💔3
دلریش
فرارِ دختری آتش گرفته در صحرا میانِ هلهلهها را ، به چشم خود دیدم .. #قاسم_نعمتی @Dellrish
روضه امام محمدباقر(ع)
هجوم موجِ بلا را به چشم خود دیدم
غروبِ کرببلا را به چشم خود دیدم
به سر زنان پیِ عمه به روی تل رفتم
ذبیحِ دشتِ منا را به چشم خود دیدم
عمو که خورد زمین رویِ حرمله واشد
تمام واقعه ها را به چشم خود دیدم
مصیبت امام باقر
مصیبت کربلاست
آخه این آقا یادگار دشت بلاست
همه مصیبتهای کربلا رو دیده
زمان حملۀ آن ده سوارِ تازه نفس
غبارِ رویِ هوا را به چشم خود دیدم
سلام بر بدنِ بی سری که عریان شد
تنِ به خاک، رها را، به چشم خود دیدم
خودم دیدم!
بدن جد غریبم حسین
روی زمین کربلا ..
فرارِ دختری آتش گرفته در صحرا
میانِ هلهله ها را به چشم خود دیدم
خودم دیدم اون لحظه ای رو که
خیمه هامون رو آتیش زدند ..
علیا مخدره زینب، اومد خیمه آقا زین العابدین
صدا زد عزیز برادرم! دارن خیمه ها رو آتیش میزنند چه کنیم؟!
فرمود عمه جان
عَلیکُنَّ بِالفِرار
با چشم اشک بار علیکنّ بالفرار
با قلب داغ دار علیکنّ بالفرار
وقتی کمان حرمله شلاق دست شد
پنهان و آشکار علیکنّ بالفرار
امان از اون لحظه ای که زن و بچه ها با پای برهنه توی بیابون ها فرار میکردند! انقدر این بچهها وحشت کرده بودند همدیگه رو از ترس در آغوش می گرفتند ،همه جا صدای ناله واغربتاه بلند بود
بار بلا به شانه کشیدم به کودکی
از صبح تا به عصر چه دیدم به کودکی
از خیمه گاه تا ته گودال قتلگاه
دنبال عمه هام دویدم به کودکی
آن شب که در مقابل من عمه را زدند
فریاد الفرار شنیدم به کودکی
عمه اگرچه در همه جا سپر شد ولی
من ضرب دست شمر چشیدم به کودکی
با کعب نی لباس همه پاره پاره شد
بدتر ز اهل شام ندیدم به کودکی
#قاسم_نعمتی
@Dellrish
هجوم موجِ بلا را به چشم خود دیدم
غروبِ کرببلا را به چشم خود دیدم
به سر زنان پیِ عمه به روی تل رفتم
ذبیحِ دشتِ منا را به چشم خود دیدم
عمو که خورد زمین رویِ حرمله واشد
تمام واقعه ها را به چشم خود دیدم
مصیبت امام باقر
مصیبت کربلاست
آخه این آقا یادگار دشت بلاست
همه مصیبتهای کربلا رو دیده
زمان حملۀ آن ده سوارِ تازه نفس
غبارِ رویِ هوا را به چشم خود دیدم
سلام بر بدنِ بی سری که عریان شد
تنِ به خاک، رها را، به چشم خود دیدم
خودم دیدم!
بدن جد غریبم حسین
روی زمین کربلا ..
فرارِ دختری آتش گرفته در صحرا
میانِ هلهله ها را به چشم خود دیدم
خودم دیدم اون لحظه ای رو که
خیمه هامون رو آتیش زدند ..
علیا مخدره زینب، اومد خیمه آقا زین العابدین
صدا زد عزیز برادرم! دارن خیمه ها رو آتیش میزنند چه کنیم؟!
فرمود عمه جان
عَلیکُنَّ بِالفِرار
با چشم اشک بار علیکنّ بالفرار
با قلب داغ دار علیکنّ بالفرار
وقتی کمان حرمله شلاق دست شد
پنهان و آشکار علیکنّ بالفرار
امان از اون لحظه ای که زن و بچه ها با پای برهنه توی بیابون ها فرار میکردند! انقدر این بچهها وحشت کرده بودند همدیگه رو از ترس در آغوش می گرفتند ،همه جا صدای ناله واغربتاه بلند بود
بار بلا به شانه کشیدم به کودکی
از صبح تا به عصر چه دیدم به کودکی
از خیمه گاه تا ته گودال قتلگاه
دنبال عمه هام دویدم به کودکی
آن شب که در مقابل من عمه را زدند
فریاد الفرار شنیدم به کودکی
عمه اگرچه در همه جا سپر شد ولی
من ضرب دست شمر چشیدم به کودکی
با کعب نی لباس همه پاره پاره شد
بدتر ز اهل شام ندیدم به کودکی
#قاسم_نعمتی
@Dellrish