مسافرین عزیز به مقصد تهران رسیده ایم لطفا بیدار شده و آماده ترک کردن شوید.
صدای لوکوموتیو ران از بلندگو قطار آمد تمام مسافر ها خواب بودند و کم کم بیدار شدند...
چشم هایم را مالیدم ایینه ای کوچک را از چمدانم بیرون آوردم زیر چشمانم ورم کرده بود و سیاه بود اما خب طلوع خورشید همراه با سیگار و سکوت در قطار لذت بخش بود.
قطار ایستاد، چمدان کوچکم را برداشتم و از قطار پیاده شدم راه آهن پر از مردمانی بود که برای دیدن مسافرشان آماده بودند. ایا کسی هست که منتظر من باشد؟ ایا من فقط چشم انتظار او هستم؟
به سمت خروجی حرکت کردم باد سحری صورتم را نوازش کرد کمی لرزم گرفت ولی مرا یاد نوازش هایی انداخت که با تصور ان ها به خواب میرفتم.
تاکسی تاکسی! ببخشید آقا تا میدان انقلاب چند؟
70 تومن خانم،
جناب نمیشه ارزانتر بگیرید؟ مادر هستم آماده ام دیدن پسرم، نه خانم نون ما از این طریقه.
صدای مادری را شنیدم برای دیدن پسرش آماده بود، درست است من هم به هوای دیدن او آمده بودم
تاکسی گرفتم و به سمت هتل حرکت کردم.
سلام خوش امدین جناب رزرو داشتین؟
بله
اسمتون لطفا
اقای فلان
بفرمایید کلید اتاقتون سمت راست مستقیم برین آسانسور رو میبینید
وارد آسانسور شدم در ایینه آسانسور فقط چهره مردی بود که ان را نمیشناختم او غمگین بود قیافه اش توی هم و بی حس بود، او دیگر کیست؟
بعد از گشتن به دنبال اتاقم بالاخره ان را پیدا کردم با کیلد در را باز کردم و داخل رفتم اتاق تمیز و خوبی بود، چمدانم را روی تخت گذاشتم و به سمت دستشویی رفتم دستان و صورتم را شستم باز هم در آیینه همان مرد بود....به چشمانم زل زده بود نگاهش را دوست نداشتم چرا ناراحت است؟ چرا با چشمانی بی حس به من نگاه میکند؟
نفس عمیقی کشیدم و ان مرد را نادیده گرفتم روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم
قلبم بیتابی میکرد حسی ناآشنا بود میدانستم که حس مثبتی نیست پس از جای خود بلند شدم کت بلندم را پوشیدم سیگار هایم را به همراه کیف کوچکی که گوشی ام در ان جای شود برداشتم.
از هتل خارج شدم و به سمت تجریش حرکت کردم نمیدانستم انجا چه میخواهم قدم هایم به امید دیدن او مرا به آنجا بردند، احمقانه است! از اون جز نام و قضاوت های خود چیزی نمیدانستم، قلبم درد میکرد و احساس کسی را داشتم که سال هاست دلبرش را از دست داده است.
میدانستم که قلبم امید به دیدن اتفاقی او دارد به او گفته بودم که می ایم اری من به شهرت می ایم تورا ملاقات میکنم و دستانت را میگیرم تورا در اغوش میگیرم ولی من آنجا بودم و او آنجا نبود شاید خودخواهانه بود، همچنان کسی را بطلبی که طلبیدنی نیست...
کسی را بخواهی که قابل خواستن نیست.
سرجایم ایستادم به آسمان نگاه کردم حال من زیر همان اسمان و همان شهر و همان هوایی بودم که او بود، کسی چه داند شاید حتی جایی که او پا گذاشته است هم پا گذاشته ام...حس عجیبی داشت بدانی که حال تو با او در یک مکان هستی ولی باز هم بینتان کیلومتر ها فاصله باشد، مثل همان و ای که بین کلمات می اید همانقدر متصل همانقدر دور....
گر دل تنگ او باشدو او دلتنگ دیگری دل تو چه دانی که چه بر سر ما داده ای؟
به هتل برگشتم لباس هایم را عوض کرده و رفتم که دوش بگیرم و باز هم ان مرد را دیدم باز هم غمگین بود ولی چشمانش اینبار گریان بود اشک هایش با اب های دوش قاطی و به پایین میریخت نمیخواستم ان مرد را ببینم ان مرد غمگین...چرا نمیتواند شاد باشد؟
میخواستم چهره خندان ان مرد را ببینم، اما میدانستم که فکر های او نمیگذارند که بخندد و حال ان مرد پای در شهری گذاشت که او بود.
صدای لوکوموتیو ران از بلندگو قطار آمد تمام مسافر ها خواب بودند و کم کم بیدار شدند...
چشم هایم را مالیدم ایینه ای کوچک را از چمدانم بیرون آوردم زیر چشمانم ورم کرده بود و سیاه بود اما خب طلوع خورشید همراه با سیگار و سکوت در قطار لذت بخش بود.
قطار ایستاد، چمدان کوچکم را برداشتم و از قطار پیاده شدم راه آهن پر از مردمانی بود که برای دیدن مسافرشان آماده بودند. ایا کسی هست که منتظر من باشد؟ ایا من فقط چشم انتظار او هستم؟
به سمت خروجی حرکت کردم باد سحری صورتم را نوازش کرد کمی لرزم گرفت ولی مرا یاد نوازش هایی انداخت که با تصور ان ها به خواب میرفتم.
تاکسی تاکسی! ببخشید آقا تا میدان انقلاب چند؟
70 تومن خانم،
جناب نمیشه ارزانتر بگیرید؟ مادر هستم آماده ام دیدن پسرم، نه خانم نون ما از این طریقه.
صدای مادری را شنیدم برای دیدن پسرش آماده بود، درست است من هم به هوای دیدن او آمده بودم
تاکسی گرفتم و به سمت هتل حرکت کردم.
سلام خوش امدین جناب رزرو داشتین؟
بله
اسمتون لطفا
اقای فلان
بفرمایید کلید اتاقتون سمت راست مستقیم برین آسانسور رو میبینید
وارد آسانسور شدم در ایینه آسانسور فقط چهره مردی بود که ان را نمیشناختم او غمگین بود قیافه اش توی هم و بی حس بود، او دیگر کیست؟
بعد از گشتن به دنبال اتاقم بالاخره ان را پیدا کردم با کیلد در را باز کردم و داخل رفتم اتاق تمیز و خوبی بود، چمدانم را روی تخت گذاشتم و به سمت دستشویی رفتم دستان و صورتم را شستم باز هم در آیینه همان مرد بود....به چشمانم زل زده بود نگاهش را دوست نداشتم چرا ناراحت است؟ چرا با چشمانی بی حس به من نگاه میکند؟
نفس عمیقی کشیدم و ان مرد را نادیده گرفتم روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم
قلبم بیتابی میکرد حسی ناآشنا بود میدانستم که حس مثبتی نیست پس از جای خود بلند شدم کت بلندم را پوشیدم سیگار هایم را به همراه کیف کوچکی که گوشی ام در ان جای شود برداشتم.
از هتل خارج شدم و به سمت تجریش حرکت کردم نمیدانستم انجا چه میخواهم قدم هایم به امید دیدن او مرا به آنجا بردند، احمقانه است! از اون جز نام و قضاوت های خود چیزی نمیدانستم، قلبم درد میکرد و احساس کسی را داشتم که سال هاست دلبرش را از دست داده است.
میدانستم که قلبم امید به دیدن اتفاقی او دارد به او گفته بودم که می ایم اری من به شهرت می ایم تورا ملاقات میکنم و دستانت را میگیرم تورا در اغوش میگیرم ولی من آنجا بودم و او آنجا نبود شاید خودخواهانه بود، همچنان کسی را بطلبی که طلبیدنی نیست...
کسی را بخواهی که قابل خواستن نیست.
سرجایم ایستادم به آسمان نگاه کردم حال من زیر همان اسمان و همان شهر و همان هوایی بودم که او بود، کسی چه داند شاید حتی جایی که او پا گذاشته است هم پا گذاشته ام...حس عجیبی داشت بدانی که حال تو با او در یک مکان هستی ولی باز هم بینتان کیلومتر ها فاصله باشد، مثل همان و ای که بین کلمات می اید همانقدر متصل همانقدر دور....
گر دل تنگ او باشدو او دلتنگ دیگری دل تو چه دانی که چه بر سر ما داده ای؟
به هتل برگشتم لباس هایم را عوض کرده و رفتم که دوش بگیرم و باز هم ان مرد را دیدم باز هم غمگین بود ولی چشمانش اینبار گریان بود اشک هایش با اب های دوش قاطی و به پایین میریخت نمیخواستم ان مرد را ببینم ان مرد غمگین...چرا نمیتواند شاد باشد؟
میخواستم چهره خندان ان مرد را ببینم، اما میدانستم که فکر های او نمیگذارند که بخندد و حال ان مرد پای در شهری گذاشت که او بود.
👏8👎1
حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده
مسافرین عزیز به مقصد تهران رسیده ایم لطفا بیدار شده و آماده ترک کردن شوید. صدای لوکوموتیو ران از بلندگو قطار آمد تمام مسافر ها خواب بودند و کم کم بیدار شدند... چشم هایم را مالیدم ایینه ای کوچک را از چمدانم بیرون آوردم زیر چشمانم ورم کرده بود و سیاه بود اما…
مثل همان و ای که بین کلمات می آید همانقدر متصل همانقدر دور....♡
👎1
حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده pinned «مثل همان و ای که بین کلمات می آید همانقدر متصل همانقدر دور....♡»
حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده
مسافرین عزیز به مقصد تهران رسیده ایم لطفا بیدار شده و آماده ترک کردن شوید. صدای لوکوموتیو ران از بلندگو قطار آمد تمام مسافر ها خواب بودند و کم کم بیدار شدند... چشم هایم را مالیدم ایینه ای کوچک را از چمدانم بیرون آوردم زیر چشمانم ورم کرده بود و سیاه بود اما…
پارتنر هنرمند و نویسنده موجوده🤣🤣🤣اپشن هاش اینه با دل نوشته و داستان رومانس مغزتونو سرویس میکنه
👍1👎1
حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده
مثل همان و ای که بین کلمات می آید همانقدر متصل همانقدر دور....♡
یه توصیف قشنگ واسه رابطه لانگ دیستنس گفتم
👏3👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی همه اسکین زدن و تو یادت میره اسکین بزنی:
👍1👎1
حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده
وقتی میبینی با رنک بالاها افتادی:
این Julian دیوث انمی سگی بهمون انداخت و خودش بات بود🗿
👎1
حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده
مسافرین عزیز به مقصد تهران رسیده ایم لطفا بیدار شده و آماده ترک کردن شوید. صدای لوکوموتیو ران از بلندگو قطار آمد تمام مسافر ها خواب بودند و کم کم بیدار شدند... چشم هایم را مالیدم ایینه ای کوچک را از چمدانم بیرون آوردم زیر چشمانم ورم کرده بود و سیاه بود اما…
اگ براتون سوال شد جزئیات داستان رو اینجوریه ک:داستان راجب ی مرد جوانه ک اتفاقا طرف نویسنده است و هنر دوست اما ادم خیلی غمگین و افسرده ای هست بعد ی روز توی شهرشون عاشق دختری ک اهل تهران بوده میشه تا وقتی دختره توی شهر بوده اینا باهم بودن و بعد مجازی میشه چون دختره تهرانی بوده بعد اینا دختره تو مجازی سرد میشه و کلن کات میکنن و چیزی ام دختره بش نمیگه یارو میره تهران ب امید دیدن اتفاقی طرف و نمیبینه طرفو
👍2👎1
الان نشستم روی تخت جلوم بالکنه و این بالکن ویوش شاخه های درخته ک سبزن داره بم الهام میده و صدام میزنه ک بشینم بنویسم....ولی چی بنویسم نمیدونم بم میگه قلم ب دست بشم
👍1👎1
حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده
الان نشستم روی تخت جلوم بالکنه و این بالکن ویوش شاخه های درخته ک سبزن داره بم الهام میده و صدام میزنه ک بشینم بنویسم....ولی چی بنویسم نمیدونم بم میگه قلم ب دست بشم
ی سری وقتا دلم میخواد فقد بشینم 24 ساعت بنویسم از همه چیز بنویسم اینقدر بنویسم بنویسم ک بمیرم بجای غذا خوردن بنویسم بجای نفس کشیدن بنویسم....
👍4
حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده
𝕴 𝖓𝖊𝖊𝖉 𝖉𝖗𝖆𝖜 𝖒𝖞 𝖋𝖊𝖊𝖑𝖎𝖓𝖌𝖘 𝕭𝖚𝖙 𝖎'𝖒 𝖓𝖔𝖙 𝖌𝖔𝖔𝖉 𝖆𝖙 𝖎𝖙....
اومدم ی سبک جدید نوشتاری ابداع کنم ولی خب مثل همیشه ریدم
👍1👎1
حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده
𝕴 𝖓𝖊𝖊𝖉 𝖉𝖗𝖆𝖜 𝖒𝖞 𝖋𝖊𝖊𝖑𝖎𝖓𝖌𝖘 𝕭𝖚𝖙 𝖎'𝖒 𝖓𝖔𝖙 𝖌𝖔𝖔𝖉 𝖆𝖙 𝖎𝖙....
ولی من اگ نقاشیم خوب بودا...
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعد مدت ها ادیت فن ارت زدم واقعا فک نمیکردم اینقدر خفن بشه
مادر کلورایند🫠❤️
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#genshinimpact #edit #clorinde #hot #mommy #wifeu #my_crush #cute
مادر کلورایند🫠❤️
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#genshinimpact #edit #clorinde #hot #mommy #wifeu #my_crush #cute
❤🔥3👎1
حفظ خاطرات چنل انتقال پیدا کرده
شیائو . . . . . . . . . #genshinimpact #edit #xiao #cool #anemo_boys #husbando
اگ شیائو اینستا داشت و دنبال رل میگشت:
👎1