Forwarded from Alec Benjamin Iran
Telegraph
shadow of mine
Booked a trip to Texas, thought I'd start again یه سفر به تگزاس رزرو کردم ، فکر کردم دوباره شروع میکنم Switched out my addresses and ghosted all my friends آدرسمو عوض کردم و ارتباطمو با دوستام کم کردم Thought I could escape what I could not transcend from…
یکی از دوستام پیشنهاد داد چیزاییو که مینویسم بزارم اینجا... و خب خیلی مطمئن نیستم راجبش . تاحالا به غریبه ها نشون ندادم حس میکنم مسخرم میکنن ولی اشتراک گذاشتنشونو دوست دارم.
امید وارم پشیمون نشم.
سناریوش اینه که شخصیت خوب داستان داره تو اغوش شخصیت منفی داستان میمیره.
امید وارم پشیمون نشم.
سناریوش اینه که شخصیت خوب داستان داره تو اغوش شخصیت منفی داستان میمیره.
فریاد میزد چرخش روز ها او را به اینجا آورده. میگفت بی گناه است. یک قربانی.
اما او حتی مفهوم گناه را نمیدانست . او روزگار را به خواست خودش به حرکت دراورده بود، خواسته هایش را با تقدیر پیوند داده بود.
+« بی گناهی تو چیزی رو عوض نمیکنه. همه چی اینطور رقم خورده، این پایانه. پایانی که تو خواهانش بودی. من ضعیف تر از اونی بودم که سرنوشت رو برده خودم کنم.»
نه. حق با او نبود. او کسی را برده خود کرده بود که سرنوشت را به بازی گرفته. او نوری بود که بر تاریکی تسلط داشت.
بازهم فریاد زد .فریادی از سر تمنا و ارزو. او میخواست برای اخرین بار یک چیز به خواسته اش باشد. نور باید باقی میماند.
باید باقی میماند و به او معنا میداد.
پشیمانی، گناه، حسرت ،ارزو، تمنا، همه برایش تا قبلا از این بی معنا بودند.
_«تو قوی بودی . تو فرشته ی محبوب خدا هستی و من فرشته ای رانده شده، چرا، چرا گذاشتی یک طرد شده پیروز بشه؟»
سرد شدن نورش را در اغوشش حس میکرد. سایه به او نزدیک و نزدیک تر میشد. سایه ای که همیشه در تعقیبش بود.
+« ممکن نیست فرشته طرد شده، خودش محبوب برترین فرشته باشه؟ »
زمان رو به اتمام بود. زمانی که او آن را نابود کرده بود.
او تاریکی بود، اخرین سویه های نور را در اغوش گرفته بود. تاریکی هرگز خواهان مرگ نور نبود.
و سایه سر انجام به آن رانده شده رسید.
#lettering
اما او حتی مفهوم گناه را نمیدانست . او روزگار را به خواست خودش به حرکت دراورده بود، خواسته هایش را با تقدیر پیوند داده بود.
+« بی گناهی تو چیزی رو عوض نمیکنه. همه چی اینطور رقم خورده، این پایانه. پایانی که تو خواهانش بودی. من ضعیف تر از اونی بودم که سرنوشت رو برده خودم کنم.»
نه. حق با او نبود. او کسی را برده خود کرده بود که سرنوشت را به بازی گرفته. او نوری بود که بر تاریکی تسلط داشت.
بازهم فریاد زد .فریادی از سر تمنا و ارزو. او میخواست برای اخرین بار یک چیز به خواسته اش باشد. نور باید باقی میماند.
باید باقی میماند و به او معنا میداد.
پشیمانی، گناه، حسرت ،ارزو، تمنا، همه برایش تا قبلا از این بی معنا بودند.
_«تو قوی بودی . تو فرشته ی محبوب خدا هستی و من فرشته ای رانده شده، چرا، چرا گذاشتی یک طرد شده پیروز بشه؟»
سرد شدن نورش را در اغوشش حس میکرد. سایه به او نزدیک و نزدیک تر میشد. سایه ای که همیشه در تعقیبش بود.
+« ممکن نیست فرشته طرد شده، خودش محبوب برترین فرشته باشه؟ »
زمان رو به اتمام بود. زمانی که او آن را نابود کرده بود.
او تاریکی بود، اخرین سویه های نور را در اغوش گرفته بود. تاریکی هرگز خواهان مرگ نور نبود.
و سایه سر انجام به آن رانده شده رسید.
#lettering
بیو چنلو از وقتی فقط خودم توش بودم عوض نکردم، و الان دیدمش و نیم ساعته دارم بهش میخندم
چرا انقد کرینجه
وانمود میکنم یادم رفته عوضش کنم چون ایده ای ندارم
چرا انقد کرینجه
وانمود میکنم یادم رفته عوضش کنم چون ایده ای ندارم
یه داستان کوتاه نوشتم برا یکی از دوستام
و ، خیلی کامل و خفن و بی نقص نیست، غلط نگارشیم زیاد داره متنشم سادس چون برا نمایشنامه بود ، خلاصه چیز خفنی نی
یکمم طولانیه پس بعید میدونم کسی بخونتش
ولی خب
چند قسمته
و ، خیلی کامل و خفن و بی نقص نیست، غلط نگارشیم زیاد داره متنشم سادس چون برا نمایشنامه بود ، خلاصه چیز خفنی نی
یکمم طولانیه پس بعید میدونم کسی بخونتش
ولی خب
چند قسمته
#The_playful_shadow
Part1
سری تکون داد. کلافه به نظر میومد. همه بهش خیره شدن بودن و منتظر بودن تا گناهکار رو مشخص کنه. دفترچه یاداشتی رو که از یکی از افراد قرض گرفته بود دوباره باز کرد و سعی کرد سرنخ هارو به هم وصل کنه.
هیچی. به هیچکس نمیرسید.
مسئله کمی نبود، بعد از اینکه به خونه دوک تجاوز شده بود و یه تهدید روی میز باقی گذاشته بود، دخترش برای یک روز گم شده بود و بعد بدون هیچ آسیبی برگشته بود و میگفت چیزی یادش نیست.
هیچ چیز کم یا زیاد نشده بود.
هدف مجرم چی بود؟
کارآگاه مشهور، اینطوری شهرتش لکه دار میشد.
همه جا ساکت بود که یک دفعه کارآگاه سرشو به سرعت با خوشحالی بلند کرد، یه پوزخند رو لبش بود.
یه نفیس عمیق کشید و روبه دوک چرخید و گفت :« با ارزش ترین وسایل خونتون رو بیارید برسی کنم.»
دوک با تعجب گفت:« برای چی؟! الان؟ چه کمکی میکنه اصلا؟».
کارآگاه چشماشو تو حدقه چرخوند و اهی کشید.
«بهترین کار برای مقابله با یه جرم چیه؟»
دوک من و منی کرد« ام... به پلیس خبر بدی و مجرم رو بکشی؟»
کارآگاه با یه قیافهی خیلی خنثی نگاه کرد بهش و زیر لب گفت: چطوری همه اینجا انقد احمقن .
بعد بلند گفت:« پیش بینیش کنی! ».
روی پاشنه پاش چرخید و دستشو به میز تکیه داد بعد نشست روش.
قیافه از خود راضی ای گرفت و پاشو انداخت رو پاش و دستشو گذاشت زیر چونش.
همونطور توضیح داد:« اگه ما بدونیم چه چیزی ممکنه دزدیده بشه میتونیم زودتر براش کمین کنیم.
علاوه بر اون اگر چیز خیلی با ارزشی باشه احتمالا مجرم از قبل با خریدار هماهنگ کرده، اینطوری مضنونینمون محدود تر میشن و پیدا کردنش بشدت اسون.»
دوک که تازه متوجه شده بود، هول کرد و طوری رفتار کرد که انگار میدونسته:« اره! منم هم نظرم.» بعد بدو بدو رفت سمت کشوی میزش و یه جعبه انگشتر اوورد بیرون. انگشتر رو تو دستای کارآگاه گذاشت. انگشتر رو تو دستش چرخوند و براندازش کرد.
بعد سرشو بالا اوورد و به دوک گفت:« دوک بزرگ این تنها چیز با ارزش تو عمارت به این بزرگیه؟»
دوک شوکه شد، انگار بهش برخورده بود:م-معلومه که نه! الان بقیه چیز هارو هم میارم!»
و سریع از اتاق بیرون دوید و اسناد زمین ها و یه شمشیر عتیقه و چند تا جواهر دیگه با خودش اوورد.
کاراگاه با دقت همرو برسی کرد.
بعد سریع بلند شد و گفت که باید چند جارو برسی کنه.
دم در خدمتکار بهش کمک میکرد که کتش رو بپوشه.
دوک با دلهره داشت به کاراگاه نگاه میکرد.
نگاهی به دوک انداخت و گفت:« پیشنهاد میکنم برای امنیت بیشتر هرچه سریعتر به یه جای امن برید، مثل اداره پلیس، برای سلامت خودتون.»
مکث کوتاهی کرد و به اطراف نگاه کرد:« هرچه زودتر بهتر.»
دوک هول کرد و به خدمتکارا گفت که کمکش کنن که حاضر شه.
کاراگاه از در خارج شد.
#lettering
Part1
سری تکون داد. کلافه به نظر میومد. همه بهش خیره شدن بودن و منتظر بودن تا گناهکار رو مشخص کنه. دفترچه یاداشتی رو که از یکی از افراد قرض گرفته بود دوباره باز کرد و سعی کرد سرنخ هارو به هم وصل کنه.
هیچی. به هیچکس نمیرسید.
مسئله کمی نبود، بعد از اینکه به خونه دوک تجاوز شده بود و یه تهدید روی میز باقی گذاشته بود، دخترش برای یک روز گم شده بود و بعد بدون هیچ آسیبی برگشته بود و میگفت چیزی یادش نیست.
هیچ چیز کم یا زیاد نشده بود.
هدف مجرم چی بود؟
کارآگاه مشهور، اینطوری شهرتش لکه دار میشد.
همه جا ساکت بود که یک دفعه کارآگاه سرشو به سرعت با خوشحالی بلند کرد، یه پوزخند رو لبش بود.
یه نفیس عمیق کشید و روبه دوک چرخید و گفت :« با ارزش ترین وسایل خونتون رو بیارید برسی کنم.»
دوک با تعجب گفت:« برای چی؟! الان؟ چه کمکی میکنه اصلا؟».
کارآگاه چشماشو تو حدقه چرخوند و اهی کشید.
«بهترین کار برای مقابله با یه جرم چیه؟»
دوک من و منی کرد« ام... به پلیس خبر بدی و مجرم رو بکشی؟»
کارآگاه با یه قیافهی خیلی خنثی نگاه کرد بهش و زیر لب گفت: چطوری همه اینجا انقد احمقن .
بعد بلند گفت:« پیش بینیش کنی! ».
روی پاشنه پاش چرخید و دستشو به میز تکیه داد بعد نشست روش.
قیافه از خود راضی ای گرفت و پاشو انداخت رو پاش و دستشو گذاشت زیر چونش.
همونطور توضیح داد:« اگه ما بدونیم چه چیزی ممکنه دزدیده بشه میتونیم زودتر براش کمین کنیم.
علاوه بر اون اگر چیز خیلی با ارزشی باشه احتمالا مجرم از قبل با خریدار هماهنگ کرده، اینطوری مضنونینمون محدود تر میشن و پیدا کردنش بشدت اسون.»
دوک که تازه متوجه شده بود، هول کرد و طوری رفتار کرد که انگار میدونسته:« اره! منم هم نظرم.» بعد بدو بدو رفت سمت کشوی میزش و یه جعبه انگشتر اوورد بیرون. انگشتر رو تو دستای کارآگاه گذاشت. انگشتر رو تو دستش چرخوند و براندازش کرد.
بعد سرشو بالا اوورد و به دوک گفت:« دوک بزرگ این تنها چیز با ارزش تو عمارت به این بزرگیه؟»
دوک شوکه شد، انگار بهش برخورده بود:م-معلومه که نه! الان بقیه چیز هارو هم میارم!»
و سریع از اتاق بیرون دوید و اسناد زمین ها و یه شمشیر عتیقه و چند تا جواهر دیگه با خودش اوورد.
کاراگاه با دقت همرو برسی کرد.
بعد سریع بلند شد و گفت که باید چند جارو برسی کنه.
دم در خدمتکار بهش کمک میکرد که کتش رو بپوشه.
دوک با دلهره داشت به کاراگاه نگاه میکرد.
نگاهی به دوک انداخت و گفت:« پیشنهاد میکنم برای امنیت بیشتر هرچه سریعتر به یه جای امن برید، مثل اداره پلیس، برای سلامت خودتون.»
مکث کوتاهی کرد و به اطراف نگاه کرد:« هرچه زودتر بهتر.»
دوک هول کرد و به خدمتکارا گفت که کمکش کنن که حاضر شه.
کاراگاه از در خارج شد.
#lettering
Me having stress people think Im cringe and weird by reading the things I write.
Hm
Hm
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
Me having stress people think Im cringe and weird by reading the things I write. Hm
حس اینو داره که سکوت علامت رضاست
Stay calm stay calm stay calm
Stay calm stay calm stay calm