هوش مصنوعی در همزیستی

⚡️ در رویداد "انسان و هوش مصنوعی در همزیستی" با یکی از مهم‌ترین جریان‌های فلسفه، اخلاق و سیاست گذاری هوش مصنوعی و رباتیکز آشنا خواهیم شد: رابطه‌گرایی یا Relationalism.

✍🏻 ادعای اصلی این رویکرد آن است که در دورۀ جدیدِ پیدایش و گسترش هوش مصنوعی، نوع تازه‌ای از رابطۀ انسان-ماشین ظهور یافته است. برای فهمِ این رابطۀ نوظهور، باید مرکزِ توجه‌مان را از انسان یا از ماشین به خودِ رابطه تغییر دهیم. این تغییرِ مرکز توجه، پیامدهای بسیاری را در فلسفه، اخلاق، سیاست‌گذاری، حقوق و تعامل انسان-ماشین به بار می‌آورد.
جریانِ رابطه‌گرایی، در حوزۀ هوش مصنوعی و رباتیکز، مستقیما در اثر فعالیت‌ها و نوشته‌های دو سخنرانِ اصلی این رویداد یعنی پروفسور مارک کوکلبرگ و پروفسور دیوید گانکل به وجود آمده است.

🎓 دکتر ابوطالب صفدری، میزبان این رویداد نیز از جمله کسانی است که با ترکیب رابطه‌گرایی با رویکردهای پدیدارشناختی / بدنمندانه / 4E cognition ، نسخه‌ای به روز شده و به لحاظ نظری قدرتمندتر از این رویکرد ارائه داده است.

🔸 در این رویداد، ابتدا دکتر صفدری از ساعت 11:30 الی 13، به طور فشرده به معرفی آثار و اندیشه‌های اصلیِ پروفسور مارک کوکلبرگ و پروفسور دیوید گانکل پرداخته و به این ترتیب مخاطبان با ایده‌های اصلی رویکرد Relationalism آشنا خواهند شد.
سپس از ساعت 14 الی 14:30 شاهد سخنرانی پروفسور مارک کوکلبرگ و از ساعت 14:30 الی 15 شاهد سخنرانی پروفسور دیوید گانکل خواهیم بود. از ساعت 15 الی 15:30 نیز جلسۀ پرسش و پاسخ با این دو استاد را خواهیم داشت. بنابراین دانشجویان و مخاطبان گرامی فرصت خواهند داشت تا به صورت رو در رو با این دو متفکر معاصر گفت‌وگو کنند.

"زمابندی برنامه":

11:30 الی 13: معرفی آثار و اندیشه‌های پروفسور مارک کوکلبرگ و پروفسور دیوید گانکل؛ آشنایی با ایده‌های اصلی Relationalism توسط دکتر ابوطالب صفدری
13 الی 14: استراحت
14: الی 14:30: پروفسور مارک کوکلبرگ
14:30 الی 15:پروفسور دیوید گانکل
15 الی 15:30: پرسش و پاسخ

آدرس تلگرامی جهت ثبت نام :
🔗 @panahi_s96
🔗 09378792167


#اندیشکده_رستا
#انجمن_علمی_فلسفه_علم_دانشگاه_صنعتی_شریف

📌 https://news.1rj.ru/str/philsharif
🌐 Rasta-tt.ir
🍓31👍1
⁨ ⁨ ⁨ ⁨⭕️حرف مفت، چرند، مزخرف!
خوش آمدید به عصر تورم میکروفون ها!


حرف مفت / چرند / مزخرف یک ناسزا یا توهین نیست، بلکه ساختار ما ، وضعیت ما در دوران معاصر است، در دوران سیطره ی اینستاگرام و یوتیوب. ما در وضعیت حرف مفت قرار داریم، وضعیتی که در عصر رسانه‌های فراگیر، تکثیر صداها و زوالِ حقیقت در آن گرفتار شده ایم.

نکته‌ی مهم این است که حرف مفت با دروغ فرق دارد. دروغ هنوز نسبتی با حقیقت دارد—نسبتی معکوس، اما واقعی. دروغ می‌خواهد حقیقت را پنهان کند، وارونه کند، یا جعل کند.

مثلاً اگر کسی بپرسد: «ساعت چند است؟» و پاسخ بدهم: ساعت هشت است در حالی که ساعت یازده است، دروغ گفته ام؛ چون حقیقت را پنهان کرده ام. اما حرف مفت حتی همین نسبت را هم ندارد؛ نه چیزی را آشکار می‌کند، نه چیزی را پنهان؛ فقط تولید می‌شود.

مثلاً همان سؤال را بپرسید و کسی بگوید:
«ساعت یا هشت است یا هشت نیست!» آیا دروغ کفته؟ خیر! اما آیا شما فهمیده اید ساعت چند است؟ خیر! قطعا خیر! در واقع این حرف مفت است. چون اصلا هیچ نسبتی با حقیقت ندارد. اصلاً با حقیقت وارد نسبت نمی‌شود؛ نه پاسخ است، نه پنهان‌سازی، بلکه صرفاً تولید صدا است!

در وضعیت معاصر، گفتار دیگر «برای گفتن چیزی» به‌کار نمی‌رود؛ بلکه برای تولید گفتار به کار می‌رود. گفتار از گفتنِ چیزی به «گفتن برای گفتن» فروکاسته می‌شود. چیزی که میتوان اسمش را «تورّم کلامی» نامید: تکثیر بی‌وقفهٔ بیان‌هایی که از هرگونه ضرورت تهی شده‌اند.

رسانه‌های دیجیتال—پادکست‌ها، کلاب‌هاوس، اینستاگرام، یوتیوب—یک دگرگونی معرفتی پدید آورده‌اند: هزینهٔ تولید گفتار نزدیک به صفر شده است. در چنین فضایی، گفتار از قلمرو معرفت خارج و وارد قلمرو تولید محتوا می‌شود: کلام دیگر رویدادی شناختی نیست، بلکه محصول است، کالا است، و کالا نیاز به معنا ندارد، نیاز به چرخش و دست به دست شدن دارد.

هدف حرف مفت، ایجاد معنا یا پرسش یا آشکار کردن حقیقت نیست، بلکه دست به دست شدن و لایک شدن است! حرف مفت محصولِ این اقتصاد جدیدِ کلام است

حرف مفت جهانی مشترک نمی‌سازد. در آن، نه گفت‌وگویی هست، نه شنیدنی، نه کنشی در میان انسان‌ها. حرف مفت در خلأ اتفاق می‌افتد. شخص حرف مفت نمی‌زند تا دیگری بفهمد؛ حرف می‌زند تا وجود رسانه‌ای خود را تمدید و متورم کند.⁩⁩⁩⁩⁩
22👍10👎2🍓1
رویداد انسان و هوش مصنوعی در همزیستی

🔷 سخنران دوم

⚡️ مارک کوکلبرگ (Mark Coeckelbergh) از فیلسوفان برجستهٔ معاصر در حوزهٔ فلسفهٔ فناوری و اخلاق هوش مصنوعی است و استاد فلسفهٔ رسانه و فناوری در دانشگاه وین می‌باشد. پژوهش‌های او بر اخلاق ربات‌ها و هوش مصنوعی، مسئولیت‌پذیری فناوری، نسبت انسان و ماشین، و تحلیل‌های پدیدارشناختی و هرمنوتیکی از تجربهٔ زیستهٔ فناوری تمرکز دارد؛ رویکردی که در آن فناوری نه صرفاً به‌مثابه ابزار، بلکه به‌عنوان عاملی شکل‌دهنده به معنا، کنش، و روابط اجتماعی فهم می‌شود.

▪️کوکلبرگ با آثار تأثیرگذاری چون Why AI Undermines Democracy and What To Do About It و The Political Philosophy of AI نقش مهمی در صورت‌بندی انتقادی پیامدهای سیاسی، اخلاقی و اجتماعی هوش مصنوعی ایفا کرده و از جمله متفکرانی است که پیوند میان اخلاق، قدرت، دموکراسی و طراحی فناوری‌های هوشمند را به‌نحوی نظام‌مند مورد پرسش قرار داده است.

✍🏻 در چارچوب این رویکرد، او از چهره‌های مرجع در گفت‌وگوی میان فلسفه، سیاست‌گذاری عمومی و طراحی مسئولانهٔ فناوری به‌شمار می‌رود و آثارش به‌طور گسترده در مباحث بین‌المللی پیرامون عاملیت، آسیب‌پذیری انسانی، مسئولیت اخلاقی و شیوه‌های زیستن در عصر فناوری‌های هوشمند مورد استناد قرار می‌گیرند.

▪️کوکلبرگ در رویداد «انسان و هوش مصنوعی در همزیستی» با تمرکز بر کتاب اخیر خود Communicative AI و با عنوان LLMs: Ethical and Philosophical Challenges سخنرانی خواهد کرد. او در این سخنرانی به بررسی چالش‌های اخلاقی و فلسفی مدل‌های زبانی بزرگ می‌پردازد و نشان می‌دهد که این سامانه‌ها چگونه الگوهای ارتباط، فهم، اعتماد و مسئولیت را دگرگون می‌کنند و چه پیامدهایی برای مفهوم گفت‌وگو، عاملیت انسانی و زندگی جمعی در آیندهٔ نزدیک به همراه دارند.

#اندیشکده_رستا
#انجمن_علمی_فلسفه_علم_دانشگاه_صنعتی_شریف

🌐Rasta-tt.ir
📌 https://news.1rj.ru/str/philsharif
📌 https://news.1rj.ru/str/cyborgreadinggroup
👍1🍓1
Forwarded from Hamidreza
انجمن مغزوشناخت دانشگاه علامه طباطبایی با همکاری آزمایشگاه علوم شناختی دانشگاه علامه وآکادمی کانکتوم برگزارمیکند:

سمینار حضوری با موضوع :

ذهن بدنمند : چرا مغز به تنهایی کافی نیست

در این سمینار، به یکی از بحث‌های بنیادین علوم شناختی و فلسفۀ ذهن پرداخته می‌شود:
این‌که «شناخت» تنها محصول فعالیت مغز نیست، بلکه بدن، محیط، ادراک حسی و تعاملات واقعی ما با جهان نیز نقش اساسی در شکل‌گیری ذهن دارند.

👨‍💻سخنران:جناب آقای دکتر ابوطالب صفدری

دکترای فلسفه علم از دانشگاه شریف ، دانشجوی پست دکترای دانشگاه برمن آلمان

🗓تاریخ: چهارشنبه ۲۶ آذر

ساعت: ۱۶ تا ۱۷:۳۰

🌐 محل برگزاری :سالن آمفی تئاتر دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه علامه طباطبایی

این جلسه کاملا💯رایگان💯هست

جهت ثبت نام به آیدی زیر در تلگرام و یا ایتا پیام ارسال فرمایید:

➡️ @ATU_BC

منتظرحضورارزشمندشمادراین جلسه هستیم🙏🌸

کانال تلگرام انجمن مغز و شناخت دانشگاه علامه

کانال ایتا انجمن مغز و شناخت دانشگاه علامه

اینستاگرام انجمن مغزوشناخت دانشگاه علامه

درمسیرزندگی جاری باش وبه جریان بینداز
7🍓1
Forwarded from H.Gh
🌸دوستان عزیز به کانال لیست برگزیدگان خوش‌آمدید🌸

کانال لیست برگزیدگان، متشکل از معتبرترین کانال‌های علمی و آکادمیک تلگرامی ایران در حوزه‌های فلسفه و منطق، علوم‌شناختی، روان‌شناسی، علوم اعصاب، هوش مصنوعی و … است. این کانال به شما این امکان را می‌دهد تا بتوانید از مطالب معتبر در حوزه‌های مختلف علمی بهره ببرید و بنابر علاقه‌ خود در رویدادهای علمی مرتبط شرکت نمایید. لطفا برای پیدا کردن کانال معتبر مورد علاقه خود، روی لینک دعوت‌نامه کلیک کنید.

⭐️پ.ن: محتمل است کانال شما نیز برگزیده باشد اما تاکنون افتخار ارتباط حاصل نشده باشد. بدین منظور به آیدی مدیر تبلیغات پیام دهید تا عضو برگزیدگان شوید:

👨🏻‍💼@advertis_manager


📌 لینک دعوت‌نامه تقدیم‌تان ⬇️:

💌 https://news.1rj.ru/str/addlist/Qlzp4l_mmVs2NmE0
🥱21🍓1
چند باری تلاش میکنم که عکس بگیرم اما هر بار شکست می خورم. پنجره ی هواپیما مانع است و دوربین روی ابرها قفل نمی شود. تصویر عجیبی روبرویم است. خورشید غروب کرده و در افق، یک رنگ نارنجیِ خونین دیده میشود. ابرها به گونه ای اسرار آمیز پراکنده شده اند؛ اسرارآمیز، وهم انگیز، تخیلی ، ترسناک و رازآلود. مانتیور هواپیما را نگاه میکنم، در اردتفاع ده کیلومتری از سطح زمین ایم و شهری به نام Windhoek زیر پایمان است. بعدا سرچ میکنم و میبینم پایتخت نامیبیا است. یکی از همین کشورهای بخت برگشته ی آفریقایی که به استعمار اروپایی ها درآمد و هنوز هم که هنوز است بعد از گذشت دویست سال از آن جهنم سفید رها نشده است. از قضا مستعمره ی آلمانی ها هم بوده. حدود دو ساعتی میشود که از کیپ تاون راه افتاده ام برای برگشت به آلمان. هنوز 10 ساعت و نیم تا فرانکفورت مانده است. ده ساعت و نیم راه زیادی است، آن هم اگر در ارتفاع ده مکیلومتری مدام تکان تکان بخورید.

با خودم فکر میکنم شاید لا لوی این ابرها چیزی زندگی میکند، جنی چیزی. حسودیم می شود به آن جن: تنها، روی ابرها هر روز شاهد وهم انگیزترین منظرهای جهان است. هر چه زور میزنم که این متن لاکردار را بنویسم تمامش کنم نمیشود. انقدر نمیشود که لپ تاپ را میبندم ، در واقع نمیبندم، فیلمی را که چند ثانیه ی قبل استوپ کرده بودم را دوباره پلی میکنم. و متن بینوا همینطور پادرهوا رها میشود. نصفه، نیمه، رها شده، غمیگن. مثل خیلی هامان که خیلی وقت ها نصفه نیمه ایم.

لابد می پرسید، پس این متنی که الان دارید میخوانید چگونه نوشته شده پس؟؟ بله ، دو هفته بعد، کرج! حالا که دارم مینویسم اش در ده هزار متری زمین نیستم، ته تهش هفت هشت متری از زمین فاصله دارم آنهم چون در طبقه ی بالای خانه مان نشسته ام. تازه از یک سخنرانی برگشته ام، دانشگاه علامه طبابایی بود. خوش گذشت. بچه های خوب و باهوشی بودند. برگشتنی هم که تا دلتان بخواهد توی ترافیک بی رحم تهران کرج گیر کردم. هوا هم سرد است ها سرد!

ولی بیش از آنکه سرد باشد آلوده است ها آلوده ! درست از وقتی که پایم را گذاشته ام فرودگاه امام، گلویم به سوزش و سرفه افتاده است. خودم را بسته ام به دمنوش و آویشن ، ولی افاقه نمیکند. کلافه ام کرده، صدایم گرفته و فردا یکی دو تا برنامه ی دیگر دارم که البته حنجره ام در آنها نقش اصلی را ایفا خواهد کرد. چه کنم با این سرفه ها!

نمیدانم چرا حس میکنم اصلا متن خوبی نیست چیزی که نوشته ام. انگاری که دارم زور میزنم به مناسبت 2 هزار نفری شدن کانالم چیزی بنویسم بلکه خالی از عریضه نباشد! اینها ممبر کانال نیستند ها حواست باشد! اینها خوانندگان تو هستند ؛ همانها که به کل فعالیت هات و نوشته هات معنی می دهند. خلاصه که بیش باد! بعضی وقتها هم اینطوری است دیگر. به قول آن شعر مزخرفی که به قیصر امین پور عزیز نسبتش می دهند: گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود! الان دقیقا یکی از آن گاهی هاست! نمیشود که نمی شود!
17👍3🥱3🦄3👏2🔥1🥰1🍓1
یکی‌دو پست آخر من درباره‌ی «چپ» و «چپ‌گرایی» بود و برخلاف انتظار خودم، با بازخوردی بسیار گسترده مواجه شد. آن‌قدر گسترده که خودِ این واکنش‌ها تبدیل به مسئله شد: چرا تقریباً هر چیزی—چه در دفاع از چپ و چه در حمله به آن—بلافاصله واکنش‌برانگیز می‌شود؟

و بعد تازه به این راز پی بردم که چرا حتی یک بدنساز لوزر - که هیچ موفقیت خاصی در زمینه ی خودش نداشته - میکروفون دستش می گیرد و مزخرفات خود را بالا می آورد : اقتصاد توجه !

مسئله این است که صحبت به نفع یا علیه چپ، در اینستاگرام فارسی، تبدیل شده به یکی از «نقاط حساس» الگوریتم؛ ماشه‌ای که با کشیده شدنش، سیل واکنش‌ها آزاد می‌شود

صحبت در مورد چپ تماماً پرفورماتیو، عاطفی و الگوریتمیک شده است. یعنی «چپ» دیگر نه به‌منزله‌ی یک سنت نظری، نه یک موقعیت تاریخی، و نه حتی یک موضع سیاسیِ قابل‌بحث فهم می‌شود؛ بلکه به دکمه‌ای برای برانگیختن واکنش بدل شده است: خشم، نفرت، هویت‌سازی، مرزبندی، و در نهایت توجه هر چه بیشتر کاربران.

در این فضا، موافق یا مخالفِ چپ بودن، هیچ‌کدام حامل ادعاهای معرفت‌شناختی نیستند؛ هر دو نقش‌هایی‌اند در یک نمایش الگوریتمی که هدفش نه فهم، بلکه تشدید قطبیت و تولید کلیک است.

به بیان دقیق‌تر:
اینجا دیگر با «نزاع ایده‌ها» طرف نیستیم، بلکه با اقتصاد توجه مواجه‌ایم؛ جایی که چپ و ضدچپ صرفاً توکن‌های احساسی‌اند، نشانه‌هایی برای فعال‌سازی الگوهای پیش‌بینی‌پذیر واکنش جمعی.

الگوریتم نه می‌پرسد چپ چیست، نه می‌فهمد عدالت یعنی چه؛ فقط می‌سنجد کدام واژه، کدام لحن، کدام دشمنِ نمادین، زمان ماندن کاربر را افزایش می‌دهد.

در نتیجه، مسئله دیگر این نیست که «چپ درست است یا غلط»، بلکه این است که چگونه یک مفهوم تاریخی–نظری به محرک عصبی–رفتاری تقلیل پیدا می‌کند.
و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که سیاست از حوزه‌ی معنا خارج می‌شود و وارد حوزه‌ی مهندسی هیجان می‌گردد.

اگر بخواهیم رادیکال بگوییم: در این وضعیت، دفاع از چپ یا حمله به چپ، هر دو می‌توانند کاملاً غیرسیاسی باشند— چون سیاست، وقتی به خوراک الگوریتم تبدیل می‌شود، دیگر سیاست نیست؛ فقط جریان داده است با چاشنی خشم.
👍285🥱3👎1🍓1
«می میرم برات» مهدی افشار پلی می شود. حجم عظیمی از خاطرات گذشته ام در این ترانه فشرده شده است. خیلی از شبهای خوابگاه شهرک امام دانشگاه تبریز را با همین صدا سر کرده ام. نه اینکه عاشق شده بودم ها نه! آن روزها ، روزگاری که بولوتوث هنوز اینقدر بی قدر نشده بود ، پیامک هنوز سلطنت می کرد و خش خش دایال آپ یاهو مسنجر عینهو بالایی می ماند برایمان ، می میرم برات خیلی ترند بود. من هم گوش می دادم و خیلی دوستش داشتم.

آرام آرام ماشین را می گیرم سمت شانه ی خاکی و می ایستم. در حالی که مهدی افشار دارد میخواند، به اتوبان تهران کرج را می زنم. صحنه ی خیلی رمانتیکی نیست: ساختمان های آتی شهر و چیتگر که توی دود و آلودگی غرق شده اند و تصویری کمابیش اخرالزمانی ساخته اند. و درخت های کاج رنگ و رو رفته ی کنار اتوبان که نمی‌دانند دود و دم این ماشین های فرسوده را تحمل کنند یا سر و صدای متروی از نفس افتاده ی تهران کرج را.

اینها ولی هیچ کدامشان مهم نیستند. مهم ده سالِ آزگارِ رفت و آمد من در این اتوبان است. ده سال یعنی زمین ده بار دور خورشید گردید، ده بار از زاویه های مختلف به خورشید نگاه کرد ولی من همه ی آن ده سال را فقط از همین زاویه به جهان نگاه کردم، ولی من در این اتوبان زندانی شدم.

گرچه می میرم برات، ولی الان بین خوابگاه شهرک امام تبریز و اتوبان تهران کرج در رفت و آمدم، بین بلوک ١٣۵ و کیلومتر ١۵. می روم و می آیم ، می روم و می آیم ، می روم و می آیم آنقدر که سرم گیج می رود، که خوابگاه تهران کرج را با اتوبان شهرک امام تبریز قاطی میکنم ، که دوست ندارم توی سگ‌سرمای تبریز پا بشوم و سوار اتوبوس بشوم و بروم سمت دانشکده ی ساخت و تولید و معادلات چرخدنده های حلزونی را حفظ کنم.

که دوس دارم سیر حکمت در اروپا بخوانم ، که دوست دارم افلاطون و ارسطو بخوانم و هیچ نفهمم ولی لذت ببرم و نشئه بشوم. که بکارت حیرتم پاره شود، که عمیق ترین لایه های وجودم دست ناخورده باقی نماند که حیف است که دستمالی نشوند و همان طور اکبند بیایند به جهان و از جهان بروند.

می میرم برات ببین کجاها پرتابمان کرد..
27🔥6🍓2
⭕️ جانم فدای ایران؟ نه، ممنون!

چند روز قبل از دو نفر از بزرگترین فیلسوفان هوش مصنوعی جهان دعوت کردم تا برای دانشجویان ایرانی سخنرانی داشته باشند. جلسه ی خوبی بود تا اینکه در دقایق پایانی، برق رفت! من ماندم و سالن خاموش و اساتیدی که نمی‌دانستند که اتفاقی افتاده.

راستش این لحظه برای من تشخیص یک وضعیت تاریخی بود. لحظه‌ای که نشانم داد مشکل اصلی نه در نیت افراد است، نه در سطح دانش، نه در میزان تعهد، بلکه در «شرایط امکان» است. یا به زبان ساده تر: مشکل اصلی در فروپاشیِ زیرساخت‌هاست.

در واقع ایران امروز با کمبود استعداد یا نبوغ روبه‌رو نیست؛ بلکه اتفاقا با وفور آن‌ها روبه‌روست. مسئله این است که چون زیرساختی وجود ندارد هیچ‌کدام از این توان‌ها روی هم نمی‌نشینند، انباشته نمی شوند و متعاقبا آینده ای از دل آنها به وجود نمی آید.

در این فضا، کسانی که می‌خواهند صادقانه کاری بکنند—دانش بیاورند، رابطه‌ی بین‌المللی ایجاد کنند، تجربه‌ی جهانی را به زیست محلی وصل کنند—در موقعیتی پارادوکسیکال قرار می‌گیرند. هرچه حرفه‌ای‌تر، شفاف‌تر و بی‌ادعاتر وارد می‌شوند، بیشتر در معرض فرسایش قرار می‌گیرند.

در چنین شرایطی، مفهوم «خدمت» و وطن دوستی باید بازتعریف شود. خدمت مستقیم، اگر به سوختن فرد بینجامد، دیگر اخلاقی نیست. مسئله این نیست که «چه‌قدر حاضرم فدا شوم»، بلکه این است که «در چه فاصله‌ای می‌توانم مؤثر بمانم بدون آن‌که نابود شوم». فاصله‌گذاری، عقب‌نشینی یا بی‌تعهدی نیست؛ شرطِ اخلاقی‌بودنِ کنش است. کنشی که عاملش را از پا درمی‌آورد، در نهایت به نفع هیچ‌کس نیست.

از همین‌جاست که شعارهایی مثل «جانم فدای ایران» زیر سؤال می‌روند. این جمله متعلق به وضعیتی است که در آن، فداکاری به تداوم، معنا و آینده تبدیل می‌شود. وقتی چنین ظرفیتی وجود ندارد، فداکاری نه فضیلت، بلکه اتلاف است. اخلاقی‌تر از فداشدن، نگه‌داشتنِ جان، اعتبار و توان است؛ نه از سر خودخواهی، بلکه چون بدون آن‌ها هیچ آینده‌ای ساخته نمی‌شود.

مسئله ایران، کمبود قهرمان (کسی که خودش را فدا کند) نیست؛ کمبود ساختاری است که اجازه دهد کنشِ اخلاقی، بدون خودویرانگری ادامه پیدا کند.

من گمان میکنم امروز، راه‌حل در فداکاریِ کاملِ آدم‌های وطن‌دوست نیست؛ راه‌حل این است که همان آدم‌ها کمتر بسوزند (برای وطن، دقیق تر بسوزند) ، دقیق‌تر عمل کنند، کوچک‌تر بسازند و خودشان را حفظ کنند. تنها در این صورت است که چیزی—هرچند اندک—می‌تواند برای آینده‌ی ایرانمان باقی بماند.⁩⁩⁩⁩


https://news.1rj.ru/str/biagah
29👍22👎6😢2🍓2
Forwarded from مدرسه فیل
چرا محتوای کوتاه به فروپاشی حقیقت منجر می‌شود؟

حرف مفت، چرند، مزخرف!
خوش آمدید به عصر تورم میکروفون ها!
حرف مفت / چرند / مزخرف یک ناسزا یا توهین نیست، بلکه ساختار ما ، وضعیت ما در دوران معاصر است، در دوران سیطره ی اینستاگرام و یوتیوب. ما در وضعیت حرف مفت قرار داریم، وضعیتی که در عصر رسانه‌های فراگیر، تکثیر صداها و زوالِ حقیقت در آن گرفتار شده ایم.

📌با دکتر ابوطالب صفدری
پژوهشگر پسا دکتری فلسفه از دانشگاه برمن آلمان

🗓️شنبه ۶ دی ساعت ۱۶
📍دانشگاه اصفهان، دانشکده ادبیات، تالار ربانی

📞جهت ثبت نام به ایدی زیر پیام دهید
@feelschool
13🤣7💩4🍓1
ترجیح می دهم یک برده‌ی یاغی باشم تا یک اربابِ رام.
و مگر ارباب بودن چیزی است جز «امکانِ یاغی‌گری»؟
هرگز این امکان را از خودم سلب نخواهم کرد. چرا که تنها راه من برای گریز از بردگی است.
👍19👏7👎3🍓21🔥1
چشم هایم را که می‌بندم و جهان محو می شود ، پرت می شود به درون تاریکی . چیزی از درون مرا می بلعد، مکیده می شوم به رویاهام به تخیلاتم به تاریکی خودم. تاریکی اما اصلا چیز بدی نیست، تاریکی یعنی اینکه از جهان منقطع شده ام،یعنی اینکه از بیرون جدا شده ام پرت شده ام به جهان درونم.

همیشه به محض اینکه چشم هایم را می‌بندم همین حس می آید به سراغم: پرت شدن، مکیده شدن، سر خوردن به ژرفای تاریکی های خودم. انگاری که بلافاصله بعد از بسته شدن چشم هام،دستی از درونم بیرون می آید و مرا می قاپد و کشان کشان می برتم به تاریکی های درون. درون اما کجاست؟ درون من به راستی کجاست؟ معده و روده و اعضای داخلی ام؟ بعید میدانم، اینها داخل اند تا درون!

درون من اصلا جا نیست. یعنی بیش از آنکه یک جای خاص باشد، یک وضعیت خاص است. وضعیتی که در آن با چیزی جز جهان خارج احاطه می شوی. دقیقا با چه؟ با رویاها و تخیلات و خاطرات و اشک ها و لبخندهای گذشته. همه و همه در تاریکی دور هم جمع شده اند ، تاریکی ای که اسمش را گذاشته ایم درون!

پس دوباره برگردیم به ابتدا: چشم هایم را میبندم، تاریکی احاطه ام میکنم، می مکد مرا، می قاپد مرا و من حالا وسط درون ام، وسط گذشته ام، لابه لای خاطرات ام دارن دست و پا می زنم.
16🤣102🍓2🔥1
⭕️اعتصاب بدن ها


این تصویر به نحو خیره کننده ای نمادین
است و به همین علت هم اینقدر نظر همه مان را جلب کرده.

مردی بی دفاع، بی سلاح و مستأصل، نشسته در وسط خیابان. و در آن سو موتورسواری که سرتا پا مسلح است و دستش را به نشانه ی اقتدار بالا برده. اما لحظه ی پارادوکسیکال دقیقا در همین میزانسن دراماتیک نهفته است. مرد، دقیقا با بی دفاعی اش،نظم حاکم را به چالش می کشد.

او هیچ کاری نمی کند، نه مقاومت، نه مبارزه، نه حتی دفاع؛ فقط در خیابان می نشیند. و حالا خیابان دیگر خیابان نیست!

خیابان قلمرو حرکت، نظم، سرعت و قانون است. نشستن در وسط آن نوعی «اخلال» است. بدنِ نشسته در خیابان، بدنِ ناهمخوان با منطق شهر و خیابان است؛ بدنی که انگار می‌گوید: «من دیگر نمی‌توانم با این ریتم همراهی کنم. »

در منطق کلاسیک قدرت، تهدید همیشه فعال است: کسی که حمله می‌کند، کسی که شعار می‌دهد، کسی که مطالبه دارد، کسی که دشمن است. قدرت می‌داند با این‌ها چه کند. سرکوب می‌کند، مذاکره می‌کند، سرکوبِ نرم می‌کند، یا حذف.

اما این بدن نشسته ـ این بدنِ بی‌ادعا ـ از جنس هیچ‌کدام نیست. او نه در حال «مقاومت» است و نه در حال «همکاری». نه کنش‌گر است، نه معترض، نه مجرم.
او فقط هست. و همین «هست‌بودنِ بی‌کارکرد»، برای نظم سیاسی خطرناک‌ترین چیز ممکن است. چرا؟

چون نشستن در خیابان، عملی «غیرقابل‌طبقه‌بندی شده» است.
نه جرم است، نه کنش سیاسی رسمی، نه اعتراض سازمان‌یافته. و دقیقاً به همین خاطر، خطرناک است.

موتورسوار سرتاپا مسلح چه باید کند؟ حمله؟ به چه کسی؟ کسی که فقط روی زمین نشسته است؟ اما همه، حتی خودش می داند که این اسمش «شجاعت» نیست. حمله به این بدن بی دفاع که شجاعت نیست، شجاعت لازم ندارد. نه تنها شجاعت نیست، بلکه بی شرافتی است. سرباز اگر حمله کند، تبدیل به یک بزدل بی شرافت می شود .

اینجاست که تناقض به اوج می‌رسد:
آن‌که هیچ ندارد، قدرت را متوقف کرده؛
و آن‌که همه ابزار قدرت را دارد، درمانده مانده است.

این تصویر، به‌طرز عجیبی، سیاست را از سطح شعار و ایدئولوژی به سطح بدن برمی‌گرداند.
سیاست نه در سخنرانی است، نه در بیانیه، بلکه در جایی که یک بدن می‌گوید:
«دیگر نمی‌توانم در این ریتم حرکت کنم.⁩⁩
31👎11👍5💔1🍓1
بیایید نگاهی تاریخی به سیر تحول اعتراضات در ایران معاصر بیندازیم. به‌وضوح می‌توان نوعی دگرگونی عمیق در منطق و افق این اعتراضات مشاهده کرد؛ دگرگونی‌ای که حاصل انباشت شکست‌ها، انسدادها و ناامیدی‌های پیاپی است.

اعتراضات سال‌های ۷۸ و ۸۸ هنوز درون نظم سیاسی موجود تعریف می‌شدند. مطالبه‌ی اصلی نه براندازی، بلکه اصلاح بود: اجرای قانون، رعایت حق رأی، بازگشت به وعده‌های اولیه‌ی نظام. حتی در رادیکال‌ترین شعارها نیز افق ذهنی معترضان از چارچوب نظام سیاسی فراتر نمی‌رفت.

اما دراعتراضات آبان ۹۸ با چیزی مواجه بودیم که ماهیتاً اقتصادی بود، نه سیاسی. گرچه شعارها به‌سرعت رادیکال شدند و رنگ ضدحاکمیتی گرفتند، اما ریشه‌ی نارضایتی در فشار معیشتی بود. به بیان دیگر، اگر در آن مقطع پاسخی واقعی و ساختاری به بحران اقتصادی داده می‌شد، هنوز امکان مهار و بازگشت وجود داشت. سیاست هنوز می‌توانست کار کند.

در جنبش «زن، زندگی، آزادی» اما دیگر با یک مطالبه‌ی اقتصادی یا سیاسی مواجه نبودیم. در این مرحله، دیگر اصلاح اقتصادی کافی نبود؛ مسئله به یکی از هسته های سخت نظام حاکم گره خورده بود: حجاب! از همین‌جا بود که خروج از چارچوب‌های نظام به‌تدریج به امری جدی‌تر و فراگیرتر بدل شد.

اکنون اما با مرحله‌ای حتی رادیکال‌تر مواجه‌ایم که در آن مطالبه نه اصلاح است، نه تغییر سیاست‌ها، بلکه خودِ نظام سیاسی به‌عنوان مانع تصور می‌شود. بخش‌هایی از جامعه به این جمع‌بندی رسیده‌اند که نظام نه اصلاح‌پذیر است، نه پاسخ‌گو، و نه حتی شنوا. وقتی هر مطالبه‌ای—اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی—با انسداد روبه‌رو می‌شود، منطق اعتراض ناگزیر رادیکال می‌شود. سیاست از درون تهی می‌شود و جای خود را به نفی کلی می‌دهد.

در چنین بستری است که پدیده‌ی بازگشت و گسترش گفتمان پهلوی‌گرایی معنا پیدا می‌کند. این گرایش را نباید صرفاً به نوستالژی سلطنت یا علاقه به یک خاندان سیاسی تقلیل داد. پهلوی‌گراییِ امروز بیش از آن‌که پروژه‌ای تاریخی باشد، نشانه‌ی فقدان افق در زمان حال است. به همین دلیل، واقعیت‌های تاریخی دوره‌ی پهلوی—از استبداد و سرکوب گرفته تا ناکارآمدی‌های ساختاری—و حتی ضعف‌های شخصی و سیاسی وارث آن، عملاً اهمیتی تعیین‌کننده ندارند.

پهلوی‌گرایی امروز نه از دل برنامه بیرون می‌آید و نه از دل چشم‌انداز، بلکه از دل بن‌بست ظهور کرده است.

از این منظر، جامعه‌ی ایران در حال ورود به مرحله‌ای است که می‌توان آن را—به تعبیر تامس کوهن—مرحله‌ی «انباشت ناهنجاری‌ها» نامید: وضعیتی که در آن چارچوب‌های پیشین کارایی خود را از دست می‌دهند، پرسش‌های بنیادین سربرمی‌آورند و کثرتی گیج‌کننده از بدیل‌ها پدیدار می‌شود. وضعیتی که نشانه‌ی پیشا-گسست است.

و دقیقاً در همین نقطه است که نیاز به تأمل، گفت‌وگو و بازاندیشی بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شود؛ چراکه اگر این لحظه‌ی تعلیق با اندیشیدن همراه نشود، به‌سادگی می‌تواند به چرخه‌ای تازه از رادیکالیسم، قطبی‌شدن و فروپاشی اجتماعی بینجامد.

تا جایی که شاید باید منتظر ظهور مراحل تازه ای از رادیکالیسم هم باشیم: شعارها و مطالبات جدایی طلبانه!
👍315👎4💔2