حس ارت بلاکی دارم. حس میکنم بعد اینکه با دست چپ کشیدم مغزم یکم گیج شده😂
کارایی نیم کره راست مغزم:I -I have a dream that I_ I -dram that-that
کارایی نیم کره راست مغزم:I -I have a dream that I_ I -dram that-that
وای لیام
از خود لیام لیام تره.
دارم نمیتونم زیادی محشره.
ولی من هنوز نکشیدم. نمیخواستم بد شه امروز خوب نمیکشیدم.
از خود لیام لیام تره.
دارم نمیتونم زیادی محشره.
ولی من هنوز نکشیدم. نمیخواستم بد شه امروز خوب نمیکشیدم.
#lettering
سوزن گرامافون رو روی صفحه گذاشت. عاشق این موسیقی بود یا متنفر بود ازش؟ نمیدونست. سالها بود که با این موسیقی اجین شده بود. بارها و بارها بدون خواستهی خودش اونو شنیده بود. اولین چیز نوک تیزی که به دستش رسید رو برداشت . نوک انگشتشو به جشن نوک تیز فشار و داد و گرمی خون رو حس کرد. درد. حس فراموش شده ای بود. چاقوی نامه. اونقد تیز نبود ولی کافی بود. نگاهش به آینه افتاد . لبخندی زد به تصویر خودش. چند سال بود که خودشو ندیده بود؟
پشت سر خودش اون ساحره لعنتی رو دید. لبخند رو لباش خشک شد. برگشت و نگاهش باعث شد پیرزن لرز کوچیکی به بدن ریز جستش بیفته: ا-ارباب جوان؟ چطوری....
مرد جوان با سرعت سمت ساحره رفت و کارد رو زیر گلوش گرفت و باعث شد باریکهی خونی روی گلوش جاری شه و لباس خدمتکاریش سرخ شه.
پسر با صدایی لرزون از خشم گفت: چرا... ساحرهی عوضی، چرا منو سالها اونجا زندانی کردی؟! از مرگ بدتر بود، نه زنده بودم نه مرده، حتی درد رو هم حس نمیکردم. خلأ. تو جهنمی از خلأ برام ساختی تو اون نقاشی لعنتی. فقط بگو چرا؟!
پیرزن چشماش خالی از احساس بود، شایذ به ختطر قرن ها زندگی کردن بود :مادام اولین انسانی بود که با من خوب رفتار کرد ، اون یه فرشته بود. مادام عاشقت بود و تویه احمق بی لیاقت اصلا به مادام نگاه نمینداختی، حتی وقتی تویه بستر افتاده بود.با وجود بیماریش مدام حال تورو میپرسید . اون میخواست هرطور شده مال اون باشی ، فقط برای اون.من فقط کمکش کردم که همیشه جلوی چشماش باشی. شکرگذار باش که نقاشی زیبایی رو برای اسیر کردنت انتخاب کردم.»
تشخیص احساسات مرد از قیافش سخت شده بود، ناگهان قهقه ای سر داد ، کارد رو در شاهرگ کردن ساحره فروکرد.بدون هیچ هشداری.
موسیقی به اوج خودش رسید. مرد تویه آینه به خودش نگاه کرد و موهاشو مرتب کرد: حیف این اهنگه...
رفت بالای سر بدن بیجون ساحره ایستاد. پوزخندی زد: اجازه هست لیدی؟
بعد از کمی سکوت گفت: خب، سکوتتون رو به نشانه خجالتتون در نظر میگیرم.
و بعد دست روبه سردیه پیرزن رو گرفت.
لردی که به تازگی از نقاشی فرار کرده بود و جسد سرد ساحره تا صبح باهم رقصیدند.
سوزن گرامافون رو روی صفحه گذاشت. عاشق این موسیقی بود یا متنفر بود ازش؟ نمیدونست. سالها بود که با این موسیقی اجین شده بود. بارها و بارها بدون خواستهی خودش اونو شنیده بود. اولین چیز نوک تیزی که به دستش رسید رو برداشت . نوک انگشتشو به جشن نوک تیز فشار و داد و گرمی خون رو حس کرد. درد. حس فراموش شده ای بود. چاقوی نامه. اونقد تیز نبود ولی کافی بود. نگاهش به آینه افتاد . لبخندی زد به تصویر خودش. چند سال بود که خودشو ندیده بود؟
پشت سر خودش اون ساحره لعنتی رو دید. لبخند رو لباش خشک شد. برگشت و نگاهش باعث شد پیرزن لرز کوچیکی به بدن ریز جستش بیفته: ا-ارباب جوان؟ چطوری....
مرد جوان با سرعت سمت ساحره رفت و کارد رو زیر گلوش گرفت و باعث شد باریکهی خونی روی گلوش جاری شه و لباس خدمتکاریش سرخ شه.
پسر با صدایی لرزون از خشم گفت: چرا... ساحرهی عوضی، چرا منو سالها اونجا زندانی کردی؟! از مرگ بدتر بود، نه زنده بودم نه مرده، حتی درد رو هم حس نمیکردم. خلأ. تو جهنمی از خلأ برام ساختی تو اون نقاشی لعنتی. فقط بگو چرا؟!
پیرزن چشماش خالی از احساس بود، شایذ به ختطر قرن ها زندگی کردن بود :مادام اولین انسانی بود که با من خوب رفتار کرد ، اون یه فرشته بود. مادام عاشقت بود و تویه احمق بی لیاقت اصلا به مادام نگاه نمینداختی، حتی وقتی تویه بستر افتاده بود.با وجود بیماریش مدام حال تورو میپرسید . اون میخواست هرطور شده مال اون باشی ، فقط برای اون.من فقط کمکش کردم که همیشه جلوی چشماش باشی. شکرگذار باش که نقاشی زیبایی رو برای اسیر کردنت انتخاب کردم.»
تشخیص احساسات مرد از قیافش سخت شده بود، ناگهان قهقه ای سر داد ، کارد رو در شاهرگ کردن ساحره فروکرد.بدون هیچ هشداری.
موسیقی به اوج خودش رسید. مرد تویه آینه به خودش نگاه کرد و موهاشو مرتب کرد: حیف این اهنگه...
رفت بالای سر بدن بیجون ساحره ایستاد. پوزخندی زد: اجازه هست لیدی؟
بعد از کمی سکوت گفت: خب، سکوتتون رو به نشانه خجالتتون در نظر میگیرم.
و بعد دست روبه سردیه پیرزن رو گرفت.
لردی که به تازگی از نقاشی فرار کرده بود و جسد سرد ساحره تا صبح باهم رقصیدند.
❤3
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
#lettering سوزن گرامافون رو روی صفحه گذاشت. عاشق این موسیقی بود یا متنفر بود ازش؟ نمیدونست. سالها بود که با این موسیقی اجین شده بود. بارها و بارها بدون خواستهی خودش اونو شنیده بود. اولین چیز نوک تیزی که به دستش رسید رو برداشت . نوک انگشتشو به جشن نوک تیز…
ایدش مال یه نفر دیگه بود . اجازه داد بنویسم باهاش.
ولی خب خیلی به دلم نمیشینه. کرینجشد😂.
ولی خب خیلی به دلم نمیشینه. کرینجشد😂.
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
رفتم کتاب خریدم تو راه بخونم کتابایی که همرام بود تمومشدن... امیدوارم خاک نخورن
سزار رو شروع کردم.
و وای خدایا ، دیالوگ هر نفرش دو صفحس. دو سه صفحه یه نفر میگه بعد نفر دوم دو صفحه دیگه حرف میزنه.
و وای خدایا ، دیالوگ هر نفرش دو صفحس. دو سه صفحه یه نفر میگه بعد نفر دوم دو صفحه دیگه حرف میزنه.