از نشانههای فصل امتحانات اینه که یهو یادت میاد بشینی فایلهای توی لپتاپ رو مرتب کنی.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
میخواستم اعتیاد رو بذارم شب امتحان؟ من شکر خوردم.
هلاک شدم تا تموم شد.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
من تموم شدم و روند این دمو هنوز تموم نشده. امیدوارم حداقل نتیجه بده.
تموم شد اما حالا میترسم شروع کنم و توی شروع همه چیز خراب بشه...
Forwarded from فراتر از بودن.
فراتر از بودن.
https://youtu.be/Y2UTTa0DXd8?si=-oCmyo4XmVA7wjR3
* خواهشمندم تماشا کنید.
چنل سونبه بحث اهمیت درمان و سلامت روانه. پیشنهاد میکنم تجربیاتشون رو بخونین. :))
https://news.1rj.ru/str/opalvii/43548
https://news.1rj.ru/str/opalvii/43548
Telegram
"Opal"
دی ماه نود و هشت که این کانال رو زدم کلاس یازدهم بودم و شبی بود که با خودم تصمیم گرفتم مسیرهایی که برای درمان شروع کردم رو اینجا بنویسم.
امروز صبح با این جمله از خواب بیدار شدم. "زندگی چیه؟"
یادم اومد دبیرستان که بودم توی حیاط مدرسه کتاب به دست با دوستم نشسته بودیم و کلافه از فشار شدید مدرسه بهش می گفتم"یعنی واقعا زندگی همش همینه؟"
اون روزها ما توی عدد و رقمهای آزمونهای کشوری سمپاد خلاصه میشدیم. به ما میگفتن هیچ ناراحتی، هیچ مشکل و هیچ احساسی که به نمرات درسی مربوط نباشه اهمیت نداره. اگه جزء رتبههای برتر کشور نیستیم پس هیچی نیستیم. هر چیزی خارج از اون عدد و رقمها و کارنامهها بیارزش بود. اون روزها گیج و کلافه بودم. حس میکردم یه چیزی درست نیست اما اطرافیانم بهم میگفتن اشتباه میکنم.
امروز اما اگه دوستم رو دوباره ببینم بهش میگم که نه! زندگی فقط همون دنیای کوچیک با حصارهای آهنی که ما رو توش زندانی کرده بودن نیست! شاید حتی ذرهای از زندگی هم نیست!
راستش هنوز هم دقیقا نمیدونم که زندگی چیه و البته حالا هم "زندگی همینه"های جدیدی هستن که محیطی بزرگتر از مدرسه بهم تحمیل میکنه. اما حالا حداقل میدونم که میتونم صبح از خواب پاشم و با خیال راحت از خودم بپرسم "زندگی چیه؟" و جوابی واسش پیدا کنم یا از حتی از خودم بسازم. چون زندگی خیلی بیشتر از چیزهاییه که خیلیها میگن. شاید به اندازهی دنیای درون تکتک آدمها و حتی بیشتر.
یادم اومد دبیرستان که بودم توی حیاط مدرسه کتاب به دست با دوستم نشسته بودیم و کلافه از فشار شدید مدرسه بهش می گفتم"یعنی واقعا زندگی همش همینه؟"
اون روزها ما توی عدد و رقمهای آزمونهای کشوری سمپاد خلاصه میشدیم. به ما میگفتن هیچ ناراحتی، هیچ مشکل و هیچ احساسی که به نمرات درسی مربوط نباشه اهمیت نداره. اگه جزء رتبههای برتر کشور نیستیم پس هیچی نیستیم. هر چیزی خارج از اون عدد و رقمها و کارنامهها بیارزش بود. اون روزها گیج و کلافه بودم. حس میکردم یه چیزی درست نیست اما اطرافیانم بهم میگفتن اشتباه میکنم.
امروز اما اگه دوستم رو دوباره ببینم بهش میگم که نه! زندگی فقط همون دنیای کوچیک با حصارهای آهنی که ما رو توش زندانی کرده بودن نیست! شاید حتی ذرهای از زندگی هم نیست!
راستش هنوز هم دقیقا نمیدونم که زندگی چیه و البته حالا هم "زندگی همینه"های جدیدی هستن که محیطی بزرگتر از مدرسه بهم تحمیل میکنه. اما حالا حداقل میدونم که میتونم صبح از خواب پاشم و با خیال راحت از خودم بپرسم "زندگی چیه؟" و جوابی واسش پیدا کنم یا از حتی از خودم بسازم. چون زندگی خیلی بیشتر از چیزهاییه که خیلیها میگن. شاید به اندازهی دنیای درون تکتک آدمها و حتی بیشتر.