شرح حال: تو تاریکی نشستم، the smiths گوش میدم، چتهای قدیمی رو میخونم، اشک میریزم و امیدوارم فردا صبح دوباره با سردرد از خواب بیدار نشم.
شاید اگر میتونستم درست و واضح توضیح بدم که مشکلم چیه، اون موقع ممکن بود اوضاع قابل تحملتر باشه.
یا شاید اگر سعی میکردم مشکلاتم رو حل کنم به جای اینکه ازشون فرار کنم هم ممکن بود اوضاع قابل تحملتر باشه.
اما میدونید چیه؟ نمیتونم صریح و واضح بگم که مشکلم چیه، نمیتونم درست مثل بچه آدم سعی کنم مشکلاتم رو حل کنم و نه نمیتونم هیچ راه دیگهای جز فرار رو انتخاب کنم و این وضعیت درست بنظر نمیاد.
کاش گربه بودم. کاش یک دایناسور منقرض شده بودم. کاش یک موش چرک و کثیف تو فاضلاب بودم. کاش یک گاو تو مزرعه بودم. کاش یک قارچ سمی تو جنگل بودم. کاش سگ ولگرد خیابونی بودم. کاش هرچیزی بودم جز انسان.