حس فقدان چیزی رو دارم که نمیدونم چیه، مثل ورونیکا زمانی که نیمه دیگرش رو از دست داد و فهمید. احساس کرد. دید که یک چیزی کمه، یک چیزی اینجا میلنگه اما درست نمیدونست ریشه این احساس از کجاست، احساسش میکرد اما نمیتونست کامل درک کنه که تمامی این احساسات از کجا سرچشمه میگیره. من هم نمیدونم.
There’s something so foreign about family. Like an ill-fitting suit. I never connected to the concept.
دروغ چرا، من هم مثل خیلیهای دیگه نمیدونم دارم چیکار میکنم، تنها چیزی که میدونم اینه که امکانش هست کاملا بی دلیل بزنم زیر گریه.
«از واژه از دست دادن استفاده کردم، ولی از این واژه متنفرم. او یک دسته کلید یا یک کلاه نبود که از دستش بدهم. از دست دادن او از لحاظ معنایی برابری میکند با اینکه بگویم ششهایم را از دست دادهام.»
I’m having a hard enough time dealing with this world. Hope some of the other worlds are easier on me.
Forwarded from Behold The Lamb Of God (𝘙𝘰𝘴𝘩𝘢)
"Are you a boy or a girl?" I'm unbearably unbearable actually.
remember, remember the 5th of November, gunpowder, treason and plot