من از رویا شکایت دارم. او جلوی زنده بودن مرا گرفت.رویا مرا مجبور کرد زندگی کنم. خواب را از چشمانم گرفت و مرا بیدار کرد.
ما برا جنگیدن نیامده ایم. ما تنها رویایمان رو میخواهیم.
اما کسانی رویامان را از ما ربودهاند. پس میجنگیم. میجنگیم تا زندگی کنیم. چه کسی به خود اجازه داده تا رویای مارا اسیر کند؟
اما هر کابوسی پایانی دارد و رویا شروعی.
ما رویا را نفس میکشیم. ما فرزندان رویا هستیم. خواهیم جنگید. میجنگیم و دستان یکدیگر را میگیرم. میرقصیم، میخوانیم و زندگی خواهیم کرد.
و شمایی که اشک های خود را فروخته اید، پس شما هم بخندید. بخندید بدانید در پایان هر قهقههی مستانه ای درد است.
ما برا جنگیدن نیامده ایم. ما تنها رویایمان رو میخواهیم.
اما کسانی رویامان را از ما ربودهاند. پس میجنگیم. میجنگیم تا زندگی کنیم. چه کسی به خود اجازه داده تا رویای مارا اسیر کند؟
اما هر کابوسی پایانی دارد و رویا شروعی.
ما رویا را نفس میکشیم. ما فرزندان رویا هستیم. خواهیم جنگید. میجنگیم و دستان یکدیگر را میگیرم. میرقصیم، میخوانیم و زندگی خواهیم کرد.
و شمایی که اشک های خود را فروخته اید، پس شما هم بخندید. بخندید بدانید در پایان هر قهقههی مستانه ای درد است.
🍓2❤1
We can still do more, and more, and more
To make a road that's truly for all kinds of people.
To make a road that's truly for all kinds of people.
❤2
روزی روزگاری، خورشید بالای بالا توی آسمون بود. انقدر روشن بود هیچکس نمیتونست بهش نگاه کنه.
یک روز اون خسته شد. میخواست بین بقیه باشه. با بقیه باشه. اونم میخواست نگاه بقیه رو حس کنه. اون نور روی شونه هاش سنگینی میکرد.
ولی اگه نورش رو کنار میذاشت، بقیه راهشون رو گم میکردن.
سالها در ارزوی فراموش کردن نورش گذشت.
تا اینکه، یه روز یه نفر رو دید. بهش خیره شده بود. تاریک تاریک بود. توی تاریکی غرق شده بود و حتی نور آزارش نمیداد.
خورشید بهش نزدیک شد.
_میخوای نور داشته باشی؟
+نور؟ فایدش چیه؟
_مسیر همه به تو بستگی داره.
+نمیدونم. اما مدت زیادی تو تاریکی بودم. امتحان کردنش ضرری نداره.
_من نورم رو بهت میدم. اسمت چیه؟
+باشه. ماه. اسمم ماهه.
پس خورشید نورش رو به ماه داد و خودش برای همیشه رفت بین بقیه. دیگه بالای بالا نبود.
اونم برای خودش یه مسیر انتخاب کرده بود. همیشه چشمش به ماه بود تا مسیرش رو گم نکنه.
سالها گذشت. ماه نور رو دوست داشت و خورشید مسیرش رو.
یک روز خورشید به یه صخره رسید، ماه رو دید.
_ من رو یادت میاد؟
+ برگشتی نورت رو پس بگیری؟
_نه.
+پس چی میخوای در ازاش ازم؟
_هیچی. فقط همیشه همینجا بمون و بتاب. نمیخوام مسیرم رو گم کنم. پس تا ابد برای من بتاب.
یک روز اون خسته شد. میخواست بین بقیه باشه. با بقیه باشه. اونم میخواست نگاه بقیه رو حس کنه. اون نور روی شونه هاش سنگینی میکرد.
ولی اگه نورش رو کنار میذاشت، بقیه راهشون رو گم میکردن.
سالها در ارزوی فراموش کردن نورش گذشت.
تا اینکه، یه روز یه نفر رو دید. بهش خیره شده بود. تاریک تاریک بود. توی تاریکی غرق شده بود و حتی نور آزارش نمیداد.
خورشید بهش نزدیک شد.
_میخوای نور داشته باشی؟
+نور؟ فایدش چیه؟
_مسیر همه به تو بستگی داره.
+نمیدونم. اما مدت زیادی تو تاریکی بودم. امتحان کردنش ضرری نداره.
_من نورم رو بهت میدم. اسمت چیه؟
+باشه. ماه. اسمم ماهه.
پس خورشید نورش رو به ماه داد و خودش برای همیشه رفت بین بقیه. دیگه بالای بالا نبود.
اونم برای خودش یه مسیر انتخاب کرده بود. همیشه چشمش به ماه بود تا مسیرش رو گم نکنه.
سالها گذشت. ماه نور رو دوست داشت و خورشید مسیرش رو.
یک روز خورشید به یه صخره رسید، ماه رو دید.
_ من رو یادت میاد؟
+ برگشتی نورت رو پس بگیری؟
_نه.
+پس چی میخوای در ازاش ازم؟
_هیچی. فقط همیشه همینجا بمون و بتاب. نمیخوام مسیرم رو گم کنم. پس تا ابد برای من بتاب.
❤9