امشب با مرجان سر اینکه «گفتم بیا باهم بریم بیرون تا من رنگ و جاسوئیچی و خودکار بخرم و مرجان گفت اگر این چیز هارو میخواستی باید همون موقع که با مریم رفته بودیم بیرون میگفتی با ماشین مارو ببره و بعدش گفت که اصلا نمیاد و منم کلی اصرار کردم که بریم و مرجان گفت نه منم عصبانی شدم و زدم بیرون» دعوا کردیم. نگم که بعدش آواره شدم و با سرعت باد توی پیاده رو ها از ترس اینکه کسی بهم چیزی بگه از اونجایی که هیچ امنیتی توی این کشور نیست «تازه ساعت 7 شب» بهظاهر راه میرفتم اما داشتم میدویدم، میدونی، من با مریم دوست نیستم، راحت نیستم با مریم، بیرون رفتنی هایی که با مریم میریم به من خوش نمیگذره، فقط مرجان و مریم صحبت میکنن، گاهی اونقدر حرف نمیزنم وبه اونها گوش میدم که حضور خودم رو فراموش میکنم، شوکه میشم از اینکه منم اونجام و چقدر وصله ی ناجورم،هستم ولی نیستم.
مطمئنم مرجان هم میدونه وقتی مریم هست من چقدر کمتر حرف میزنم و فقط اون و مریم هستن که در واقع «وجود دارن». چیبگم،استاد گفت آدم های عصبانی و خشمگین که منزوی هستن و همیشه حق رو به طرف مقابل میدن، قهر میکنن. گفت این افراد از همه، چطور بگم؟ ناچار ترن؟بدترن؟چیبگم. تمام راه رو دویدم و دویدم و صلوات فرستادم. چیبگم.
مطمئنم مرجان هم میدونه وقتی مریم هست من چقدر کمتر حرف میزنم و فقط اون و مریم هستن که در واقع «وجود دارن». چیبگم،استاد گفت آدم های عصبانی و خشمگین که منزوی هستن و همیشه حق رو به طرف مقابل میدن، قهر میکنن. گفت این افراد از همه، چطور بگم؟ ناچار ترن؟بدترن؟چیبگم. تمام راه رو دویدم و دویدم و صلوات فرستادم. چیبگم.
دیگه قهر نمیخوام بکنم اما الان؟ پس درک کردن طرف مقابل چی میشه؟ لابد سختش بوده خودشم گفت که خسته اس.
اما از طرف دیگه من اومدم بیرون و کاش حداقل یک زنگ میزد. من بودم میزدم. مهناز اینقدر به دیگران اهمیت نده. ببین چطور مرز تعیین میکنن برای خودشون که صدمه نبینن. وسط اینهمه به دیگران اهمیت دادن و اولویت قرار دادن دیگران، یک «پس من چی؟» هم برای خودت بذار.
اما از طرف دیگه من اومدم بیرون و کاش حداقل یک زنگ میزد. من بودم میزدم. مهناز اینقدر به دیگران اهمیت نده. ببین چطور مرز تعیین میکنن برای خودشون که صدمه نبینن. وسط اینهمه به دیگران اهمیت دادن و اولویت قرار دادن دیگران، یک «پس من چی؟» هم برای خودت بذار.
Forwarded from پارس توییت
تو یکی از باغ وحشهای ژاپن این میمون مادرشو از دست میده و تنها میشه و بقیه میمون ها طردش میکنن و برای همین بهش یه عروسک میدن و الان هرجا میره اونو با خودش میبره!
با این فیلم گریه کردم کلی زیاد و غافلگیر شدم و ترسیدم و خوشحال شدم و لبخند زدم، دلم گرم شد و نفس راحت کشیدم.
بنظر میرسید فقط یک فیلم درمورد یک روانشناس باشه که فقط میخواد به یک بچه کمک کنه، نمیدونم، منکه کلی گریه کردم. از زمان جدا شدم، آرزو داشتم ای کاش دوباره ببینمش و بعد معنای همه ی حرف ها رو متوجه بشم.
بعد از فیلم کلی به صحنه های مختلفش فکر کردم،که چقدر با پایان به موقعاش منطقی تر به نظر میرسید، دیالوگ هایی که در ابتدا بهشون دقت نمیکردی،انگار فقط برای توضیح یک موقعیت به کار گرفته شده بود اما در آخر میبینی که منظور داشته. نگاه های کول وقتی راجع به ارواح حرف میزد.
روزه گرفتن باعث میشه مردم تنبل، بدحال ،سردرد،خسته، ساکت، بدبو و ناله کن بشن.
روزه گرفتن حس خوبی داره، اما الان تمام اینها هستم.
روزه گرفتن حس خوبی داره، اما الان تمام اینها هستم.
سلام.
امروز 2 اسفند سال 1404 هستش، هنوز اینجام، توی همون اتاق گردو غبار گرفته. فکر کردم که شاید بتونم فرار کنم اما انگار خودم ترسیدم از رفتن. نمیدونم. انگار گاهی میترسم، نه،همیشه میترسم از رفتن، از ایجاد یک تغییر که مطابق میل «مامان» نباشه. از انجام دادن کاری که «مامان» فکر میکنه "اشتباه" یا "احمقانه" اس. نمیدونم. کی قراره جرئت از خونه رفتن بیرون «بدون اجازه مامان» رو داشته باشم؟ چرا من مثل بقیه ی همسن و سال هام کلهام باد نداره؟چرا من نوجوانی نمیکنم؟درست مثل بقیه. دیدن اینکه نوجوان ها بی کله هستن یا کلهاشون بوی قرمه سبزی میده. اینکه باید سرشون به سنگ بخوره. جوانی یا نوجوانی همینه دیگه. اینکه دیگران نتونن تورو درک کنن. اینکه دلیل کارهات فقط و فقط این باشه که «نوجوان» هستی. کاش من هم نوجوان باشم. چمیدونم. هستم؟ نمیدونم. میترسم از اینکه کاری رو انجام بدم که «مامان» اون رو "اشتباه" خطاب میکنه. کاری که مورد تایید «مامان» نیست. کی میخوام از این کالبد فرار کنم؟اینکه آزاد بشم. اینکه بدون اجازه ی مامان و فراتر از مرز هایی که اون تعیین کرده "خوش" باشم؟ تا کی قراره با زنجیر «عذاب وجدان های مامان» که دور پاهام، دستام،گردنم بسته شده راه برم؟ کی قراره که اون پله هارو برم پایین و ببینم چیزی که «مامان» پیشبینی کرده اشتباه بوده؟ که همیشه بوده و فقط تو جرئت آزمایش،جرئت خلاف مامان کاری کردن رو نداشتی. چطور بگم، میخوام برم به شیراز. فکر میکنم این تنها چیزی بود که «خودم» برای خودم خواستم. بدون هیچ اجباری. هنر چی پس؟ همه ی اینها، چیز هایی که میخوام، راه های فرار از واقعیته. درست مثل یک خواب خوش بود. اینجوری که تو میدونی هیچوقت قرار نیست «بدون تایید مامان» واقعی بشه. میدونی. میخوام رازهام رو بهت بگم. راستش نمیدونم، مطمئن نیستم که اگر میرفتم به یکی از هزاران رشته ی هنر، الان زندگی میکردم؟ نمیدونم، اگر میرفتم به شیراز باید الان خوش میبودم. احتمالا. خب زندگی همینه. و بخاطر همین هم هست که میترسم. از تغییر؟ از تغییر. از عوض کردن جای مهره هایی که «مامان» چیده. از اینکه بگم نه. از کی شروع شد همه ی اینا؟ همه ی این ترسیدن ها از نه گفتن، از به روش خودت تنها زندگی کردن؟ چرا کسی بهم نگفت لازم نیست از هرچیزی که بهم تحمیل میکنن خوشم بیاد؟از فرش های افسردگی ،از دیوار های آبی غمگین اتاق که سعی کردم قشنگشون کنم اما حتی اون پرنده هم وصله ی ناجوری بود روی دیوار آبی اتاق. با من. سعی کردم از درس هایی که میخونم خوشم بیاد،کلمه هام رو با دقت انتخاب کردم « خوبه، اگر بگم سخته سخت تر میشه، خوبم بد نیستم، (هیچ فکرش رو کردی که چرا نمیتونی به راحتی بگی خوبی؟ همیشه بد نیستی؟)، درسا جالبه، سعی میکنم دوستشون داشته باشم،» یجوری ادای عاشق هارو در میارم که انگار واقعا عاشق هستم.
مهناز جان، زندگی کنیم؟ ها؟ چی فکر میکنی؟ فکر میکنم الان از خودم خوشم میاد، دیدی؟ حتی این جمله رو هم گفتنش بار داره. «از خودم بدم نمیاد» این راحت تر بود، چرا؟ میخوام وقتی کسی ازم میپرسه چطوری؟بگم فوق العاده هستم، بهتر از این نمیتونم باشم. دلم میخواد دوباره همون مهناز شاد و خوشحال قدیم بشم. همونی که بدون هیچ دلیلی یکهو میخندید و خنده اش بقیه رو هم به خنده وادار میکرد. من حرف هام رو خلاصه کردم توی اشک ها نقاشی ها، توی هنر. توی تاریکی و سکوت. توی تنهایی. توی نگاهم. حرفام تموم شد و دیگه بلد نیستم چطوری حرف بزنم. انگار ادا در میارم. رفتار هام بوی صداقت نداره. الان راز هایی دارم. فکر هایی دارم که گفتنش من رو خجالت زده میکنه. اینکه تنهام،دارم درد میکشم ولی تو نباید بفهمی، نه. ما اونقدر ها بهم نزدیک نیستیم. کجاست اون مهناز که همه چیز رو به همه میگفت؟ اونی که میخواست سریع صمیمی بشه کجاست؟فکر کنم گمش کردم. توی اونهمه تنهایی اون توی جاده ی تاریک روی فرش آبی افسردگی قدم زد و حالا گم شده. پیداش کنیم؟ میدونی، فکر میکنم که اون گم نشده. اون دقیقا درون توعه. میفهمی؟ اشکالی نداره که راز هایی داری که نمیخوای بقیه بدونن. با خودت صادق باش، همینطور با بقیه. لازم نیست همیشه خوشحال باشی. نه بگو اگر دلت میخواد. مهناز جان، تنها چیزی که ازت میخوام اینه که هیچوقت تظاهر نکنی. به خوشحال بودن، به صمیمی بودن، به خندیدن، به صحبت کردن، به شلوغ بودن به هیچ چیز تظاهر نکن. حالا که داریم زندگی میکنیم. مهناز جان، امیدوارم بتونی صداقتت رو حفظ کنی،همیشه، همه جا.
به تو، این من از 18 سالگی.
امروز 2 اسفند سال 1404 هستش، هنوز اینجام، توی همون اتاق گردو غبار گرفته. فکر کردم که شاید بتونم فرار کنم اما انگار خودم ترسیدم از رفتن. نمیدونم. انگار گاهی میترسم، نه،همیشه میترسم از رفتن، از ایجاد یک تغییر که مطابق میل «مامان» نباشه. از انجام دادن کاری که «مامان» فکر میکنه "اشتباه" یا "احمقانه" اس. نمیدونم. کی قراره جرئت از خونه رفتن بیرون «بدون اجازه مامان» رو داشته باشم؟ چرا من مثل بقیه ی همسن و سال هام کلهام باد نداره؟چرا من نوجوانی نمیکنم؟درست مثل بقیه. دیدن اینکه نوجوان ها بی کله هستن یا کلهاشون بوی قرمه سبزی میده. اینکه باید سرشون به سنگ بخوره. جوانی یا نوجوانی همینه دیگه. اینکه دیگران نتونن تورو درک کنن. اینکه دلیل کارهات فقط و فقط این باشه که «نوجوان» هستی. کاش من هم نوجوان باشم. چمیدونم. هستم؟ نمیدونم. میترسم از اینکه کاری رو انجام بدم که «مامان» اون رو "اشتباه" خطاب میکنه. کاری که مورد تایید «مامان» نیست. کی میخوام از این کالبد فرار کنم؟اینکه آزاد بشم. اینکه بدون اجازه ی مامان و فراتر از مرز هایی که اون تعیین کرده "خوش" باشم؟ تا کی قراره با زنجیر «عذاب وجدان های مامان» که دور پاهام، دستام،گردنم بسته شده راه برم؟ کی قراره که اون پله هارو برم پایین و ببینم چیزی که «مامان» پیشبینی کرده اشتباه بوده؟ که همیشه بوده و فقط تو جرئت آزمایش،جرئت خلاف مامان کاری کردن رو نداشتی. چطور بگم، میخوام برم به شیراز. فکر میکنم این تنها چیزی بود که «خودم» برای خودم خواستم. بدون هیچ اجباری. هنر چی پس؟ همه ی اینها، چیز هایی که میخوام، راه های فرار از واقعیته. درست مثل یک خواب خوش بود. اینجوری که تو میدونی هیچوقت قرار نیست «بدون تایید مامان» واقعی بشه. میدونی. میخوام رازهام رو بهت بگم. راستش نمیدونم، مطمئن نیستم که اگر میرفتم به یکی از هزاران رشته ی هنر، الان زندگی میکردم؟ نمیدونم، اگر میرفتم به شیراز باید الان خوش میبودم. احتمالا. خب زندگی همینه. و بخاطر همین هم هست که میترسم. از تغییر؟ از تغییر. از عوض کردن جای مهره هایی که «مامان» چیده. از اینکه بگم نه. از کی شروع شد همه ی اینا؟ همه ی این ترسیدن ها از نه گفتن، از به روش خودت تنها زندگی کردن؟ چرا کسی بهم نگفت لازم نیست از هرچیزی که بهم تحمیل میکنن خوشم بیاد؟از فرش های افسردگی ،از دیوار های آبی غمگین اتاق که سعی کردم قشنگشون کنم اما حتی اون پرنده هم وصله ی ناجوری بود روی دیوار آبی اتاق. با من. سعی کردم از درس هایی که میخونم خوشم بیاد،کلمه هام رو با دقت انتخاب کردم « خوبه، اگر بگم سخته سخت تر میشه، خوبم بد نیستم، (هیچ فکرش رو کردی که چرا نمیتونی به راحتی بگی خوبی؟ همیشه بد نیستی؟)، درسا جالبه، سعی میکنم دوستشون داشته باشم،» یجوری ادای عاشق هارو در میارم که انگار واقعا عاشق هستم.
مهناز جان، زندگی کنیم؟ ها؟ چی فکر میکنی؟ فکر میکنم الان از خودم خوشم میاد، دیدی؟ حتی این جمله رو هم گفتنش بار داره. «از خودم بدم نمیاد» این راحت تر بود، چرا؟ میخوام وقتی کسی ازم میپرسه چطوری؟بگم فوق العاده هستم، بهتر از این نمیتونم باشم. دلم میخواد دوباره همون مهناز شاد و خوشحال قدیم بشم. همونی که بدون هیچ دلیلی یکهو میخندید و خنده اش بقیه رو هم به خنده وادار میکرد. من حرف هام رو خلاصه کردم توی اشک ها نقاشی ها، توی هنر. توی تاریکی و سکوت. توی تنهایی. توی نگاهم. حرفام تموم شد و دیگه بلد نیستم چطوری حرف بزنم. انگار ادا در میارم. رفتار هام بوی صداقت نداره. الان راز هایی دارم. فکر هایی دارم که گفتنش من رو خجالت زده میکنه. اینکه تنهام،دارم درد میکشم ولی تو نباید بفهمی، نه. ما اونقدر ها بهم نزدیک نیستیم. کجاست اون مهناز که همه چیز رو به همه میگفت؟ اونی که میخواست سریع صمیمی بشه کجاست؟فکر کنم گمش کردم. توی اونهمه تنهایی اون توی جاده ی تاریک روی فرش آبی افسردگی قدم زد و حالا گم شده. پیداش کنیم؟ میدونی، فکر میکنم که اون گم نشده. اون دقیقا درون توعه. میفهمی؟ اشکالی نداره که راز هایی داری که نمیخوای بقیه بدونن. با خودت صادق باش، همینطور با بقیه. لازم نیست همیشه خوشحال باشی. نه بگو اگر دلت میخواد. مهناز جان، تنها چیزی که ازت میخوام اینه که هیچوقت تظاهر نکنی. به خوشحال بودن، به صمیمی بودن، به خندیدن، به صحبت کردن، به شلوغ بودن به هیچ چیز تظاهر نکن. حالا که داریم زندگی میکنیم. مهناز جان، امیدوارم بتونی صداقتت رو حفظ کنی،همیشه، همه جا.
به تو، این من از 18 سالگی.
کویریات.
چرا کسی بهم نگفت لازم نیست از هرچیزی که بهم تحمیل میکنن خوشم بیاد؟
چرا کسی بهم نگفت که لازم نیست از هرچیزی که بهم تحمیل میکنن خوشم بیاد؟
