بک بنده خدایی میخواست به قول دوستی، به مثابه الاغ بخواند یا به عبارتی دیگر، سگان را سخت زده و ره درس و آزمون سراسری پی گیرد.
روزی نالید که یا سیدی (!) زیاد در فجازی ام و این مسئله با قضیه کنکوری بودنم جمع نمیگردد.
به وی گفتم یا شاب! ره دوری از تلگرام در گیر و حسابی بساز جداگانه، به جهت ارتباط با اساتید مکاتب برخط که شرکت میکنی و حساب فعلی در رود انداز و نیز، صفحه تلفن همراهت را سیاه و سفید و سرفیس خود نیز چنین کن و به فلان شیوه و با این کار و آن کار، رفته رفته کشش فجازی را بر خود کم و کمتر کن. از تمام کانال های روزمره و شخصی تلگرام نیز دوری گزین و خارج شو. حتی کانال مشهور به تاخیرات روزانه که مرتبط با خودم است را نیز جدا نگذار.
دیدم که حال اورا گفته ام که چه باید کرد، وقت دعوت اوست به این کار. ادامه دادم که ای رفیق من و ای یار غارم که در عمق جان جای داری، بدان که با دوری از اینان، گوهری به دست می آوری که مردمان جهان تا تاریخ تاریخ است و دنیا دنیا، در جستجوی آنند. نه همتایی دارد در درخشش عالم فروزش، و نه شبیهی در زیباییاش. هرکه بیندش به ذهن، فردوس برین را مجسم سازد و هرکس آوای خوش آن را بشنود، در شوق دیدنش جان میبازد. مورخان از فروزش طومار ها مینویسند و شعرا در وصف زیباییاش قصیده ها گویند.
حال خویش نتیجه کار را دیده ام. پیامم را دیده، باز کرده و خوانده و در جواب، به «سید، خیلی خیلی دمت گرم» بسنده کرده است. پیام را پس از قریب به ۸ ساعت دیده و پاسخ داده و بعد از آن روز، دیگر بر خط نشده.
می اندیشم که با ذهن او چه کردم؟ باشد که این کار من و این حجم درس، مرگ روح او را نتیجه ندهد.
بیان یک واقعیت، بر اساس یک داستان حقیقی، بی کم و کاست، مگر آرایه های ادبی.
روزی نالید که یا سیدی (!) زیاد در فجازی ام و این مسئله با قضیه کنکوری بودنم جمع نمیگردد.
به وی گفتم یا شاب! ره دوری از تلگرام در گیر و حسابی بساز جداگانه، به جهت ارتباط با اساتید مکاتب برخط که شرکت میکنی و حساب فعلی در رود انداز و نیز، صفحه تلفن همراهت را سیاه و سفید و سرفیس خود نیز چنین کن و به فلان شیوه و با این کار و آن کار، رفته رفته کشش فجازی را بر خود کم و کمتر کن. از تمام کانال های روزمره و شخصی تلگرام نیز دوری گزین و خارج شو. حتی کانال مشهور به تاخیرات روزانه که مرتبط با خودم است را نیز جدا نگذار.
دیدم که حال اورا گفته ام که چه باید کرد، وقت دعوت اوست به این کار. ادامه دادم که ای رفیق من و ای یار غارم که در عمق جان جای داری، بدان که با دوری از اینان، گوهری به دست می آوری که مردمان جهان تا تاریخ تاریخ است و دنیا دنیا، در جستجوی آنند. نه همتایی دارد در درخشش عالم فروزش، و نه شبیهی در زیباییاش. هرکه بیندش به ذهن، فردوس برین را مجسم سازد و هرکس آوای خوش آن را بشنود، در شوق دیدنش جان میبازد. مورخان از فروزش طومار ها مینویسند و شعرا در وصف زیباییاش قصیده ها گویند.
حال خویش نتیجه کار را دیده ام. پیامم را دیده، باز کرده و خوانده و در جواب، به «سید، خیلی خیلی دمت گرم» بسنده کرده است. پیام را پس از قریب به ۸ ساعت دیده و پاسخ داده و بعد از آن روز، دیگر بر خط نشده.
می اندیشم که با ذهن او چه کردم؟ باشد که این کار من و این حجم درس، مرگ روح او را نتیجه ندهد.
❤1
دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب میزدم
نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب میزدم
ابرویِ یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یادِ گوشهٔ محراب میزدم
هر مرغِ فکر کز سرِ شاخِ سخن بِجَست
بازش ز طُرِّهٔ تو به مِضراب میزدم
رویِ نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخِ مهتاب میزدم
چشمم به رویِ ساقی و گوشم به قولِ چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب میزدم
نقشِ خیالِ رویِ تو تا وقتِ صبحدم
بر کارگاهِ دیدهٔ بیخواب میزدم
ساقی به صوتِ این غزلم کاسه میگرفت
میگفتم این سرود و مِیِ ناب میزدم
خوش بود وقتِ حافظ و فالِ مراد و کام
بر نامِ عمر و دولتِ احباب میزدم
خواندن در گنجورک
نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب میزدم
ابرویِ یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یادِ گوشهٔ محراب میزدم
هر مرغِ فکر کز سرِ شاخِ سخن بِجَست
بازش ز طُرِّهٔ تو به مِضراب میزدم
رویِ نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخِ مهتاب میزدم
چشمم به رویِ ساقی و گوشم به قولِ چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب میزدم
نقشِ خیالِ رویِ تو تا وقتِ صبحدم
بر کارگاهِ دیدهٔ بیخواب میزدم
ساقی به صوتِ این غزلم کاسه میگرفت
میگفتم این سرود و مِیِ ناب میزدم
خوش بود وقتِ حافظ و فالِ مراد و کام
بر نامِ عمر و دولتِ احباب میزدم
خواندن در گنجورک
ganjoorak.ir
گنجورک
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰
هادی
وقتشه اشتراکیش کنیم دیگه.
همنشینی با اهالی چارسوق:
پینوشت: چارسوق از محله های قدیمی اصفهان است. این محله، محل سکونت قدیمی ترین بازاری های اصفهان ( پیر مرد های کت خاکستری دوچرخه سوار که نیمی از ممالک منهتن در دست آنان است) می باشد.
👌1
Daily Delay
گنجورک پوشیدنی؟
یه حلقه که رندوم واست حافظ بخونه
وصل بشه به چت جی پی تی، باهاش حرف بزنی اونم با صدای سعدی جوابتو بده
هر حلقه ۱۰۰ دلار، اشتراک ماهی ۲۵۰ دلار.
وصل بشه به چت جی پی تی، باهاش حرف بزنی اونم با صدای سعدی جوابتو بده
هر حلقه ۱۰۰ دلار، اشتراک ماهی ۲۵۰ دلار.
هادی
گنجورک شعرساز. با پرداخت سالانه فقط ۲ میلیارد تومان به یک شاعر نامدار تبدیل شوید.
همچین مدلی یادمه بود. اون زمان که دیسکورد بودیم.
هادی
آره بلبلزبان. زمانی که مدلها مد نبودند. bolbolzaban.com
«گنجورک پولی» طلبد از آن لب
وان کوره چه چیزی طلبید از من و تو
#بلبل_زبان #تک_بیت
@bolbol_zaban - bolbolzaban.com
وان کوره چه چیزی طلبید از من و تو
#بلبل_زبان #تک_بیت
@bolbol_zaban - bolbolzaban.com
😁1
بهترش کنیم:
گنجورک پولی طلبد آن لب گلگون
وان کوره چه چیزی طلبید از من و تو
گنجورک پولی طلبد آن لب گلگون
وان کوره چه چیزی طلبید از من و تو
ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
زیبا نتواند دید الا نظر پاکت
گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم
باشد که گذر باشد یک روز بر آن خاکت
دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شد
هم در تو گریزندم دست من و فتراکت
ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعت
وی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت
گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت
بیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت
مه روی بپوشاند خورشید خجل ماند
گر پرتو روی افتد بر طارم افلاکت
گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت
ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت
خون همه کس ریزی از کس نبود بیمت
جرم همه کس بخشی از کس نبود باکت
چندان که جفا خواهی میکن که نمیگردد
غم گرد دل سعدی با یاد طربناکت
خواندن در گنجور (به همراه ک تصغیر)
زیبا نتواند دید الا نظر پاکت
گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم
باشد که گذر باشد یک روز بر آن خاکت
دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شد
هم در تو گریزندم دست من و فتراکت
ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعت
وی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت
گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت
بیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت
مه روی بپوشاند خورشید خجل ماند
گر پرتو روی افتد بر طارم افلاکت
گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت
ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت
خون همه کس ریزی از کس نبود بیمت
جرم همه کس بخشی از کس نبود باکت
چندان که جفا خواهی میکن که نمیگردد
غم گرد دل سعدی با یاد طربناکت
خواندن در گنجور (به همراه ک تصغیر)
ganjoorak.ir
گنجورک
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲
🔥1
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پریچهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
که این است پایان عشق، ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
برو خرمی کن که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد ز مقصود چنگ
و گر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر میروی تن به طوفان سپار
خواندن در گنجور چرا که در گنجورک این شعرم نتوان یافت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پریچهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
که این است پایان عشق، ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
برو خرمی کن که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد ز مقصود چنگ
و گر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر میروی تن به طوفان سپار
خواندن در گنجور چرا که در گنجورک این شعرم نتوان یافت
Forwarded from هادی (hadi)
Daily Delay
خواندن در گنجور چرا که در گنجورک این شعرم نتوان یافت
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حالا هر شعری در گنجور رو میشه در گنجورک هم خوند.
❤1
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
من ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود
گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون
پنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرود
مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!
کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینَغنَوَم*، واندرز کس مینَشنَوَم
وین ره نه قاصد میروم، کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا اِبِل*، چون خَر فرو ماند به گِل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بیوفا!
طاقت نمیآرم جفا، کار از فغانم میرود
این بار، در گنجور صغیر قرائت کنید
*غَنوَدَن: به خواب رفتن
*اِبِل: شتر یا شتران
وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
من ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود
گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون
پنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرود
مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!
کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینَغنَوَم*، واندرز کس مینَشنَوَم
وین ره نه قاصد میروم، کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا اِبِل*، چون خَر فرو ماند به گِل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بیوفا!
طاقت نمیآرم جفا، کار از فغانم میرود
این بار، در گنجور صغیر قرائت کنید
*غَنوَدَن: به خواب رفتن
*اِبِل: شتر یا شتران
ganjoorak.ir
گنجورک
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸
یکی که ازم سوالی میپرسه یا توضیحی میخواد، نمیتونم طومار ننویسم براش
هرچی میدونمو رو میکنم. کلی وقت میذارم تایپ میکنم که طرف جواب کاملی بگیره. میرم سرچ میکنم، گروهارو میگردم، کند و کاو میکنم تا جواب درخور بدم. تازه هرچی طرف غریبه تر باشه که طومار درازتر هم میشه
هرچی میدونمو رو میکنم. کلی وقت میذارم تایپ میکنم که طرف جواب کاملی بگیره. میرم سرچ میکنم، گروهارو میگردم، کند و کاو میکنم تا جواب درخور بدم. تازه هرچی طرف غریبه تر باشه که طومار درازتر هم میشه
❤3
امروز فهمیدم یه ریتمی که توی ذهن من با بچگیام گره خورده، مال موزیک «خط من» از یه رپر اصفهانیه.
Daily Delay
امروز فهمیدم یه ریتمی که توی ذهن من با بچگیام گره خورده، مال موزیک «خط من» از یه رپر اصفهانیه.
حالا که دارید یاری می کنید، یه متنی تو مایه های تکون بده و تکون دادن هم هست که یادمه جرم خیلی بزرگی بود و فقط پسرای بلک لیست انضباطی گوش میدادن و خیلی هم مخفیانه و در خفا پخش میکردن
امروز (در واقع دیروز) روز خوبی بود هرچند ایده آل نبود.
مثلا اگه کولر sabotageام نمیکرد بیشتر درس میتونستم بخونم
یا اگه زیاد رو دوچرخه به خودم فشار نمیآوردم شاید عصری خوابم نمیبرد
ولی خب، با این وجود لذت بردم. در اوج پروداکتیوی نبودم اما روز باطلی هم نبود.
باید بیشتر اینجا بنویسم. قبلاً که اینجا بیشتر فعال بودم توی زندگی واقعی روی خلق و خو و اعصابم تاثیر مثبت داشت و الان فقدانشو حس میکنم.
مثلا اگه کولر sabotageام نمیکرد بیشتر درس میتونستم بخونم
یا اگه زیاد رو دوچرخه به خودم فشار نمیآوردم شاید عصری خوابم نمیبرد
ولی خب، با این وجود لذت بردم. در اوج پروداکتیوی نبودم اما روز باطلی هم نبود.
باید بیشتر اینجا بنویسم. قبلاً که اینجا بیشتر فعال بودم توی زندگی واقعی روی خلق و خو و اعصابم تاثیر مثبت داشت و الان فقدانشو حس میکنم.
👍1
Daily Delay
اوصیکم به RuTor و دوری از 1337x
اوصیکم به تورنت. حتی 1337x
یه دخانیات فروشی اینجا هست که ورود زیر ۱۸ سال بهش ممنوعه
فروشندش ۱۴ سالشه.
فروشندش ۱۴ سالشه.
🫡2🙏1