شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دیگرش مشعلی از آتش بود...!
مردی او را دید و گفت: آیا میخواهی با آن آب، آتش کینه توزی ها را خاموش سازی و با آن مشعل، جهل و نادانی را بسوزانی؟!
پیرمرد گفت: چی کص میگی آخر شبی کونده ؛ هوا تاریکه دارم میرم برینم
بسیک اونور شاشم ریخت.
#حکایت
💉 @drplus85
مردی او را دید و گفت: آیا میخواهی با آن آب، آتش کینه توزی ها را خاموش سازی و با آن مشعل، جهل و نادانی را بسوزانی؟!
پیرمرد گفت: چی کص میگی آخر شبی کونده ؛ هوا تاریکه دارم میرم برینم
بسیک اونور شاشم ریخت.
#حکایت
💉 @drplus85