ناراحت کنندهترین اتفاقی هم که میتونست بیوفته این بود که علاقم رو نسبت به کوچکترین و بزرگترین چیزها از دست بدم، که همینطور هم شد.
کاش من هم یک رویایی داشتم. یک چیزی رو از اعماق وجودم میخواستم یا چه میدونم، اونقدر یک چیزی رو میخواستم که حاضر بودم تمام تلاشم رو بکنم. این درد فقدان هم آزاردهندهست، انگار همه میدونن چی میخوان، همه میدونن برای چی دارن جون میکنن و تلاش میکنن. و من؟ من هم همینجا نشستم و دارم فکر میکنم چی میشد اگر یکچیزی رو از ته دل میخواستم.
انسانها موجودات خیلی بامزهای هستن. مثلا بعد از اینکه قطع ارتباط کردید هم میان میگن "چخبر؟ خوش میگذره؟🥰" آره عزیزم. مگه میشه تو نباشی و خوش نگذره؟
حتی فکر کردن به این شخص باعث میشه بخوام از شدت عصبانیت بارها سرم رو به دیوار بکوبم. حالا شما ببین ارتباط داشتن با این فرد چه عذابیه.
Forwarded from This I Love (ai.)
من سعی میکنم آروم بمونم، اما تا همه چیز سکوت میشه، تا از همه چیز فرار میکنم، یادم میفته تو ایرانم. دیگه نمیتونم چشماموببندم و برایخودم آیندمو تصور کنم، همش سیاهیه و درد.
نمیدونم شاید اگر یک هاگرید تو زندگیم داشتم انسان خوشحالتری میبودم.
بله من هم هنوز باور دارم که بالاخره یک روزی نامه من هم میرسه و پیش به سوی سکو نُه و سه چهارم و فراتر از آن.
هاگرید عزیزم پس کِی میآی در خونه رو بشکونی و من رو از این خراب شده نجات بدی؟