لیترلی یه بیرون نمیشه رفت. تیپ خوب و لایهای نمیشه زد. بدون زجر کشیدن مشکی نمیشه پوشید. آرزو به دلم موند پلیورم رو یه روز بپوشم یهو دما باز رفت بالا. بقیشم که درکنار آفتاب سوزان همش بارونه. به چه درد میخوره؟ حشرهها هم که نگم. تنها نقطه مثبتش روزای نادریه که هوا خیلی اوکیه، زود روشن میشه، طبیعت قشنگه و مود مردم خوبه. بقیش زجر و جنگ. پاییز و بهار اوکیترینها هستن.
👍5
ineptias
لیترلی یه بیرون نمیشه رفت. تیپ خوب و لایهای نمیشه زد. بدون زجر کشیدن مشکی نمیشه پوشید. آرزو به دلم موند پلیورم رو یه روز بپوشم یهو دما باز رفت بالا. بقیشم که درکنار آفتاب سوزان همش بارونه. به چه درد میخوره؟ حشرهها هم که نگم. تنها نقطه مثبتش روزای نادریه…
خوشم میاد جوری فصلها رو نقد و قضاوت میکنیم که انگار قراره خودبازتابی انجام بدن و تغییر کنن
🌚3
من در تئوری اسلاموفوبم، در واقعیت با افراد عادی غیرافراطی کاری ندارم و تولرانتم حقیقتا :٫
👍1
ineptias
امروز، لباسهایم مرا میپوشند، کفشهایم تصمیم مقصد را میگیرند، آهنگها احساسات را انتخاب میکنند و من بیدارم، قصهگویی میکنم تا خانه بخوابد. قهوهام مرا مینوشد، سازم مرا مینوازد، گلها مرا آب میدهند، قرصها مصرفم میکنند و زمان در انتظار گذر من است. متاسفانه…
زندگیست که مرا نمیفهمد و از وجودم خسته است، شب بیدارتر از خفاشها ارواح را احضار میکند تا کابوسهایی که از من وحشت دارند را تسخیر کنند. دشمنانم برایم دلسوزی میکنند و عزیزانم ازم بیزارند. آیینه خودش را در مردمک چشمانم نقد میکند. شمعها خاموشم میکنند و در سینمای اتاق، به تماشای دود رها شده از دهان مخدرهایی که مصرفم میکنند، مینشینند. مرگ هوسم میکند، عشق با احساس حضورم، میگریزد.
❤3
گویی او مفهوم و شییست فاقد شخصیت که جهانی آگاه اینبار به شخصیتپردازیش میپردازد و متوسل به جبرش میشود تا از بار اختیار و مسئولیت شانه خالی کند.
❤3
دریاچه بیگانگی شهر بازتابیست لرزان و شکننده از مرداب سرگردان درونی. امواج منقطع سطح، انعکاسی از ژرفای وجود رسم میکنند و چهرههای آشفته و انتزاعی ماهیتهایی بیثبات را از توهم استحکام, بیشکل میسازند. زیر لحاف خوابآلود سطح، خلاءیست از همانندی و مفاهیم نامفهوم و حال جهان به ماده سیاه فراگیر مینگرد؛ به هرسو خیرگیش را میراند، خود را میبیند؛ در تاریکی و روشنایی، در مرگ و زندگی، در رنج و آسودگی، هنوز اما نمیداند کیست، چیست و چطور انعکاس تصویرش با هیاهوی تضاد و تناقض میتواند چیزی باشد جز نظامی از بینظمی، ناشناختگی، بینهایتی محدود، شکستگیهای امواج و هرج و مرجی فرای درک؛ بیجانی که هیچگاه برای مردن کافی زنده نبوده و بودن را ناچیز و تحقیرآمیز نزیسته تا بشناسد درد زندگان فانی و زبانشان را، مطلقا شبحی مجزا، و روحی در جسم، هرگز.
❤4
My toxic trait is befriending people who hold contrasting ideas and beliefs that seem harmful and wrong in my view in hopes of “I can fix them”.
The biggest challenge eyeliner poses is that once you’re in, there’s no way out.
👍5