⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆ – Telegram
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
162 subscribers
4.02K photos
265 videos
8 files
296 links
Download Telegram
خب. درام رولز لطفا.
تنهایی سوار مترو شدم رفتم خیابون انقلاب( نه ببینید بچه خودتونید، من خیلییی از تهران میترسم خیلی شلوغ و بزرگه همیشه پنیکم وقتی تهرانم.) خلاصه. با موفقیت بعد از کلی گشتن دنبال نقشه مترو سوار شدم.
بعد رسیدم تئاتر شهر. خیلی با افتخار و لبخندی پت و پهن کلمو انداختم پایین ده دقیقه راه رفتم. کم کم به خودم اومدم. ببینید، درسته مسیر یابیم افتضاحه واقعا افتضاحه ولی فرق بین کتاب و لباس رو میفهمم. و خب یک خیابون کامل رو راه رفتم همش لباس بود. تند تند کل مسیر رو برگشتم. (ویوی مغازه دارا: یه بچه سبز چمنی با کوله پشتی هی این مسیرو میره میاد.)
خلاصه برگشتم سر تئاتر شهر. به مسیر دیگرو رفتم. کامن سنسم بهم میگفت از یکی بپرس اما مهارت های اجتماعیم میگفت شیش هفت تا راهه دیگه. طی کن. گوگل مپ هم میگفت دارم درست میرم.(سگ تو روحش وارونه ترین حالت ممکن داشتم میرفتم.)
خلاصه در نهایت کامن سنسم به پیروزی رسید و پرسیدم.(سه بار خیابونا رو بالا پایین کرده بودم.) و گفت مستقیم برو. و قسم میخورم بازم داشتم وارونه میرفتم آخه همه وری مستقیم محسوب میشه.
بعد به ذهنم رسید باید از خیابون رد شم!!! رد شدم. رسیدم.
پایان
2🍓2👏1
من مسیر یابیم خیلی بده خیلی
تو شیراز حداقل چهاربار سوار مترو وارونه شدم(شیراز کلا یه خط داره)
اتوبوسم وارونه سوار شدم.
ولی شیراز بهتره. سایز و جمعیت خیلی مناسبی داره.
تهران خیلی شلوغ و بزرگه. وای
بعد اینارو دیدم فشار خوردم.
هو ایز یور فیر لس هیروووو؟؟؟
هو ایز یور فیوریتت فیر لس هیرووووووووو
I just watched it yes tnx
4
Forwarded from محفل موجود جلبکی (-ʏᴜᴋɪ)
من ارتیستای مورده علاقمو واقعی عاشق هستم🫶🏻
👍2
CARAVAL✶
#drawing
20
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
CARAVAL✶ #drawing
من وقتی یچیزی که کشیدم رو دوست دارم:مردم: نه
من وقتی یچیزی که کشیدم رو دوست ندارم: مردم: بله
👍1
محفل موجود جلبکی
من ارتیستای مورده علاقمو واقعی عاشق هستم🫶🏻
به تمام ارتیست های تلگرام
واقعا 😭😭 بهتون افتخار میکنم محشرید میتونم سر کاراتون بشینم زجه بزنم برم تو خیابون به ادمای رندوم نشون بدم
کیپ گویینگ توروخدا
(همتون)
👍1
Forwarded from Firefły (Croissante ׅ°˖ ࣪.)
...
@blankforwhile
~
@howelssittingcastle
...
1850s
یه دختر خوش‌قلب کانادایی، در سن ۲۱ سالگی، با چشمای درخشان. اگر بگم می‌شه به آن‌ شرلی تشبیهش کرد بی‌راه نگفتم. اون رنگای روشن می‌پوشه و لبخندش چیزیه که کسی از یاد نمی‌بره. با خانواده‌ی سخت‌گیرش کنار می‌یاد و نصف مسئولیت روانی خانواده روی دوششه. مادر و مادربزرگش می‌گن که آرزوشونه دخترکشون یه ازدواج عالی داشته باشه و یه خانواده‌ی بزرگ، ولی ته دلشون اصلا نمی‌خوان عزیزدردونه‌شون ازشون دور بشه.
اون عاشق خونه‌ایه که توش بزرگ شده و با تک تک آجرهای این خونه خاطره داره، اما واقعا دلش می‌خواد که کمی ماجراجویی کنه. سوار کشتی‌ها بشه، سفر بره، با آدمای متفاوت آشنا بشه، آزادانه به نقاشی بپردازه، لباس‌های سوال برانگیز بپوشه، الکل رو امتحان کنه و توی مهمونی‌ها با هر کسی دلش خواست برقصه. بیشتر از همه، دلش می‌خواد عاشق بشه. (البته آلردی عاشق خوردنه و مادرش شدیدا تلاش می‌کنه تو وزن ایده‌آل نگهش داره.)
آیا دانشجوی جوانی که سر راه اون قرار می‌گیره و با دل‌رباییش اون‌و مجذوب خودش می‌کنه، قلبش‌و می‌شکنه، یا که دستش‌و می‌گیره و به زندگی وحشی معرفیش می‌کنه؟
...