خوش آمدی، گله ای نیست، بهترم مثلا
شبیه قبل نشستی برابرم، مثلا
خیال میکنم اصلا مدینه ایم هنوز
بهشت چادر زهراست بسترم مثلا
دوباره مثل گذشته کشیده ای بابا
خودت به دست خودت شانه بر سرم مثلا
نسوخته ست، نه .. امشب به پات می ریزم
خیال کن که همان نازدخترم مثلا
بگو: فدای سرت، گوشواره گم شده است
بگو دوباره برای تو میخرم مثلا
خیال میکنم انگشتر تو پیش عموست
تو هم خیال کن آنجاست زیورم مثلا
اگر شکسته ام و زخم خورده، چیزی نیست
خمیده قدّم و هم سنّ مادرم مثلا
خیال کن که رقیه زمین نخورده پدر
خیال کن که سر دوش اکبرم مثلا
کبود نیست کمی خاکی است صورت من
نرفته دست کسی سوی معجرم مثلا
تو فکر کن مثلا عمه را کتک نزدند
مراقب است عموی دلاورم مثلا
شبی که گم شدم و بین دشت جا ماندم
نخورد ضربه ی محکم به پیکرم مثلا
به قصد کشت کسی خواست تا مرا بزند
ولی رسید به دادم برادرم مثلا...
به روی نیزه کنار تو دید یک سر را
رباب گفت که خوابیده اصغرم مثلا...
@Dellrish
شبیه قبل نشستی برابرم، مثلا
خیال میکنم اصلا مدینه ایم هنوز
بهشت چادر زهراست بسترم مثلا
دوباره مثل گذشته کشیده ای بابا
خودت به دست خودت شانه بر سرم مثلا
نسوخته ست، نه .. امشب به پات می ریزم
خیال کن که همان نازدخترم مثلا
بگو: فدای سرت، گوشواره گم شده است
بگو دوباره برای تو میخرم مثلا
خیال میکنم انگشتر تو پیش عموست
تو هم خیال کن آنجاست زیورم مثلا
اگر شکسته ام و زخم خورده، چیزی نیست
خمیده قدّم و هم سنّ مادرم مثلا
خیال کن که رقیه زمین نخورده پدر
خیال کن که سر دوش اکبرم مثلا
کبود نیست کمی خاکی است صورت من
نرفته دست کسی سوی معجرم مثلا
تو فکر کن مثلا عمه را کتک نزدند
مراقب است عموی دلاورم مثلا
شبی که گم شدم و بین دشت جا ماندم
نخورد ضربه ی محکم به پیکرم مثلا
به قصد کشت کسی خواست تا مرا بزند
ولی رسید به دادم برادرم مثلا...
به روی نیزه کنار تو دید یک سر را
رباب گفت که خوابیده اصغرم مثلا...
@Dellrish
صدا زد خادمش رو ظرف آبی براش بیاره،میگه: ظرف آب رو برداشت آورد، داد دستِ امام حسن، اینقدر این آقا ضعیف شده، دستها میلرزه، بدن داره میلرزه، ظرف آب رو که به دست امام حسن داد، اینقدر که دست ها میلرزید، ظرف آب رها شد، ریخت رو زمین،صدا زد: آی خادم! برو پسرم مهدی رو خبر کن، مهدیم بیاد .. اینجا امام حسن پسرش مهدی رو صدا زد، یه مادری هم من میشناسم، پسرش مهدی رو صدا زد، ما بینِ در و دیوار قرار گرفت، صدا زد: مهدی جان! بیا.. کمکِ مادرت کن ..
اومد امام زمانِ من و تو .. کنار پدرش، ظرف آبی رو برداشت، با دستای مبارکِ خودش نزدیکِ دهان امام حسن .. اینقدر امام حسن ضعیف شده، دندانها بهم میخوره، میلرزه، ظرف رو آورد جلو .. میگه: امام حسن شروع کرد گریه کردن، صدا زد: بابا! چرا گریه میکنید؟ گفت: برای تو گریه میکنم، خیلی غریبی، بعد از من بیابون گرد میشی .. بعد از من خیلی بیکس میشی ..
من میگم: شاید ظرف آب رو جلو امام حسن آوردن، یاد لب های خشک حسین هم افتاده باشه، یاد اون لحظه ای که راوی میگه: دیدم لبهای حسین داره بهم میخوره .. از لبها داره خون جاری میشه .. لبها خشکیده است .. ظرفِ آب رو برداشتم برا حسین آب ببرم، تا اومدم تویِ گودال دیدم اون نانجیب داره بالا میاد، ظرفِ آب رو ازم گرفت، برای کی داری آب میبری؟ گفتم: مگه نمیبینی حسینِ فاطمه تشنه است؟ گفت: نمیخواد آب ببری! الان خودم سیرابش کردم .. اما دیدم بدنش داره میلرزه، چرا بدنت داره میلرزه؟ صدا زد: آخه اون لحظهای که نشستم رو سینهی حسین، دیدم یه صدایی داره میاد، یکی هی داره میگه: " بُنیّ! " پسرم .. حسین ..
@Dellrish
اومد امام زمانِ من و تو .. کنار پدرش، ظرف آبی رو برداشت، با دستای مبارکِ خودش نزدیکِ دهان امام حسن .. اینقدر امام حسن ضعیف شده، دندانها بهم میخوره، میلرزه، ظرف رو آورد جلو .. میگه: امام حسن شروع کرد گریه کردن، صدا زد: بابا! چرا گریه میکنید؟ گفت: برای تو گریه میکنم، خیلی غریبی، بعد از من بیابون گرد میشی .. بعد از من خیلی بیکس میشی ..
من میگم: شاید ظرف آب رو جلو امام حسن آوردن، یاد لب های خشک حسین هم افتاده باشه، یاد اون لحظه ای که راوی میگه: دیدم لبهای حسین داره بهم میخوره .. از لبها داره خون جاری میشه .. لبها خشکیده است .. ظرفِ آب رو برداشتم برا حسین آب ببرم، تا اومدم تویِ گودال دیدم اون نانجیب داره بالا میاد، ظرفِ آب رو ازم گرفت، برای کی داری آب میبری؟ گفتم: مگه نمیبینی حسینِ فاطمه تشنه است؟ گفت: نمیخواد آب ببری! الان خودم سیرابش کردم .. اما دیدم بدنش داره میلرزه، چرا بدنت داره میلرزه؟ صدا زد: آخه اون لحظهای که نشستم رو سینهی حسین، دیدم یه صدایی داره میاد، یکی هی داره میگه: " بُنیّ! " پسرم .. حسین ..
@Dellrish