This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
استیا اینطوری هستیم که: اوکی از این کامبک خفن تر نداریم، تونستیم زنده بمونیم. And then this mf release new mv and music. خب ، نه. اشتباه میکردیم.
دلیلی که طول میکشه یه کتابو تموم کنم:
بعد از هر سه صفحه یک ساعت به جلو زل میزنم و به اتفاقات اون سه صفحه فکر میکنم و کلی سناریو میسازم و صحنه هاشو تصور میکنم و به احساسات کاراکترا فکر میکنم(+فن گرلی)
بعد از هر سه صفحه یک ساعت به جلو زل میزنم و به اتفاقات اون سه صفحه فکر میکنم و کلی سناریو میسازم و صحنه هاشو تصور میکنم و به احساسات کاراکترا فکر میکنم(+فن گرلی)
همیشه یکی از فکرام این بوده که کلی ارتیست خفن وجود داره و من نمیدونم و نمیشناسمشون و احتمالا عاشق کاراشون میشدم . تازه خیلیا هم کاراشونو تو سوشال مدیا کلا نمیزارن.
Forwarded from 「INFP . ENFP」
#lettering
دوباره به سمتش هجوم برد. دیگر رمق و توان مقابله نداشت.دوباره درد. لحظه ای در خلأ فرو رفت. با ضربه جدیدی بر قفسه سینه نشست به خود آمد. دیگر حتی نمیدانست چه مدت است که ان وضع را دارند. صدای موسیقی از طبقه پایین به گوش میرسید. با درماندگی به درون اتاق دوید و در را قفل کرد. پشت در نشست و به در تکیه داد. خیسی صورتش به او فهماند که بغضش مقاومت خود را از دست داده. خسته بود. از مبارزه و جدل هایش با او خسته بود. صدای ضربه های مکرر به در به او فهماند زمان زیادی ندارد. درد انتظار اورا میکشد. هیچکس برای کمک به او نبود. ثانیه ها بی رحمانه با دشمنش همکاری میکردند. چرا او همیشه از همه تنها تر بود. به ارامی به سمت اینه رفت . هیچکس در آینه نبود. دستانش را سمت آینه برد. دلش برای خودش تنگ شده بود. چند وقت بود که این مبارزه ادامه داشت؟ حتی زمانش را نمیدانست. ایا او مقصر نبود؟
تصمیمش را گرفت. در اتاق را باز کرد. سایه اش روبهرویش ایستاده بود. میتوانست پوزخندش را حس کند.
همانند کودکی که حتی بعد از تنبیه شدن ، بازهم تنها پناهشان پدر و مادرشان بود، سایه اش را در اغوش گرفت.
او تنها کسی بود که داشت. شاید از ابتدا نباید این کشمکش را شروع میکرد.هق هق گریه اش با صدای موسیقی مخلوط شد.
سایه اش دستش را گرفت . آن دو با ضرب موسیقی در ان اتاق کوچک و شب تاریک انقدر باهم رقصیدند، تا با یکدیگر یکی شدند.
سایه اش به پیشش بازگشته بود. نیازی به جدل نبود.
در اخر، خودش تنها کسی بود که داشت.
دوباره به سمتش هجوم برد. دیگر رمق و توان مقابله نداشت.دوباره درد. لحظه ای در خلأ فرو رفت. با ضربه جدیدی بر قفسه سینه نشست به خود آمد. دیگر حتی نمیدانست چه مدت است که ان وضع را دارند. صدای موسیقی از طبقه پایین به گوش میرسید. با درماندگی به درون اتاق دوید و در را قفل کرد. پشت در نشست و به در تکیه داد. خیسی صورتش به او فهماند که بغضش مقاومت خود را از دست داده. خسته بود. از مبارزه و جدل هایش با او خسته بود. صدای ضربه های مکرر به در به او فهماند زمان زیادی ندارد. درد انتظار اورا میکشد. هیچکس برای کمک به او نبود. ثانیه ها بی رحمانه با دشمنش همکاری میکردند. چرا او همیشه از همه تنها تر بود. به ارامی به سمت اینه رفت . هیچکس در آینه نبود. دستانش را سمت آینه برد. دلش برای خودش تنگ شده بود. چند وقت بود که این مبارزه ادامه داشت؟ حتی زمانش را نمیدانست. ایا او مقصر نبود؟
تصمیمش را گرفت. در اتاق را باز کرد. سایه اش روبهرویش ایستاده بود. میتوانست پوزخندش را حس کند.
همانند کودکی که حتی بعد از تنبیه شدن ، بازهم تنها پناهشان پدر و مادرشان بود، سایه اش را در اغوش گرفت.
او تنها کسی بود که داشت. شاید از ابتدا نباید این کشمکش را شروع میکرد.هق هق گریه اش با صدای موسیقی مخلوط شد.
سایه اش دستش را گرفت . آن دو با ضرب موسیقی در ان اتاق کوچک و شب تاریک انقدر باهم رقصیدند، تا با یکدیگر یکی شدند.
سایه اش به پیشش بازگشته بود. نیازی به جدل نبود.
در اخر، خودش تنها کسی بود که داشت.
تصمیم گرفتم بعد دو روز جون دادن و حرص خوردن سر یه نقاشی بشینم بدون توجه به نتیجه اسکچ رندوم بزنم
#drawing
#drawing
🔥1👏1