Forwarded from 𝘿𝙚𝙖𝙩𝙝'𝙨 𝙁𝙪𝙘𝙠𝙚𝙧𝙞𝙚𝙨 (𝘸𝘰𝘭𝘧'𝘴 𝘣𝘢𝘯𝘦 ๋)
چارلی عزیز،
دیروز داشتم به رادیو گوش میدادم؛ میدانی که گاهی، وقتی نور در مردمکهایم گیر بیفتد مینشینم و رادیو را روشن میکنم تا شنوندهی خوبش باشم. میدانی گویندهی رادیو چه میگفت چارلی؟ حتی حالا هم دارم برایت مینویسم خندهام میگیرد. میگفت: "گهگدار، پیش میآید احوالمان مساعد نباشد. اینجور وقتها تنها کاری که میبایست بکنیم این است که لبخندی بزنیم و از جا بلند شویم. به گلها آب بدهیم و بدانیم که خیلی خوشبختیم. بخاطر سلامتی خانوادهمان از پریهای آسمان ممنون باشیم و انقدر بچرخیم تا سرمان گیج برود. اگر میخواهیم دیگر غمگین نباشیم، خب نباشیم دیگر! دست خودمان است. همهاش دست خودمان است." و انقدر نرم، روان، با اعتماد حرفهایش را میزد انگار مثلا شادی قرص کوچکی باشد که با آب از گلو پایین برود. انگار مثلا همهی ما پایمان سالماست تا از جا بلند شویم، دست داریم تا به گلها آب بدهیم، انگار همهمان خانوادهای داشته باشیم! انگار همه خانه دارند و در خانهشان باغچه دارند؛ انگار که همه آسمانشان پری داشته باشد. انگار مثلا از خواب بیدار شدهاند و خودشان با اختیار تصمیم گرفتهاند امروز را غمگین باشند. انگار آدمها برای غمشان دلیل ندارند.
انگار مثلا غم واژهی مناسبش باشد. انگار نوزادی باشیم در آغوش مادر، که با شیر خوردن آرام شود و بخوابد. میدانی چارلی؟ اولش خیلی در دلم گویندهی رادیو را سرزنش کردم. اما بعد یادم آمد او فقط صداست. خودش هم احتمالا میداند آنها را همینجوری گفته تا حقوق ماهانهاش قطع نشود. باید بهحرفشان گوش بدهد دیگر.
باید یکجوری بگذراند.
دیروز داشتم به رادیو گوش میدادم؛ میدانی که گاهی، وقتی نور در مردمکهایم گیر بیفتد مینشینم و رادیو را روشن میکنم تا شنوندهی خوبش باشم. میدانی گویندهی رادیو چه میگفت چارلی؟ حتی حالا هم دارم برایت مینویسم خندهام میگیرد. میگفت: "گهگدار، پیش میآید احوالمان مساعد نباشد. اینجور وقتها تنها کاری که میبایست بکنیم این است که لبخندی بزنیم و از جا بلند شویم. به گلها آب بدهیم و بدانیم که خیلی خوشبختیم. بخاطر سلامتی خانوادهمان از پریهای آسمان ممنون باشیم و انقدر بچرخیم تا سرمان گیج برود. اگر میخواهیم دیگر غمگین نباشیم، خب نباشیم دیگر! دست خودمان است. همهاش دست خودمان است." و انقدر نرم، روان، با اعتماد حرفهایش را میزد انگار مثلا شادی قرص کوچکی باشد که با آب از گلو پایین برود. انگار مثلا همهی ما پایمان سالماست تا از جا بلند شویم، دست داریم تا به گلها آب بدهیم، انگار همهمان خانوادهای داشته باشیم! انگار همه خانه دارند و در خانهشان باغچه دارند؛ انگار که همه آسمانشان پری داشته باشد. انگار مثلا از خواب بیدار شدهاند و خودشان با اختیار تصمیم گرفتهاند امروز را غمگین باشند. انگار آدمها برای غمشان دلیل ندارند.
انگار مثلا غم واژهی مناسبش باشد. انگار نوزادی باشیم در آغوش مادر، که با شیر خوردن آرام شود و بخوابد. میدانی چارلی؟ اولش خیلی در دلم گویندهی رادیو را سرزنش کردم. اما بعد یادم آمد او فقط صداست. خودش هم احتمالا میداند آنها را همینجوری گفته تا حقوق ماهانهاش قطع نشود. باید بهحرفشان گوش بدهد دیگر.
باید یکجوری بگذراند.
Forwarded from 💊💉drug dude 🧬🩸 (henry)
دوچرخه سواری تو یه روز بارونی پاییزی. تابلو های دست دوخت مامانم با چهارچوبای خوش تراش قهوه ای رنگ. قفسه های یه کتابخونه ی قدیمی. رنگِ زرد گندمای تاب خورده زیر دست و پای باد. مث یه مکالمه ی تکراری شیرین با یه دوست صمیمی میمونی. بوی انار میدی.
از عکسایی که گرفتی خیلی خوشم اومد، کاملا حس اون لحظه رو حبس کردی توی شیشه های مربای لابه لای کتابات.
زیباس✨🍂
https://news.1rj.ru/str/blankforwhile
عکس دومی روباه کوچولوییه که کشیدی.
از عکسایی که گرفتی خیلی خوشم اومد، کاملا حس اون لحظه رو حبس کردی توی شیشه های مربای لابه لای کتابات.
زیباس✨🍂
https://news.1rj.ru/str/blankforwhile
عکس دومی روباه کوچولوییه که کشیدی.