سماموس: نوشته‌های یوسف مهرداد بی‌بالان – Telegram
سماموس: نوشته‌های یوسف مهرداد بی‌بالان
286 subscribers
27 photos
6 videos
1 file
346 links
این کانال برای اطلاع‌رسانی نوشته‌های وبلاگ سماموس (bibalan.com) ایجاد شده است. مطالب پس از انتشار در وبلاگ، در این کانال نیز منتشر خواهد شد. امیدوارم که مطالب آن برای شما مفید باشد و خوشحال خواهم شد تا نظرات و بازخوردهای شما عزیزان را دریافت کنم.
Download Telegram
بوی جوی مولیان آید همی!


با تشکر از خانم مانا عزیزی




 https://www.bibalan.com/?p=4222
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
10🥰1🤩1
بزرگ‌زاده

مقدمه:
چند وقت پیش، جایی بودم. صحبت از این بود که فلان شرکت نیروهایش را شب عیدی تعدیل کرده است و به آنها گفته است که قرارداد آنها با شرکت بعد از عید تمدید نخواهد شد.
خاطره‌ای به یادم آمد که چندسالی است دوست دارم در وبلاگ بنویسم ولی به دلایلی از نوشتن آن خودداری کرده بودم. اما این بار می‌خواهم آن را بنویسم.

خاطره:
پایان سال بود و قرار بود در مورد ادامه‌ی همکاری با شرکت گفتگو کنیم. مدیرم، خانم مهندس جوانی بود. مذاکرات را باید با قائم‌مقام شرکت انجام می‌دادیم.
یکی دو جلسه‌ای به همراه خانم مدیر در دفتر قائم‌مقام حاضر شدیم. بعد که نتیجه‌ی مذاکرات را خانم مدیر جویا شدم گفتند باشد بعد از عید صحبت خواهیم کرد.
طبق معمول، همگی به تعطیلات رفتیم و برگشتیم.
یکی دو روز که از شروع کار گذشت، یک روز خانم مدیر مرا صدا کرد و گفت:
متاسفانه نتوانستم با قائم‌مقام شرکت در مورد مبلغ حقوق پرداختی به شما و در نتیجه، ادامه همکاری به توافق برسم. شرکت قوانین و محدودیتهای خاص خودش دارد و مبلغ پرداختی به شما برای مدیران ارشد که تخصص آنها نرم‌افزار نیست، توجیه‌پذیر نیست.
طبق روال شرکت من باید پایان سال گذشته این موضوع را به شما اطلاع می‌دادم، اما به دلیل در پیش بودن سال نو نخواستم گفتن این موضوع، شیرینی و شادی تعطیلات سال نو را از شما و خانواده‌تان بگیرد.
در نتیجه با قائم‌مقام شرکت توافق کردم که بعد از تعطیلات، این موضوع را به شما اطلاع بدهم. شما تا زمانی که کار جدیدی پیدا نکرده‌اید می‌توانید در شرکت حضور داشته باشید.

جمع‌بندی:
بعد از سالها، هر وقت به این موضوع فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که این رفتار خانم مدیر جوان ما فقط یک علت داشت:ایشان «بزرگ‌زاده» بود.

حالا بعد از سالهای طولانی که از آن زمان می‌گذرد، وقتی دوستان مدیرم صحبت از تعدیل و ترک همکاری نیروی انسانی صحبت می‌کنند، این خاطره را برایشان تعریف می‌کنم و به آنها گوشزد می‌کنم که از این خانم مدیر «بزرگ‌زاده» درس بگیرید.

آخرین سخن:
برای این خانم مدیر بزرگ‌وار و بزرگ‌منش، آرزوی تندرستی و بهروزی دارم.


https://www.bibalan.com/?p=1017
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
11👎1
باد همایون به تو سال نو و روز نو
عمر تو زان بر مزید عز تو زین بر دوام

در سال نو برای‌تان دل خوش، لب خندان، تن سالم و پیروزی‌های پی‌درپی آرزومندم.
به امید روزهای بهتر

فروردین ۱۴۰۲
10👍1🎉1
روزی روزگاری مهندس نرم‏ افزار خوبی بود که …


کتاب Object-Oriented Reengineering Patterns از Serge Demeyer, Stéphane Ducasse and Oscar Nierstrasz در نوع خود کتاب جالبی است. در مقدمه این کتاب داستان خیالی را تعریف شده و پس از آن دیدگاه نویسندگان آن در مورد مهندسی نرم‏افزار بیان شده است. آوردن مقدمه کتاب از آن جهت مفید دانستم که در آن به چند مورد خیلی مهم اشاره شده است که در حالی که اشاره به ماهیت مهندسی نرم‏افزار و تفاوت ماهوی آن با سایر گرایشهای مهندسی دارد، در عین حال بیانگر موضوع بسیار مهمی است: راه حلهای ما هنوز جواب مسئله‏ای که با آن روبرو هستیم، نیست(کمی آهسته، کسی نشنود). این مسئله چیزی نیست جز تغییر و پیچیدگی.

A Fairy Tale

Once upon a time there was a Good Software Engineer whose Customers knew exactly what they wanted. The Good Software Engineer worked very hard to design the Perfect System that would solve all the Customers’ problems now and for decades. When the Perfect System was designed, implemented and finally deployed, the Customers were very happy indeed. The Maintainer of the System had very little to do to keep the Perfect System up and running, and the Customers and the Maintainer lived happily ever after.

Why isn’t real life more like this fairy tale?

Could it be because there are no Good Software Engineers? Could it be because the Users don’t really know what they want? Or is it because the Perfect System doesn’t exist?

Maybe there is a bit of truth in all of these observations, but the real reasons probably have more to do with certain fundamental laws of software evolution identified several years ago by Manny Lehman and Les Belady. The two most striking of these laws are [Lehm85a]:

- The Law of Continuing Change: The Law of Continuing Change — A program that is used in a real-world environment must change, or become progressively less useful in that environment.

- The Law of Increasing Complexity: As a program evolves, it becomes more complex, and extra resources are needed to preserve and simplify its structure.


In other words, we are kidding ourselves if we think that we can know all the requirements and build the perfect system. The best we can hope for is to build a useful system that will survive long enough for it to be asked to do something new.


اسفند ۱۳۸۵

https://www.bibalan.com/?p=910
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
👍3
داستان یک مهاجرت معکوس (۱)
به قلم دکتر کیا بازرگان

سال ۱۳۸۶ با خانمم از مینسوتا برگشتیم ایران. خونه‌ی امریکا رو گذاشتیم برای فروش، ماشین‌ها رو هم فروختیم. دوتایی استادیار دانشگاه صنعتی اصفهان شدیم. آخر سال تحصیلی، حکم استخدام‌مون اومد. خونه فروش نرفت (بحران مسکن امریکا، با اینکه سه بار قیمت خونه رو پایین آوردیم ۳۰-۴۰ هزار دلار).

مجبور شدیم آخر سال تحصیلی برگردیم مینسوتا که من حقوق بگیرم پول وام خونه رو بدیم. رئیس دانشکده صنعتی اصفهان گفت این حکم‌تون معتبره. هر وقت برگردید، می‌تونید ادامه‌ی کار بدید. فقط وقتی خارج باشید، جزو سنوات‌تون حساب نمیشه. در اون مدت هم که اصفهان بودیم، مشکلات طبیعتاً بود (مثل وصل شدن تلفن دفترم که ۴-۵ ماه طول کشید، یا به خاطر دستکاری در آدرس آی‌پی کامپیوترها در صنعتی اصفهان به خاطر فیلترینگ، چند ماه طول کشید که بعد از کلی چک و چونه زدن، تونستم یک آی‌پی واقعی بگیرم که بتونم به کامپیوترهای آزمایشگاهم تو مینسوتا وصل بشم).

ولی به هر حال، اواخرش جا افتاده بودیم و من حداقل یک مقاله هم با دانشجوها دادم که در یک کنفرانس خوب اروپایی چاپ شد. همکارها از اول رفتار خیلی خوبی داشتند و جز معدود مواردی که مثلاً اون اوایل، بعضی همکارها اگه با خانمم کاری داشتن، به من ایمیل میزدن (تجربه نداشتند که وقتی یک زن و شوهر هر دو همکارشون هستند، چه رفتاری درسته)، همه چیز در سطح دانشکده از نظر کمک همکاران و رئیس دانشکده بسیار عالی بود. دو سال بعدش رو صنعتی اصفهان از راه دور درس دادم بدون حقوق (بعضی ترم‌ها ۵ صبح به وقت خودمون باید درس میدادم که بشه بعد از ظهر اصفهان).

سال ۱۳۸۹ برگشتیم اصفهان. رئیس دانشگاه و رئیس دانشکده عوض شده بودن. انتخاب رئیس دانشگاه هم از طرف وزارت علوم بود. این سنت غلطی بود که احمدی‌نژاد دوباره برگردوند به دانشگاه‌ها. انتخاب رئیس دانشکده و دانشگاه از چند سال قبلش توسط رای اساتید انجام میشد. احمدی‌نژاد دوباره عوض کرد و روسای دانشگاه دوباره از بالا، دستوری تعیین شدن.

در این دوره، همکارهای دانشکده کماکان ماه بودن. رئیس دانشکده هم همینطور (قبلی هم فوق‌العاده بود). ولی رئیس دانشگاه تنگ‌نظر بود و نه فقط من، بلکه بسیاری از همکارها رو اذیت کرد. از این آدم‌هایی بود که “مقام معظظظم رهبری” رو غلیظ می‌گفت و احتمالاً فقط تعداد خیلی محدودی از آدم‌ها رو قبول داشت به عنوان مذهبی و ولایی. مشکل من قطعاً مذهبی نبودن نبود. من رو تو مسجد دانشگاه دیده بود موقع نماز یا بین دانشجوها به مذهبی بودن شناخته شده بودم. ولی تو دار و دسته‌ی رئیس دانشگاه نبودم یا با بسیج و این چیزها کاری نداشتم…

هیچ حقوقی ندادن در اون مدت و میگفتن داریم دعوا میکنیم با دانشگاه. خانمم که وسط ترم دیگه برگشت مینسوتا (داستان دستگیر شدن توسط پلیس امنیت اخلاقی بماند برای بعد) خلاصه آخر ترم، رئیس دانشکده گفت “دکتر، سربسته بگم. استخدامت مشکل داره. رئیس دانشگاه گفته من حکم این‌ها رو قبول ندارم، از اول باید مراحل استخدام رو طی کنن. اگه موندنی هستی، ما چند ماه دیگه اعصاب‌خردی داشته باشیم، دعوا کنیم. اگر هم نیستی، بگو که دیگه بی‌خیال بشیم”.

من هم گفتم بی‌خیال بشید. برمیگردم. تو این پروسه حدود ۶۰ هزار دلار یا بیشتر هم از دست دادیم و پس‌اندازها ته کشید، چون هم از مینسوتا حقوق نمیگرفتم (leave of absence)، که برای نصف سال میشد ۵۰ هزار دلار، هم باید پول خونه تو امریکا رو می‌دادیم، هم چند سفر برای کنفرانس و داوری پروپوزال‌های بنیاد دانش ملی امریکا و این‌ها باید می‌رفتم (ببخشید، بنیاد دانش حساب نیست. پولش رو دولت امریکا داد)، و هم خرج ایران. هیچ‌وقت به طور رسمی کسی به من نامه نداد که تو اخراجی. ولی عملاً اخراج شدم.

حالا ادعا نمیکنم اگه اخراج نمی‌شدم، برنمی‌گشتم امریکا. ولی خوشبختانه به من فرصت ندادن خودم تصمیم بگیرم. عواقب برگشتن و جواب دادن با خود رئیس دانشگاهه.

برای من خاطرات بسیار خوش از دانشجوها و همکارها موند. بهترین خاطرات و دوستی‌ها با دانشجوها و سفر کویر و مسخره‌بازی تو کلاس و بهنام (یکی از دانشجوها که هیکل و ریش و اینهاش شبیه من بود) به جای من خودش رو تو کلاس جا زدن، و متلک بچه‌ها به من برای لیوان قهوه آبی و …

مرجع: @K1inUSA

گزیده:
«هیچ انسانی با خوشحالی وطنش را ترک نمی‌کند.»
رومن رولان، کتاب ژان کریستف


https://www.bibalan.com/?p=4238
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
👍42👏2😢2
داستان یک مهاجرت معکوس (۲)
به قلم دکتر کیا بازرگان

همه‌ی این خاطرات خوش برام موند، و خیلی ممنون از بچه‌ها که تحمل کردن کلاس من رو و درس سی و چند تا کلاس VLSI رو ضبط کردیم که برای استفاده‌ی بقیه بمونه. افتخار ضبط کردن اون کلاس برای همیشه برای من میمونه. هنوز هم که هنوزه، از دانش‌آموز دبیرستانی در فلان شهرستان دور افتاده‌ی ایران، یا فلان دانشجو از فلان دانشگاه ایران، ایمیل می‌گیرم که تشکر میکنن و میگن از همون ویدئوها، برنامه‌نویسی یاد گرفتن یا زندگی‌شون عوض شد و این چیزا. هنوز هم اشکی میشم بعضی مواقع وقتی این ایمیل‌ها رو می‌گیرم..

جز عشق و علاقه برای شما بچه‌های گل هیچی ندارم و افتخار میکنم بهتون درس دادم. همه سختی‌های کار و دعواهای احمقانه و تنگ‌نظری‌ها تو سر خودشون بخوره. ده برابرش هم اگه بود، باز صد در صد می‌ارزید به آشنایی با شما و دوران خوشی که گذروندم باهاتون ❤️

مشکل کسی که مثلاً از امریکا برمی‌گرده و نمی‌تونه ایران بمونه، لزوماً مسائل مالی و رفاه و این‌ها نیست. گرچه این‌ها هم مولفه‌های مهمی هستن در تصمیم‌گیری. مشکل، وجود آدم‌های بی‌سواد و مغرض و تنگ‌نظر در مناصب دولتیه که میتونن با یک تصمیم – حتی چه بسا غیر قانونی – سد راه کسی بشن که میخواد کار کنه. کسانی که درک نمیکنن از دست دادن یک سرمایه‌ی انسانی، چقدر ضرر میزنه به مملکت…

من با اینکه سال‌ها گذشته از اخراجم، امسال که دوباره بحثش پیش اومد، این زخم دوباره باز شد و نشستم گریه کردم. خودم تعجب کردم که اینقدر اثر عمیق روی من گذاشته. تا قبل از امسال، فکر می‌کردم اینقدر توکل دارم و اینقدر بر اساس عقاید و عشق و علاقه‌ام کاری رو کرده‌ام که حالا یک کسی هم سنگ‌اندازی کرده باشه، اصلاً مهم نباشه برام.

از نظر مادی و علمی و آینده‌ی بچه‌ها هم که حساب کنیم، حداقل با حساب و کتاب دنیوی یا عقل سطحی، به نفعم هم شد که برگشتم. ولی اون تحقیری که شدم، اینکه اواخرش دیگه نگران باشم آیا پول پوشک بچه‌ام رو هم دارم بدم یا نه. کشمکش درونی با خودم، یا احساس عذاب وجدان نزد خانواده‌ام که از زندگی‌ای که همه چیزش روی روال بوده و رفاه مادی داشتیم، نگرانی گشت ارشاد و اخراج از دانشگاه و احضار توسط حراست و هزار کوفت و زهر مار رو نداشتیم، کنده‌ام خانواده‌ام رو بیاییم مملکت‌مون و سهمی داشته باشیم در بهتر کردن اوضاع. به چه قیمتی؟

مشکل، این دولت و اون دولت هم نیست. مشکل، از بالای بالای حکومته تا اون پایین، که نگاه به افراد، خودی و غیر خودیه. مشکل حریص بودن برای کنترل همه چیز از بالا به پایینه. همه چیز دستوری. یکی از عمده‌ترین تفاوت‌هایی که من بین جامعه‌ی علمی امریکا و ایران می‌بینم، همین عدم تمرکز قدرت در امریکاست. جوامع علمی و دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها، خودشون تصمیم میگیرن معیارشون برای قبولی مقالات و پیشرفت شغلی و تخصیص منابع مالی چی باشه. دیگه چیزهایی مثل ارتباط صنعت و دانشگاه، و بعضاً راهنمایی دولت برای سرمایه‌گذاری در علوم پایه، به نظرم به طور طبیعی، به دنبالش میاد.

مرجع: @K1inUSA

گزیده:
«هرگز زندگانی برای کسی که از دیار خود مهاجرت کرده مانند دیگران نیست.»
ژان کوکتو، نمایشنامه‌نویس فرانسوی

https://www.bibalan.com/?p=4238
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
6👏2👍1🔥1
نامه‌ای از یک دوست بسیار کوچولو!

bit.ly/3opme3i

پیش‌گفتار ۱:
یادش به خیر، عادت داشتم از دانشجویان خواهش کنم که زمان استراحت‌ بین کلاس‌شان را کمتر کنند تا بتوانیم در مورد موضوعاتی خارج از برنامه‌ی دوره صحبت کنیم. آنها هم با بزرگواری قبول می‌کردند. معمولا این بخش را به آخر کلاس که یادگیری کاهش پیدا می‌کند منتقل می‌کردم تا بهره‌وری کلاس افزایش پیدا کند.
یادم هست یکی از این بخش‌های خارج از موضوع کلاس این بود که از دانشجویان که پشت کامپیوتر نشسته بودند خواهش می‌کردم تا یکی از آنها مطلبی را بلند بخواند و بقیه تایپ کنند. با بیان این موضوع، همه با نگاهی متعجب می‌زدند زیر خنده! وقتی همه آماده می‌شدند خواهش می‌کردم که چشم‌شان را ببندند! بعد هم از دانشجویی که متن را می‌خواند خواهش می‌کردم متنی را پیدا کند که ترکیبی از کلمات انگلیسی و فارسی باشد. بعد از این که متن تمام می‌شد خواهش می‌کردم که چشم‌شان را باز کنند.
احتمالا حدس می‌زنید که چه اتفاقی می‌افتاد! صدای خنده کل کلاس را منفجر می‌کرد!

پیش‌گفتار ۲:
یادم هست اولین جایی که مشغول به کار شدم، یک خانم منشی داشتیم که همزمان که با تلفن صحبت می‌کرد تایپ هم می‌کرد! من همیشه به این مهارت‌اش غبطه‌ می‌خوردم.
یادم هست اولین کسی که اهمیت تایپ را به من یاد داد دوست عزیزم احسان بود. احسان که آمریکا درس خوانده بود و به دلایلی به ایران برگشته بود، تایپ را اصولی و درست یاد گرفته بود. به من می‌گفت که رکورد دنیا دست یک فرد هندی است و خودش هم گاهی با یک برنامه سرعت تایپ‌اش را اندازه می‌گرفت. من از احسان درس‌های مهمی یاد گرفتم که اهمیت تایپ درست یکی از آنها بود! با این که زمان ما، رشته‌ی نرم‌افزار رشته‌ی جوانی بود ولی در دانشگاه این بخش را به ما نمی‌آموختند و راستش را بخواهید خودم هم به اهمیت‌اش بی‌توجه بودم.
اولین باری که مجبور شدم از سر ناچاری تایپ را اصولی یاد بگیرم موقعی بود که تازه در شرکتی مشغول به کار شده بودم و همکارانم کامپیوتری را به صورت موقت به من دادند تا کامپیوترم آماده شود. همراه این کامپیوتر،‌ یک صفحه کلید بود که روی آن هیچ حرفی نبود. من که عادت داشتم صفحه‌ کلید را نگاه کنم و تایپ کنم به همکار جدیدم گفتم این چرا این شکلی است؟ گفت همکار خدماتی ما خواسته این صفحه کلید را حرفه‌ای تمیز کند آن را با مایع ظرفشویی شسته و تمام علایم حروف روی آن پاک شده! من پرسیدم که خوب من چه جوری تایپ کنم! همکارم گفت: واه! تایپ ۱۰ انگشتی بلد نیستی؟ گفتم نه! بعد رفت یک برنامه آموزشی به من داد که آموزش تایپ ۱۰ انگشتی بود. اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم که خیلی به من برخورد! چه طور ممکن هست دانش‌آموخته‌ی مهندسی نرم‌افزار باشی ولی تایپ را درست ندانی. از آن روز، هر شب نیم ساعت را به تمرین تایپ اختصاص دادم تا بالاخره از آن شرایط «تایپ اکابری» درآمدم. نکته مثبت داستان این بود که از آن به بعد انگشتانم کمتر درد می‌گرفت و احساس خودم این بود که فشار کمتری به انگشتانم وارد می‌شود.

اما من هنوز در حسرت مهارت آن خانم منشی شرکت‌مان هستم که می‌توانست همزمان با تلفن صحبت کند، تایپ کند و با سر به من اشاره کند که مدیر عامل در دفترش منتظر شماست! کسب این مهارت اصلا برای من شدنی نیست! بالاخره سیستم تک پردازشگر با سیستم چند پردازشگر تفاوت ریشه‌ای دارد که این تفاوت‌ها با تلاش هم قابل جبران نیست. 🙂

آن اتفاق صفحه‌ی کلیدِ بی‌علامت باعث شد هر جا که فرصتی بود به دوستانم یادآوری کنم که تایپ ۱۰ انگشتی یاد بگیرند یا اگر در توانم بود شرایطی فراهم کنم که دیگران به ویژه کودکان تایپ را از پایه و درست یاد بگیرند.

گفتار:
این ایمیل را چند روز پیش از داریس کوچولو دریافت کردم که با راهنمایی و آموزش هانیه خانم مشغول یادگیری تایپ ۱۰ انگشتی است. سرعت پیشرفت‌اش واقعا خوشحال‌کننده است. آینده‌ای درخشان برایش آرزومندم و از هانیه خانم هم بسیار سپاسگزارم.
پیشنهاد می‌کنم شما هم اگر فرصتی دست داد به کودکان دور و برتان تایپ ۱۰ انگشتی را بیاموزید یا شرایطی فراهم کنید که آنها درست و از پایه آن را بیاموزند. خود بهتر می‌دانید که تاثیر آن‌چه در کودکی و به شیوه‌ی درست یاد گرفته شود با آموخته‌های بزرگسالی قابل مقایسه نیست!

ایمیل داریس:
“من در این چند ماه اخیر توانستم تایپ ده انگشتی را یاد گرفته و از ان به خوبی استفاده کرده و از قدرت ان بهره مند شوم از تلاش و صبر شما بسیار متشکر و مدویون هستم با تشکر فراوان دوستار و دانش اموز شما داریس (اویچ) حصاری🙏🙏🙏🙏🙏🙏

گزیده:
پیشرفت ما به عنوان یک ملت نمی‌تواند سریع‌تر از پیشرفت ما در امر آموزش باشد. چرا که تفکر انسانی، اساسی‌‌ترین عامل برای پیشرفت ما است. جان اف کندی


https://www.bibalan.com/?p=4249
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
10👏2👍1
phind

در این نوشته‌ می‌خواهم جستجوگر Phind را که به تازگی از طریق یکی از دوستان عزیز با آن آشنا شده‌ام به شما معرفی کنم. تلفظ آن شبیه به واژه‌ی Find (فایند) است. این جستجوگر بر اساس هوش مصنوعی و بر اساس اطلاعات مستقیم اینترنت به پرسش‌های کاربر پاسخ می‌دهد.

نکته مهم درباره‌ی آن این است که این موتور جستجو برای توسعه‌دهندگان و پرسش‌های فنی بهینه‌سازی شده است.

About Phind:
Our vision is for search to be as seamless and informative as talking to a smart friend.

What Phind is?
Phind is a search engine that simply tells users what the answer is. Optimized for developers and technical questions, Phind instantly answers questions with detailed explanations and relevant code snippets from the web.

Phind:
https://www.phind.com/


https://www.bibalan.com/?p=4259
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
👍10👏31🔥1
برای سلمان


برای تو که برای‌مان «یک روز بوشوم کونوس کله» و «می جان زن‌مار» می‌خوندی

برای تو که امتحان دیپلم‌ات، به جای آزمون درس، آزمون عاشقی بود

برای تو که موقع خاطره‌‌گویی‌هات از خنده روده‌بر می‌شدیم

برای تو که هم پسر بودی برای عمه و هم پدر

برای تو که برای خانواده، عمود خیمه بودی

برای تو که زود رفتی

برای تو،‌ پسر عمه‌،

سلمان جان

دلم تنگ خواهد شد!
😢179
بازسازی کد: بار دوم یا بار سوم


آیا تا به حال موقع نوشتن کد با این شرایط رو به رو شده‌اید که متوجه شوید مشابه این کار را قبلا انجام داده‌اید؟ در چنین شرایطی چه می‌کنید؟ آیا برمی‌گردید و کد قبلی را نیز اصلاح می‌کنید؟ یا بدون به توجه به کد قبلی، کد جدید را می‌نویسید؟ (احتمالا نتیجه چنین کاری، کد تکراری و کاهش خوانایی کد است).

در اینجا بد نیست پیشنهادهای مارتین فاولر و رابرت سی مارتین را با هم مرور کنیم!

مارتین فاولر به راهنمایی از دان رابرتز اشاره می‌کند به نام : “قاعده‌ی بار سوم”: “اولین باری که کاری را انجام می‌دهید، فقط خود آن کار را انجام دهید. بار دوم که کار مشابهی را شروع کردید، با وجودی که ممکن است از انجام کار تکراری احساس شرمندگی کنید، کار را با تکرار و دوباره‌کاری انجام دهید. برای بار سوم که خواستید کار مشابه را شروع کنید، وقت آن است که کدهای قبلی را بازسازی (ریفکتور) کنید.”

از سوی دیگر، رابرت سی مارتین با اشاره به این ضرب المثل معروف «اگر اولین بار مرا فریب دادی شرم بر تو، اگر دومین بار مرا فریب دادی شرم بر من» پیشنهاد می‌کند “به هیچ عنوان OCP را موقعی که برای اولین بار با کاری رو به رو می‌شوید اعمال نکنید. بار اول خود کار را انجام دهید. اگر برای دومین بار با کار مشابهی در ماژول رو به رو شدید، کدها را با هدف دست‌یابی به OCP بازسازی (ریفکتور) کنید.”

حالا تصور کنید که شما در موقعی که می‌خواهید کاری را انجام دهید متوجه می‌شوید کار مشابهی را قبلا انجام دادید. خوب حالا شما دست کم با دو گزینه رو به رو هستید. یا بر اساس راهنمایی فاولر فقط خود کار را انجام دهید و به فکر بازسازی کد نباشید. یا بر اساس راهنمایی رابرت مارتین دست به بازسازی کد بزنید.

سوالی که مطرح می‌شود این است که شما کدام گزینه را انتخاب می‌کنید و چرا؟
اگر علاقه‌مند هستید لطفا نظرات خود را مطرح کنید تا از دانش و تجربه‌ی شما بهره‌مند شویم و یاد بگیریم.

پ.ن.
این نوشته در لینکدین هم منتشر شده است و یک سری نظرات جالب و خواندنی هم در آنجا مطرح شده است. برای دیدن آنها می‌توانید به اینجا (https://bit.ly/3ND19g9) مراجعه کنید.

گزیده:
شهرها بزرگ می‌شوند، شهرها پیشرفت می‌کنند، بخش‌هایی از شهرها به سادگی از بین می‌روند، در حالی که بخش‌های دیگر آن توسعه پیدا می‌کنند و شکوفا می‌شوند. هر شهر باید بازسازی و نوسازی شود تا پاسخ‌گوی نیازهای ساکنین خود باشد … سیستم‌های نرم‌افزاری نیز درست مثل شهرها هستند. گریدی بوچ


https://www.bibalan.com/?p=4164
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
👍4
زندگی از نمای نزدیک، یک تراژدی (نمایش غم‌انگیز) و از نمای دور، یک کمدی (نمایش خنده‌دار) است.

چارلی چاپلین




https://www.bibalan.com/?p=4024
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
3👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
زندگی از نگاه خوزه موخیکا (۱)

چند ماه پیش ویدیویی دیدم. خیلی آموزنده بود. و تاثیر مثبتی بر من گذاشت. از آن موقع تاکنون، هر چند وقت یک بار آن را دوباره نگاه می‌کنم تا نکاتی که از آن آموخته‌ام را فراموش نکنم.
در این ویدیو، مصاحبه‌شونده «خوزه موخیکا» رییس جمهور سابق اروگوئه است. “فارغ از اینکه “سلیقه شخصی” شما در سیاست چه باشد، به سختی می‌توانید تحت تأثیر خوزه “پپه” موخیکا قرار نگیرید یا شیفته شخصیتش نشوید” [وایر دیویس]. ساده‌زیستی وی، و این‌که حدود ۹۰ درصد حقوق ماهیانه‌اش را صرف امور خیریه می‌کرد، باعث شد لقب فقیرترین و در عین‌حال بخشنده‌ترین رئیس جمهوری جهان به او داده شود. گفتنی است فساد اداری و مالی در دوران خوزه به پایین‌ترین سطح خود در تاریخ اروگوئه رسیده است [صدانت]

ضمن تشکر از همه‌ی عزیزانی که در تهیه و ترجمه این ویدیو مشارکت داشتند،‌ آن را می‌توانید در صفحه‌ی صدانت در آپارات [www.aparat.com/v/0iMSb ] نیز ببینید.


https://www.bibalan.com/?p=4282
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
6
زندگی از نگاه خوزه موخیکا (۲)

گزیده‌ای از یادداشت‌‌های من درباره‌ی این ویدیو:
– با خوش‌شانسی زیاد من هنوز زنده‌ام و بالاتر از همه چیز من عاشق زندگی‌ام.

– من در مورد همه‌ی این چیزا خیلی فکر کرده‌ام. تقریبا ده سال در انفرادی گذروندم، تو یه سوراخ. یه عالمه وقت برای فکر کردن، هفت سال بدون حتی یه کتاب. که به من وقت فکر کردن داد. و چیزی که من کشف کرده‌ام اینه:
یا شما با چیز خیلی کم شادید، آزاد از همه‌ی باروبنه‌های اضافی،‌ چون از درون شادید، یا اینکه اصلا به هیچ جایی نمی‌رسید. اشتباه نشه! من از فقر حمایت نمی‌کنم. من از اعتدال حمایت می‌کنم.

– وقتی من چیزی می‌خرم،‌ وقتی شما چیزی می‌خرید، این پول نیست که دارید براش می‌دید، بلکه ساعت‌هایی از زندگی‌اند که برای به دست آوردن اون پول، مجبور بودید صرف کنید. فرقش اینه که زندگی چیزیه که با پول نمی‌شه خرید. زندگی فقط کوتاه‌تر می‌شه. حیفه که آدم زندگی و آزادی‌اش رو این جوری هدر بده.

– طبیعت انسانی جوری ساخته شده که شما در نهایت از درد و رنج، خیلی بیشتر می‌آموزید تا از زندگی راحت. این به اون معنا نیست که من طلب رنج یا چیزی شبیه این رو توصیه می‌کنم. بلکه چیزی که می‌خوام به مردم بفهمونم اینه: شما همیشه می‌تونید دوباره بلند شید و رو پاهاتون بایستید. همیشه ارزش داره که از صفر شروع کنید. یه بار یا هزار بار. تا زمانی که هنوز زنده‌اید. این بزرگترین درس زندگی‌یه. به زبون دیگه شکست‌خورده نیستید تا زمانی که مبارزه رو ول نکنید.

– من می‌دونم آدمی‌زاد چیه! … هر نسل فقط از تجربیات خودش درس می‌گیره نه از تجارب بقیه‌ی نسل‌ها. من طبیعت بشری رو آرمانی تصور نمی‌کنم. آدمی از تجربه‌ی یه نفر دیگه چی می‌تونه یاد بگیره؟‌ متاسفانه ما فقط از اون‌چه خودمون تجربه می‌کنیم درس می‌گیریم.


مرجع عکس: ویکی‌پدیا

گزیده:
به من می‌گویند «فقیرترین رئیس جمهور دنیا»، اما من احساس فقر نمی‌کنم. فقرا کسانی‌اند که تلاش می‌کنند تا سبک زندگی پرهزینه و گرانی داشته باشند و خواسته‌های آنان هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود. موضوع اصلی، موضوع آزادی است. اگر دارایی‌های زیادی ندارید، لازم نیست تمام زندگی خود را مانند یک برده کار کنید تا از آنها نگهداری کنید، و بنابراین زمان بیشتری برای خود دارید.
خوزه موخیکا

https://www.bibalan.com/?p=4282
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
2👍2
به نظرتون انتخابم درسته؟

پیش‌گفتار:
دوست عزیزمی دارم که چند وقت پیش پیامی فرستاد که موضوع‌اش ترک شرکت فعلی و قبول پیشنهاد شرکت دیگری بود. در پیام‌اش بعد از شرح ماجرا و بیان دلایل‌اش برای ترک شرکت فعلی و انتخاب شرکت بعدی، از من پرسیده بود که «به نظرتون انتخابم درسته؟»

من هم در پاسخ برایش نوشتم که پیشنهاد می‌کنم این سخنرانی را گوش کنید.

بعد برایم نوشت:
دیشب ویدئویی که برام فرستادید رو دیدم، فکر میکنم باید دو سه بار دیگه ببینمش تا بهتر نکات مطرح شده رو درک کنم. …

یک روز بعد برایم نوشت:
من ویدیو رو دو سه بار دیگه دیدم …


با خود فکر کردم بهتر هست این ویدیو را معرفی کنم شاید به شما در تصمیم‌گیری کمک کند.

درباره‌ی سخنران:
دنیل کانمن، روان‌شناس آمریکایی-اسراییلی، به خاطر کار بر روی روان‌شناسی قضاوت و تصمیم‌گیری و نیز اقتصاد رفتاری (به خاطر آن جایزه نوبل اقتصاد ۲۰۰۲ را برد) مشهور است.
کانمن از اندیشمندان محبوب من است که هر گاه فرصتی دست دهد تلاش می‌کنم تا از او بیاموزم.

گزیده:
اهمیت هیچ چیز در زندگی به اندازه زمانی که ذهن تان درگیر آن است نیست.
"Nothing in life is as important as you think it is while you are thinking about it."
دنیل کانمن

توضیح:‌ مادامی که به موضوعی فکر می‌کنید، احساس می‌کنید آن موضوع واقعا مهم است. اما وقتی دیگر به آن فکر نکنید یا بعداً برگردید و نگاهی به آن بیندازید، احتمالا به این نتیجه می‌رسید که آن موضوع آنقدرها هم که فکر می‌کردید مهم نبوده است. ذهن ما می‌تواند موضوعات را در لحظه بزرگ‌تر یا مهم‌تر جلوه دهد، اما در درازمدت نمی‌تواند چنین کاری انجام دهد. بنابراین، بهتر است به یاد داشته باشید که ذهن ما گاهی می‌تواند در اهمیت و بزرگی موضوعات اغراق کند.

https://www.bibalan.com/?p=4296
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
👍111
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
درس آموزی از اشتباهات در مسیر به آینده، دنیل کانمن

https://www.bibalan.com/?p=4296
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
7
خوشنویسی کد (۱)

پیش‌گفتار: خوشنویسی
دانش‌آموز که بودم دوست داشتم خطم زیبا باشد. در نتیجه از هر فرصتی استفاده می‌کردم تا خطم را زیباتر کنم. سال دوم راهنمایی (سال هفتم) که مدرسه‌ی شهید باهنر بی‌بالان می‌رفتم، آقای حق شناس، معلم زبان انگلیسی ما بود. یادش به خیر! خط بسیار زیبایی داشت. تا جایی که یادم هست امتحان‌های دیکته رو در دفتر یکی از دانش آموزان می‌نوشت و بعد یک نفر از دانش‌آموزان آن را روی تخته سیاه می‌نوشت و بقیه نیز از روی آن می‌نوشتند و امتحان می‌دادند. من هم که میز اول می‌نشستم دفترم را می‌دادم به آقای حق‌شناس. دلیل‌اش این بود که بعد بتوانم از روی دست خط‌ ایشان تمرین کنم تا خطم بهتر شود.

سال اول دبیرستان که بودم (سال نهم)، احسان، یکی از بچه‌های سال بالاتر خط بسیار زیبایی داشت و با خط شکسته زیبایی جزوه‌هایش را می‌نوشت. من به بهانه جزوه، دفترهای سال قبل‌اش را می‌گرفتم و با آن تمرین نوشتن می‌کردم. خط زیبا، حس خوبی به من می‌داد.

بعدها به پیشنهاد همسرم در کلاس خوشنویسی با خودکار شرکت کردیم. خیلی آموزنده بود. فرصت با هم بودن (با آن همه مشغله‌ی کاری) در کنار آموزش درست خوشنویسی خاطره خوبی از آن کلاس برایم به یادگار گذاشته. آرزو می‌کردم موقعی که کم سن و سال‌تر بودم فرصت شرکت در چنین کلاسی را پیدا می‌کردم.

وقتی با افراد دیگر در مورد خوشنویسی صحبت می‌کردم نکته‌ای که می‌گفتند این بود که «اگه با حوصله و بدون عجله بنویسم خطم خوبه ولی اگه عجله کنم خطم خراب می‌شه». ولی من با خودم فکر می‌کردم که شما باید خط‌تان زیبا باشد چه عجله داشته باشید و چه نداشته باشید. شرایط ممکن است کمی از کیفیت خط‌تان بکاهد ولی نه آن قدر که به خط «خرچنگ قورباغه‌ای» تبدیل شود. ناگفته خود پیداست که تخصص من خطاطی نیست و این فقط برداشت و تجربه‌ی شخصی من است.

هر چند در دنیای مدرن امروزی، دیگر نیازی به نوشتن با خودکار نیست ولی آن نیم‌چه مهارت خوشنویسی هم به دلیل «تمرین» نکردن از دست رفت. با این وجود هم‌چنان با دیدن خط زیبا به هیجان می‌آیم و مانند یک اثر هنری مشغول ورانداز کردن آن می‌شوم.

وقتی بر می‌گردم و به گذشته نگاه می‌کنم، تجربه‌ی یادگیری خوشنویسی‌ام را می‌توانم این‌گونه بیان کنم :
– انگیزه‌‌ی یادگیری من در کنار این که خط زیبا را دوست داشتم، این بود که دلم نمی‌خواست خطم «خرچنگ و قورباغه‌ای» باشد.
– دیدن دست‌خط‌های زیبا و تلاش برای رونویسی و کپی برداری از آنها در یادگیری من بسیار موثر بود و در مورد من جواب می‌داد.
– وقتی خط زیبا می‌بینم با وجودی که نمی‌توانم آن‌گونه بنویسم، می‌فهمم که «زیبا» است، هیجان‌زده می‌شوم، مسحورم می‌کند.

حالا علاقه‌ام به خوشنویسی به گونه‌ای دیگر در من تبلور پیدا کرده است: علاقه به خوشنویسی کد!
این نوشته مقدمه‌ای است برای نوشتن برخی از تجربه‌هایم برای خوشنویسی در دنیای برنامه‌نویسی. امیدوارم در نوشته‌های بعدی از این پنجره به برنامه‌نویسی نگاه کنم و تجربه‌ام را بنویسم. چه خوب می‌شد که می‌توانستم از تجربه‌ی شما هم با خبر شوم.

گزیده:
ما در دنیا به سه نام معروف هستیم؛ ادبیات، فرش و خوشنویسی. خوشنویسی در هر دو هنر دیگر هم وجود دارد. فرق کوچک‌شان این است که تذهیب‌کار با قلم، مرکب و رنگ کار می‌کند و فرشباف با پشم و پنبه. تذهیب همان نقش فرش است.
محمد سلحشور، استاد خوشنویسی

https://www.bibalan.com/?p=4299
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
👍121👏1
تی‌دی‌دی (TDD) عامل چنددستگی در جامعه‌ی برنامه‌نویسان

در نوشته‌ای در لینکدین، نویسنده با اشاره به TDD نوشته بود که:
تی‌دی‌دی (TDD) به صورت جدی، جامعه‌ی برنامه‌نویسی را دچار دودستگی کرده است. گروهی عاشق آن هستند و گروهی هم از آن متنفرند.

کنت بک (Kent Beck) طی یادداشتی، نظرش را در این مورد بیان کرد که برای من بسیار آموزنده بود.
او در پاسخ نوشت:
به نظر من این TDD نیست که جامعه‌ برنامه‌نویسان را به دو دسته تقسیم می‌کند. بلکه عامل چنددستگی پاسخ به این پرسش است که «آیا برنامه‌نویسان مسئول کیفیت کار خود هستند یا خیر؟ وقتی برنامه‌نویسی می‌گوید کار تمام شد آیا واقعا کار تمام شده یا نه.»
این موضوعی است که باعث چنددستگی در جامعه‌ی برنامه‌نویسان شده است. TDD تنها یکی از روش‌هایی است که پاسخ‌شان به این پرسش «بله و بله» است.
ما به عنوان یک صنعت کماکان در حال مبارزه با میراث تیلوریسم (Taylorist) هستیم که ادعا می‌کند «کیفیت مسئولیت واحد کیفیت است.»

گزیده:
یافتن خطا در کد به اندازه کافی دشوار است. اما وقتی دشوارتر می‌شود که فکر می کنید کدتان بدون خطاست.
استیو مک کانل، نویسنده، کد کامل
👍76
دنبال چه می‌گردی! (طراحی)

سخنران در ابتدای سخنرانی‌اش گفت: یکی از کارهای من انجام مصاحبه‌ی فنی است. کاری که خیلی دوست دارم. …. و یکی از پرسش‌های مورد علاقه‌ام در جلسه‌ی مصاحبه این است:
در یک طراحی خوب، شما دنبال چه می‌گردید؟ [شما چه ویژگی‌ها و معیارهایی را هنگام ارزیابی و سنجش کیفیت یک طراحی مد نظر قرار می‌دهید؟]

سپس از شرکت‌کنندگان خواست که به این پرسش پاسخ دهند و آنها پاسخ دادند:
– آزمون
– فهمیدن آسان
– یکپارچگی و یک‌دستی
– انگیزه (دلایل طراحی)
– ساده بودن
– اعتمادپذیری
– کامل بودن
– آسان یادگرفتن

و بعد ادامه داد:
ما موضوعات و ایده‌های بسیار خوبی داریم مانند SOLID وDRY و Design by Contract و Small Methods و … که کمک می‌کنند تا خوب طراحی کنیم.
اما من دنبال یک موضوع پایه‌ای‌تر و بنیادی‌تر هستم.
و بعد ادامه داد …

حالا این پرسش را از خود بپرسیم و به آن فکر کنیم: طراحی خوب از نظر ما چگونه است؟ و توجه داشته باشیم که پاسخ ما باید پایه‌ای و بنیادی باشد!

اگر علاقه‌مند بودید پاسخ خود را برای من بفرستید.

گزیده:
“آیا شما هم از این نوع چابکی که کلا در مورد پذیرش و پیروی از یک‌سری واژگان مدشده، رسوم و تشریفات،‌ و پوسترهای انگیزشی است خسته شده‌اید؟
جیم وایریک (Jim Weirich)

https://bit.ly/3st0822
https://www.bibalan.com/?p=4312
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
👏32👍2
قانون ۸-۸-۸

8 ساعت کار، 8 ساعت زندگی، 8 ساعت خواب.
این تقسیم‌بندی یک تقسیم‌بندی منصفانه است. این تقسیم‌بندی بیان‌گر تعادل بین کار و زندگی نیست بلکه بیان‌گر تعادل بین کار و زندگی و خواب است. بی‌خوابی نشان افتخار نیست، نشان حماقت است – به معنای واقعی کلمه.

8/8/8
8 hours for work, 8 hours for life, 8 hours of sleep. That’s a fair formula. It’s not work/life balance — it’s work/life/sleep balance. A lack of sleep isn’t a badge of honor, it’s a mark of stupidity — literally.

مرجع:‌ 37signals.com

با تشکر از دوست عزیزم، مسعود خ.

https://www.bibalan.com/?p=4326
https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
👍14
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بمبوله: بردهای هرز

دوست نازنینی این ویدیو رو برای من فرستاده و این پیام را نیز پیوست آن کرده است:
«به این موضوع فکر کردم که خوب است بسته شادی بفرستم! اما به نظرم رسید این داستان ممکن است زمانی به کار آموزش و تعلیم بیاید

دوست نازنین درست می‌گفت! اولین شاگرد این «کار آموزش و تعلیم» خودم بودم!

سپاسگزارم علی آقای م.

گزیده: ندارد

https://news.1rj.ru/str/bibalan_com
https://www.bibalan.com/?p=4339
6