نیاز دارم یه کاغذ بزنم رو پیشونیم: هماکنون این جانب حوصله و اعصاب و توانایی داشتن مکالمه را ندارد. تا اطلاع ثانوی من را نادیده بگیرید.
👍2😢2
Forwarded from What's the point? (^^Ftme)
Lullaby
https://news.1rj.ru/str/Blankforwhile
«بگذار برای لحظهای از دنيا و مافيها رها شده و به خودمان بپردازيم. بیگمان يكديگر را خواهيم ديد. از اين گذشته نمیتوانيم آنچه را كه در اين چند روز در مورد زندگیام پیبرده ام در نامه بنويسم. اگر در كنارم بودی هيچ گاه چنين افكاری به سراغم نمی آمد. حرف های بسياری در دل دارم كه بايد تو بگويم. آه لحظه هايي هست كه حس میكنم سخن گفتن كافي نيست. شاد باش - ای تنها گنج واقعی من بمان - ای همه هستی من! بدون شک خدايان آرامشي به ما ارزانتی خواهند داشت كه بهترين هديه است..!
_لودیک
https://news.1rj.ru/str/Blankforwhile
«بگذار برای لحظهای از دنيا و مافيها رها شده و به خودمان بپردازيم. بیگمان يكديگر را خواهيم ديد. از اين گذشته نمیتوانيم آنچه را كه در اين چند روز در مورد زندگیام پیبرده ام در نامه بنويسم. اگر در كنارم بودی هيچ گاه چنين افكاری به سراغم نمی آمد. حرف های بسياری در دل دارم كه بايد تو بگويم. آه لحظه هايي هست كه حس میكنم سخن گفتن كافي نيست. شاد باش - ای تنها گنج واقعی من بمان - ای همه هستی من! بدون شک خدايان آرامشي به ما ارزانتی خواهند داشت كه بهترين هديه است..!
_لودیک
خداروشکر امتحان تستی بود. شانسی زدم. از چهل تا سوال حداقل ۳۰ تارو شانسی زدم حتی سوالو نخوندم.واقعا دیگه توانایی حل کردن شیمی و فیزیک و ریاضی نداشتم. هرچی نگای برگه میکردم نمیفهمیدم چخبره.خیلی سعی کردم خودمو قانع کنم از رو سوالا بخونم، نشد.
جالبه ، خانواده نمیزارن کاری که دوست دارمو بکنم، منم کاری که اونا دوست دارن رو انجام نمیدم(ولی دیگه واقعا نمیتونم، خسته ام جناب.سر لجبازی نیست) اینطوری هممون باهم گند میزنیم به زندگیم. Yayyy
جالبه ، خانواده نمیزارن کاری که دوست دارمو بکنم، منم کاری که اونا دوست دارن رو انجام نمیدم(ولی دیگه واقعا نمیتونم، خسته ام جناب.سر لجبازی نیست) اینطوری هممون باهم گند میزنیم به زندگیم. Yayyy
❤4
Forwarded from 𝑨𝒛𝒖𝒓𝒆-
Forwarded from archive. (henry)
Rather than not liking to break the rules, I don’t like to be reckless. If I have plans that guarantee I can get away with it, why not, yk?
1st
-میشه لطفا از اونجا بیاید پایین؟
پسر تازه متوجه صدای زن شد که داشت سعی میکرد داد نزنه و کنترلش رو از دست نده. با یه لبخند که حرص همه رو درمیآورد و بچه گربهی توی بغلش از روی سقف پرید پایین.
-ارباب، سقف رو تازه تعمیر کردیم میشه لطفا نرید روش؟
الیسان با خنده بچه گربه رو گذاشت روی زمین، به خدمتکار نزدیک شد و گفت:«اگه خراب شد باز خودم درستش میکنم.»
خدمتکار یک قدم عقب رفت و الیسان با بیتفاوتی رو پاشنهی پا چرخید. با همون حالت همیشگی. راه رفتنش نماد بیخیالی و سبکسری بود و همین هم اون رو انگشتنمای مردم خیابون میکرد.
بوی نون تازه، از یه لیوان شراب سرخ براش مست کنندهتر بود. بی توجه به زمزمههایی که پشت سرش میشد، یه دونه نون برداشت و سکه ای توی هوا به سمت فروشنده پرت کرد. زمزمهها بیشتر شد. گاهی فکر میکرد توی هوا به جای اکسیژن پر از شایعهها و زمزمه علیه اونه. به هرحال اون فقط یه مرد مست بود؛ حداقل بقیه اینطوری میگفتن! بیراهه هم نمیگفتن، اون مست زندگی شده بود. الیسان عاشق زمزمه ها بود؛ اثباتی بر زنده بودنش.
به کنارههای شهر رسید که از عمارت خیلی فاصله داشت. انگاری با دور شدن از دوکی هوای بیشتری برای تنفس داشت.
آسمون آبی بود. خیلی بینقص، بدون هیچ ابری. اون از این بینقصی متنفر بود. به نظر الیسان ابرها مثل طرحهای پراکنده روی بوم هستن و یه بوم سفید هیچوقت نمیتونه با تابلویی که لبریز از زندگیه برابری کنه.
به مقصدش رسید: سروی که مهر محکمی بر هویتش بود. لبخند زد و دستی به تنهی درخت کشید. پر از پستی و بلندی بود یا به قولی، پر از نقص. شاید نقصها از همهچیز زیباتر باشن، زیبایی که انکار میشه.
زیر درخت نشست، بهش تکیه داد و از توی کیفش وسایلش رو بیرون آورد. حالا دیگه اون فقط یه مجسمه ساز بود، نه یه پسر دوک.
«پسر ناخلف دوک!» از لقبش خندش گرفت.
لبخندی زد و به تیکه چوب توی دستش خیره شد. میدونست چی میخواد درست کنه، توی اعماق ذهنش همیشه میدونست. زیباترین شخصی که میشناخت: کسی که همه اون رو کامل صدا میزدن. ای کاش نقص هاش رو انکار نمیکردن؛ اون وقت میتونستن اون رو ببینن، پاریس واقعی رو با تمام ترسها و ضعفهاش. به همون زیباییای که هست. چه حیف که بشر قرنهاست سعی در کتمان ضعفها داره در حالی که کامل نبودن، چیزیه که انسان رو زیبا میکنه.
برش دادن چوب باعث میشد جریان خون توی رگ هاش قویتر بشه. حیات. چوب بیشکل بین دستهاش کم کم فرم انسانی به خودش میگرفت. طرهی مویی که توی صورتش افتاده بود روکنار زد و مجسمهی نهایی رو جلوی چشمهاش گرفت. ابرویی رو بالا انداخت و به مجسمه خطاب کرد:«میدونستی هیچوقت نمیتونی به خوبی اون باشی؟ اونپسر بچه...» لبخندش ناخودآگاه بود. با خودش فکر کرد:«باید برم پیشش.»
#lettering
-میشه لطفا از اونجا بیاید پایین؟
پسر تازه متوجه صدای زن شد که داشت سعی میکرد داد نزنه و کنترلش رو از دست نده. با یه لبخند که حرص همه رو درمیآورد و بچه گربهی توی بغلش از روی سقف پرید پایین.
-ارباب، سقف رو تازه تعمیر کردیم میشه لطفا نرید روش؟
الیسان با خنده بچه گربه رو گذاشت روی زمین، به خدمتکار نزدیک شد و گفت:«اگه خراب شد باز خودم درستش میکنم.»
خدمتکار یک قدم عقب رفت و الیسان با بیتفاوتی رو پاشنهی پا چرخید. با همون حالت همیشگی. راه رفتنش نماد بیخیالی و سبکسری بود و همین هم اون رو انگشتنمای مردم خیابون میکرد.
بوی نون تازه، از یه لیوان شراب سرخ براش مست کنندهتر بود. بی توجه به زمزمههایی که پشت سرش میشد، یه دونه نون برداشت و سکه ای توی هوا به سمت فروشنده پرت کرد. زمزمهها بیشتر شد. گاهی فکر میکرد توی هوا به جای اکسیژن پر از شایعهها و زمزمه علیه اونه. به هرحال اون فقط یه مرد مست بود؛ حداقل بقیه اینطوری میگفتن! بیراهه هم نمیگفتن، اون مست زندگی شده بود. الیسان عاشق زمزمه ها بود؛ اثباتی بر زنده بودنش.
به کنارههای شهر رسید که از عمارت خیلی فاصله داشت. انگاری با دور شدن از دوکی هوای بیشتری برای تنفس داشت.
آسمون آبی بود. خیلی بینقص، بدون هیچ ابری. اون از این بینقصی متنفر بود. به نظر الیسان ابرها مثل طرحهای پراکنده روی بوم هستن و یه بوم سفید هیچوقت نمیتونه با تابلویی که لبریز از زندگیه برابری کنه.
به مقصدش رسید: سروی که مهر محکمی بر هویتش بود. لبخند زد و دستی به تنهی درخت کشید. پر از پستی و بلندی بود یا به قولی، پر از نقص. شاید نقصها از همهچیز زیباتر باشن، زیبایی که انکار میشه.
زیر درخت نشست، بهش تکیه داد و از توی کیفش وسایلش رو بیرون آورد. حالا دیگه اون فقط یه مجسمه ساز بود، نه یه پسر دوک.
«پسر ناخلف دوک!» از لقبش خندش گرفت.
لبخندی زد و به تیکه چوب توی دستش خیره شد. میدونست چی میخواد درست کنه، توی اعماق ذهنش همیشه میدونست. زیباترین شخصی که میشناخت: کسی که همه اون رو کامل صدا میزدن. ای کاش نقص هاش رو انکار نمیکردن؛ اون وقت میتونستن اون رو ببینن، پاریس واقعی رو با تمام ترسها و ضعفهاش. به همون زیباییای که هست. چه حیف که بشر قرنهاست سعی در کتمان ضعفها داره در حالی که کامل نبودن، چیزیه که انسان رو زیبا میکنه.
برش دادن چوب باعث میشد جریان خون توی رگ هاش قویتر بشه. حیات. چوب بیشکل بین دستهاش کم کم فرم انسانی به خودش میگرفت. طرهی مویی که توی صورتش افتاده بود روکنار زد و مجسمهی نهایی رو جلوی چشمهاش گرفت. ابرویی رو بالا انداخت و به مجسمه خطاب کرد:«میدونستی هیچوقت نمیتونی به خوبی اون باشی؟ اونپسر بچه...» لبخندش ناخودآگاه بود. با خودش فکر کرد:«باید برم پیشش.»
#lettering
❤2
الکس برام ادیتش کرد چون من هیچی از علائم نگارشی و روش درست نوشتن بلد نیستم. کلی هم کمکم کرد. داستانش چند وقت بود تو ذهنم بود. اگه بخونید خوشحال میشم
پسر، دارم مثل یه سیب زمینی زندگی میکنم. خیلی خوشحالم، داره خوش میگذره .
Forwarded from 𝘋𝘦𝘢𝘵𝘩 𝘵𝘰 𝘣𝘪𝘳𝘵𝘩. (Nth.)
میان دریا شاید خستگی ها آرام یابند.
ممکن است خستگی ها با آب ترکیب شده، از شانه هایت بالاتر روند و روی استخون های گونهات جولان دهند.
استخوان های گونه؟ بنظر میرسد از قسمت لب های تو بالاتر هستند و تو
فرو میروی.
غرق نمیشوی اما بین آب که دستت را نوازش وار به پایین میکشد کسی را میبینی.
محو است میان پلک هایت اما واضح به اندازه تمام باورهایت است.
از این وضع چندان هم بدت نمیآید بلکه حس آشنایی از وضعیتی که هیچوقت قادر به درکش نبودی تا حس و حالی که با تمام وجودت هنگام باز کردن چشم هایت روی تخت سفید رنگت تجربه اش میکردی.
خب کمی عجیب است اما بهتر است بگوییم لباسی که همیشه هنگام دیدنش میپوشیدی تا حدود سینهات بالا آمده و احساس میکنی با دستانش تورا از تخت پایین میکشد.
خودت را بالاتر میکشی اما میدانی این را نمیخواهی
آهنگ صدایی در گوش هایت پخش میشود اما این فریاد خفه تو در دریاییست که سراسر خون خواهد شد
یا شاید هم پر از اشک کسانی که برایت خون گریه خواهند کرد.
اهمیتی نمیدهی و بعد از تقلا ها خودت را رها میکنی.
با همان لباس.
با همان استخوان فکی که تحسین میشد.
و البته با همان دست هایی که گلویت را میگرفتند اما حال خسته تر از تلاشی برای مرگ یا رهایی هستند.
و تو
در میان بودن ها نیستی.
@Blankforwhile : برای
ممکن است خستگی ها با آب ترکیب شده، از شانه هایت بالاتر روند و روی استخون های گونهات جولان دهند.
استخوان های گونه؟ بنظر میرسد از قسمت لب های تو بالاتر هستند و تو
فرو میروی.
غرق نمیشوی اما بین آب که دستت را نوازش وار به پایین میکشد کسی را میبینی.
محو است میان پلک هایت اما واضح به اندازه تمام باورهایت است.
از این وضع چندان هم بدت نمیآید بلکه حس آشنایی از وضعیتی که هیچوقت قادر به درکش نبودی تا حس و حالی که با تمام وجودت هنگام باز کردن چشم هایت روی تخت سفید رنگت تجربه اش میکردی.
خب کمی عجیب است اما بهتر است بگوییم لباسی که همیشه هنگام دیدنش میپوشیدی تا حدود سینهات بالا آمده و احساس میکنی با دستانش تورا از تخت پایین میکشد.
خودت را بالاتر میکشی اما میدانی این را نمیخواهی
آهنگ صدایی در گوش هایت پخش میشود اما این فریاد خفه تو در دریاییست که سراسر خون خواهد شد
یا شاید هم پر از اشک کسانی که برایت خون گریه خواهند کرد.
اهمیتی نمیدهی و بعد از تقلا ها خودت را رها میکنی.
با همان لباس.
با همان استخوان فکی که تحسین میشد.
و البته با همان دست هایی که گلویت را میگرفتند اما حال خسته تر از تلاشی برای مرگ یا رهایی هستند.
و تو
در میان بودن ها نیستی.
@Blankforwhile : برای