تمام حرفم اینه که فکر میکنم هیچوقت قرار نیست جایی رو داشته باشم که بهش برگردم و خونه خطابش کنم
من نمیدونم برای خودم چی میخوام ولی میدونم برای تو چی میخوام. اگر میتونستم بهجای تو زندگی میکردم و نمیذاشتم هیچ اتفاق بدی برات بیوفته. من نمیدونم برای خودم چی میخوام ولی میخوام از ته دل لبخند بزنی و خوشحال باشی. میخوام تو دورهای ببینمت که میلی به تموم کردن زندگیت نداشتی. میخوام اون شخص امن رو داشته باشی که بهش پناه ببری. میخوام بدونی که بخشیدمت ولی هنوز که هنوزه درد داره. من نمیدونم برای خودم چی میخوام ولی میخوام کمک دیگران رو قبول کنی. میخوام بهجای تمام آدمهایی که بابت اشتباهاتشون ازت معذرت خواهی نکردن، عذرخواهی کنم. میخوام مراقب خودت باشی. میخوام یکبار دیگه زندگی کنی. من نمیدونم برای خودم چی میخوام ولی میخوام همهچیز از اول شروع بشه و اینبار فرصت دومی وجود داشته باشه، میخوام اینبار همدیگه رو درک کنن. میخوام جای همه امن باشه و میخوام بغل همه حس خونه بده. من میدونم برای خودم چی میخوام و میخوام که خالی شم. میخوام هیچی رو تا اینجا ندیده باشم و هیچ کینهای نداشته باشم. میخوام ببخشم و فراموش کنم. یه صفحه سفید میخوام. میخوام یکبار دیگه من رو ببینی که چطور نگاهت میکنم. میخوام کم کم حل بشم. میخوام وجود نداشته باشم و چیزی از این "من" باقی نمونه. میخوام به چیزی بزرگتر از زندگی وصل باشم. میخوام تو باشم. میخوام هیچکس نباشم. میخوام فردیت داشتن رو از دست بدم. میخوام بهجای کسی اشک بریزم. از "من" بودن خستهام. چیزی رو میخوام که تو میخواستی.
تنها چیزی که مطمئنم هیچوقت ترکم نمیکنه احساس دوست نداشتنی بودنه.
همین که فصل جدید از umbrella academy داریم یعنی زندگی هنوز ارزش بودن رو داره
Forwarded from .
من از همون اول با خانوادهام مشکل داشتم دقیقا از ثبت احوال شروع شد.
چرخه تروما اینطوریه که یکی یادت میاد بعد یکی دیگه و همینطوری پشت سر هم میان از جلوی چشمات رد میشن و تو هم هیچکاری ازت برنمیاد
نمیدونم میخوام به عالم و آدم نفرت پراکنی کنم یا اینکه بشینم یکگوشه و بابت هر چیز و ناچیزی غصه بخورم.