حال که از سادهترین چیزها متاثر میشوی...
بسی رنج خواهی برد دوستِ من،
این جهان با آدمهای بسیار حساس،
سر سازگاری ندارد..
بسی رنج خواهی برد دوستِ من،
این جهان با آدمهای بسیار حساس،
سر سازگاری ندارد..
لمس سر انگشتان او
«شاید من آن نامه ای بودم که هرگز به دست تو نرسید» در جیب کت سربازی که آنرا برایت نوشته بود پوسیدم، کلماتم به خون آغشته شد و دیگر قابل خواندن نبود. سرباز را دفن نکردند. با انبوهی از سربازان دیگر که روی هم تلنبار شده اند، گودالی کندند به غایت بلند و تاریک و…
«حلقههای ازدواج بجا مانده از جنگ جهانی دوم»
هیچکس نمیدونه چندتا سرباز دیگه قرار بوده بعد از جنگ حلقه بخرن و ازدواج کنن.
هیچکس نمیدونه چندتا سرباز دیگه قرار بوده بعد از جنگ حلقه بخرن و ازدواج کنن.
- حلقه خیالها
ای دل اگر تنها شدی آوارهای گریان مشو
از ترس تنها ماندنت سربار این و آن مشو
سرمای تنهایی به از گرمای دست ناکسان
صدسال تنها باش و گرم از ناجوانمردان نشو
از ترس تنها ماندنت سربار این و آن مشو
سرمای تنهایی به از گرمای دست ناکسان
صدسال تنها باش و گرم از ناجوانمردان نشو
Forwarded from ریشه🌱
#یهافسانههستکهمیگه
یه افسانه ژاپنی میگه وقتی کسی برات مناسب نیست ، کائنات مدام از اون برای آزارت استفاده میکنن ، تا اونقدر قوی شی که خودت رهاش کنی ...🧡🍃
☆ More legends
یه افسانه ژاپنی میگه وقتی کسی برات مناسب نیست ، کائنات مدام از اون برای آزارت استفاده میکنن ، تا اونقدر قوی شی که خودت رهاش کنی ...🧡🍃
☆ More legends
یادمه یه شب مُردم؛
صبحش بلند شدم دوش گرفتم، لباسامو پوشیدم، رفتم توی شهر و به کارام رسیدم…
صبحش بلند شدم دوش گرفتم، لباسامو پوشیدم، رفتم توی شهر و به کارام رسیدم…
خیلی وقت است که به نتیجه رسیده ام،
من برای این زمان نیستم!
برای این دنیایی که ساختهایم به اشتباه، به دروغ !
پدر از قبلتر ها میگوید،
آن زمان که کودکان با چوب به دنبال چرخ میدویدند و بازی میکردند، پیرمردی کنار خیابان با چرخ دستی پشمک میفروخت و دهان را که نه - دل ها را - شیرین میکرد؛
آن زمان که همگی در یک حیاط زندگی میکردند و صمیمیت جاری بود ...
مردم ساده تر بودند، قشنگ تر بودند و بیریا تر!
من عمیقا خسته ام ؛
خسته از تجزیه تحلیل حرف دیگران، از عمیق شدن درون چشمهای آدمی برای تشخیص راست و دروغ، از رفتارهای به "اصطلاح" با سیاست و خاکستری که قلبم را کدر میکند.
میدانید چه میگویم؟
نور زندگی از میان چشمانم رفته!
نمیشود همه بنویسیم و پایش را امضا کنیم که دنیا برگردد به روال قبلش؟ نمی شود؟
یعنی شما میگویید که دلتنگ نیستید؟
برای لذت کنار هم خوابیدن روی پشت بام خانه مادربزرگ،
لیسیدن انگشتان پفکی،
شب نشینیها،
نگاه های یواشکی دخترکی از زیر چادر
به پسری که دوستش دارد ...
دلتان تنگ نمیشود؟
روحتان پرواز نمیکند به آن زمان ها؟
آه، خوش به حالتان که به این دنیا عادت کردهاید !
#خردهنوشته
من برای این زمان نیستم!
برای این دنیایی که ساختهایم به اشتباه، به دروغ !
پدر از قبلتر ها میگوید،
آن زمان که کودکان با چوب به دنبال چرخ میدویدند و بازی میکردند، پیرمردی کنار خیابان با چرخ دستی پشمک میفروخت و دهان را که نه - دل ها را - شیرین میکرد؛
آن زمان که همگی در یک حیاط زندگی میکردند و صمیمیت جاری بود ...
مردم ساده تر بودند، قشنگ تر بودند و بیریا تر!
من عمیقا خسته ام ؛
خسته از تجزیه تحلیل حرف دیگران، از عمیق شدن درون چشمهای آدمی برای تشخیص راست و دروغ، از رفتارهای به "اصطلاح" با سیاست و خاکستری که قلبم را کدر میکند.
میدانید چه میگویم؟
نور زندگی از میان چشمانم رفته!
نمیشود همه بنویسیم و پایش را امضا کنیم که دنیا برگردد به روال قبلش؟ نمی شود؟
یعنی شما میگویید که دلتنگ نیستید؟
برای لذت کنار هم خوابیدن روی پشت بام خانه مادربزرگ،
لیسیدن انگشتان پفکی،
شب نشینیها،
نگاه های یواشکی دخترکی از زیر چادر
به پسری که دوستش دارد ...
دلتان تنگ نمیشود؟
روحتان پرواز نمیکند به آن زمان ها؟
آه، خوش به حالتان که به این دنیا عادت کردهاید !
#خردهنوشته