خیلی وقت است که به نتیجه رسیده ام،
من برای این زمان نیستم!
برای این دنیایی که ساختهایم به اشتباه، به دروغ !
پدر از قبلتر ها میگوید،
آن زمان که کودکان با چوب به دنبال چرخ میدویدند و بازی میکردند، پیرمردی کنار خیابان با چرخ دستی پشمک میفروخت و دهان را که نه - دل ها را - شیرین میکرد؛
آن زمان که همگی در یک حیاط زندگی میکردند و صمیمیت جاری بود ...
مردم ساده تر بودند، قشنگ تر بودند و بیریا تر!
من عمیقا خسته ام ؛
خسته از تجزیه تحلیل حرف دیگران، از عمیق شدن درون چشمهای آدمی برای تشخیص راست و دروغ، از رفتارهای به "اصطلاح" با سیاست و خاکستری که قلبم را کدر میکند.
میدانید چه میگویم؟
نور زندگی از میان چشمانم رفته!
نمیشود همه بنویسیم و پایش را امضا کنیم که دنیا برگردد به روال قبلش؟ نمی شود؟
یعنی شما میگویید که دلتنگ نیستید؟
برای لذت کنار هم خوابیدن روی پشت بام خانه مادربزرگ،
لیسیدن انگشتان پفکی،
شب نشینیها،
نگاه های یواشکی دخترکی از زیر چادر
به پسری که دوستش دارد ...
دلتان تنگ نمیشود؟
روحتان پرواز نمیکند به آن زمان ها؟
آه، خوش به حالتان که به این دنیا عادت کردهاید !
#خردهنوشته
من برای این زمان نیستم!
برای این دنیایی که ساختهایم به اشتباه، به دروغ !
پدر از قبلتر ها میگوید،
آن زمان که کودکان با چوب به دنبال چرخ میدویدند و بازی میکردند، پیرمردی کنار خیابان با چرخ دستی پشمک میفروخت و دهان را که نه - دل ها را - شیرین میکرد؛
آن زمان که همگی در یک حیاط زندگی میکردند و صمیمیت جاری بود ...
مردم ساده تر بودند، قشنگ تر بودند و بیریا تر!
من عمیقا خسته ام ؛
خسته از تجزیه تحلیل حرف دیگران، از عمیق شدن درون چشمهای آدمی برای تشخیص راست و دروغ، از رفتارهای به "اصطلاح" با سیاست و خاکستری که قلبم را کدر میکند.
میدانید چه میگویم؟
نور زندگی از میان چشمانم رفته!
نمیشود همه بنویسیم و پایش را امضا کنیم که دنیا برگردد به روال قبلش؟ نمی شود؟
یعنی شما میگویید که دلتنگ نیستید؟
برای لذت کنار هم خوابیدن روی پشت بام خانه مادربزرگ،
لیسیدن انگشتان پفکی،
شب نشینیها،
نگاه های یواشکی دخترکی از زیر چادر
به پسری که دوستش دارد ...
دلتان تنگ نمیشود؟
روحتان پرواز نمیکند به آن زمان ها؟
آه، خوش به حالتان که به این دنیا عادت کردهاید !
#خردهنوشته
Forwarded from Diginameh | دیجینامه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یه سندرومی وجود داره به نام سندروم
«شیشه خیارشور».
میگه وقتی میبینیم یه نفر داره زور میزنه تا در شیشه خیارشور رو باز کنه، یه چیزی ته دلمون میخواد شیشه رو ازش بگیریم، چون فکر میکنیم ما توان باز کردنش رو داریم. بعد که گرفتیم، یه عالمه زور میزنیم و تازه میبینیم ما هم نمیتونیم.
این سندروم اشاره جالبیه به مواقعی که از فاصله به مشکلات دیگران نگاه میکنیم. گرفتاریهای اون شخص از دوردست ممکنه خیلی ساده و قابل حل به نظر بیان!
اما اگر خودمون هم در موقعیت اون فرد بودیم، میدیدیم که همون مشکلات به ظاهر ساده چقدر پیچیده، لاینحل و چاره ناپذیرن.
«شیشه خیارشور».
میگه وقتی میبینیم یه نفر داره زور میزنه تا در شیشه خیارشور رو باز کنه، یه چیزی ته دلمون میخواد شیشه رو ازش بگیریم، چون فکر میکنیم ما توان باز کردنش رو داریم. بعد که گرفتیم، یه عالمه زور میزنیم و تازه میبینیم ما هم نمیتونیم.
این سندروم اشاره جالبیه به مواقعی که از فاصله به مشکلات دیگران نگاه میکنیم. گرفتاریهای اون شخص از دوردست ممکنه خیلی ساده و قابل حل به نظر بیان!
اما اگر خودمون هم در موقعیت اون فرد بودیم، میدیدیم که همون مشکلات به ظاهر ساده چقدر پیچیده، لاینحل و چاره ناپذیرن.
وقتی ناراحت بودم، به او گفتم که نمیخواهم او را ببینم، پس چراغ را خاموش کرد و در کنارم ماند.
Forwarded from کولهپشتی ریحانه.
من از آدم پیچیده خوشم نمیاد؛ از آدمی که بلده پیچیده فکر کنه ولی ساده رفتار میکنه خوشم میاد. آخه ساده رفتار کردن جرات میخواد که هر کسی هم نداره.
هربار که نگاهت می کنم
جمله ای آشنا به ذهنم خطور میکند
در اين سرزمين
چيزی هست كه ارزش زندگی كردن دارد
جمله ای آشنا به ذهنم خطور میکند
در اين سرزمين
چيزی هست كه ارزش زندگی كردن دارد
- محمود درویش
Forwarded from ریشه🌱
😖👐🏻Foilsick- اسکاتلندی
فویلسیک:
☆ More Quotes
فویلسیک:
یک احساس شرمندگی، بعد از اینکه خودت رو کمی بیشاز اندازه به شخص دیگهای نشون دادی.
حس ناراحتی از اینکه به کسی اجازه دادید، دیدگاه نسبتا واضحی از رنجها، خشم یا حتی کودک درونتون پیدا کنه و بعد آرزو میکنید که ای کاش میشد این شرایط رو به قبل برگردوند.
مثل اینکه تلاش کنید دَری که توسط طوفان خراب شده رو با احتیاط ببندید.☆ More Quotes
لمس سر انگشتان او
Photo
بوسه روی دست، نشانه پرستش است.
« شیطانی که انسانش را پرستش میکرد! »
« شیطانی که انسانش را پرستش میکرد! »
Forwarded from قبیلهخورشیدِنیمهشب.
—
برخلاف مبالغهها و هیاهوی کلمات، شیشهی دلمان ناگهانی نشکست.
اول ترک برداشت، سپس آهسته خرده شیشههایی روی زمین افتادند و بعد هم هزار و یک تکه شدیم.
از تو چه پنهان پیش از آنکه بتوانم کاری کنم، شیشهها شکستند و ماهیقرمزی که من باشم، جان داد.
به من نگو روزها میگذرد، خوب خواهی شد و بر دلتنگیهایت چیره میشوی.
ماهیقرمـز خیلیوقت پیش مرده است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM