Forwarded from 𝘓𝘪𝘴𝘵𝘦𝘯 𝘉𝘦𝘧𝘰𝘳𝘦 𝘪 𝘎𝘰 (-𝘓𝘦𝘷𝘪𝘯𝘢)
خب چالش.
-این پیامو فور کنید چنلتون و در حد چند خط از متنه یه کتاب/اهنگ/دیالوگ/یا چیزی که خودتون نوشتین زیرش بنویسین. (فقط فارسی و انگلیسی)
منم با وایب چنلتون و اون متن بهتون میگم اگه نویسنده بودید چجور داستانی مینوشتید.
-فقط پابلیکا فور کنن.
-اگه صبور نیستید فور نکنید چون چند روز طول میکشه.
https://news.1rj.ru/str/ourchallengess
-این پیامو فور کنید چنلتون و در حد چند خط از متنه یه کتاب/اهنگ/دیالوگ/یا چیزی که خودتون نوشتین زیرش بنویسین. (فقط فارسی و انگلیسی)
منم با وایب چنلتون و اون متن بهتون میگم اگه نویسنده بودید چجور داستانی مینوشتید.
-فقط پابلیکا فور کنن.
-اگه صبور نیستید فور نکنید چون چند روز طول میکشه.
https://news.1rj.ru/str/ourchallengess
همه ازون خسته شدن، برای همینه که رفتن. همه انتظاری از اون داشتن. خورشید تنها کسی بود که بی هیچ خواسته ای بهش میتابید، بی هیچ خواسته ای بهش اسیب میزد.
وقتی میگم حوصلم سر رفته، یعنی بیش از حد حس میکنم یه رابطهی یه طرفه با دنیا دارم.
فقط مث یه بیننده اطلاعات رو دریافت میکنم و هیچکاری نمیکنم.
فقط مث یه بیننده اطلاعات رو دریافت میکنم و هیچکاری نمیکنم.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
میخوام اعتراف کنم یوکی خوشکل ترین گربه ایه که دیدم
#yuki
#yuki
#The_playful_shadow
Part2
لبخندی به خانومی که از کنارش رد میشد زد و سرش رو کمی خم کرد.
بعد از کنارش رد شد و لبخند کجی زد و رفت.
*اداره پلیس*
دوک با عجله وارد اداره پلیس شد.
منشی حتی به خودش زحمت نداد سرشو بلند کنه، کنه، برگه ای کوبوند رو میز: شکایتی داری برگرو پر برو نیم ساعت دیگه بیا.
دوک اخمی کرد بعد یه عصاش تکیه داد و گلویی صاف کرد .
منشی با بی حوصلگی سرشو از رو برگه هایی که داشت روشون مینوشت بالا اوورد: مگه نش-
با دیدن ظاهر دوک هول شد و سریع بلند شد که باعث شد صندلیش بیفته:
دو-دوک؟! شما اینجا چی- یعنی خوش اومدید. کمکی میتونم بکنم؟
دوک پشت چشمی نازک کرد: منو ببر پیش رئیس پلیس.
منشی شوکه شد : راستش... ایشون الان...
دوک اخمی کرد و گفت: زود باش حرف بزن . فکر کردی وقت ادمی مثل تورو دارم؟
منشی گفت: ایشون الان پیش کاراگاه بزرگ هستن.
دوک یه لحظه شوکه شد: چی؟ ایشون که الان پیش من بودن. به این سرعت اومدن اینجا؟!
منشی یه لحظه ماتش برد: چی!؟! چی گفتید؟! کاراگاه که یک ساعت پیش تو یه کارخونه متروکه پیدا شدن! چی میگید دوک!
دوک عصبی شد و به سمت مرد حمله ور شد و یقشو گرفت: یعنی میگی دروغ میگم مرد احمق؟! زود باش منو ببر پیش اون رئیس احمقت! مفت خور!!!
منشی با ترس یقشو از تو دست دوک در اوورد و راه رو به دوک نشون داد.
*اتاق رییسپلیس*
اقای نوئل کیسه کمپرس یخی رو با دست باندپیچی شدش رو پیشونیش نگه داشته بود. رئیس پلیس پشت میزش نشسته بود و داشت صحبت میکرد: یعنی هیچ اطلاعی از هدف مجرم ندارید؟ دشمن که زیاد دارید. مسئله اینه که کدومشون بوده.
اقای نوئل آهی کشید : چند بار بهتون بگم. نه! نمیدونم، یه نفر یهویی بهم حمله کرد و کوبید تو سرم، تا مدتی بیهوش بودم. تو راه بودم تا به خونه دوک برای پرونده جدید سر بز-
در با شدت باز شد و دوک با قیافه مشوش وارد شد. رئیس پلیس از جاش بلند شد و با تعجب پرسید: دوک؟!
دوک نگاهی به رئیس پلیس کرد و مرد روی مبل انداخت و وقتی دید کاراگاه نیست با شک پرسید: این مفت خور میگفت با کاراگاه دارید صحبت میکنید، این مرد کیه؟
رئیس و پلیس و اقای نوئل شوکه شدن، رئیس پلیس گفت: راجب چی حرف میزنید، ایشون-
اقای نوئل وسطش حرفش گفت: من جیکوب نوئل هستم، کاراگاه نوئل.
دوک از شوک خنده ای کرد و به سمت کارگاه رفت و محکم یقشو گرفت: مردک شیاد! من ده دقیقه قبل پیش کاراگاه نوئل بودم، تو کدوم خری هستی ؟!
رئیس پلیس ، دوک رو اروم کرد
و بعد با ارامش گفت: همه چیز رو میشه توضیح بدید دوک؟
دوک که از خشم و شوک میلرزید ، گفت: برای اتفاقاتی که برام افتاده بود کاراگاه رو به خونم دعوت کردم تا باهاش مشورت کنم، ساعت ۱۰ صبح به خونم اومد و حدودا پونزده دقیقه قبل ازونجا رفت، حالا این مردک میگه همون کاراگا-
کاراگاه با لبخند و ارومی بهش گفت: میشه اروم باشید و توضیح بدید که اون مرد چیکار کرد توی خونتون تا بفهمیم چه اتفاقی داره میفته؟
دوک گفت: اون راجب خدمتکار ها و بقیه افراد نزدیک و دشمنان و دوستان و .... از من و خدمه سوال پرسید .و در اخر هم وسایل ارزشمند عمارت رو برسی کرد، حالا بگو تو کی هستی؟!!
کاراگاه خشکش زده بود ، بعد صورتشو با دستش پوشوند.
رئیس پلیس با شَک گفت: اقای نوئل چه اتفاقی داره میفته؟
کاراگاه سرش رو بلند کرد و به دوک گفت: برسی کنید از اشیا ارزشمند عمارت چیزی باید کم شده باشه.
اون فرد از هویت من برای دزدی استفاده کرده.
دوک گفت: نه از عمارت من هیچ چیز کم نشده.
بعد هم برای اینکه بقیه رو مطمئن کنه، جعبه انگشتر که موقع خروجش به سرعت توی جیبش انداخته بود بیرون اوورد و ذرش رو باز کرد. تنها چیزی که توی جعبه پیدا کرد یک کاغذ بود: ممنون بابت هدیه سخاوتمندانتون!
#lettring
Part2
لبخندی به خانومی که از کنارش رد میشد زد و سرش رو کمی خم کرد.
بعد از کنارش رد شد و لبخند کجی زد و رفت.
*اداره پلیس*
دوک با عجله وارد اداره پلیس شد.
منشی حتی به خودش زحمت نداد سرشو بلند کنه، کنه، برگه ای کوبوند رو میز: شکایتی داری برگرو پر برو نیم ساعت دیگه بیا.
دوک اخمی کرد بعد یه عصاش تکیه داد و گلویی صاف کرد .
منشی با بی حوصلگی سرشو از رو برگه هایی که داشت روشون مینوشت بالا اوورد: مگه نش-
با دیدن ظاهر دوک هول شد و سریع بلند شد که باعث شد صندلیش بیفته:
دو-دوک؟! شما اینجا چی- یعنی خوش اومدید. کمکی میتونم بکنم؟
دوک پشت چشمی نازک کرد: منو ببر پیش رئیس پلیس.
منشی شوکه شد : راستش... ایشون الان...
دوک اخمی کرد و گفت: زود باش حرف بزن . فکر کردی وقت ادمی مثل تورو دارم؟
منشی گفت: ایشون الان پیش کاراگاه بزرگ هستن.
دوک یه لحظه شوکه شد: چی؟ ایشون که الان پیش من بودن. به این سرعت اومدن اینجا؟!
منشی یه لحظه ماتش برد: چی!؟! چی گفتید؟! کاراگاه که یک ساعت پیش تو یه کارخونه متروکه پیدا شدن! چی میگید دوک!
دوک عصبی شد و به سمت مرد حمله ور شد و یقشو گرفت: یعنی میگی دروغ میگم مرد احمق؟! زود باش منو ببر پیش اون رئیس احمقت! مفت خور!!!
منشی با ترس یقشو از تو دست دوک در اوورد و راه رو به دوک نشون داد.
*اتاق رییسپلیس*
اقای نوئل کیسه کمپرس یخی رو با دست باندپیچی شدش رو پیشونیش نگه داشته بود. رئیس پلیس پشت میزش نشسته بود و داشت صحبت میکرد: یعنی هیچ اطلاعی از هدف مجرم ندارید؟ دشمن که زیاد دارید. مسئله اینه که کدومشون بوده.
اقای نوئل آهی کشید : چند بار بهتون بگم. نه! نمیدونم، یه نفر یهویی بهم حمله کرد و کوبید تو سرم، تا مدتی بیهوش بودم. تو راه بودم تا به خونه دوک برای پرونده جدید سر بز-
در با شدت باز شد و دوک با قیافه مشوش وارد شد. رئیس پلیس از جاش بلند شد و با تعجب پرسید: دوک؟!
دوک نگاهی به رئیس پلیس کرد و مرد روی مبل انداخت و وقتی دید کاراگاه نیست با شک پرسید: این مفت خور میگفت با کاراگاه دارید صحبت میکنید، این مرد کیه؟
رئیس و پلیس و اقای نوئل شوکه شدن، رئیس پلیس گفت: راجب چی حرف میزنید، ایشون-
اقای نوئل وسطش حرفش گفت: من جیکوب نوئل هستم، کاراگاه نوئل.
دوک از شوک خنده ای کرد و به سمت کارگاه رفت و محکم یقشو گرفت: مردک شیاد! من ده دقیقه قبل پیش کاراگاه نوئل بودم، تو کدوم خری هستی ؟!
رئیس پلیس ، دوک رو اروم کرد
و بعد با ارامش گفت: همه چیز رو میشه توضیح بدید دوک؟
دوک که از خشم و شوک میلرزید ، گفت: برای اتفاقاتی که برام افتاده بود کاراگاه رو به خونم دعوت کردم تا باهاش مشورت کنم، ساعت ۱۰ صبح به خونم اومد و حدودا پونزده دقیقه قبل ازونجا رفت، حالا این مردک میگه همون کاراگا-
کاراگاه با لبخند و ارومی بهش گفت: میشه اروم باشید و توضیح بدید که اون مرد چیکار کرد توی خونتون تا بفهمیم چه اتفاقی داره میفته؟
دوک گفت: اون راجب خدمتکار ها و بقیه افراد نزدیک و دشمنان و دوستان و .... از من و خدمه سوال پرسید .و در اخر هم وسایل ارزشمند عمارت رو برسی کرد، حالا بگو تو کی هستی؟!!
کاراگاه خشکش زده بود ، بعد صورتشو با دستش پوشوند.
رئیس پلیس با شَک گفت: اقای نوئل چه اتفاقی داره میفته؟
کاراگاه سرش رو بلند کرد و به دوک گفت: برسی کنید از اشیا ارزشمند عمارت چیزی باید کم شده باشه.
اون فرد از هویت من برای دزدی استفاده کرده.
دوک گفت: نه از عمارت من هیچ چیز کم نشده.
بعد هم برای اینکه بقیه رو مطمئن کنه، جعبه انگشتر که موقع خروجش به سرعت توی جیبش انداخته بود بیرون اوورد و ذرش رو باز کرد. تنها چیزی که توی جعبه پیدا کرد یک کاغذ بود: ممنون بابت هدیه سخاوتمندانتون!
#lettring
👍1
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
#The_playful_shadow Part2 لبخندی به خانومی که از کنارش رد میشد زد و سرش رو کمی خم کرد. بعد از کنارش رد شد و لبخند کجی زد و رفت. *اداره پلیس* دوک با عجله وارد اداره پلیس شد. منشی حتی به خودش زحمت نداد سرشو بلند کنه، کنه، برگه ای کوبوند رو میز: شکایتی داری…
فکر نکنم کسی بخونه
ولی قسمت دومش
ولی قسمت دومش