میدونستم به زودی بهم میرسن، صداشون نزدیک و نزدیکتر میشد، اما من راهی جز فرار نداشتم. بدنم بهم اجازه ای جز این نمیداد. صورتم از ضربهی شاخهی درخت ها پر از زخم شده بود. همین من رو هوشیار نگه میداشت. صدای سگ های شکاری... به محض اینکه بهم برسن چیزی جز استخوون هام ازم باقی نمیمونه. ولی من به دویدن ادامه میدم، این تنها کاریه که میتونم بکنم.
😢1
اره واقعا هیچی یادم نبود.
❤2
به طرز عجیبی همزمان پنج تا از دوستام دارن میرن تهران، خودمم میرم. سه تا از دوستام مجازین و تاحالا ندیدمشون، و خیلی خیلی دوست دارم ببینمشون. اینطوری که، برا دیدنشون میتونم بمیرم.(سلام اره، اگه دارید میخونید خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمتون) ولی دلم نمیخواد اونا منو ببین. کاش میشد از سوپری اعتماد به نفس خرید.
(عکس بیربط ولی زیبا)
(عکس بیربط ولی زیبا)